fa
Feedback
بهترین متن ها واهنگها 💗

بهترین متن ها واهنگها 💗

رفتن به کانال در Telegram

کانال بهترین متن ها و آهنگ جایی که آهنگ نوشته های دلی شما را قرار میده منتظر حضور گرمتون هستیم https://t.me/+mVRanZM3cbE2ZmVk

نمایش بیشتر
9 140
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
+2030 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+126
در 14 کانال‌ها
اوت '26
+140
در 13 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+147
در 13 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+123
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+18
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+106
در 14 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+40
در 15 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+157
در 27 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+219
در 32 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+194
در 31 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+154
در 24 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+152
در 20 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+140
در 16 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+87
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+67
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+78
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+67
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+45
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+83
در 10 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+115
در 18 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+60
در 23 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+74
در 21 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+33
در 13 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+46
در 18 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+27
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+51
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+112
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+184
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+193
در 15 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+187
در 16 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+220
در 14 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+185
در 11 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+173
در 11 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+181
در 11 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+173
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+201
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+223
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+334
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+319
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+183
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+207
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+288
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+332
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+392
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+300
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+393
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+2 197
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+81
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+379
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+408
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+322
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+349
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+408
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+364
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+445
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+399
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+441
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+411
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+413
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+401
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+398
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+306
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+487
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+552
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+362
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+33 005
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
29 سپتامبر+5
28 سپتامبر+4
27 سپتامبر+3
26 سپتامبر+2
25 سپتامبر+8
24 سپتامبر+6
23 سپتامبر+6
22 سپتامبر+3
21 سپتامبر+2
20 سپتامبر+4
19 سپتامبر+6
18 سپتامبر+4
17 سپتامبر+4
16 سپتامبر+6
15 سپتامبر+10
14 سپتامبر+4
13 سپتامبر+5
12 سپتامبر+6
11 سپتامبر+1
10 سپتامبر+3
09 سپتامبر+4
08 سپتامبر+4
07 سپتامبر+5
06 سپتامبر+5
05 سپتامبر+2
04 سپتامبر+1
03 سپتامبر+4
02 سپتامبر+7
01 سپتامبر+2
پست‌های کانال
شبتون بخیر❤️ @bargesefideshgh

2
شب را بدون افسوس امروز رفته بدون آهِ گذشتہ تمام ڪن بہ فردا فڪر ڪن ڪه روزِ دیگرے است شبتون بخیر دنیاتون بدون غم و فرداتون مملو از خبرهاے خوش😍🤲 @bargesefideshgh
154
3
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر171 قسمت_صدوهفتادویکم بهزاد که متوجه حالم شده بود گفت: -این جواب مال وقتیه که هنوز برنگشته بودم ایران ولی وقتی دوباره تو رو دیدم فهمیدم دیگه نمی خوام برگردم آلمان. فهمیدم می خوام اینجا کنار تو و آذین ومادرم زندگی کنم.  برای همین به وکیل سوده زنگ زدم و گفتم با طلاق موافقم. چند هفته پیش هم برای همین رفتم آلمان تا کارهای طلاق رو انجام بدم و سوده رو برای همیشه از زندگیم بیرون کنم.بغضی که توی گلویم نشسته بود را قورت دادم. در جعبه ای که حلقه توی آن بود را بستم و با نوک انگشت جعبه را به سمت بهزاد هل دادم  و گفتم: -متاسفم بهزاد من نمی تونم.بهزاد متعجب و ترسیده پرسید: -یعنی چی؟ -من یه بار با مردی که زن دیگه ای را دوست داشت زندگی کردم. دوباره نمی تونم اون زندگی تلخ رو تجربه کنم. -این چه حرفی سحر، من سوده رو دوست ندارم. اگه دوستش داشتم ولش نمی کردم.پوزخندی زدم و گفتم: - تو سوده رو ول نکردی. سوده تو رو ول کرد. چه تضمینی هست اگه برگرده دوباره به سمتش نری و من و به خاطرش ول نکنی هر چی باشه اون عشق اولته و تو به خاطرش تا آلمان رفتی و حتی دل مادرت و شکستی. نه بهزاد من نمی تونم. من توان یه شکست دیگه رو ندارم.بهزاد با دلخوری گفت: - من نمی خواستم دل مامانم و بشکنم.  ببین نمی خوام خودم توجیح کنم ولی من خام حرفا و برنامه های سوده شده بودم. فکر می کردم با این کارم می تونم به سوده کمک کنم. اون موقع اصلا به پیامد کارهای که می کردم فکر نمی کردم. من......میان حرفش پریدم و گفتم: - الان اینا مهم نیست. مهم قلب منه که تاب دوباره شکستن و نداره. - فکر می کنی من قلبت و می شکنم؟ - نمی دونم ولی نمی خوام ریسک کنم. یعنی نمی تونم ریسک کنم چون اگه اینبار قلبم بشکنه می میرم. بهزاد با درماندگی گفت: - سحر.......... اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد. از جایم بلند شدم و در حالی که با اشک هایم کلنجار می رفتم تا نریزد گفتم: - بابت شام متشکرم. اگه اجازه بدی تنها برگردم خونه. می خوام یه کم تنها باشم.بهزاد هم از جایش بلند شد و گفت: - سحر من ولت نمی کنم. اونم نه حالا که اینقدر عاشقت شدم. دیگر نایستادم و با قدم های سنگین از رستوران بیرون رفتم. همین که پا درون خیابان  گذاشتم بغضم ترکید. هر دو دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا صدای بلند گریه ام به گوش رهگذرانی که از کنارم می گذشتند نرسد. باورم نمی شد کاخ آرزوهایم اینطور ویران شده بود. باورم نمی شد دوباره عاشق آدم اشتباهی شده بودم. بهزاد، بهزاد نباید این کار را با من می کردی. نباید می گذاشتی عاشقت شوم. تو می دانستی من در این مورد  چقدر ضعیف و آسیب پذیرم.به خانه که برگشتم عمه خانم به انتظارم نشسته بود.  معلوم بود همه چیز را می داند حتماً بهزاد به او زنگ زده بود و جریان را  گفته بود. بهزاد هم نمی گفت چشم های سرخ و حال و پریشانم گویای همه چیز بود. دست هایش را برایم باز کرد تا به آغوشش بروم. خودم را توی بغلش انداختم و اجازه دادم دوباره اشک هایم سرازیر شود. دست نوازشش را روی سرم کشید و گفت: -همه چیز و فهمیدی؟سرم را به نشانه تائید تکان دادم. آهی کشید و گفت: -بهزاد با یه تصمیم اشتباه هم به خودش و هم به بقیه بد کرد.نالیدم: -عمه من دوسش دارم. -می دونم. -ولی نمی تونم. نمی تونم با وحشت این که یه روز ولم کنه و بره سراغ یه زن دیگه زندگی کنم. -تو پسر من و اینطور شناختی؟ خون اکبر تو رگای این پسره. وفا می فهمه. هیچ وقت به خاطر یه زن دیگه ولت نمی کنه. -نمی خوام فقط جسمش بهم وفادار باشه می خوام قلب و روحشم بهم وفادار باشه. -اگر قلب و روحش باهات نبود ازت خواستگاری نمی کرد.شاید حق با عمه خانم بود ولی من وحشت زده تر از آن بودم که بتوانم این مسئله را قبول کنم. خودم را از توی بغل عمه خانم بیرون کشیدم و گفتم: -باید از اینجا برم.با تغییر نگاه کرد و گفت: -بری؟ کجا بری؟ -با این اتفاقی که افتاده دیگه نمی تونم تو این خونه زندگی کنم. عمه اخم کرد و گفت: -بی خود اگه قرار باشه کسی از اینجا بره اون بهزاد نه تو. -بهزاد پسرتونه. -تو هم دخترمی. -نمی شه که نیاد دیدنت. -هر وقت دلم براش تنگ شد خودم می¬رم دیدنش.آهی کشیدم و بحث را کش ندادم ولی می دانستم ماندم در این خانه دیگر به صلاح نیست. فقط نمی دانستم جواب آذین را چه باید بدهم و چطور به او بگویم دیگر قرار نیست با عمه خانم زندگی کنیم.عمه خانم موهایم را که  توی صورتم  ریخته بود کنار زد و با مهربانی گفت: -برو بگیر بخواب. خسته ای.از فکر این که دیگر نمی توانستم پیش عمه خانم زندگی کنم گریه¬ام گرفت. من عاشق عمه خانم بودم. من عاشق این خانه و این زندگی بودم. بهزاد با کارش نه تنها خودش بلکه مادرش را هم از من گرفت. کاش هیچ وقت از من خواستگاری نمی کرد. کاش می شد همه چیز را به عقب برگرداند. ری اکشن زیاد میخوام @bargesefideshgh
163
4
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_170 قسمت_صدوهفتاد می گفت اگه من هم نخوام کمکش کنم مجبور می شه درسی رو که اینقدر برای خوندنش زحمت کشیده رها کنه و برگرده ایران. من سوده رو دوست داشتم ولی این که قبل از ازدواج باهاش تو یه خونه زندگی کنم از نظر من شدنی نبود. من آدم زیاد مذهبی نیستم سحر ولی تو زندگیم یه سری خط قرمزها دارم که ازشون عبور نمی کنم. همین حرف رو هم به سوده زدم. این بار سوده بهم پیشنهاد داد با هم ازدواج کنیم. من با این پیشنهاد هم چندان موافق نبودم ولی به خاطر سوده قبول کردم. دلم نمی خواست به خاطر مشکل مالی مجبور بشه درسش و نیمه کاره رها کنه اونم وقتی فقط دو ترم از درسش مونده بود. از طرفی خودم هم تازه به آلمان اومده بودم و به شرکتی که توش کار می کردم متعهد بودم و نمی تونستم دوباره همه چیز و ول کنم و دنبال سوده برگردم ایران.قرار بر این شد که به کسی در مورد ازدواجمون حرفی نزنیم تا درس سوده تموم بشه و برگردیم ایران! اون وقت من دست مامان و بگیرم و ببرم خواستگاری سوده و مثل یه دختر و پسری که تازه به هم رسیدن با یه جشن عروسی بریم سرخونه زندگیمون ولی من طاقت نیوردم.با قاشق خطوط بی معنی روی بشقابش کشید و ادامه داد: - دو ماه بعد از ازدواجم یه تماس تصویری با مامان گرفتم و سوده رو نشونش دادم و بهش گفتم که ازدواج کردم.  مامان با این که از سوده خوشش نیامده بود برامون آرزوی خوشبختی کرد ولی من می فهمیدم ناراحته. من دلش رو شکونده بودم.  مامان هیچ وقت اون ازدواج رو به رسمیت نشناخت و با این که من ازش نخواسته بودم خبر ازدواجم را به هیچ کس نداد.  نمی دونم شاید با همون حس ششم مادرانش می دونست این ازدواج دووم زیادی نداره. شاید هم اونقدر دل شکسته بود که دلش نمی خواست در موردش حرف بزنه. من نباید بی خبر از مامانم ازدواج می کردم  این بدترین کاری بود که تو عمرم کردم و هیچ وقت خودم به خاطرش نمی بخشم.حالا می فهمیدم چرا  بعد از یک مدتی عمه خانم زیاد برای بهزاد ابراز دلتنگی نمی کرد و با اشتیاق به تلفن هاش جواب نمی داد و هر وقت حرف بهزاد پیش می آمد چشمانش غرق غم می شد. من این غم و سکوت را  به پای دور بودن از پسر محبوبش می گذاشتم ولی در واقع عمه خانم دلش از بهزاد شکسته بود. او توقع نداشت پسر عزیز دوردانه اش بی خبر از او و در یک کشور غریب ازدواج کند. به بهزاد که در سکوت به بشقاب غذایش خیره شده بود و  به فکر فرو رفته بود گفتم: -بعدش چی شد؟نفس عمیقی کشید و گفت: -غذات سرد شد. با قاشق تکه ای کباب روی برنجم گذاشتم ولی میلی به خوردن نداشتم.بهزاد که خودش هم میلی به خوردن نداشت بشقابش را عقب زد و ادامه داستانش را تعریف کرد: -یه سال از ازدواجمون گذشته بود. درس سوده تموم شده بود و منم تونسته بودم تو یه شرکت دیگه با حقوق نسبتا خوبی استخدام بشم که باعث شده بود به موندن توی آلمان جدی تر فکر کنم. به ظاهر همه چیز خوب بود من و سوده مشکل خاصی با هم نداشتیم سوده یه سری اخلاق های بد داشت ولی چیزی نبود که نشه تحملش کرد. خوب منم آدم کاملی نبودم و گاهاً دعوامون می شد در واقع همه چیز خوب بود تا این که یه روز سوده اومد خونه و گفت از طرف استادش دعوت شده تا توی یه دوره تحقیقاتی شرکت کنه. می گفت گذروندن این دوره تو پیشرفت کاریش در آینده تاثیر خیلی زیادی داره. من مشکلی با پیشرفت سوده نداشتم ولی این دوره تو یه شهر دیگه بود و من و سوده مجبور بودیم یه سال از هم جدا زندگی کنیم. برای من این دوری سخت بود ولی سوده مدام از خوبی های این دوره و تاثیری که روی زندگی آینده مون داشت حرف می زد. می گفت می تونیم با مدیریت از پس این یه سال بربیایم. اولش قرار بود هر شب تلفنی با هم حرف بزنیم و هر آخر هفته به دیدن هم بریم. ولی خیلی زود رفتار سوده عوض شد. باهام سرد شده بود. تماساش کم و کوتاه بود. دیدارهای هفتگیم و به بهانه های مختلف لغو می کرد. سر آخر هم  دادخواست طلاقش و برایم فرستاد.من که شوکه شده بودم سعی کردم باهاش تماس بگیرم ولی نتونستم پیداش کنم. خودش و گم و گور کرده حاضر نبود جواب تماس هام رو بده خیره به بشقاب غذایی که دیگر سرد شده بود ادامه داد: -وکیلش بهم پیغام داد که سوده فقط توی دادگاه من و می بینه. خیلی سعی کردم برش گردونم ولی نشد. سوده پاش و کرده بود تو یه کفش و جز طلاق هیچی نمی خواست حتی حاضر نبود بهم بگه چرا یه دفعه همه چیز و ول کرده و رفته. خیلی سعی کردم که اون زندگی رو نجات بدم ولی نشد. سوده به هیچ عنوان کوتاه نمی اومد. منم که  دیدم کار دیگه ای از دستم برنمی آید چمدونم و بستم و بدون این که درخواست طلاقش و امضا کنم برگشتم ایران. -یعنی اگه سوده برمی گشت قبولش می کردی؟ -نمی دونم، شاید. با درد چشم بستم.
184
5
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ برشی_از_یک_زندگی سحر_169 قسمت_صدوشصتونهم بهزاد در ماشین را برایم باز کرده بود و با ژستی رمانتیک من را به داخل ماشین دعوت کرد وقتی از کنارش می گذشتم توی گوشم زمزمه کرد: -سبز خیلی بهت میاد.نیم ساعت بعد هر دو رو به روی هم در یکی از بهترین رستوران های بابل نشسته بودیم. با این که این اولین باری نبود که من و بهزاد با هم به رستوران می آمدیم ولی نگاه های خیره و پر از عشقش که لحظه ای از صورتم کنده نمی شد، با همیشه فرق می کرد.وقتی سفارش غذا را به گارسون جوان و مودبی که بالای سرمان ایستاده بود دادیم و تنها شدیم.  بهزاد دست داخل جیب شلوارش کرد. جعبه کوچکی را بیرون آورد  و گفت: -سحر من زیاد  اهل حاشیه رفتن نیستم یعنی بلد نیستم. جعبه را به سمتم گرفت و گفت: -با من ازدواج می کنی؟با این که منتظر چنین لحظه ای بودم ولی چنان دست و پایم را گم کردم که حرف زدن از یادم رفت. آب دهانم را قورت دادم و جعبه را از دستش گرفتم و باز کردم.هم کنجکاو بودم تا حلقه را ببینم و هم می خواستم قبل از حرف زدن کمی به خودم زمان بدهم.  داخل جعبه یک حلقه ساده تک نگینی بسیار زیبا روی بالشتک کوچک سرخ رنگی نشسته بود و به من لبخند می زد. با این که چندان از جواهرات سر رشته نداشتم ولی می توانستم به راحتی بفهمم بابت حلقه ای با این نگین درشت و زیبا حتماً  پول زیادی پرداخت شده.با خجالت لبخند زدم  و گفتم: - نمی دونم چی بگم؟بهزاد خودش را عقب کشید و با لحن جدی گفت: - باید بگی بله.خندیدم. جعبه را روی میز گذاشتم و گفتم: - نباید قبل از بله گفتم در مورد بعضی چیزها با هم حرف بزنیم. - مثلاً؟ - خب من یه زن مطلقه ام با یه بچه.آذین خط قرمز منه و می دونی که.....میان حرفم پرید و گفت: - آذین برای من هم عزیزه. اگه تا الان براش دایی بودم می خوام از این به بعد براش پدر باشم و بهت قول می دم آذین رو از همه بچه هایی که قراره با هم داشته باشیم بیشتر دوست خواهم داشت. ولی در مورد مطلقه بودنت..بعد از کمی مکث ادامه داد: - در واقع باید زودتر از این بهت می گفتم ولی هیچ وقت فرصت نشد و یا شاید هم روم نشد این و بهت بگم. منم یه بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم. پس از این لحاظ فرقی با هم نداریم.با بهت به او خیره شدم. بهزاد ازدواج کرده بود؟ کی؟ پس چرا من خبر نداشتم؟ چرا هیچ وقت عمه خانم چیزی در این رابطه به من نگفته بود؟ حتی باران هم که هیچ وقت حرف در دهانش بند نمی شد کوچکترین اشاره ای به این که برادرش قبلاً ازدواج کرده، نکرده بود. اصلاً چرا باید یک همچین چیزی را از من پنهان کنند؟قبل از این که بخواهم چیزی بپرسم گارسون با میز چرخدارش به سمتمان آمد و ظرف های غذا را روی میز چید. انگشتان دستم را در هم گره زدم و با اضطراب منتظر رفتن گارسون شدم. حس بدی داشتم نه به خاطر ازدواج قبلی بهزاد. به خاطر پنهانکاریش. این اصلاً نشانه خوبی نبود.گارسون که دور شد. بهزاد نفسی گرفت و گفت: - شروع کن سرد می شه. ولی من نمی توانستم چیزی بخورم. پرسیدم: - چرا عمه هیچ وقت بهم نگفت که ازدواج کردی؟ - خب مامان هم تا همین چند وقت پیش نمی دونست.حالا دیگر واقعاً چشم هایم داشت از حدقه بیرون می زد. مقداری نوشابه برای خودش ریخت و یک قلوپ از آن خورد. او هم مضطرب بود. لیوانش را روی میز برگرداند و گفت: - شاید باید زودتر بهت می گفتم. ولی نمی خواستم تا همه چیز تموم نشده در موردش حرف بزنم. - همه چی، یعنی چی؟ - یعنی طلاقم. - تازه طلاق گرفتی؟بهزاد  عصبی دستی توی صورتش کشید و بعد از چند دقیقه مکث که به نظر من ساعت ها طول کشید، شروع به تعریف آن قسمت از زندگیش که من چیزی از آن نمیدانستم کرد: - من و سوده توی عسلویه با هم آشنا شدیم. پدرش یکی از مهندسای ارشد بخش ما بود. سوده همیشه سر ظهر می اومد تو سایت و برای پدرش غذا می اورد چون مهندس به خاطر مشکلی که داشت نمی تونست هر غذایی رو بخوره. نمی دونم به خاطر تنهایی بود یا غربت و یا روحیه شاد و پر انرژی سوده که خیلی زود جذبش شدم و بهش پیشنهاد دوستی دادم. اونم که معلوم بود از من بدش نیومده ، پیشنهادم و  قبول کرد. رابطه مون یواش، یواش از مرحله دوستی گذشت و جدی تر شد. دیگه هر دوتامون  اونقدری به هم علاقمند شده بودیم که به زندگی مشترک با هم فکر می کردیم. تو اون زمان هیچ کس از دوستی ما خبر نداشت. سوده دوست نداشت قبل از رسمی شدن رابطمون کسی تو جریان دوستیمون باشه. می گفت پدرش حساسه و اگه بفهمه خیلی از دستش ناراحت می شه. منم به خواستش احترام می ذاشتم و بهش حق می دادم که اینقدر محافظه کار باشه. اگر به هر دلیلی ازدواج ما سر نمی گرفت برای سوده و پدرش بد می شد. قرار بر این بود که من کمی پول جمع کنم به خونه بخرم بعد برم خواستگاری سوده ولی یه روز سوده  اومد سراغم و گفت داره می ره آلمان دیدن مادرش ..
182
6
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_168 قسمت_صدوشصتوهشتم بعد از آن روز و طرفداری نغمه و سینا از من، آرش تمام تلاشش را کرده بود تا سینا را مجبور کند تا سهامش را به پدر زنش بفروشد و بلاخره هم به خواستش رسیده بود و سینا سهامش را به پدر نازنین واگذار کرده بود و از شرکت بیرون آمده بود.حالا کل شرکت برای نازنین و پدرش بود و آرش در آنجا فقط یک کارمند ساده محسوب می شد و عملاً هیچ کارهِ شرکتی بود که خودش تاسیس کرده بود. با ناراحتی رو به نغمه که روی یکی از سکوهای سیمانی اطراف میدان،  نشسته بود،گفتم: -تقصیر من شد اگه اون روز....نغمه اخمی کرد و میان حرفم پرید و گفت: -این مسئله ربطی به تو نداشت دیر یا زود این اتفاق می افتاد. پدر نازنین از خیلی وقت پیش، برای گرفتن سهام سینا دندون تیز کرده بود. از اول هم هدفش این بود که کل شرکت رو برای خودش و دخترش کنه.به سینا که با یحیی و بهزاد و یکی دو تا دیگر از مردها گوشه ای ایستاده بودند و حرف می زدند نگاه کردم و گفتم: -متاسفم، حتماً سینا خیلی ناراحته. -نه، اتفاقاً خوشحالم هست. دنبال تاسیس شرکت خودشه. میگه اینجوری صاحب اختیار خودم هستم و مجبور نیستم به امثال آرش و نازنین و پدر زنش جواب پس بدم. باورت می شه بیشتر کارمندای شرکت استعفا دادن تا با سینا کار کنن. خیلی از مشتری های ثابت شرکت هم از الان همکاریشون و با اون شرکت کنسل کردن و به سینا گفتن فقط با شرکتی که تو  تاسیس کنی کار می کنیم. با خنده گفتم: -پس باز هم عدو سبب خیر شد.نغمه با خنده گفت: -دقیقاً! این وسط اونی که ضرر کرد آرش بود. ما شاید یه کم سختی بکشیم ولی بلاخره کارمون و راه میندازیم ولی آرش باید تا آخر عمرش توسری خور خونواده زنش باشه.شاید اگر کسی از دور به زندگی آرش نگاه می کرد متوجه نمی شد که آرش در چه وضع فلاکتباری افتاده ولی من که آرش را خوب می شناختم و می دانستم چه آدم مغروری است و چقدر برایش مهم است که دیگران به او وابسته باشند و  بی چون و چرا به فرمانش گوش دهند، می فهمیدم آرش از این که زیر دست پدر زنش باشد چقدر عذاب می کشد.ظاهراً خدا بندگانش را با بهترین و مفتخرترین داشته هایشان امتحان می کند و اگر سربلند بیرون نیایند با همان  داشته ها هم مجازاتشان  می کند. آرش تاوان کاری را که با من کرد با غرورش پس داد. غروری که زیر پای نازنین و پدرش له شده بود و دیگر چیزی از آن نمانده بود.دو شب بعد از افتتاحیه بود که بهزاد من را به شام دعوت کرد. تقریباً همه منتظر این دعوت بودیم. دعوتی که همه احتمال می دادیم به خواستگاری بهزاد از من منجر شود. روجا و ستاره وقتی فهمیدند بهزاد من را به شام دعوت کرده به خانه عمه خانم هجوم آوردن تا مثلاً من را برای این مراسم مهم آماده کنند ولی بیشتر هدفشان حرف زدن و غیبت کردن بود.روجا در حالی که موهایم را سشوار می کشید، گفت: -اون شال سبزت و سرت کن خیلی بهت میاد.ستاره گفت: - نه اون سفیده رو سر کن.روجا اخمی کرد و گفت: - مگه عروسیه. - خوب قرار عروس بشه دیگه. به هر دویشان تشر زدم. - هنوز که چیزی معلوم نیست. ستاره گفت: - خوبم معلومه. چرا باید شام دعوتت کنه. - خوب ما همکاریم. شاید می خواد در مورد مسائل کاری حرف بزنه. - نه که کم تو خونه و مزرعه می بیندت که برای حرف زدن در مورد مسائل کاری مجبوره به شام دعوتت کنه.حق با آن ها بود و من بهزاد این اواخر تقریبا همه جا با هم بودیم. ستاره گفت: - وقتی ازت خواستگاری کرد اول یه ذره کلاس بذار و  ناز کن. زود جواب بله ندیا.روجا که از هر فرصتی برای کل کل کردن با ستاره استفاده می کرد، گفت: - نه که خودت سر سعید ناز کردی بدبخت هنوز حرفش تموم نشده بود پریدی بغلش همچین گفتی بله که جرات نکنه حرفش و پس بگیره. - کی؟ من؟ اونی که ............با صدای بلند عمه خانم که خبر از آمدن بهزاد می داد روجا و ستاره دست از بحث و جدل برداشتند و با نیش هایی باز به من نگاه کردند.روجا شال سبز را به سمتم گرفت و گفت: - برو شازده رو معطل نکن. منتظرته.ستاره آهی کشید و گفت: - حیف که نمی تونیم وایسیم تا برگردی ولی باید قول بدی فردا همه چیز و مو به مو برامون تعریف کنی‌‌. صورت هر دویشان را بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم. عمه خانم روی مبل نشسته بود و با لبخندی حاکی از رضایت و تحسین نگاهم می کرد. او هم می دانست چرا بهزاد من را به شام دعوت کرده. با خجالت خداحافظی کردم و با دعای خیر عمه خانم از خانه بیرون آمدم.بهزاد کنار ماشینش به انتظار من ایستاده بود. همین که من را دید لبخندی عمیق روی لب هایش نشست. سرتاپایم را برانداز کرد و گفت: -خیلی زیبا شدی. صورتم سرخ شده بود و قلبم به شدت می زد. حس دختر شانزده ساله ای را داشتم که یواشکی سر قرار می رفت. حق داشتم این اولین قرار عاشقانه ام بود و من عادت به اینجور قرارها نداشتم.
190
7
بدون متن...
186
8
تقدیم بہ عشق خاصم تقدیم بہ زندگیم❤️ @bargesefideshgh
247
9
نمی‌دانم چه کسی وطن را فروخت اما دیدم چه کسی بهای آن را پرداخت @bargesefideshgh
نمی‌دانم چه کسی وطن را فروخت اما دیدم چه کسی بهای آن را پرداخت @bargesefideshgh
253
10
دخترم یپا اشپزه: +دخترش😁 @bargesefideshgh
دخترم یپا اشپزه: +دخترش😁 @bargesefideshgh
255
11
دهنت سرویس علی😂😂😂 @bargesefideshgh
دهنت سرویس علی😂😂😂 @bargesefideshgh
249
12
یه جایی خونده بودم که وقتی کسی زیادی عاشقِ یه نفر باشه ، بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظبِ خودت باش😍❤️ @bargesefides
یه جایی خونده بودم که وقتی کسی زیادی عاشقِ یه نفر باشه ، بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظبِ خودت باش😍❤️ @bargesefideshgh
246
13
مسافت دلهای مجازی به مسافت راه نیست به مسافت درک یکدیگره @bargesefideshgh
258
14
بازی کلماتور
328
15
‏من با تو حس خوبی دارم ، کنارت خودمم و لازم نیست چیزی رو تغیر بدم تو از اون تایپ آدمایی هستي که کنارش یه نفس عمیق میکشم و خودمو میریزم بیرون انگار لازم نیست چیزیو ازت مخفی کنم تو خودت حرفامو نگفته تا تهشو میگیری تو بهترین اتفاقی هستي که میتونست برام بیوفته! @bargesefideshgh
350
16
. در ابریشم عادت آسوده بودم تو با بالِ پروانه ی من چه کردی ننوشیده از جام چشم تو مستم خمار است میخانه ی من، چه کردی؟ @bargesefideshgh
370
17
خوشبختی یعنی در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت را با تمام … دنیا معامله نمیکند...♥︎🫂 @bargesefideshgh
362
18
وای وای چقددد قشنگگگگ بوددددد🥺👌👌 @bargesefideshgh
وای وای چقددد قشنگگگگ  بوددددد🥺👌👌 @bargesefideshgh
483
19
تاوان مهربانی بیجا👌👌😕 @bargesefideshgh
تاوان مهربانی بیجا👌👌😕 @bargesefideshgh
450
20
❤️🍂 من تورا بهار این پاییز میدانم...❤️ قشنگه👌😍 @bargesefideshgh
421