uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

شاید در جهانی دگر.

شاید در جهانی دگر.

Kanalga Telegram’da o‘tish

شاید یه جهان دیگه واسه اینکه این جهان زندگی نکردیم وجود داشته باشه. https://t.me/the404bot?start=22d6ba3a87

Ko'proq ko'rsatish
1 255
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
آدمی نیاز داره که پرستیده بشه.

اخیش. احساس تنفس کردم

یعنی فورواردی بسته میشه و این کسشرا

نه بابا

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ینی مارو میندازی بیرونء

اهان. چنل رو هم به دلایلی پرایوت میکنم. حال و حوصله‌ی توضیح ندارم‌. خلاصه اره

این روزا حوصله ندارم. یعنی چندسالی هست حوصله ندارم ولی خب به زور خودمو میکشوندم رو زمین و ادامه میدادم. اما این روزا این تلاشا کمتر شده حقیقتا. وابستگی خاصی به آدم‌ها دیگه ندارم و خیلی ممنون میشدم اگر خانواده‌ای هم نبود که وابستگی داشته باشه. خیلی وقته احساس جدا افتادگی دارم و انگار هیچ چیزی منو به این جهان وصل نمیکنه. بدترین قسمت زندگی این میتونه باشه که تو دیگه برای خودت زندگی نمیکنه و صرفا برای خانواده‌ات زنده‌ای. نمیدونم. در کل شما مراقب خودتون باشید.

معمولا به سرم میزنه که اینجارو پاک کنم ولی الان که نگاه می‌کنم متوجه میشم نه بودنش اونقدر مهمه و نه نبودنش.

ایول بریم تو کارش.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ نگ بیا باهم یه دل سیر گریه کنیم، ما میتوانیم🤞🏻

دلم میخواد سیر گریه کنم‌.

خب با من اماده شیم بریم قرص برنج بخریم.

انگار که هنوز نفهمیدیم گاهی وقت‌ها به جای جنگیدن باید رها کنیم.

هرچی بزرگتر شدم بیشتر بغض کردم و بیشتر نادیده‌اش گرفتم.

خلاصه که، بم بگو یادته؟🪐

"در فرایند درمان، طرحواره‌ها به عنوان صدای والدین مفهوم‌سازی می‌شوند. در واقع طرحواره‌ها  حاصل گفتگوی والدین با کودک هستند که به تدریج در ذهن او جای گرفته‌اند و هم‌اکنون به گونه‌ای نظام‌مند، اما ناکارآمد، زندگی وی را زیر سیطره‌ی خود گرفته‌اند." - از مقدمه‌ی مترجمان بر کتاب طرحواره‌درمانی جفری یانگ

دلم برای غیبت کردن و دورهمی با دوستام تنگ شده. دلم برای پلنای هفتگی، دورهمیا، رقصای دخترونه و مستی‌ و بعد کنار هم غش کردن از فرط خستگی تنگ شده. بزرگسالی و بدی زندگی تو شهری که کوچیک و دور افتاده‌ست همینه. یه سریا به واسطه‌ی کار، درس و یا حالا خانواده میرن و یه‌سریا هم به هر دری میزنن تا برن ولی نمیشه. تهش تو میمونی و خاطره‌ها و تنهاییت و اینکه یاد بگیری چجوری تنهایی سر خودتو گرم کنی و یا پیشرفت کنی تا ذره‌ای از این احساساتت کم بشه...