بهترین متن ها واهنگها 💗
Ir al canal en Telegram
کانال بهترین متن ها و آهنگ جایی که آهنگ نوشته های دلی شما را قرار میده منتظر حضور گرمتون هستیم https://t.me/+mVRanZM3cbE2ZmVk
Mostrar más9 122
Suscriptores
+624 horas
+137 días
+430 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+13
en 3 canales
agosto '26
+140
en 13 canales
Get PRO
julio '26
+147
en 13 canales
Get PRO
junio '26
+123
en 7 canales
Get PRO
mayo '26
+18
en 4 canales
Get PRO
abril '26
+4
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+2
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+106
en 14 canales
Get PRO
enero '26
+40
en 15 canales
Get PRO
diciembre '25
+157
en 27 canales
Get PRO
noviembre '25
+219
en 32 canales
Get PRO
octubre '25
+194
en 31 canales
Get PRO
septiembre '25
+154
en 24 canales
Get PRO
agosto '25
+152
en 20 canales
Get PRO
julio '25
+140
en 16 canales
Get PRO
junio '25
+87
en 3 canales
Get PRO
mayo '25
+67
en 6 canales
Get PRO
abril '25
+78
en 3 canales
Get PRO
marzo '25
+67
en 5 canales
Get PRO
febrero '25
+45
en 1 canales
Get PRO
enero '25
+83
en 10 canales
Get PRO
diciembre '24
+115
en 18 canales
Get PRO
noviembre '24
+60
en 23 canales
Get PRO
octubre '24
+74
en 21 canales
Get PRO
septiembre '24
+33
en 13 canales
Get PRO
agosto '24
+46
en 18 canales
Get PRO
julio '24
+27
en 4 canales
Get PRO
junio '24
+51
en 7 canales
Get PRO
mayo '24
+112
en 4 canales
Get PRO
abril '24
+184
en 12 canales
Get PRO
marzo '24
+193
en 15 canales
Get PRO
febrero '24
+187
en 16 canales
Get PRO
enero '24
+220
en 14 canales
Get PRO
diciembre '23
+185
en 11 canales
Get PRO
noviembre '23
+173
en 11 canales
Get PRO
octubre '23
+181
en 11 canales
Get PRO
septiembre '23
+173
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+201
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+223
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+334
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+319
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+183
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+207
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+288
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+332
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+392
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+300
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+393
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+2 197
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+21
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+18
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+81
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+379
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+408
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+322
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+349
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+408
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+364
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+445
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+399
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+441
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+411
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+413
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+401
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+398
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+306
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+487
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+552
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+362
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+33 005
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 03 septiembre | +4 | |||
| 02 septiembre | +7 | |||
| 01 septiembre | +2 |
Publicaciones del Canal
| 2 | آرزوی امشبم:
خدا دلت را
به یک جبران جانانه شاد گرداند ..
❤️شبتون بی غم
@bargesefideshgh | 312 |
| 3 | شبت خودتم آروم هانیه جان خسته نباشی عزیزم❤️😘 | 1 |
| 4 | sticker.webp | 358 |
| 5 | ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི
برشی_از_یک_زندگی
سحر_83
قسمت_هشتادوسوم
از فکر کردن به عید حالم بد شد.اصلاً باورم نمی شد که فقط یک سال از وقتی که همراه خاله و آذین کنار سفره هفت سین نشسته بودم و بدون آنکه بدانم سرنوشت چه تقدیری برایم رقم زده برای ورود به سال جدید خوشحالی می کردم، گذشته است. انگار هزار سال از آن زمان می گذشت. آن شب آرش نبود. یعنی دیر آمد. خیلی دیر. وقتی آمد خاله سرزنشش کرد که چرا برای تحویل سال کنار زن و بچه اش نبوده. البته بیشتر معنی حرفش این بود که چرا پیش مادرش نبوده. جواب آرش اما فقط یک ببخشید به مادرش بود و بس. من را حتی لایق همان معذرت خواهی ساده هم ندیده بود. با این که از دستش ناراحت شده بودم ولی مثل همیشه چیزی به رویش نیاوردم. وقتی به گذشته فکر می کنم تازه متوجه خیلی از رفتارهای بد و توهین آمیز آرش به خودم می شوم. آن موقع ها انقدر عاشق و یا شاید هم آنقدر احمق بودم که برای تمام رفتارهای زشت آرش توجیهی می تراشیدم و خودم را راضی می کردم. چقدر دلم می خواست، می توانستم دست داخل سرم می کردم و تمام خاطراتی را که با آرش داشتم از درون کله ام بیرون می کشیدم و داخل سطل زباله می ریختم. خاطراتی که جز زجر و حقارت چیزی برایم نداشت.از آخرین بنگاه بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم تا به خانه عمه خانم برگردیم. هوا داشت تاریک می شد و من با این که چندباری تلفنی با آذین حرف زده بودم ولی باز دلم شور می زد و دوست داشتم هر چه زودتر پیش دخترکم برگردم.در این دنیای بزرگ آذین تنها کسی بود که برایم باقی مانده بود و دوست نداشتم زیاد از او دور بمانم. هر چند وقتی دوباره کار پیدا می کردم باید ساعات زیادی را از او دور می شدم.آهی کشیدم و در سکوت به خیابان های شهر که به خوبی می شد رنگ و بوی عید را در جای، جای آن دید، خیره شدم. درختان تازه شکوفه کرده و بیلبردهای شهرداری که رسیدن سال جدید را به مردم تبریک می گفت. آدم هایی که با کیسه های خرید با شتاب به این ور و آن ور می رفتند و دستفروش هایی که با سروصدای زیاد سبزه و ماهی قرمز می فروختند، همه نشان می داد چیزی به فرا رسیدن سال جدید نمانده. لبخند تلخی گوشه لبم نشست. نمی فهمیدم چرا ما آدم ها این قدر برای رفتن به سال بعد خوشحالی می کنیم آن هم وقتی نمی دانیم چه چیزی در سال جدید در انتظارمان است و سرنوشت چه تقدیری در دفتر زندگی برایمان نوشته است. وقتی نمی دانیم در پایان سالی که قدم به آن می گذاریم، خوشبخت تر هستیم یا بدبخت تر، به خواسته ها و آرزوهایمان رسیده ایم یا قرار است طعم تلخ شکست را بچشیم، به عزیزی می رسیم یا عزیزی را از دست می دهیم، پس چرا باید برای وارد شدن به سالی که معلوم نیست چه خوابی برایمان دیده اینقدر تدارک ببینیم و خوشحالی کنیم؟ یحیی که دیگر از آن خوشبینی احمقانه چند ساعت پیش چیزی در صورتش نمانده بود، سکوت بینمان را شکست:
- فردا زودتر میام دنبالت بازم بریم بگیردیم. هر چند بعید می دونم با این اوضاع بتونیم جایی رو پیدا کنیم.در این چند ساعتی که با یحیی بودم بهتر توانستم او را بشناسم. پسر بدی نبود. فقط به نظرم نگاهش به دنیا کمی بچگانه و دور از واقعیت بود.هم سن من بود و مثل من به تازگی وارد بیست و سومین سال زندگیش شده بود. درسش را در دانشگاه نیمه کار رها کرده بود تا بتواند وارد بازار کار شود و ره صد ساله را یک شبه بپیمایند. آرزویش این بود که پولدار شود و نه یک پولدار معمولی یکی از آنهایی که به قول خودش توپ تکانشان نمی دهد. برای همین مدام از این شاخه به آن شاخه می پرید و وقتش را با فکر و خیال های خام و احمقانه تلف می کرد.من نه صلاحیتش را داشتم و نه توانایی آن که نصحیتش کنم. هر چند احتمالاً نصیحت پذیر هم نبود. مطمئناً بزرگترهایش بارها و بارها به او گفته بودند راهی را که می رود اشتباه است ولی یحیی از آن آدم هایی بود که تا سرش به سنگ نمی خورد متوجه اشتباهش نمی شد. البته ممکن بود بعد از این که سرش هم به سنگ خورد نفهمد که اشتباه کرده است. یحیی توانایی عجیبی در گول زدن خودش داشت.پرسیدم:
- اگه خونه پیدا نکنم چی؟لپ هایش را باد کرد و نفسش را با صدا بیرون داد.
- فکر کنم تا بعد از عید باید پیش عمه خانم بمونی.در این چند ساعت آنقدر به هم نزدیک شده بودیم که دیگر فعل هایمان را جمع نمی بستیم و اسم های همدیگر را بدون پیشوند و پسوند صدا میزدیم.با ناراحتی اخم هایم را در هم فرو کردم:
- اینجوری نمی شه که.
- چرا نمی شه؟ دو،سه هفته ای اونجا می مونی تا بعد از عید یه جای خوب پیدا کنیم.
- یحیی حرفا می زنی. نمی شه که دو، سه هفته برم مزاحم مردم بشم.
- مردم چیه؟ عمه خانمه ها. از خداشه مهمون بره خونش. با بیحوصلگی نفسم را بیرون فرستادم:
- مگه نمی گی عید بچه هاش و نوهاش از تهران میان پیشش؟
- آره خوب همشون میان. یعنی هر سال میان.
ادامه دارد
@bargesefideshgh | 389 |
| 6 | ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི
#برشی_از_یک_زندگی
سحر_82
قسمت_هشتادودوم
کسی توی هال نبود ولی صدای صحبت کردن چند نفر از داخل حیاط می آمد. به حیاط رفتم. آقاعبدلله به کمک دو پسر جوان وسایل من را از داخل نیسان بیرون می آوردند و گوشه ی ایوان زیر طاقی می گذاشتند. عمه خانم کمی دورتر ایستاده بود و مدام به پسرها گوشزد می کرد که مراقب باشند و وسایل را با احتیاط جا به جا کنند.با ناراحتی لبم را گزیدم. ظاهراً آقاعبدالله می خواست برگردد. به او خورده نمی گرفتم او هم زندگی خودش را داشت و باید پیش زن و بچه اش برمی گشت ولی نمی توانستم جلوی بغضی را که توی گلویم نشسته بود را بگیرم. فقط بیست و چهار ساعت کنار این پیرمرد مهربان بودم ولی چنان احساس تعلق خاطری به او پیدا کرده بودم که جدا شدن از او برایم سخت بود. دوست داشتم همیشه کنارم بود. کنار من و آذین. مثل یک پدر. پدری که هیچ وقت نداشتم. پدری که اگر بود الان من آواره این شهر و آن شهر نبودم.آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم فکر پدر نامردم را از ذهنم بیرون کنم.آقاعبدالله وقتی من را ایستاده روی ایوان دید به سمتم آمد و به رویم لبخند زد.
- بیدار شدی دخترم؟من هم لبخند زدم:
- سلام.
- سلام به روی ماهت. خوب خوابیدی؟ خستگیت در رفت.نگاهی به نیسان که دیگر خالی شده بود انداختم. بغضم را فرو خوردم.
- دارید می رید؟آهی کشید:
- حالا که خیالم از جات راحت شده می تونم برم. بغ کردم. واقعاً خیالش از جایم راحت شده بود؟ انگار از قیافه ام فکرم را خوانده باشد نگاهش را به سمت عمه خانم که با دو پسر جوان حرف می زد برگردادند.
- عمه خانم زن خوبیه. دیشب کلی درمورد تو باهاش حرف زدم. بهم قول داد تا وقتی بتونی یه خونه ی خوب پیدا کنی همینجا نگهت داره و ازت مراقبت کنه. حتی گفت بعدش تنهات نمی ذاره و حواسش بهت هست. خیالم راحته که دست خوب کسی سپردمت.در این که عمه خانم زن خوب و مهربانی بود شک نداشتم ولی بودن در خانه اش برایم سخت بود. حس می کردم مزاحم زندگیش هستم. هر چند اجازه نداشتم مزاحم زندگی آقاعبدالله هم بشوم. برای راحتی خیال آقاعبدالله لبخند زدم.
- بله خوبه که یکی رو تو این شهر بشناسم.سویچش را توی دستش چرخاند.
- شماره تلفنم و که داری. اگه مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن.چشمی گفتم و سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم.
- اون وروجک و هم از طرف من ببوس.دوباره چشم گفتم و با چشمانی که از اشک تر شده بود شاهد رفتن آقاعبدالله شدم. با رفتن آقاعبدالله آخرین نقطه اتصال به زادگاهم را از دست دادم. حالا کاملاً تنها شده بودم. در شهری غریب بین آدم هایی غریب با لهجه و فرهنگی غریب. حالا فقط خودم بودم و خودم.غم غربت ناگهان وجودم را پر کرد. باورم نمی شد به این سرعت دلتنگ شهرم شوم. باید با کسی حرف می زدم. کسی از شهر خودم. با گویش و لهجه خودم.به اتاق برگشتم و موبایلم را برداشتم و به مژده زنگ زدم. حتی شنیدن صدایش از پشت تلفن هم برایم آرامش بخش بود.ساعت از یازده گذشته بود که یحیی آمد. با نیشی باز و صورتی که سعی می کرد شرمنده به نظر برسد. هر چند کاملاً معلوم بود از تاخیرش شرمنده نیست. به جای موتور ماشین پراید یکی از دوستانش را قرض گرفته بود و پیراهن سفید و شلوار پارچه ای تمیزی به تن کرده بود. نسبت به دیروز مرتب تر و سرحالتر بود.من که لباس پوشیده منتظر یحیی بودم به سراغ آذین که هنوز خواب بود رفتم تا بیدارش کنم ولی عمه خانم اجازه نداد آذین را بیدار کنم و همراه خودم ببرم. گفت خیالم راحت باشد و خودش تا برگشت ما از بچه مواظبت می کند. گفت اینجوری نه آذین اذیت می شود و نه جلوی دست وپای ما را می گیرد.با این که می دانستم عمه خانم درست می گوید ولی وقتی در کنار یحیی توی ماشین نشستم هنوز دلم پیش آذین بود. یحیی که متوجه ناراحتی من شده بود، سرش را به سمتم چرخاند و گفت:
- نگران نباشید عمه خانم حواسش به دختر کوچولوت هست.
- آره می دونم. فقط می ترسم وقتی بیدار بشه غریبی کنه.یحیی نگاهش را دوباره به رو به رو داد:
- هیچ کس پیش عمه خانم غریبی نمی کنه خیالت راحت باشه.
- آخه آذین یه ذره بچه بدقلقیه شما نمیشناسیدش. یحیی پایش را روی گاز گذاشت و برای پایان دادن به بحث، گفت:
- حالا خودتون و نگران نکنید. زود برمی گردیم. کارمون زیاد طول نمی کشه ولی کارمان خیلی طول کشید. ما تا ساعت چهار بعد از ظهر از این بنگاه به آن بنگاه رفتیم و تقریباً به تمام بنگاه های شهر سر زدیم ولی هیچ خانه ی که با توان مالی من متناسب باشد، پیدا نکردیم.البته مشکل فقط بودجه کم من نبود. در واقع مهمترین مشکل زمانی بود که برای اجاره کردن خانه انتخاب کرده بودیم. هیچ کس پنج روز مانده به عید ملکش را برای اجاره نمی گذاشت و من آنقدر در این مدت گرفتار بودم که اصلاً حواسم نبود که چیزی به پایان سال نمانده.
۱۰ | 290 |
| 7 | ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི
برشی_از_یک_زندگی
سحر_81
قسمت_هشتادویکم
بعد از شام عمه خانم جای من و آذین را کنار تشک خودش در اتاق انداخت و تشکی هم برای آقاعبدالله توی هال خانه پهن کرد. از این که عمه خانم آنقدر زود بساط خواب را فراهم کرده بود از او متشکر بودم. نه فقط به خاطر این که خسته بودم و احتیاج به خواب داشتم بلکه بیشتر به این خاطر که از اینجا بودن خجالت می کشیدم و معذب بودم.عمه خانم زن مهربانی بود ولی بازهم یک غریبه بود یک غریبه که من بی خبر به در خانه اش آمده بودم و مهمانش شده بودم. شاید هم از خودم خجالت می کشیدم که همیشه سربار زندگی آدم های دیگر بودم.من از دوسالگی که پدرم و مادرم رهایم کردند و رفتند سربار زندگی این و آن بودم. اول از همه هم سربار زندگی عزیز که برای رهایی از دست من حاضر شده بود زمینش را بفروشد و به آرش بدهد.عمه خانم بالشی را روی تشک آقاعبدالله گذاشت و رو به یحیی که روی مبل راحتی قدیمی رو به روی تلویزیون خاموش نشسته بود و با لبخندی ملیح با کسی چت می کرد، گفت:
- یحیی پاشو برو خونتون بذار این بنده های خدا هم بخوابن خسته راهن.یحیی بدون این که سرش را از روی موبایل بلند کند و یا تغییری در آن لبخند احمقانه روی صورتش بدهد، جواب داد:
- الان می رم عمه. یه لحظه وایسا.عمه اخم کرد.
- همین الان پاشو. یحیی با عجله جمله دیگری تایپ کرد و بعد از خاموش کردن صفحه موبایلش با اکراه از جایش بلند شد.من که تازه آذین را روی تشکش خوابانده بودم و به هال برگشته بودم تا در شستن ظرف ها به عمه خانم کمک کنم به دنبال یحیی به ایوان رفتم.
- ببخشید آقا یحیی؟یحیی که داشت کتونیهایش را پا می کرد سرش را بالا آورد.
- بفرمائید؟
- فردا که می خواهید برید دنبال خونه منم باهاتون میام.یحیی با گیجی نگاهم کرد ظاهراً رفتن به دنبال خانه جزو برنامه های فردایش نبود. آب دهانم را قورت دادم نباید روی یحیی حسابی باز می کردم، گفتم:
- اگه کار دارید خودم می رم دنبال خونه. فقط شما لطف کنید آدرس چند تا بنگاه رو به من بدید.یحیی اخم کرد. حرفم به او برخورده بود.کمرش را صاف کرد و مثل پسربچه هایی که می خواهند بزرگی خودشان را ثابت کنند بادی به غبغ انداخت.
- این چه حرفیه آبجی. تا من هستم شما کجا برید. من خودم فردا می رم می گردم یه جای مناسبی براتون پیدا می کنم..........دیگر نمی توانستم به یحیی اعتماد کنم. میان حرفش پریدم و قاطعانه گفتم:
- نه، خودم هم باید باشم.یحیی وقتی قاطعیتم را دید عقب نشینی کرد:
- باشه، باشه، فردا میام دنبالتون با هم بریم.
- پس خواهشاً دیر نیاین.دوباره بچه شد و قیافه مظلومانه ای به خودش گرفت.
- نه دیر نمیام ولی می شه منم یه خواهشی ازتون بکنم.
- بفرمائید؟کمی این پا و آن پا شد.
- می شه از جریانات امروز چیزی به آقا سینا و نغمه خانم نگید. می دونید من باهاشون خیلی رودروایسی دارم نمی خوام فکر کنن من کارشما رو پشت¬l گوش انداختم.خودم هم قصد نداشتم که چیزی به کسی بگویم ولی کمی تنبیه برای یحیی بد نبود. ابرویی بالا انداختم و طوری لب هایم را به هم فشار دادم که فکر کند چندان به این پنهان کاری راغب نیستم.یحیی که کف دو دستش را روی هم گذاشت و به معنی خواهش جلوی صورتش گرفت و با التماس گفت:
- خواهش می کنم آبجی سحر داش سینا اگه بفهمه نتونستم براتون خونه پیدا کنم دیگه باهام حرف نمی زنه. آخه خیلی در مورد شما بهم سفارش کرده بود.خواستم بگویم "خوبه سفارشم را کرده بودند و این طور گند زدی" ولی به جای آن نفس صدا دارم را بیرون فرستادم و گفتم:
- به شرط این که فردا دیر نیاین.به پهنای صورتش خندید:
- رو چشم آبجی. صبح اول وقت اینجام.
من هم خندیدم. یحیی پسر بامزه ای بود که آدم نمی توانست خیلی ازش دلگیر بماند.صبح با سروصدایی که از حیاط می آمد از خواب بیدار شدم. ساعت هنوز هشت نشده بود ولی آفتاب سطح اتاق را پوشانده بود.برعکس تصورم شب قبل خیلی خوب خوابیده بودم. یک خواب آرام و بدون فکر و خیال. شاید به خاطر خستگی سفر بود و شاید به خاطر راحتی تشکی که عمه خانم برایم پهن کرده بود، ولی هر چه بود صبح سرحال و قبراق بیدار شده بودم و ذره ای از ناراحتی و خستگی شب قبل در وجودم نبود. روی تشک نشستم و به آذین نگاه کردم. آذین پتویش را پس زده بود و با دهانی باز به شکم خوابیده بود. از دیدن آذین در آن حالت بامزه لبخندی روی لب هایم نشست. آذین را به پشت خواباندم و پتو را رویش کشیدم. دخترم دیشب آنقدر خسته بود که قبل از آنکه شامش را تمام کند خوابش برده بود.بوسه ای روی گونه اش زدم و با سستی از جایم بلند شدم تا به سراغ آقا عبدالله بروم.مانتویم که قبل از خواب روی چوب لباسی پشت در آویزان کرده بودم را پوشیدم. | 292 |
| 8 | هایدہ چهل سال پیش ڪل زندگیمون رو
توے چهار خط آهنگ خلاصہ ڪرد!!!
زندگے قصہ تلخیست...
@bargesefideshgh | 306 |
| 9 | الهی تصدقت ( مادر )❤️
@bargesefideshgh | 310 |
| 10 | علی عبدالمالکی ترکونده🎧👌❤️
@bargesefideshgh | 318 |
| 11 | بازی کلماتور | 356 |
| 12 | خیلی چیزا دست خودت نبوده؟
انتخاب اینکه توی چه دستهای باشی چرا… دست خودته👌 🙂❤️🩹
@bargesefideshgh | 429 |
| 13 | مارال_وای از تو #هوش_مصنوعی
آهنگ جدید🌹🌹❤️
@bargesefideshgh | 422 |
| 14 | یه خورده که سنت بره بالا؛
میفهمی بهترین لوکیشن خونست
اول هفته و اخر هفته هم نداره👌👌
@bargesefideshgh | 418 |
| 15 | توضیح دادن احساسات سختترین کار دنیاس چون اونا به وجود اومدن که فقط احساس بشن
نه اینکه گفته بشن.👌
@bargesefideshgh | 408 |
| 16 | هر چی بزرگتر میشی و خسته تر ، در جواب
سوالای بیشتری میگی "نمیدونم"
@bargesefideshgh | 406 |
| 17 | 🤣🤣🤣
@bargesefideshgh | 367 |
| 18 | یه ریمیکس فوقالعاده قشنگ👌❤️🥺
مهدی دارابی_کاش از اول نبودی
آهنگ جدید🌹🌹
@bargesefifeshgh | 338 |
| 19 | .
پیرهن سفیده رو🤣😂😂
@bargesefideshgh | 377 |
| 20 | زندگیمون شده همین ها......🤣🤣
@bargesefideshgh | 352 |
