uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Kanalga Telegram’da o‘tish

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza

Ko'proq ko'rsatish
1 998
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-1430 kun
Postlar arxiv
قراره این کتاب رو با این حجم و با این همه زیبای فقط با۶۸۰تومن داشته باشی! قشنگ یک فرصت طلایی و کمیابه😁
+1
قراره این کتاب رو با این حجم و با این همه زیبای فقط با۶۸۰تومن داشته باشی! قشنگ یک فرصت طلایی و کمیابه😁

خب خب بریم سراغ قیمت کتاب که رزا حتی برای اون هم سوپرایز داره😁 قیمت اصلی کتاب۷۵۰تومان هست! امااا رزا با یک تخفیف ویژه مخصوص
خب خب بریم سراغ قیمت کتاب که رزا حتی برای اون هم سوپرایز داره😁
قیمت اصلی کتاب۷۵۰تومان هست! امااا رزا با یک تخفیف ویژه مخصوص رزا بوکی ها این کتاب چاپ اول رو اورده اونم فقط و فقط با قیمت۶۸۰تومان‼️

فکر کن قراره یک کتاب لبه رنگی جذاب داشته باشی اونم با آرت بوک شخصیت ها و نقشه سرزمین ها😭
بهترین ترکیبیه که هر کتاب خون دوست داره داشته باشه🤌🏻😌

دومین سوپرایز نقشه سرزمین هاست😁 فکر کن به راحتی میتونی بفهمی که روند داستان چجوریه و هر مکان دقیقا کجاست👌😉
دومین سوپرایز نقشه سرزمین هاست😁 فکر کن به راحتی میتونی بفهمی که روند داستان چجوریه و هر مکان دقیقا کجاست👌😉

میبینم که دست به کار شدید و دارید تند تند ثبت سفارش میکنید کتاب رو😁 تازه من هنوز سوپرایز های دیگه کتاب رو نگفتم😭

sticker.webp0.11 KB

وضعیتم بعد دیدن کتاب:

sticker.webp0.23 KB

واییی رزااا واییی خیلی خوبه این کتابهههههه

چقدرر خفنهه این کتابب😭

اولین سوپرایز این کتاب آرت بوک های کتاب هست😍 برای راحت تصور کردن داستان کتاب آرت بوک های شخصیت ها این کار رو اسون تر میکنه ر
+1
اولین سوپرایز این کتاب آرت بوک های کتاب هست😍
برای راحت تصور کردن داستان کتاب آرت بوک های شخصیت ها این کار رو اسون تر میکنه روند کتاب خوندن رو شیرین تر میکنه براتون🫴🏻🙂‍↔️

کوییک سیلور💀✨ کتابی جدید که مارو وارد دنیایی جادویی میکنه قراره وارد یک دنیای هیجان انگیز بشیم که هر قسمتش هیجان و اضطراب مخ
+2
کوییک سیلور💀✨
کتابی جدید که مارو وارد دنیایی جادویی میکنه قراره وارد یک دنیای هیجان انگیز بشیم که هر قسمتش هیجان و اضطراب مخصوص خودش رو داره..
⚜ناشر:مات ⚜ژانر:فانتزی،عاشقانه ⚜تعداد صفحات:۶۷۲صفحه ⚜جلد سخت/لبه های نقره ای شاین دار/آستر بدرقه ❌قیمت اصلی کتاب:۷۵۰تومان❌ ‼️قیمت مخصوص رزا بوکی ها:۶۸۰تومان‼️ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

و بعد من رو بغل کرد و وارد حوضچه‌ی نقره‌ای شدیم. من نمی‌دونستم که این‌ها چه معنایی داره، نمی‌دونستم که چطور تونستم خنجر هرن ر
+1
و بعد من رو بغل کرد و وارد حوضچه‌ی نقره‌ای شدیم. من نمی‌دونستم که این‌ها چه معنایی داره، نمی‌دونستم که چطور تونستم خنجر هرن رو تبدیل به مایع کنم، نمی‌دونستم که قراره سر از سرزمین فِی‌ها در بیارم، و وسط یه جنگ بزرگ قرار بگیرم و مجبور به تعیین سرنوشت هزاران موجود زنده بشم....

احساس می‌کردم دیگه چیزی به پایان زندگیم باقی نمونده...! تصویر مرگ دوباره مقابل چشم‌هام شکل گرفت، اون دستش رو داخل زره چرمیش ف
احساس می‌کردم دیگه چیزی به پایان زندگیم باقی نمونده...!
تصویر مرگ دوباره مقابل چشم‌هام شکل گرفت، اون دستش رو داخل زره چرمیش فرو برد و آویزی نقره‌ای رو بیرون آورد و دور گردنم انداخت.

محو چشم‌های سبزش و موهای مشکیش! اون من رو رها کرد و به سراغ هرن رفت، با پیچیدن صدای فریاد هرن توی تالار آینه‌ها، فهمیدم که حا
محو چشم‌های سبزش و موهای مشکیش! اون من رو رها کرد و به سراغ هرن رفت، با پیچیدن صدای فریاد هرن توی تالار آینه‌ها، فهمیدم که حالا اون مرده و تسلیم مرگ شده.

اما اون فلز مایع زیر پاهام فوران کرد و من به جلو پرت شدم و روی پله‌ها افتادم.... چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توی همون لحظات، حضور
اما اون فلز مایع زیر پاهام فوران کرد و من به جلو پرت شدم و روی پله‌ها افتادم.... چشم‌هام سیاهی می‌رفت و توی همون لحظات، حضور مرگ رو احساس کردم! اون اومده بود تا من رو با خودش ببره‌؛وقتی بالای سرم ایستاد، با وجود این‌که نگاهم تار بود، اما محو چهره‌ی زیباش شدم.

برای چی؟ چرا برای زندگیش التماس نمی‌کرد؟ درست همون لحظات بود که احساس کردم زمین زیر پام دیگه از جنس سنگ نیست، بلکه تبدیل به ی
برای چی؟ چرا برای زندگیش التماس نمی‌کرد؟ درست همون لحظات بود که احساس کردم زمین زیر پام دیگه از جنس سنگ نیست، بلکه تبدیل به یه گودال و حوضچه‌ای از نقره‌ی مذاب شده بود و من داشتم توی اون فرو می‌رفتم.

هرن فریاد می‌زد و می‌گفت که به شمشیر دست نزنم، می‌گفت که کلید رو نچرخونم و دروازه رو باز نکنم! اما گوش‌های من نمی‌شنید. شمشیر
هرن فریاد می‌زد و می‌گفت که به شمشیر دست نزنم، می‌گفت که کلید رو نچرخونم و دروازه رو باز نکنم!
اما گوش‌های من نمی‌شنید. شمشیر قدیمی رو که انگار مملو از انرژی‌های باستانی بود از زمینی که درونش فرو شده بود بیرون کشیدم و اون رو توی شونه‌ی هرن فرو کردم. با این وجود، هرن التماس می کرد که شمشیر رو سر جاش برگردونم.

هرن با دیدنم وحشت‌زده شده بود، بهم گفت اون‌جا نرم، گفت کاری به اون شمشیر نداشته باشم... اما اهمیتی ندادم، به هر سختی‌ای که بو
هرن با دیدنم وحشت‌زده شده بود، بهم گفت اون‌جا نرم، گفت کاری به اون شمشیر نداشته باشم... اما اهمیتی ندادم، به هر سختی‌ای که بود، در حالی که هرن تلاش می‌کرد تا خودش رو به من برسونه و همزمان از شر مایع نقره‌ای خلاص بشه، دستم رو دور اون شمشیر عجیب گره کردم.

پس چشم چرخوندم توی تالار آینه‌ها و نگاهم به یه شمشیر افتاد. شمشیری که انگار توی یک چیز فرو شده بود. گام‌های سست و نااستوارم ر
پس چشم چرخوندم توی تالار آینه‌ها و نگاهم به یه شمشیر افتاد. شمشیری که انگار توی یک چیز فرو شده بود. گام‌های سست و نااستوارم رو به سمتش برداشتم.