زیستَن🌱
Kanalga Telegram’da o‘tish
زیستن به تعبیر نیچه(حکمت شادان): از خود به دور افکندن مداوم آنچه را که میمیرد. برآمده از هیاهوی نورونها ردی از علم، فلسفه و هنر
Ko'proq ko'rsatish812
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
-130 kunlar
Postlar arxiv
812
موردی دیگر
اقتصاد هم در این قاعده خیلی گرفتاره چون خیلی از کتابهای عامهپسند اقتصادی یا موفقیت، چیزی را که وابسته به زمینه، زمان، فرهنگ و شانس است، به شکل یک قانون جهانشمول ارائه میکنند.
مثلاً یک کارآفرین موفق میگوید:
«هر روز ساعت ۵ صبح بیدار شو، تختخوابت رو مرتب کن، ریسک کن و هیچوقت تسلیم نشو.»
یا یه مثال از کسب و کار خودش برای فروش بیشتر و تعمیمش به کل کسب و کار ها
بعد هزاران نفر این را بهعنوان فرمول موفقیت میپذیرند، در حالی که شاید دهها عامل دیگر مثل شرایط اقتصادی، خانواده، شبکه ارتباطی، سرمایه اولیه، زمان مناسب یا حتی شانس نقش مهمتری داشتهاند.
مشکل اصلی این کتابها هم این نیست که همه حرفهایشان اشتباهه مشکل اینه که:
تجربه را به قانون تبدیل میکنند.
در علوم انسانی، مخصوصاً اقتصاد، سیاست یا جامعهشناسی، یک نسخه که برای همه زمانها، همه کشورها و همه آدمها جواب بدهد، بسیار نادره. حتی نظریههای اقتصادی جدی هم معمولاً با کلی قید و شرط مطرح میشوند:
در چه بازاری؟
در چه سطحی از توسعه؟
با چه نهادهایی؟
در کوتاهمدت یا بلندمدت؟
تحت چه فرضهایی؟
اما کتابهای زرد معمولاً این پیچیدگیها را حذف میکنند، چون پیچیدگی خوب نمیفروشد؛ قطعیت میفروشد.
شاید بشود گفت:
بخش زیادی از محتوای زرد، پیچیدگی را قربانی اطمینان میکند
چون بازار عاشق پاسخهای قطعی است، حتی وقتی واقعیت قطعی نیست.
812
پرامپت زیر رو بدید چتجیپیتی تا بهتون بگه شبیه کدوم کاراکترها هستید:
بر اساس سابقه گفتگوهامون و شناختی که ازم داری، سه تا کاراکتر و نقش معروف توی فیلمها و سریالها که بیشترین شباهت شخصیتی رو باهاشون دارم انتخاب کن و عکس اون سه تا کاراکتر طوری که توی یک قاب زیبا باشن رو برام بساز، در عکس اسم انگلیسی نقششون در اون فیلم را زیر هر کدوم بنویس و پایین اسم هر نقش هم یه توضیح کوتاه فارسی بیاد که دلیل شباهت من به اون نقش رو نوشته باشه. نیازی نیست الان پاسخ متنی بهم بدی، فقط تصویر را بساز»
812
ما انسانها معمولاً بیشتر از حقیقت، عاشق سادگیِ قابل فهم هستیم.
برای همین جملههای تکخطی، فرمولهای موفقیت و نسخههای همهکاره اینقدر محبوباند چون فهمیدنشان راحتتر از مواجهه با پیچیدگی جهان است.
هرچی یه جمله کوتاهتر، قاطعتر و خوشساختتر باشه، بیشتر حس میکنیم حقیقت رو گفته.
درواقع هرچی یه موضوع بیشتر با زندگی انسان سر و کار داشته باشه مثل سیاست، تاریخ، اقتصاد، هنر، روانشناسی یا اخلاق، کمتر میشه با یه جمله توضیحش داد.
برای همین همیشه با جملههایی که ادعای توضیح دادن یک مسئلهی پیچیده رو دارن، محتاط برخورد میکنم.
نه چون لزوماً غلطن.
چون معمولاً بیش از حد مطلقن.
به نظرم این جملهها یه جور توهم فهم ایجاد میکنن. حس میکنی چون یه جملهی قشنگ خوندی، حالا اون موضوع رو فهمیدی؛ در حالی که خیلی وقتها فقط از روی پیچیدگی مسئله رد شدی.
مغز ما عاشق میانبُره. طبیعیه. ترجیح میده به جای ساعتها فکر کردن، یه جملهی شستهرفته تحویل بگیره و خیال خودش رو راحت کنه.
ولی تقریباً تمام موضوعاتی که به زیست انسان مربوط میشن، از اون جنس مسئلههایی نیستن که بشه با یک نسخهی واحد براشون حکم صادر کرد.
این جملهها خودشون رو پایان بحث جا میزنن، نه شروعش.
مثلاً:
«قدرت فساد میآورد.»
«ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است.»
«تاریخ تکرار میشود.»
«در حکومتهای دیکتاتوری، همهچیز پانزده دقیقه قبل از فروپاشی آرام به نظر میرسد.»
«هنر باید متعهد باشد.»
«از ماست که بر ماست»
نکته اینجاست که خیلی از این جملهها ممکنه در بعضی شرایط حرف مهمی برای گفتن داشته باشن.
مشکل از جایی شروع میشه که از یه مشاهدهی محدود، یه قانون همیشگی ساخته میشه.
مثلاً وقتی میگیم «قدرت فساد میآورد»، باید بپرسیم کدوم قدرت؟ تحت چه سازوکاری؟ با چه نهادهای نظارتی؟ در چه جامعهای؟
یا وقتی میگیم «ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است»، باید بپرسیم کدوم تاریخ؟ روایت چه کسی؟ آیا صرفِ دانستن تاریخ کافیه یا ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هم تعیینکنندهان؟
به نظرم ارزش یک ایده، به این نیست که همیشه درست باشه.
ارزشش به اینه که دقیقاً بدونیم کجا درست عمل میکنه و کجا دیگه از توضیح دادن واقعیت عاجز میشه.
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که میشه یاد گرفت، این باشه که هر وقت با یه جملهی خیلی قاطع روبهرو شدیم، به جای اینکه سریع قبولش کنیم، از خودمون بپرسیم:
«این جمله تحت چه شرایطی درسته؟ و تحت چه شرایطی دیگه درست نیست؟»
و شاید هرچه یک جمله دربارهی انسان، جامعه یا تاریخ مطلقتر باشه، احتمال ناقص بودنش هم بیشتره، احتمالاً بخشی از واقعیت رو هم حذف کرده.
باید یاد بگیریم از جملههای قشنگ که بیشتر به درد رتوریک بودن توضیحاتمون و بحثامون میخوره، تحلیل نسازیم.
@Against_dying
812
ما انسانها معمولاً بیشتر از حقیقت، عاشق سادگیِ قابل فهم هستیم.
برای همین جملههای تکخطی، فرمولهای موفقیت و نسخههای همهکاره اینقدر محبوباند چون فهمیدنشان راحتتر از مواجهه با پیچیدگی جهان است.
هرچی یه جمله کوتاهتر، قاطعتر و خوشساختتر باشه، بیشتر حس میکنیم حقیقت رو گفته.
درواقع هرچی یه موضوع بیشتر با زندگی انسان سر و کار داشته باشه مثل سیاست، تاریخ، اقتصاد، هنر، روانشناسی یا اخلاق، کمتر میشه با یه جمله توضیحش داد.
برای همین همیشه با جملههایی که ادعای توضیح دادن یک مسئلهی پیچیده رو دارن، محتاط برخورد میکنم.
نه چون لزوماً غلطن.
چون معمولاً بیش از حد مطلقن.
به نظرم این جملهها یه جور توهم فهم ایجاد میکنن. حس میکنی چون یه جملهی قشنگ خوندی، حالا اون موضوع رو فهمیدی؛ در حالی که خیلی وقتها فقط از روی پیچیدگی مسئله رد شدی.
مغز ما عاشق میانبُره. طبیعیه. ترجیح میده به جای ساعتها فکر کردن، یه جملهی شستهرفته تحویل بگیره و خیال خودش رو راحت کنه.
ولی تقریباً تمام موضوعاتی که به زیست انسان مربوط میشن، از اون جنس مسئلههایی نیستن که بشه با یک نسخهی واحد براشون حکم صادر کرد.
این جملهها خودشون رو پایان بحث جا میزنن، نه شروعش.
مثلاً:
«قدرت فساد میآورد.»
«ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است.»
«تاریخ تکرار میشود.»
«در حکومتهای دیکتاتوری، همهچیز پانزده دقیقه قبل از فروپاشی آرام به نظر میرسد.»
«هنر باید متعهد باشد.»
«از ماست که بر ماست»
نکته اینجاست که خیلی از این جملهها ممکنه در بعضی شرایط حرف مهمی برای گفتن داشته باشن.
مشکل از جایی شروع میشه که از یه مشاهدهی محدود، یه قانون همیشگی ساخته میشه.
مثلاً وقتی میگیم «قدرت فساد میآورد»، باید بپرسیم کدوم قدرت؟ تحت چه سازوکاری؟ با چه نهادهای نظارتی؟ در چه جامعهای؟
یا وقتی میگیم «ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است»، باید بپرسیم کدوم تاریخ؟ روایت چه کسی؟ آیا صرفِ دانستن تاریخ کافیه یا ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هم تعیینکنندهان؟
به نظرم ارزش یک ایده، به این نیست که همیشه درست باشه.
ارزشش به اینه که دقیقاً بدونیم کجا درست عمل میکنه و کجا دیگه از توضیح دادن واقعیت عاجز میشه.
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که میشه یاد گرفت، این باشه که هر وقت با یه جملهی خیلی قاطع روبهرو شدیم، به جای اینکه سریع قبولش کنیم، از خودمون بپرسیم:
«این جمله تحت چه شرایطی درسته؟ و تحت چه شرایطی دیگه درست نیست؟»
و شاید هرچه یک جمله دربارهی انسان، جامعه یا تاریخ مطلقتر باشه، احتمال ناقص بودنش هم بیشتره، احتمالاً بخشی از واقعیت رو هم حذف کرده.
باید یاد بگیریم از جملههای قشنگ که بیشتر به درد رتوریک بودن توضیحاتمون و بحثامون میخوره، تحلیل نسازیم.
812
ما انسانها معمولاً بیشتر از حقیقت، عاشق سادگیِ قابل فهم هستیم.
برای همین جملههای تکخطی، فرمولهای موفقیت و نسخههای همهکاره اینقدر محبوباند چون فهمیدنشان راحتتر از مواجهه با پیچیدگی جهان است.
هرچی یه جمله کوتاهتر، قاطعتر و خوشساختتر باشه، بیشتر حس میکنیم حقیقت رو گفته.
درواقع
هرچی یه موضوع بیشتر با زندگی انسان سر و کار داشته باشه مثل سیاست، تاریخ، اقتصاد، هنر، روانشناسی یا اخلاق، کمتر میشه با یه جمله توضیحش داد.
برای همین همیشه با جملههایی که ادعای توضیح دادن یک مسئلهی پیچیده رو دارن، محتاط برخورد میکنم.
نه چون لزوماً غلطن.
چون معمولاً بیش از حد مطلقن.
به نظرم این جملهها یه جور توهم فهم ایجاد میکنن. حس میکنی چون یه جملهی قشنگ خوندی، حالا اون موضوع رو فهمیدی؛ در حالی که خیلی وقتها فقط از روی پیچیدگی مسئله رد شدی.
مغز ما عاشق میانبُره. طبیعیه. ترجیح میده به جای ساعتها فکر کردن، یه جملهی شستهرفته تحویل بگیره و خیال خودش رو راحت کنه.
ولی تقریباً تمام موضوعاتی که به زیست انسان مربوط میشن، از اون جنس مسئلههایی نیستن که بشه با یک نسخهی واحد براشون حکم صادر کرد.
این جملهها خودشون رو پایان بحث جا میزنن، نه شروعش.
مثل اینها:
«قدرت فساد میآورد.»
«ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است.»
«تاریخ تکرار میشود.»
«در حکومتهای دیکتاتوری، همهچیز پانزده دقیقه قبل از فروپاشی آرام به نظر میرسد.»
«هنر باید متعهد باشد.»
«از ماست که بر ماست»
نکته اینجاست که خیلی از این جملهها ممکنه در بعضی شرایط حرف مهمی برای گفتن داشته باشن.
مشکل از جایی شروع میشه که از یه مشاهدهی محدود، یه قانون همیشگی ساخته میشه.
مثلاً وقتی میگیم «قدرت فساد میآورد»، باید بپرسیم کدوم قدرت؟ تحت چه سازوکاری؟ با چه نهادهای نظارتی؟ در چه جامعهای؟
یا وقتی میگیم «ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است»، باید بپرسیم کدوم تاریخ؟ روایت چه کسی؟ آیا صرفِ دانستن تاریخ کافیه یا ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هم تعیینکنندهان؟
به نظرم ارزش یک ایده، به این نیست که همیشه درست باشه.
ارزشش به اینه که دقیقاً بدونیم کجا درست عمل میکنه و کجا دیگه از توضیح دادن واقعیت عاجز میشه.
شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که میشه یاد گرفت، این باشه که هر وقت با یه جملهی خیلی قاطع روبهرو شدیم، به جای اینکه سریع قبولش کنیم، از خودمون بپرسیم:
«این جمله تحت چه شرایطی درسته؟ و تحت چه شرایطی دیگه درست نیست؟»
چون به نظرم هر جملهای که ادعا کنه برای یک پدیدهی انسانی، یک پاسخ قطعی داره، احتمالاً بخشی از واقعیت رو حذف کرده.
و شاید هرچه یک جمله دربارهی انسان، جامعه یا تاریخ مطلقتر باشه، احتمال ناقص بودنش هم بیشتره
باید یاد بگیریم از جملههای قشنگ که بیشتر به درد رتوریک بودن توضیحاتمون و بحثامون میخوره، تحلیل نسازیم.
812
جملهی
«ملتی که تاریخ خود را نداند، محکوم به تکرار آن است.»خیلی عوام فریبانه و پر اشکاله از نظرم اینطوری که هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، کمتر باهاش موافقم. عموما هم با تک جمله نه به این خاطر که تاریخ مهم نیست اتفاقاً به نظرم تاریخ یکی از مهمترین چیزهاییه که یه آدم یا یه جامعه باید بشناسه. مشکل من با قطعیت این جملهست اول اینکه تاریخ یه حقیقت واحد نیست که یه جا نوشته باشنش و تموم شده باشه. تاریخ چیزی نیست که از دل گذشته سالم به دست ما رسیده باشه چیزی که ما میخونیم، روایت مورخها از گذشتهست، این روایتها هم بر اساس شواهد ساخته میشن و با پیدا شدن اسناد جدید، کشفیات جدید یا حتی تغییر روشهای پژوهش، ممکنه تغییر کنن برای همین درباره خیلی از اتفاقات تاریخی هنوز هم بین تاریخدانها اختلاف نظر وجود داره شبیه به کتاب «دوقرن سکوت» که خیلی هم همه جا باهاش لاو ترکونده میشه. از اون طرف، این جمله یه فرض دیگه هم میکنه؛ اینکه انگار فقط دونستن تاریخ برای جلوگیری از تکرارش کافیه. ولی خب واقعاً اینطوریه؟ فرض کنید مردمی دقیقاً بدونن صد سال پیش چه اتفاقی افتاده. اگه نهادهای مستقل نداشته باشن، قانون درست کار نکنه، رسانه آزاد نباشه یا مردم اساساً امکان اثرگذاری روی قدرت رو نداشته باشن، صرفِ این آگاهی چه تغییری ایجاد میکنه؟ آیا اصن دونستن تاریخ ملاکی بر عملگرا بودن یا متفکر بودن برای ساخت نهادها میشه؟ به نظرم خیلی از اتفاقات تاریخی بیشتر از اینکه نتیجه «فراموشی تاریخ» باشن، نتیجه ساختارهای قدرت، منافع، ترس، اقتصاد و حتی خطاهای شناختی خود انسانها هستن. برای همین من ترجیح میدم به جای اون جمله معروف، اینو بگم: «نادیده گرفتن تاریخ احتمال تکرار بعضی خطاها رو بیشتر میکنه؛ اما دونستن تاریخ هم بهتنهایی تضمین نمیکنه که اون خطاها دوباره اتفاق نیفتن.» شاید تاریخ کمتر از اونکه خودش تکرار بشه، الگوهاش رو در لباسهای جدید تکرار میکنه.
812
Repost from Nolan Writes
اگر رابطهی جدی دارین یا قراره داشته باشید، این کتاب رو از دست ندین.
از همین نویسندهها اینها رو هم بشنوین:
۱. درست دعوا کنید
۲. چرا ازدواجها موفق میشوند یا شکست میخورند
۳. ده درس برای دگرگون کردن ازدواجتان
۴. هفت اصل موفقیت در ازدواج
۵. «هشت قرار ملاقات: گفتوگوهای ضروری برای یک عمر عشق»
812
جوکر از آن تبهکارانی نیست که برای پول، قدرت یا انتقام بجنگند. او بیشتر شبیه آتشی است که برای گرم شدن روشن نشده؛ برای سوزاندن روشن شده است. در جهانی که همه به قانون، نظم و منطق چنگ زدهاند، او همچون خندهای هولناک در دلِ یک مراسمِ عزاداری ظاهر میشود؛ حضوری که تنها مأموریتش بر هم زدنِ یقینِ دیگران است.
ترسناکترین ویژگی او خشونتش نیست؛ صداقتش است. او برخلاف بسیاری از آدمها، نقابِ فضیلت بر چهره نمیزند. با بیرحمی تمام، پرده را کنار میزند و میپرسد: اگر ترس و فشار به اندازهٔ کافی زیاد شود، چند نفر از ما همان آدمی خواهیم ماند که ادعایش را میکنیم؟
شکوهِ این شخصیت در آن است که خود را دشمنِ شهر نمیداند؛ دشمنِ توهماتِ شهر میداند. گویی آمده است تا ثابت کند فاصلهٔ میان انسانِ متمدن و انسانِ وحشی، از آنچه همه تصور میکنند بسیار کوتاهتر است.
و اینجاست که بازیِ هیث لجر به چیزی فراتر از بازیگری تبدیل میشود. او شخصیت را اجرا نمیکند؛ انگار در پوستِ او حل میشود. هر خندهاش بوی اندوه میدهد، هر شوخیاش طعمِ تهدید دارد و هر سکوتش از یک فریاد بلندتر است. تماشاگر هیچگاه مطمئن نیست که نفر بعدی را خواهد کشت، خواهد خندید یا فقط به او خیره خواهد شد؛ و همین پیشبینیناپذیری، حضوری تقریباً اسطورهای به او میبخشد.
سکانسی از فیلم The Dark Knight
@Against_dying
812
Repost from Nolan Writes
«ترسو»
زنده باد ترسو.
اگر جهان در دست شجاعان بود، اکنون چیزی از آن باقی نمانده بود.
شجاعان عاشق برخوردند. عاشق دیوار، عاشق جنگ، عاشق سقوط. آنها میخواهند بدانند پشت هر در بسته چیست، حتی اگر پشت آن مرگ ایستاده باشد. اما ترسو در را باز نمیکند. او مکث میکند. و تمدن چیزی نیست جز مجموعهای از همین مکثها.
اولین انسانی که از لبهی صخره عقب رفت، ترسو بود. اولین انسانی که تصمیم گرفت به جای جنگیدن مذاکره کند، ترسو بود. اولین انسانی که گفت «شاید راه دیگری هم باشد»، ترسو بود.
شجاعت، جهان را فتح میکند. ترس، جهان را حفظ میکند. هر ساختمان بلندی که فرو نریخته، حاصل ترس یک مهندس است. هر هواپیمایی که سالم فرود آمده، حاصل ترس یک طراح است. هر کودکی که زنده مانده، حاصل ترس یک مادر است.
ترسوها نگهبانان نامرئی جهاناند. آنها شبها بیدار میمانند و به چیزهایی فکر میکنند که شجاعان حتی متوجه وجودشان نمیشوند.
شجاع، مرگ را تحقیر میکند. ترسو، مرگ را به رسمیت میشناسد. و جهان بیشتر از آنکه به فاتحان بدهکار باشد، به کسانی بدهکار است که خطر را جدی گرفتند.
شجاعان آتش را روشن میکنند. ترسوها مواظباند که همه در آن نسوزند.
از کتاب «زندهباد بازندهها» به قلم نولان
812
812
و من به جستجوی تو
در معبر بادها میرفتم
در کوچههای تاریکی
که به روشناییِ ماه ختم میشد :)
