کتابفروشی رزا📕🌸
Відкрити в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Показати більше1 998
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1430 днів
Архів дописів
1 998
+1
قراره این کتاب رو با این حجم و با این همه زیبای فقط با۶۸۰تومن داشته باشی!
قشنگ یک فرصت طلایی و کمیابه😁
1 998
خب خب بریم سراغ قیمت کتاب که رزا حتی برای اون هم سوپرایز داره😁قیمت اصلی کتاب
1 998
فکر کن قراره یک کتاب لبه رنگی جذاب داشته باشی اونم با آرت بوک شخصیت ها و نقشه سرزمین ها😭بهترین ترکیبیه که هر کتاب خون دوست داره داشته باشه🤌🏻😌
1 998
دومین سوپرایز نقشه سرزمین هاست😁
فکر کن به راحتی میتونی بفهمی که روند داستان چجوریه و هر مکان دقیقا کجاست👌😉
1 998
میبینم که دست به کار شدید و دارید تند تند ثبت سفارش میکنید کتاب رو😁
تازه من هنوز سوپرایز های دیگه کتاب رو نگفتم😭
1 998
+1
اولین سوپرایز این کتاب آرت بوک های کتاب هست😍
برای راحت تصور کردن داستان کتاب آرت بوک های شخصیت ها این کار رو اسون تر میکنه روند کتاب خوندن رو شیرین تر میکنه براتون🫴🏻🙂↔️
1 998
+2
کوییک سیلور💀✨
قیمت اصلی کتاب:۷۵۰تومان❌
‼️قیمت مخصوص رزا بوکی ها:۶۸۰تومان‼️
@time_of_study📙
براى خريد كتاب پيام دهيد
@Rosa_bookstore_admin
کتابی جدید که مارو وارد دنیایی جادویی میکنه قراره وارد یک دنیای هیجان انگیز بشیم که هر قسمتش هیجان و اضطراب مخصوص خودش رو داره..⚜ناشر:مات ⚜ژانر:فانتزی،عاشقانه ⚜تعداد صفحات:۶۷۲صفحه ⚜جلد سخت/لبه های نقره ای شاین دار/آستر بدرقه ❌
1 998
+1
و بعد من رو بغل کرد و وارد حوضچهی نقرهای شدیم.
من نمیدونستم که اینها چه معنایی داره، نمیدونستم که چطور تونستم خنجر هرن رو تبدیل به مایع کنم، نمیدونستم که قراره سر از سرزمین فِیها در بیارم، و وسط یه جنگ بزرگ قرار بگیرم و مجبور به تعیین سرنوشت هزاران موجود زنده بشم....
1 998
احساس میکردم دیگه چیزی به پایان زندگیم باقی نمونده...!
تصویر مرگ دوباره مقابل چشمهام شکل گرفت، اون دستش رو داخل زره چرمیش فرو برد و آویزی نقرهای رو بیرون آورد و دور گردنم انداخت.
1 998
محو چشمهای سبزش و موهای مشکیش!
اون من رو رها کرد و به سراغ هرن رفت، با پیچیدن صدای فریاد هرن توی تالار آینهها، فهمیدم که حالا اون مرده و تسلیم مرگ شده.
1 998
اما اون فلز مایع زیر پاهام فوران کرد و من به جلو پرت شدم و روی پلهها افتادم....
چشمهام سیاهی میرفت و توی همون لحظات، حضور مرگ رو احساس کردم! اون اومده بود تا من رو با خودش ببره؛وقتی بالای سرم ایستاد، با وجود اینکه نگاهم تار بود، اما محو چهرهی زیباش شدم.
1 998
برای چی؟ چرا برای زندگیش التماس نمیکرد؟
درست همون لحظات بود که احساس کردم زمین زیر پام دیگه از جنس سنگ نیست، بلکه تبدیل به یه گودال و حوضچهای از نقرهی مذاب شده بود و من داشتم توی اون فرو میرفتم.
1 998
هرن فریاد میزد و میگفت که به شمشیر دست نزنم، میگفت که کلید رو نچرخونم و دروازه رو باز نکنم!اما گوشهای من نمیشنید. شمشیر قدیمی رو که انگار مملو از انرژیهای باستانی بود از زمینی که درونش فرو شده بود بیرون کشیدم و اون رو توی شونهی هرن فرو کردم. با این وجود، هرن التماس می کرد که شمشیر رو سر جاش برگردونم.
1 998
هرن با دیدنم وحشتزده شده بود، بهم گفت اونجا نرم، گفت کاری به اون شمشیر نداشته باشم...
اما اهمیتی ندادم، به هر سختیای که بود، در حالی که هرن تلاش میکرد تا خودش رو به من برسونه و همزمان از شر مایع نقرهای خلاص بشه، دستم رو دور اون شمشیر عجیب گره کردم.
1 998
پس چشم چرخوندم توی تالار آینهها و نگاهم به یه شمشیر افتاد. شمشیری که انگار توی یک چیز فرو شده بود. گامهای سست و نااستوارم رو به سمتش برداشتم.
