uz
Feedback
بهترین متن ها واهنگها 💗

بهترین متن ها واهنگها 💗

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال بهترین متن ها و آهنگ جایی که آهنگ نوشته های دلی شما را قرار میده منتظر حضور گرمتون هستیم https://t.me/+mVRanZM3cbE2ZmVk

Ko'proq ko'rsatish
9 118
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+230 kun

Ma'lumot yuklanmoqda...

Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '26
Sentabr '26
+14
3 kanalda
Avgust '26
+140
13 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+147
13 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+123
7 kanalda
Get PRO
May '26
+18
4 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+4
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+2
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+106
14 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+40
15 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+157
27 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+219
32 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+194
31 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+154
24 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+152
20 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+140
16 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+87
3 kanalda
Get PRO
May '25
+67
6 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+78
3 kanalda
Get PRO
Mart '25
+67
5 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+45
1 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+83
10 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+115
18 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+60
23 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+74
21 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+33
13 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+46
18 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+27
4 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+51
7 kanalda
Get PRO
May '24
+112
4 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+184
12 kanalda
Get PRO
Mart '24
+193
15 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+187
16 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+220
14 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+185
11 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+173
11 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+181
11 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+173
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+201
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+223
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+334
0 kanalda
Get PRO
May '23
+319
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+183
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+207
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+288
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+332
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+392
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+300
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+393
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+2 197
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+21
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+18
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+81
0 kanalda
Get PRO
May '22
+379
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+408
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+322
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+349
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+408
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+364
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '21
+445
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '21
+399
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '21
+441
0 kanalda
Get PRO
Avgust '21
+411
0 kanalda
Get PRO
Iyul '21
+413
0 kanalda
Get PRO
Iyun '21
+401
0 kanalda
Get PRO
May '21
+398
0 kanalda
Get PRO
Aprel '21
+306
0 kanalda
Get PRO
Mart '21
+487
0 kanalda
Get PRO
Fevral '21
+552
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '21
+362
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '20
+33 005
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
04 Sentabr+1
03 Sentabr+4
02 Sentabr+7
01 Sentabr+2
Kanal postlari
قبل از خواب زمزمه کنیم «إنَّ اللهَ کانَ عَلَیکُم رقیبا» خدا میگه: «حواسم بهت هست و مراقبتم» وقتی آنقدر قشنگ میگه، لطفا نه نگرانی برای مسیر آرزوهات داشته باش، نه غصه اش را بخور. اون همیشه و همه جا کنارته؛ بهش اعتماد کن! @bargesefideshgh

2
خدایا از تو ڪہ پنهوون نیست روزگار سختے است آسانے و گشایش نصیبمون ڪن🤲 @bargesefideshgh
خدایا از تو ڪہ پنهوون نیست روزگار سختے است آسانے و گشایش نصیبمون ڪن🤲 @bargesefideshgh
418
3
از شدت دلبری این آهنگ چی بگم آخه بفرست براش✨🤍 @bargesefideshgh
367
4
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_86 قسمت_هشتادوشش از باران که معلم بود و شوهر خوبی داشت و بعد از نه سال که از تولد اولین بچه اش  گذشته بود خدا دو پسر بچه شروشیطان  به او داده بود، می گفت و بیش از همه از بهزاد که به جای تشکیل زن و زندگی خودش را گرفتار گرمای عسلویه کرده بود، حرف می زد.چند روز پایانی سال به سرعت گذشت و به آخرین روز سال رسیدیم. من با وجود مخالفت عمه خانم همه ی خانه را خوب جارو زدم و گردگیری کردم. حیاط را شستم و آشپزخانه را مرتب کردم. از وسواس عمه خانم آگاه بودم و دوست نداشتم وقتی بچه های عمه خانم می آیند جایی از خانه کثیف و نامرتب باشد.کارهایم که تمام شد به عمه خانم کمک کردم تا به حمام برود و لباسی را که از قبل برای امشب تهیه کرده بود، بپوشد.خودم و آذین هم به حمام رفتیم و بهترین لباس هایمان را پوشیدیم. هر چند لباس هیچ کداممان نو نبود. در این مدت آنقدر درگیر مشکلاتم بودم که اصلاً به فکرم نرسید باید برای خودم و آذین خرید کنم. خودم شومیز سفید رنگی را که مژده برای تولدم خریده بود به همراه شلوار لی کاربنی پوشیدم. ولی پیدا کردن یک لباس خوب برای آذین سخت بود. تقریباً تمام لباس های آذین برایش کوچک شده بود و من به زحمت توانستم لباس مناسبی را از بین لباس های که خاله سال گذشته برایش خریده بود، پیدا کنم. خاله همیشه خودش و به سلیقه خودش برای آذین خرید می کرد و هیچ وقت موقع خرید من را همراه خودش نمی برد. با یادآوری این که حتی اجازه نداشتم خودم برای بچه ام لباس بخرم قلبم فشرده شد. هر چه بیشتر به گذشته فکر می کردم بیشتر از خودم و از ضعفی که داشتم متنفر می شدم.عمه خانم با صدایی که از درد خشدار شده بود،گفت: -  کیف مشکیم تو اتاقه. اونم برام بیار.باشه ای گفتم و به سمت خانه دویدم. آذین با لباس خیس وسط هال ایستاده بود. نفسم را بیرون دادم و به سرعت به اتاقی که وسایلمان را شب قبل در آنجا گذاشته بودم، رفتم. نمی توانستم آذین را توی خانه تنها بگذارم باید او را با خودم می بردم. برای همین خیلی سریع لباس های آذین را عوض کردم.  بعد مانتو و کیف عمه را برداشتم و قبل از این که از خانه خارج شوم زیر گاز را خاموش کردم.یحیی که در این مدت به خودش آمده بود، عمه خانم را روی صندلی عقب ماشین نشانده بود و به انتظار ما پشت فرمان نشسته بود. به سرعت کنار یحیی نشستم و همانطور که آذین را محکم توی بغلم گرفته بودم به سمت عقب برگشتم و به عمه¬خانم که پای صدمه دیده اش را روی صندلی عقب ماشین دراز کرده بود و سرش را به در ماشین تکیه داده بود، نگاه کردم. صورت درهم عمه نشان می داد درد زیادی را تحمل می کند. مانتو را روی بدن عمه خانم کشیدم و در دل دعا کردم اتفاق بدی برایش نیفتاده باشد. یک ساعت بعد توی اورژانس بیمارستان بالای سر عمه خانم ایستاده بودیم و به دهان دکتری که عکس های رادیولوژی پای عمه را بالا و پایین می کرد، نگاه می کردیم. یحیی که طاقتش تمام شده بود، پرسید: -  آقای دکتر پاشون شکسته؟ دکتر عکس های رادیولوژی را به دست پرستاری که کنارش ایستاده بود، داد و گفت: -  باید  پاشون و گچ بگیریم.یحیی با صدای ترسیده ای پرسید: -  خیلی بده؟دکتر به استرس یحیی لبخند زد: -  نگران نباشید. خدا رو شکر شکستگی خیلی ناجور نیست. بیشتر یه ترکه تا شکستگی. یه چند هفته که توی گچ بمونه خوب می شه. هرچند با توجه به سن و سالشون باید بیشتر مراقبت کنن. الانم بهتره شما برید حسابداری و کارای پذیرش رو انجام بدید.عمه که به خاطر مسکن هایی که به او تزریق شده بود درد کمتری داشت. دست من را گرفت و گفت: -  از تو کیفم کارت بانکیم و دربیار بده یحیی.یحیی گفت: -  لازم نیست عمه، پول هست.عمه به من تشر زد: -  کارت بده بهش.از داخل کیف عمه خانم، کیف پول کوچک و کهنه اش را بیرون آوردم و به دست یحیی دادم. یحیی همانطور که کارت بانکی را از داخل کیف پول برمی داشت، گفت: -  کارهای پذیرش و که کردم زنگ می زنم به.......عمه اخمی کرد. -  به کی؟ -  بچه ها دیگه، بهزاد، باران......اخم عمه خانم غلیظ تر شد و نداشت حرف یحیی تمام شود و با تشر گفت: -  لازم نکرده. یحیی برای لحظه ای گیج به عمه خانم نگاه کرد: -  یعنی چی عمه؟ نمی خواین به بچه ها خبر بدید؟ مگه می شه؟ -  چرا نشه؟ عید میان میفهمن دیگه. الان ناراحتشون کنم که چی؟ منم که طوریم نشده. شنیدی که دکتر چی گفت یه ترک ساده اس. یحیی دستی به موهای پریشانش کشید: -  آخه عمه خانم اینطور که نمی شه. می خوان پاتون و گچ بگیرن با پای گچ گرفته که نمی تونید تو خونه تنها بمونید. حتماً باید یکی پیشتون باشه، کمکتون کنه. مراقبتون باشه.چشمان عمه خانم رنگ غم گرفت: -  کی می خواد بیاد کمک من؟بهزاد بچه ام که تازه تونسته برای عید مرخصی بگیره  اگه بفهمه جز این که غصه بخوره کار دیگه ای از دستش بر نمیاد. @bargesefideshgh
387
5
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_85 قسمت_هشتادوپنجم عمه خانم به یحیی تشر زد: -  تو هم به جای این که وایسی اونجا و بروبر من و نگاه کنی بیا کمک کن این فرش رو زودتر بشورم.یحیی پارور را از دست عمه خانم  گرفت و گفت: -  آخه عمه الان چه وقت فرش شستنه؟ اونم تنهایی؟ نمی گی خدایی نکرده می افتی یه چیزتون می شه. اصلاً چه جوری این فرش به این گندگی رو  اوردید تو حیاط؟عمه خانم هر دو دستش را به کمرش زد و با رضایت آه کشید. -  پسر اکرم خانم برام اوردش تو حیاط. فرش اتاق بهزاده. بچه ام عصری زنگ زد گفت تونسته مرخصیش و جور کنه و برای عید میاد خونه. گفتم قبل از اومدنش یه دستی به اتاقش بکشم. آخه اون موقع که گفت عید نمی تونه بیاد دیگه دست و دلم نرفت اتاقش و خونه تکونی کنم.لحظه ای ایستادم و به عمه خانم که با عشق در مورد پسر کوچکش حرف می زد، نگاه کردم. یحیی گفت -  باشه عمه من این و خودم می شورم. شما هم برید خونه استراحت کنید. خسته شدید.عمه خانم که انگار میلی به رفتن نداشت به پژو سفید گوشه حیاط  نگاه کرد و گفت -  باید ماشینشم بشورم. بچم برگرده ماشین و لازم داره.یحیی با تاکید کفت: -  من می شورم عمه خانم.من که بلاخره تونسته بودم آذین فراری را بگیرم جلوتر از عمه از پله های خیس ایوان بالا رفتم ولی هنوز وارد خانه نشده بودم که با صدای فریاد عمه متوقف شدم. با عجله به سمت عقب برگشتم. عمه خانم پایین پله ها  روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می پیچید.یحیی پارو را روی زمین انداخت و یاخدا گویان به سمت عمه دوید. من هم آذین را داخل خانه فرستادم و در را به رویش بستم و به سرعت از پله ها پایین دویدم. عمه خانم روی زمین افتاده بود و با هر دو دست پایش را گرفته بود و ناله می کرد. هر دو ترسیده بودیم.یحیی روی زمین کنار عمه خانم زانو زد: -   عمه چی شد؟عمه خانم نالید: -  پام، پام......... فکر کنم شکسته آه از نهادم بلند شد. یحیی که رنگش پریده بود و دست و پای خودش را گم کرده بود با استیصال به من نگاه کرد. گفتم:  -  باید عمه خانم و ببریم بیمارستان.یحیی گیج پرسید: -  چی؟وقت توضیح دادن نبود. - من می رم یه چیزی بیارم تا عمه خانم تنش کنه که بتونیم ببریمش بیمارستان.یحیی  کمی این پا و آن پا شد: -  دروغ نگفتیم که......... یعنی..... من که نمی خواستم دروغ بگم.....ولی...... ببینید سحر خانم پاش و کرده بود تو یه کفش که حتماً بره مسافرخونه اتاق کرایه کنه منم دیدم شما بفهمید ناراحت می شید، نخواستم ناراحتتون کنم.عمه خانم با دلخوری نگاهش را به سمت من چرخاند. -یعنی خونه ی من قد یه مسافرخونه هم نمی ارزید؟ خجالت زده گفتم: - این چه حرفیه عمه خانم من فقط نمی خواستم مزا.......یحیی که خرابکاریش را کرده بود، کارت بانکی عمه را بالا گرفت و میان حرف من پرید. - من زودتر برم. و به سرعت به سمت در فرار کرد. عمه که هنوز از من دلخور بود، نگاهش را از من گرفت. با آمدن پرستار که می خواست عمه را با خود ببرد، نفس راحتی کشیدم.وقتی به خانه برگشتیم هوا کاملاً تاریک شده بود. بعد از این که به کمک یحیی عمه خانم را روی تشکی که توی هال پهن کرده بودم، خواباندیم به آشپزخانه رفتم تا چیزی برای خوردن سرهم کنم. یحیی هم به حیاط رفت تا فرش اتاق بهزاد را همانطور که عمه از او خواسته بود آبکشی کند و گوشه دیوار بگذارد تا آبش برود. بعد از شام یحیی به خانه شان برگشت و من تشک خودم و آذین را کنار تشک عمه که به خاطر مسکن های زیادی که به او تزریق کرده بودند به خواب رفته بود، انداختم. صبح روز بعد با سروصدای عمه خانم که سعی می کرد از جایش بلند شود و به دستشویی برود، بیدار شدم. به سرعت بلند شدم و  بعد از کمک به عمه خانم برای درست کردن صبحانه به آشپزخانه رفتم. برای من که یک عمر در خانه عزیز و خاله با آن اخلاق های خاصشان کار کرده بودم. نگهداری از عمه خانم نه تنها هیچ زحمتی نداشت بلکه خیلی هم راحت و خوشایند بود.عمه خانم آدمی نبود که کارهایش را به گردن کسی بیندازد و تا آنجا که می توانست خودش کارهایش را انجام می داد.وقتی قبول کرد که نمی تواند مثل قبل از جایش بلند شود و کار کند، میل های بافتنی اش را به دست گرفت و همانطور که دانه، دانه نخ ها را از داخل هم رد می کرد، یحیی را برای خرید بیرون  فرستاد. به من طرز تهیه میرزا قاسمی را آموزش  داد و با آذین بازی کرد. برایش شعر  خواند و قصه تعریف  کرد و به نقاشی هایش نمره بیست داد. آذین هم که عاشق عمه خانم شده بود لحظه ای از او دور نمی شد. از صبح کنار عمه خانم می نشست و تا خود شب برای پیرزن شیرین زبانی می کرد.شب ها بعد از این که آذین می خوابید تازه سر درد و دل عمه خانم باز می شد. از بهروز که توی تهران درس خوانده بود و همانجا هم با یک دختر افاده ای ازدواج کرده بود و ماندگار شده بود، تعریف می کرد
301
6
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_84 قسمت_هشتادوچهارم البته به جز بهزاد که فکر کنم امسال عید باید تو عسلویه بمونه ولی بهروز و باران با بچه هاشون حتماً میان -  خب منم همین و می گم. عمه خانم شاید مشکلی نداشته باشه من تو خونه اش بمونم ولی بچه هاش چی؟ اونا شاید دوست نداشته باشن عید یه غریبه رو تو خونه ی مادرشون ببینن. شاید بودن من و آذین معذبشون کنه. من که نمی تونم مزاحم جمع خانوادگیشون بشم.با کمی تردید جواب داد: -  نه اینطوری نیست. بچه های عمه هم مثل خودش مهربونن.شاید حق با یحیی بود و بچه های عمه هم مثل خودش آدم های مهربان و مهمانوازی بودند ولی دلیل نداشت که من خودم را به آنها تحمیل کنم. گفتم: -  همین که عمه خانم اجازه داده وسایلم توی خونه اش باشه لطف بزرگی بهم می کنه. دیگر نمی تونم بیشتر از این مزاحمش بشم.بدون این که چشمم از خیابان بردارد پرسید: -  خب پس می خوای چیکار کنی؟ -   می تونی تو یه مسافرخونه  یه اتاق برام بگیری که تا پیدا کردن خونه توش بمونم. -  عمه خانم نمی ذاره بری. -  جواب عمه خانم با من. تو می تونی جایی رو برام پیدا کنی؟یحیی فرمان را چرخاند و ماشین را وارد کوچه باریکی کرد. -  مسافرخونه که جای زیاد جالبی برای یه زن تنها نیست ولی تو عید خیلیا اتاقاشون و به مسافرای که میان شمال اجاره می دن. بخصوص تو شهرای ساحلی. اگه بخوای می تونم ببرمت بابلسر یا فریدون کنار و یه اتاق تا آخر عید برات اجاره کنم. ولی گفته باشم اگه قرار باشه تمام عید و تو اتاق کرایه ای بمونی خیلی برات گرون در میاد. نگاهم را به درختان کنار خیابان دادم و با ناراحتی گفتم: -  چاره¬ چیه. نمی تونم که تو خیابون بمونم. -  من هنوزم می گم بهتره تو خونه عمه خانم بمونی.سرم را به نشانه نه بالا انداختم. یحیی که دید نمی تواند تصمیم من را عوض کند، گفت: -  حالا بذار فردا رو هم بگردیم اگه جایی پیدا نکردیم، می ریم دنبال اتاق. از یحیی تشکر کردم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و تا رسیدن به خانه ی عمه خانم سکوت کردم.چند دقیقه بعد یحیی ماشین را جلوی در خانه عمه نگه داشت و هر دویمان پیاده شدیم. در حیاط نیمه باز بود و از پشت در صدای خنده های بلند آذین به گوش می رسید. به یحیی که با خنده ابرویی برایم بالا انداخته بود، نگاه کردم: -  گفتم که پیش عمه خانم بهش خوش می گذره. کف حیاط فرش بزرگی پهن بود که رویش با آب و کف پوشانده شده بود.  آذین با خوشحالی روی فرش خیس بالا و پایین می پرید و با شنیدن صدای شالاپ، شالاپ کردن آب زیر پایش از خنده ریسه می رفت.عمه خانم که چکمه های سیاه پلاستیکی به پا داشت و با پارو روی فرش خیس می کشید با اخمی که آذین هم متوجه ساختگی بودن آن می شد، گفت: -  پدر صلواتی مگه بهت نمی گم بپر، بپر نکن. خیسم کردی. ولی آذین که معلوم بود از بازی جدیدش خیلی لذت می برد، بدون توجه به تذکرات عمه خانم همچنان روی قالی های پر از آب و کف بالا و پایین می پرید و می خندید. یحیی با خنده به سمت عمه خانم رفت و گفت: -  عمه چیکار می کنی؟عمه خانم با شنیدن صدای یحیی دست از شستن فرش برداشت: -  بلاخره اومدید؟ چقدر دیر کردید؟ -  دیر شد دیگه. -  خونه پیدا کردید؟یحیی دروغ گفت: -  یه قولایی گرفتیم.چشم غره ای به یحیی رفتم. عمه خانم اخم کرد: -  حالا جای مطمئنی هست؟یحیی با دلخوری ساختگی به عمه خانم نگاه کرد: -  عمه خانم این چه حرفیه که شما میزنید. مگه می شه من آبجی سحر و جای بدی ببرم. خیالتون راحت. خونه ی که پیدا کردیم حرف نداره، عالیه عالی.دوباره برای یحیی چشم درشت کردم. انگار یک روده راست توی شکم این بشر نبود. نمی فهمیدم چه سودی از این همه دروغ گفتن می برد. یحیی لبش را به دندان گرفت و عامدانه به سمت دیگری نگاه کرد عمه که چندان به حرف های یحیی اطمینان نداشت. همانطور که دوباره پارو را روی فرش می کشید، گفت: - منم فردا باهاتون میام. هم خونه رو ببینم، هم با صابخونه حرف بزنم. یه وقت فکر نکنه این بچه بی کس و کاره بخوان سرش کلاه بذارن. اگه دیدم خونه اش خوب نیست یا صاحبخونش آدم دندون گرد و اذیت کنیه برش می گردنم همین جا تا سر فرصت یه جای خوب پیدا کنه.حالا باید چه کاری می کردم. عمه خانم اگر می فهمید خانه ای در کار نیست و من می خواهم تا بعد از عید اتاق کرایه کنم. اجازه رفتن از خانه اش را به من نمی داد. من هم نمی خواستم مزاحم عمه خانم شوم. آن هم وقتی که قرار بود تا چند روز دیگر همه بچه ها و نوه هایش به اینجا بیایند.با بیچارگی به یحیی نگاه کردم. یحیی با چشم و ابرو از من خواست تا حرفی نزنم. عمه رو به من گفت: -بیا دخترت و ببر لباسشو عوض کن تا سرما نخورده. یه نگام به غذا بنداز ته نگرفته باشه.چشمی گفتم و به سمت آذین که وقتی فهمید می خواهم او را به داخل خانه ببرم، به انتهای حیاط فرار کرده بود، پا تند کردم.
297
7
سلام دوستان رمان امشبم زودمیزارم خستم میخوام بخوابم
295
8
بازی کلماتور
355
9
مانـده‌ام امـروز تـو را با ڪدام واژه‌ے عاشـقانہ صـدا بزنـم اصلا بیـا امـروز از همیـن فاصلـہ‌ے دور تـو را بغـل ڪنم و آرام ببوسـمت... بڪَذار نجـواے دلـم را بہ آهستڪَی ڪنار ڪَوشت زمـزمہ ڪنم و بڪَویم : چقـدر "دوستـت‌دارم"... @bargesefideshgh
387
10
خودمان را با جمله‌ی "تا قسمت چه باشد" فریب ندهیم... "قسمت" خواستن و اراده‌ی من و توست . @bargesefideshgh
381
11
حرم امام رضا انشاالله که قسمت همتون بشه❤️💐 @bargesefideshgh
حرم امام رضا انشاالله که قسمت همتون بشه❤️💐 @bargesefideshgh
502
12
خدایا هیچوقت لبخند رو از لباى قشنگ اون قشنگى ڪ دارہ این پیامو میخونہ نگیر 🥰🤲 @bargesefideshgh
515
13
این مامان همون مامانه🥺❤️ @bargesefideshgh
این مامان همون مامانه🥺❤️ @bargesefideshgh
485
14
یه جایی خوندم که می‌گفت: «دنیا مثل مامانت نیست صبح سرش داد بزنی و شب واسه شام صدات کنه؛ دنیا ولت میکنه تا از گشنگی بمیری!» چقدر حس می‌کنم اینو...😔💔 @bargesefideshgh
452
15
گفتند چادرت را سرکن تا ایمان مرد نلرزد ایمانی که به گیسویی بلرزد ، چه ارزد..؟! @bargesefideshgh
گفتند چادرت را سرکن تا ایمان مرد نلرزد ایمانی که به گیسویی بلرزد ، چه ارزد..؟! @bargesefideshgh
459
16
آهای عشق همیشگی♥️ تقدیم به یه دونه قلبم♥️ @bargesefideshgh
385
17
👌روزے ڪہ بتونے ... با پولدارتر از خودت هم‌نشینے ڪنے و معذب نشے ! با فقیرتر از خودت بشینی و خردش نڪنے ! با باهوش‌تر از خودت باشی و هم‌صحبت بشے ! با ڪم‌هوش‌تر از خودت باشی و مسخرش نڪنے ! با عقاید و سلایق دیگران ڪارے نداشتہ باشے ! با زندگے شخصے بقیه ڪارے نداشتہ باشے ! اونوقت میتونے بگی" انسانیت "دارے ...! @bargesefideshgh
387
18
دنیاے مجازے بہ ما آموخت: زن و مرد میتوانیم باهم مهربان باشیم حرف دلمان را آزاد بنویسیم و بیان ڪنیم میتوانیم خودمان باشیم میتوانیم از دور دوست بداریم و دوست داشتہ شویم میتوانیم بہ ڪسانے دل ببندیم و اعتماد ڪنیم ڪہ هرگزندیدیمشان میتوانیم جنسیت را فراموش ڪنیم و بدون توقع رفاقت ڪنیم این دنیا بہ ما آموخت : تقدیم ڪردن یڪ گل و تحسین ڪردن زیباییها و احوالپرسے با جنس مخالف گستاخے نیست بلڪہ محبت و احترام است. دیگران را بپذیریم بے انڪہ بدانیم ڪیستند و چیستند؟ "دنیاے مجازے فضاے دل ماست" @bargesefideshgh
361
19
غروب جمعه باید نشست پشت پنجرہ و زل زد بہ آسمان مہ گرفتہ شهر بہ جادہ هاے خیس دلتنگی ڪہ مسافرے بہ جز غم ندارد آرے عصرجمعه چیزے
غروب جمعه باید نشست پشت پنجرہ و زل زد بہ آسمان مہ گرفتہ شهر بہ جادہ هاے خیس دلتنگی ڪہ مسافرے بہ جز غم ندارد آرے عصرجمعه چیزے از غروب جمعه ڪم ندارد ... غروبتون بدور از دلتنگی🌇 ‎‌‌‎
370
20
اخم کنی من بشم فدات🤨😍 بیخیالت نمیشم قدِ یه دنیا دور بشی هرجا بری این دلِ من درگیرته بهتر از هرکسی میشم برات واااای من مُردم واسِ این آهنگ که 😍👏 @bargesefideshgh
443