ch
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

前往频道在 Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

显示更多
2 063
订阅者
+124 小时
-57
-2530
帖子存档
اما درست میون اون لحظات، سر و کله‌ی صدای دیگه‌ای پیدا شد. صدایی که انگار متعلق به ابری خاکستری بود. از اومدن اون صدا، اون موج
اما درست میون اون لحظات، سر و کله‌ی صدای دیگه‌ای پیدا شد. صدایی که انگار متعلق به ابری خاکستری بود. از اومدن اون صدا، اون موجود که فهمیده بود اسمش "راکوورم" هست، وحشت‌زده ناپدید شد.

مکانی که هیچ شباهتی به بیمارستان یا حتی خیابون نداشت. اون توی یه غار بود، یه غار نمور و تاریک، اما مقابل نگاهش دوتا چشمِ سرخ
مکانی که هیچ شباهتی به بیمارستان یا حتی خیابون نداشت. اون توی یه غار بود، یه غار نمور و تاریک، اما مقابل نگاهش دوتا چشمِ سرخ و قرمز دید.
چشم‌هایی که از شادی می‌درخشیدن، صاحب اون چشم‌ها که بدنی استخوونی و کله‌ای بزرگ داشت، عصایی به دست گرفته بود و با خوشحالی می‌گفت "حالا تو رو نابود می‌کنم و صاحب قدرتت می‌شم"

خشمگین از بانک بیرون اومد و به راهش ادامه داد تا این‌که درست سر پیچِ خیابون، ماشین پلیس با سرعت بهش زد! توماس در کسری از ثانی
خشمگین از بانک بیرون اومد و به راهش ادامه داد تا این‌که درست سر پیچِ خیابون، ماشین پلیس با سرعت بهش زد! توماس در کسری از ثانیه زمین افتاد و چشم‌هاش سیاهی رفت
اما وقتی دوباره به هوش اومد، خودش رو توی مکانی عجیب و غریب دید!

اما توماس که نمی‌خواست بیشتر از این شکسته بشه، با سماجت کارش رو ادامه داد. اما همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا به توماس ثاب
اما توماس که نمی‌خواست بیشتر از این شکسته بشه، با سماجت کارش رو ادامه داد. اما همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا به توماس ثابت بشه که دیگه جایی میون مردم نداره!

اما وقتی به شهر رسید، متوجه شد که نگاه مردم دیگه عوض شده؛ نگاه‌هایی پر از ترس، نفرت و ترحم. همه اون رو "مطرود نجس و ناپاک" صد
اما وقتی به شهر رسید، متوجه شد که نگاه مردم دیگه عوض شده؛ نگاه‌هایی پر از ترس، نفرت و ترحم. همه اون رو "مطرود نجس و ناپاک" صدا می‌زدن. مادرها بچه‌هاشون رو از جلوی راهش کنار می‌کشیدن و با نگاه پر غیظشون، رفتنش رو تماشا می‌کردن.

همه‌چیز ساکت و خالی بود… و توماس مونده بود با دست ناقصش، سایه‌ای از گذشته‌ی خودش. با این حال، به خودش گفت نباید تسلیم بشه! تص
همه‌چیز ساکت و خالی بود… و توماس مونده بود با دست ناقصش، سایه‌ای از گذشته‌ی خودش. با این حال، به خودش گفت نباید تسلیم بشه!
تصمیم گرفت برای کارای روزمره‌ی خونه و مزرعه و همین‌طور پرداخت قبض‌ها به شهر بره. شاید بخشی از زندگی عادی رو پس بگیره.

اما توماس سعی کرد امیدش رو از دست نده، دووم آورد و در نهایت مرخص شد و به مزرعه‌اش برگشت‌. اما هیچ‌چیز دیگه شبیه قبل نبود؛ دیگ
اما توماس سعی کرد امیدش رو از دست نده، دووم آورد و در نهایت مرخص شد و به مزرعه‌اش برگشت‌. اما هیچ‌چیز دیگه شبیه قبل نبود؛ دیگه نه از صدای خنده‌ی همسرش خبری بود، نه رد پای بچه‌اش روی زمین بود و نه شوقی برای نوشتن.

زندگی قشنگِ توماس به یک‌باره نابود شده بود، به ناچار اون رو به بیمارستان جذامی‌ها منتقل کردن. زندگی توی اون‌جا و دیدن آدم‌های
زندگی قشنگِ توماس به یک‌باره نابود شده بود، به ناچار اون رو به بیمارستان جذامی‌ها منتقل کردن. زندگی توی اون‌جا و دیدن آدم‌هایی که روز به روز چهره‌شون کریه‌تر می‌شد و در و دیواری که بوی عفونت و گوشت می‌دادن، عذاب‌آور بود.

اما این تازه شروع اتفاقات بد برای توماس بود. همسرش که وحشت‌زده و غمگین بود، از اون‌جایی که شنیده بود جذام واگیر داره و بچه‌ها
اما این تازه شروع اتفاقات بد برای توماس بود. همسرش که وحشت‌زده و غمگین بود، از اون‌جایی که شنیده بود جذام واگیر داره و بچه‌ها بیشتر از بقیه‌ی افراد در معرض خطر ابتلا به این بیماری هستن، بچه‌اش رو برداشت و توماس رو ترک کرد!

اون‌جا حقیقت مثل پتک محکمی توی سرشون خورد! توماس کاوننت به جذام مبتلا شده بود؛ اعصاب بدن اون از بین رفته بودن و دردی رو احساس
اون‌جا حقیقت مثل پتک محکمی توی سرشون خورد! توماس کاوننت به جذام مبتلا شده بود؛ اعصاب بدن اون از بین رفته بودن و دردی رو احساس نمی‌کرد
به همین دلیل زخم روی دستش بد و بدتر شده بود، بدون این‌که توماس دردی رو حس کنه! دکترها مجبور شدن برای جلوگیری از گسترش عفونت، دوتا از انگشت‌های دست راست توماس رو ببرن

تا این‌که توماس مشغول نوشتن رمان دومش شد، اما اون‌قدر غرق داستان و نوشتن شده بود، که متوجه‌ی زخم روی دستش که عفونت کرده بود و
تا این‌که توماس مشغول نوشتن رمان دومش شد، اما اون‌قدر غرق داستان و نوشتن شده بود، که متوجه‌ی زخم روی دستش که عفونت کرده بود و داشت گسترده‌تر می‌شد، نشده بود! وقتی همسرش "خوان" اون زخم رو دید، با عجله توماس رو به بیمارستان رسوند

با اومدن بچه، زندگی اون‌ها از قبل هم قشنگ‌تر شده بود.
با اومدن بچه، زندگی اون‌ها از قبل هم قشنگ‌تر شده بود.

اون و همسرش "خوان" توی یه مزرعه خارج از شهر در کنار همدیگه زندگی می‌کردن. زمانی که اولین رمان توماس به عنوان یه نویسنده، به چ
اون و همسرش "خوان" توی یه مزرعه خارج از شهر در کنار همدیگه زندگی می‌کردن. زمانی که اولین رمان توماس به عنوان یه نویسنده، به چاپ رسید و جزء لیست پرفروش‌ها قرار گرفت، تصمیم گرفتن که بچه‌دار بشن.

"توماس کاوننت" تا قبل از این‌که به جذام مبتلا بشه، یه زندگی آروم و زیبا داشت...
"توماس کاوننت" تا قبل از این‌که به جذام مبتلا بشه، یه زندگی آروم و زیبا داشت...

آرههه🙈

خب از الان برام بزار کنار

معلومه از این کتابای فانتزیه ساده نیستت😭

دنیایی پر از جادو و موجودات عجیب...
دنیایی پر از جادو و موجودات عجیب...

تصادفی که من رو به یک دنیای عجیب برد👀
تصادفی که من رو به یک دنیای عجیب برد👀

همه چی از یک تصادف شروع شد...
همه چی از یک تصادف شروع شد...