fa
Feedback
بهترین متن ها واهنگها 💗

بهترین متن ها واهنگها 💗

رفتن به کانال در Telegram

کانال بهترین متن ها و آهنگ جایی که آهنگ نوشته های دلی شما را قرار میده منتظر حضور گرمتون هستیم https://t.me/+mVRanZM3cbE2ZmVk

نمایش بیشتر
9 121
مشترکین
-124 ساعت
+37 روز
+330 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+8
در 2 کانال‌ها
اوت '26
+140
در 13 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+147
در 13 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+123
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+18
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+106
در 14 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+40
در 15 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+157
در 27 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+219
در 32 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+194
در 31 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+154
در 24 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+152
در 20 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+140
در 16 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+87
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+67
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+78
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+67
در 5 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+45
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+83
در 10 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+115
در 18 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+60
در 23 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+74
در 21 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+33
در 13 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+46
در 18 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+27
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+51
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+112
در 4 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+184
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+193
در 15 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+187
در 16 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+220
در 14 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+185
در 11 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+173
در 11 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+181
در 11 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+173
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+201
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+223
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+334
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+319
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '23
+183
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '23
+207
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '23
+288
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '23
+332
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '22
+392
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '22
+300
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '22
+393
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '22
+2 197
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '22
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '22
+18
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '22
+81
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '22
+379
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '22
+408
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '22
+322
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '22
+349
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '22
+408
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '21
+364
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '21
+445
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '21
+399
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '21
+441
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '21
+411
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '21
+413
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '21
+401
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '21
+398
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '21
+306
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '21
+487
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '21
+552
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '21
+362
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '20
+33 005
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
02 سپتامبر+6
01 سپتامبر+2
پست‌های کانال
sticker.webp0.59 KB

2
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_80 قسمت_هشتاد هوا کاملاً تاریک شده بود و نه من و نه آقاعبدلله هیچ کسی را توی این شهر نمی شناختیم. پس مجبور بودم دوباره به یحیی اعتماد کنم و با طناب او به درون چاه بروم و امیدوار باشم این بار طنابش پاره نشود.به دنبال موتور یحیی خیابان های شهر را طی کردیم. وقتی موتور وارد محله ای قدیمی و  تودرتو شد. ترسیده به سمت آقا عبدلله برگشتم: -  این کجا می خواد ما رو ببره؟ آقاعبدلله سرش را تکان داد: -  والا نمی دونم. اونجوری که اون حرف زد فکر کنم می خواد امشب ما رو ببره خونه ی خودش. -  تا اونجایی که من می دونم یحیی با پدر و مادرش زندگی می کنه. یعنی بدون مشورت با پدر و مادرش می خواد ما رو ببره اونجا.آقاعبدلله در حالی که ماشینش را با احتیاط دورن کوچه تنگ و  باریکی می راند زمزمه کرد: -  معلوم می شه.آب دهانم را قورت دادم: -  من می ترسم. -  ترس؟ ترس برای چی؟ اگه جای خوبی نبود، خودمون می گردیم یه جایی رو برای امشب پیدا می کنیم. برای بعدش هم خدا بزرگه.ترسیده و با احتیاط پرسیدم: -  شما هم پیشم می مونید؟به سمتم برگشت و اخم هایش را در هم کشید. -  پس فکر کردی اینجا ولت می کنم به امون خدا. من به آقا ایمان قول دادم تا وقتی از جای زندگیت مطمئن نشدم برنگردم.با این که از روی آقاعبدلله خجالت می کشیدم ولی از این که قرار بود در کنارم بماند خوشحال بودم. چند دقیقه بعد یحیی موتورش را توی کوچه ی باریکی جلوی یک خانه ی ویلای که در دو لنگه آبی رنگی داشت، نگه داشت و با دست به آقاعبدلله اشاره کرد تا توقف کند.آقا عبدلله ماشینش را پشت موتور یحیی پارک کرد و از ماشین پیاده شد. من هم از ماشین پیاده شدم. یحیی زنگ در خانه را زد و در جواب صدای زن پشت آیفون گفت: -  در و باز کن عمه، منم یحیی در با صدای تیکی باز شد. یحیی به سمت ما برگشت و گفت: -  یه چند دقیقه وایسید الان من میام. و بعد وارد خانه شد. نفس عمیقی کشیدم و به پسر بچه هایی که کمی دورتر به دنبال توپ پلاستیکی می دویدند، نگاه کردم. آذین خودش را از بین در نیمه باز ماشین بیرون کشید و گفت: -  گشنمه.به سراغ  کیف دستیم رفتم و یکی از کلوچه هایی که بین راه خریده بودیم را بیرون آوردم و به سمت آذین گرفتم. آذین  با بدخلقی کلوچه را پس زد: -  این و نمی خوام. -  پس چی می خوای عزیزم؟ -  غذا می خوام. گشنمه. -  الان که غذا نداریم مامان جان. این و بخور تا بعد با عموعبدالله بریم یه جای خوب یه غذای خوشمزه بخوریم.آذین که لج کرده بود لب هایش را غنچه کرد و از من رو برگرداند. با خستگی دستی به موهای درهم و به هم ریخته اش کشیدیم و دوباره سعی کردم راضیش کنم: -  ببین چه کلوچه خوشمزه ایه. -  این و نمی خوام. غذا می خوام. گشنمه.آهی کشیدم و چشم بستم. می دانستم بیشتر از این که گرسنه باشد خسته است. دوباره کلوچه را به سمتش گرفتم: -  بیا مامان جان این و بخور  قول می دم ....... -  این چیه می خوای بدی بچه بخوره.به سمت صدا برگشتم. خانم مسنی با صورتی گرد و سفید و چشم هایی درخشان که پیراهن بلند گلداری به تن کرده بود و روسری رنگیش را محکم زیر گلویش گره زده بود من را کنار زد و رو به آذین گفت: -  کجا خانم بیا خودم ببرمت بهت غذای خوشمزه بدم. و قبل از آن که بتوانم جلویش را بگیرم آذین را بغل کرد و از ماشین بیرون آورد. با گیجی به یحیی که لبخند پیروزمندانه ای روی لب هایش جا خوش کرده بود، نگاه کردم. پیرزن رو به یحیی توپید: -  به جای این که اونجا وایسی و نیشت و باز کنی برو در رو باز کن حاج آقا بتونه ماشین و بیاره تو حیاط.و به من که همچنان گیج و منگ نگاهش می کردم، گفت: -  تو هم بیا بریم تو دختر جان. خسته ای نگاهم را از روی زن به سمت یحیی که هنوز هم می خندید  گرداندم. می خواستم از او بپرسم که این خانم چه کسی است ولی یحیی به سمت در رفت و من هم به اجبار پشت سر زن که نمی دانستم چه نسبتی با یحیی دارد، وارد حیاط بزرگ خانه شدم.حیاط تقریباً تاریک بود و تنها نوری که آن را روشن می کرد تک چراغ بالای ایوان بود. زن در حالی که من را به سمت پله های ایوان هدایت می کرد رو به یحیی که داشت لنگه دوم در را باز می کرد، گفت: -  بگو حاجی ماشین و پشت ماشین بهزاد بذاره.نیم ساعت بعد همگی دور سفره ای که عمه خانم پهن کرده بود نشسته بودیم. عمه خانم عمه واقعی یحیی نبود. یکی از فامیل های دور پدری یحیی بود که همه او را عمه خانم صدا می زدند. با این که سه بچه داشت ولی در این خانه تنها زندگی می کرد. پسر و دختر بزرگش ازدواج کرده بودند و هر دو در تهران زندگی می کردند. پسر کوچکش که مهندس بود در عسلویه کار می کرد و هر سه هفته یک بار  به خانه می آمد و در سویتی که در طبقه دوم برای خودش ساخته بود می ماند. ۱۰ ردیف ری اکشن بزنین @bargesefideshgh
324
3
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_79 قسمت_هفتادونهم یحیی پسر قد بلند و لاغر اندامی بود که شلوار جین پاره پوره ای به پا داشت و روی پیراهن چهارخانه اش کاپشن سربازی گشادی به تن کرده بود. لبخند پت و پهن و احمقانه ای که روی صورتش جا خوش کرده بود، بیش از هر چیزی حرص من را در  می آورد. با عصبانیت چشم بستم و جوابش را ندادم.به نزدیکی ما که رسید ایستاد. -  حالا چرا نرفتید تو؟ منتظر من بودید؟ بریم، بریم دیر شد. الان آقای پورسعید عصبانی می شه.و با شتاب به سمت بنگاه قدم برداشت. آقاعبدالله پشت یحیی داد زد. -  کجا می ری پسر؟یحیی برگشت و با تعجب به آقاعبدالله نگاه کرد. -  چیزی شده حاجی؟ -  معامله به هم خورد.چشم های یحیی گرد شد. -  چرا؟دلم می خواست بلند شوم و آنقدر بزنمش که از روی زمین محو شود. پسره احمق انگار نه انگار من را در این موقعیت افتضاح قرار داده بود.از روی جدول بلند شدم و با عصبانیت داد زدم: -  شما که نمی تونستید یه خونه مناسب با بودجه من پیدا کنید، چرا نگفتید. الان من تو این شهر غریب چه خاکی تو سرم بریزم؟گیج پرسید: -  بودجه؟ -  بله بودجه؟ مگه من به شما نگفته بودم مقدار پولی که برای رهن خونه می تونم بدم محدوده پس چرا رفتید یه خونه دو برابر پول من پیدا کردید و قرار اجاره گذاشتید.من و منی کرد و با خجالت گفت: -  والا...  من فکر نمی کردم.... واقعاً نداشته باشید. آخه همه اولش می گن پول نداریم ولی پای معامله که می رسن ......چشمانم از تعجب گرد شد. باورم نمی شد یحیی با همچین توجیه مسخره ای زندگی من را به بازی گرفته باشد. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم ولی هیچ حرفی از دهانم بیرون نیامد.آقاعبدلله سرش را به سمت آسمان گرفت و ریز لب لاالله الا الهی گفت. حتی او هم از این حجم بیشعوری یحیی عصبی شده بود.یحیی خنده ی مسخره ای  کرد و گفت: -  حالا چیزی نشده که، این نشد یکی دیگه؟ با عصبانیت حرفش را تکرار کردم: -  یکی دیگه؟ -  آره یه خونه دیگه هم هست یه کم از این کوچیکتره و محله اش هم یه کم پایین تره ولی در عوض قیمتش همون چیزی که شما می خواین.برای لحظه ای خیالم راحت شد. آقاعبدلله گفت: -  پس بریم اونجا و یحیی این پا و آن پا  کرد: -  الان که نمی شه صاحبخونه رفته مسافرت و تا بعد از عید هم برنمی گرده.دندان هایم را روی هم فشار دادم و با حرص چشم هایم را بستم. حالا می فهمیدم چرا سینا برای سپردن این کار به یحیی دو دل بود. او پسرخاله ی منگ و سر به هوایش را خوب می شناخت ولی کاش به من هشدار می داد تا چشم بسته حرف های این پسره احمق و بی مسئولیت را باور نکنم. کاش می گفت که به راحتی با طناب یحیی توی چاه نروم دوباره روی جدول کنار خیابان نشستم و صورتم را بین دست هایم پنهان کردم. باورم نمی شد چنین اشتباهی کرده باشم. باورم نمی شد این طور آواره و در به در توی یک شهر غریب گرفتار شده باشم.کاش به حرف مژده گوش داداه بودم.مژده گفته بود اسباب و اثاثیه ام را توی خانه او بگذارم و یک بار خودم تنها به اینجا بیایم و بعد از اجاره کرده خانه برای بردن وسایلم اقدام کنم ولی من که به حرف های یحیی اعتماد کرده بودم قبول نکردم. مثلاً می خواستم در هزینه ها صرفه جویی کنم. حالا معلوم نبود چقدر باید بابت کرایه یک اتاق در هتل یا مسافرخانه هزینه می کردم. تازه اگر کسی حاضر می شد به یک دختر تنها با یک بچه اتاق اجاره بدهد. غیر از آن با وسایلم چکار باید می کردم؟ آن ها را باید کجا می گذاشتم؟ بغضم شکست و به گریه افتادم. یحیی که دست پاچه شده بود یک قدم به من نزدیک شد. -  سحر خانم تو رو خدا گریه نکنید. به خدا قول می دم یه خونه خوب براتون پیدا  کنم. فقط یه چند روزی به من مهلت بدید.آقاعبدلله که کفری شده بود، گفت: -  چه مهلتی بده پسر.  مگه نمی بینی دختر بیچاره تو این شهر ویلون وسرگردون شده و جایی برای موندن نداره.یحیی خجالت زده سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. این طور نمی شد باید فکری می کردم. همه خسته بودیم و احتیاج به استراحت داشتیم. آذین به نق ونق افتاده بود و خودم هم دیگر توانی نداشتم. از آن مهمتر باید زودتر تکلیف آقاعبدلله را هم روشن می کردم. آن بنده خدا گناه نکرده بود که گرفتار من بشود. نفس عمیقی کشیدم و با کف دست اشک هایم را پاک کردم و رو به یحیی گفتم: -  می تونی یه جایی رو برام پیدا کنی که چند روز وسایلم و اونجا بذارم. این جوری می تونم برای چند شب برم تو یه مسافرخونه تا.... یحیی که انگار چیزی را به خاطر آورده باشد با هیجان میان حرفم پرید. -  مسافرخونه چرا؟ مگه من مردم که فامیل آبجی نغمه شب بره تو مسافرخونه بخوابه و همانطور که به سمت موتورش  می دوید، داد زد: -  دنبالم بیاین.با تردید نگاهی به آقاعبدلله انداختم من  چاره ای نداشتم دست آذین را گرفتم و به دنبال آقاعبدلله سوار نیسان شدم
285
4
ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_78 قسمت_هفتادوهشتم با شنیدن اسم یحیی اخم های بنگاه دار بیشتر در هم فرو رفت. -  حالا پولتون که آماده اس، ایشالله؟انشالله را غلیظ و با تریدید گفت. نفسی گرفتم و با بله محکمی جوابش را دادم.بنگاه  هم خوبه ای زیر لب گفت و  با صدای بلندتری  ادامه داد: -  نمی خواین قبل از امضا خونه رو ببیند؟ بعداً دیگه نمی تونید اعتراضی کنیدها خانه را می دیدم، چرا؟ مثلاً اگر خانه را نمی پسندیم چه کار می توانستم بکنم؟ می توانستم بگوی این خانه را نمی خواهم؟ بعدش کجا باید می رفتم؟ توی خیابان می خوابیدم. من حق انتخاب نداشتم. هیچ وقت نداشتم. همیشه باید به چیزی که دیگران برایم تدارک می دیدن رضایت می دادم. نفسم را بیرون دادم. -  نه. مشکلی ندارم.برگه اجاره نامه را به سمتم گرفت: -  پس بخونید و اگه موردی نبود امضاش کنید.اجاره نامه را از دست مرد بنگاه دار گرفتم و شروع به خواندن کردم وقتی به مبلغ رسیدم چشم هایم از تعجب گرد شد.مبلغ رهن خانه حتی از کل دارایی من هم بیشتر بود اگر می خواستم این خانه را اجاره کنم نه تنها چیزی برای خودم نمی ماند بلکه باید پولی هم از کسی می گرفتم و روی آن می گذاشتم. برگه را روی میز گذاشتم: -  ولی این مبلغ خیلی زیاده. چیزی که آقا یحیی به من گفته بود، نصف این مبلغ هم نمی شد. زن جوان به سمت من چرخید و با لحن بدی گفت. -  نصف این؟ بعد رو به بنگاه دار ادامه داد. -  جناب پورسعید خودتون که می دونید خونه ی من خیلی بیشتر از اینا اجاره می ره فقط چون دارم خونه می خرم و پول لازمم قبول کردم به این مبلغ رهنش بدم.با قاطعیت گفتم: -  من نمی تونم این قدر بدم. یعنی ندارم که بدم.بنگاه دار سعی کرد میانه داری کند: -  رهن و کم می کنیم یه مقدارش و اجاره بدید.تا دهان باز کردم که مخالفت کنم. زن از جایش بلند شد و با عصبانیت گفت: -  اجاره به درد من نمی خوره. بهتون گفتم که دارم خونه می خرم و پولم کمه. پول نقد لازم دارم.زن به سمت من چرخید و بعد از این که پشت چشمی برای من نازک کرد، گفت: -  وقتی نداری چرا بی خودی قول می دی و وقت مردم و می گیری. به خاطر شما همین دیروز یه مستاجر خوب و رد کردم. حالا معلوم نیست کی دوباره بتونم برای خونه مستاجر پیدا کنم.بنگاه دار که از بهم خوردن معامله ناراحت شده بود، برگه های اجاره نامه را از روی میز برداشت و توی کشوی میزش انداخت و رو به زن عصبانی گفت. -  تقصیر این بنده خدا نیست. تقصیر منه که با طناب این پسره  یحیی رفتم تو چاه. می دونستم نباید به حرفش اعتماد کنم. الانم شما خودتون و ناراحت نکنید خودم امروز و فردا یه مستاجر خوب براتون پیدا می کنم. زن بدون این که جواب بنگاه دار را بدهد رو برگرداند و با قدم هایی بلند از بنگاه بیرون رفت. رفتن زن را با چشم دنبال کردم. آقاعبدالله که تا آن موقع ساکت بود قدمی پیش گذاشت و از بنگاه دار پرسید: -  جای دیگه ای و سراغ ندارید؟ مرد بنگاه دار نفسش را بیرون داد و با تاسف سرتکان داد. -  با پولی که شما دارید، خیر جایی رو سراغ ندارم. مستاصل نالیدم: -  ولی من با همین مقدار پول تو شهر خودم خونه رهن کرده بودم. -  ببنید خانم اجاره بها تو این شهر بالاس. شاید بتونید با همین پول تو شهرهای مجاور یه سویت کوچیک اجاره کنید ولی تو بابل بعید می دونم جایی گیرتون بیاد. بابل شهر گرونیه.آقا عبدالله مسرانه گفت: -  یعنی هیچ کار نمی تونید برامون بکنید.مرد بنگاه دار کلافه اخم هایش را در هم کشید و سرش را تکان داد: -  والا من که جایی رو سراغ ندارم. با حالی بد از بنگاه دار خداحافظی کردم و پشت آقاعبدالله از بنگاه بیرون آمدم.خورشید غروب کرده بود و هوا هر لحظه تاریک تر می شد. مستاصل و پریشان توی پیاده رو ایستادم و به تاریکی رو به رو خیره شدم. تازه به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار شده بودم پی بردم. من وسط یک شهر غریب با یک بچه و یک مشت اسباب و اثاثیه گیر افتاده بودم.کسی به شکمم چنگ زد و کس دیگری دستش را روی گلویم فشار داد. سرم گیج رفت و دنیا جلوی چشمانم سیاه شد. اگر آقاعبدلله به موقع بازویم را نمی گرفت روی زمین  افتاده بودم. -  چرا این جوری شدی دختر؟ بیا بشین. بیا بشین  به کمک آقاعبدلله لبه جدول کنار خیابان نشستم. آذین که متوجه نرمال نبودن اوضاع شده بود خودش را به من چسباند و دستش را دور گردنم حلقه کرد. دخترم را توی آغوش گرفتم و با گریه گفتم. -  حالا چیکار باید بکنم؟ من تو این شهر غریب چه غلطی باید بکنم؟آقاعبدلله پووفی کشید. -  یه زنگ به این پسره بزن ببینیم کجا مونده. موبایلم را از کیفم بیرون آوردم ولی قبل از این که بخواهم شماره یحیی را بگیرم پسر جوانی که سوار بر موتور بود جلوی پایمان ترمز کرد.پسر با عجله از روی موتور پایین پرید و به سمتمان دوید و با صدای بلندی گفت: -  آبجی سحر، خودتی؟
260
5
بازی کلماتور
331
6
هلیا_تو قلبمی    #هوش_مصنوعی آهنگ  جدید🌹👌 عالیه که 😍😍عالی🤌🤌🤌 @bargesefideshgh
435
7
هلیا_تو قلبمی #هوش_مصنوعی آهنگ جدید🌹👌 @bargesefideshgh
هلیا_تو قلبمی #هوش_مصنوعی آهنگ جدید🌹👌 @bargesefideshgh
426
8
ڪدام یڪ بیشترسنگینے می‌ڪنہ ؟ غم‌ها 😢 خاطرات💔 @bargesefideshgh
488
9
قراره تو این ویدیو کلا سورپرایز بشید😁
قراره تو این ویدیو کلا سورپرایز بشید😁
478
10
یه هفته مونده به عروسی وضعیت عروس داماد تو خونه😂 @bargesefideshgh
یه هفته مونده به عروسی وضعیت عروس داماد تو خونه😂 @bargesefideshgh
464
11
قدر همو بدونيد همو بيشتر نگاه كنيد خاك بگيره پس نميده …💔 @bargesefideshgh
قدر همو بدونيد همو بيشتر نگاه كنيد خاك بگيره پس نميده …💔 @bargesefideshgh
405
12
دلِ آباد اگر خواهی، مکن ویران دلِ کس را ...
دلِ آباد اگر خواهی، مکن ویران دلِ کس را ...
364
13
دلم برایِ آدم‌هایِ مهربان ، می‌گیرد . آدم‌هایِ اصیلی که برایِ دنیایِ ما بیش از اندازه خوبند ! کسانی که هرگز نخواسته‌اند ، بد باشند ، و نمی‌توانند هیچ جوره همرنگِ این جماعت شوند . این روزها ولی این یکرنگی و خوب بودن ؛ تاوانِ سنگینی دارد ! خدایا خودمانیم ؛ تو ؛ یک دنیایِ خوب ، به آدم‌هایِ صاف و ساده‌ات بدهکاری ! این جهانِ هزار رنگ ؛ برایِ انسان‌هایِ مهربان و یکرنگ ، جایِ زندگی کردن نیست . ‎‌‌‎‌‎ @bargesefideshgh
363
14
سوپرایز تولدت مبارک عمرا اگ اینو دیده بودین 😂🤦‍♂ @bargesefideshgh
سوپرایز تولدت مبارک عمرا اگ اینو دیده بودین 😂🤦‍♂ @bargesefideshgh
394
15
از آدمهایی که حوصله زندگی کردن دارن خوشم میاد😍 @bargesefideshgh
از آدمهایی که حوصله زندگی کردن دارن خوشم میاد😍 @bargesefideshgh
341
16
این آهنگ و بفرست برای کسی که ازش دوری و دلت براش تنگ شده.... 🔏☕️🔏
386
17
☘🌹🍃 🍂🍁 🍃 پادشاهی کوه نمک بزرگی داشته؛ میگه هر کس بتونه از این کوه نمک بیشتر بخوره دخترمو بهش میدم یه خان زاده میاد یه دیس از این کوه نمک میخوره یه رعیتی میاد یه مجمع بزرگ از کوه نمک میخوره یه بچه پایین  یه دهاتی یه خوب واقعی میاد فقط یه مزه میکنه بهش میگن مشتی تو با این قد و هیکل با این بر و بازو چرا فقط یه مزه کردی؟؟؟ فلان خان زاده اومد یه دیس نمک خورد فلان رعیت اومد یه مجمع بزرگ خورد تو فقط یه مزه؟ میگه ؛اولا ما نمک پرورده ایم دوما ؛شرط به زیاد خوردن نمک نیست حکم به نگه داشتن نمکه👏 سلامتی اون که حرمت نون و نمک حالیشه ولی خوشبختانه کسی حرمت نون و نمک را نگه نمی داره @bargesefideshgh
436
18
هوش مصنوعی [ ئێواریە].mp3
394
19
اسرار خرابات به جز مست نداند، هشیار چه داند که درین کوی چه رازیست ‌‌‎‌‎ @bargesefideshgh
اسرار خرابات به جز مست نداند، هشیار چه داند  که درین کوی چه رازیست ‌‌‎‌‎ @bargesefideshgh
428
20
‌ ‌به روتون نمیارم ، ولی بدجــــــــــــــــــــور دست به جبرانم!🤞 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@bargesefideshgh
413