شاید در جهانی دگر.
Kanalga Telegram’da o‘tish
شاید یه جهان دیگه واسه اینکه این جهان زندگی نکردیم وجود داشته باشه. https://t.me/the404bot?start=22d6ba3a87
Ko'proq ko'rsatish1 254
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
1 254
همه فکر میکنن اندوه تو بخاطر یک مسئلهی زودگذر و سطحیه و واکنشهای تو متناسب با اون موقعیت نیست در صورتی که فقط خودت فی ذات میدونی که چه ریشههایی از اون آسیب و تروما دور گردنت پیچیده و چه چیزهایی رو در تو یادآور شده.
1 254
من فقط میخواستم رنجم دیده شه. میخواستم کسی پناهم بشه و دستهاش تنم رو به آغوش بکشه تا باهم از این منجلاب تاریکی بیرون بیایم. میخواستم دیده بشم حتی اگر کوچکترین روزنه نوری وجود نداره و شنیده بشم حتی اگر حنجرهم به آوا و اصواتی باز نشه. میخواستم به شکسته شدنم احترام گذاشته شه. میخواستم چیزی یکبار در راستای تایید هویتم پیش بره و احساس تعلق کنم. تعلق به خودم. تعلق به وجودم. ببینم که انجسام چه حسی داره، آسودگی چه حسی داره. رهایی چه حسی داره.
نشد که نشد. من موندم و تکرار این الگوی از هم گسستن. از هم گسستن و جا ماندن...
1 254
Repost from The Last Of House Romanov
من از کسانی زخمهای عمیق بر تن دارم که دیدن رنجشان، حتی از تحمل زخمهای خودم سختتر و دردناکتر بود.
1 254
بابا اینا نذاشتن من برسم و خاکت کنن. ندیدمت. نمیدونم اصلا چی به چیه. فقط بهم میگن گریه کن چون انگار صدام دیگه در نمیاد. بابا جات رو به روی تلوزیون خیلی خالیه. تو خونه هم همینطور. نیستی که همزمان با دیدن فیلم ترکی، نماز بخونی و ما مسخره کنیم و بگیم خدارو مسخره کردی. جا نمازیت همون گوشهست. این چندروز نذاشتم کسی روش نماز بخونه. نمیدونم. وسایلت وسط خونه پخشه. اون جعبه بیسکوییتی که مشخصه به زور با دندون باز کردی که پنهونی از ما بخوری، لیوان چاییت، عصایی که همیشه گمش میکردی...
بابا حلواهات رو خودم بین بچههای کار پخش کردم. بهم تسلیت گفتن و یکیشون بغلم کرد و گفت گریه نکنم چون تو برنمیگردی.
بابا میدونم برنمیگردی، راستش اصلا فکر کنم همونجاها راحتتری. نمیدونم. یعنی امیدوارم راحت باشی چون قبرت خیلی کوچیک بود. دیدمش و گفتم اینجا خیلی کوچیکه، تاریکه، خفهست. منم دلم خیلی تنگ شده، تاریکه و خفهست....
نمیدونم بابا.
-همین حولوحوشها. نمیدونم چندمه و چه ساعتیه و چندشنبهست.
