پناه
Kanalga Telegram’da o‘tish
مثل هذیانِ دم مرگ از آغاز، چنین درهم و برهم گفتیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=715334132
Ko'proq ko'rsatish253
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
253
مقامِ امن و میِ بیغَش و رفیقِ شفیق
گَرَت مدام میسّر شود، زهی توفیق
جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت، رفیق بود، رفیق
به مَأمَنی رو و فرصت شمُر غنیمتِ وقت
که در کمینگهِ عمرند قاطعانِ طریق
بیا که توبه ز لعلِ نگار و خندهٔ جام
حکایتیست که عقلش نمیکُند تصدیق
اگر چه مویِ میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکرِ این خیالِ دقیق
حلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان است
به کُنهِ آن نرسد صد هزار فکرِ عمیق
اگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من، چه عَجب؟
که مُهرِ خاتمِ لَعلِ تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که «حافظ! غلامِ طبعِ تواَم»
ببین که تا به چه حدَّم همی کُند تحمیق
| فالنامهٔ ۹ مهر برای نگارِ جان. ❤️🌱
•حافظ
#سرواد
253
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرمآگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهٔ نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند…
253
خب حالا که جواب ۴۴۹۲۹۲تا پیوی رو دادم بالاخره میتونم با خیال راحت اینجا تولید محتوا کنم. (دارم دیوانه می-)
253
شکرا گاهی اوقات یه کار بامزهای انجام میده (که من عاشقشام)، اون هم انتشار عکسهای کاپشندار هست. پس به تقلید از ایشون من هم میخوام تعدادی عکس کاپشندار از شیراز منتشر کنم. 🙂↔️
253
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاویست تنها خوشدهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظیم و مُنتَجَب
شب ز اندیشه که «فردا چه خورم؟»
گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآید صبح گردد سبز دشت
تا میان رُسته قَصیلِ سبز و کشت
اندر افتد گاو با جوع البقَر
تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لَمتُر شود
آن تنش از پیه و قوّت پُر شود
باز شب اندر تب افتد از فَزَع
تا شود لاغر ز خوف منتَجَع
که چه خواهم خورد فردا وقت خوَر
سالها اینست کار آن بقر
هیچ نندیشد که چندین سال من
میخورم زین سبزهزار و زین چمن
هیچ روزی کم نیامد روزیَم
چیست این ترس و غم و دلسوزیَم؟
باز چون شب میشود آن گاو زفت
میشود لاغر که «آوه رزق رفت!»
نفسْ آن گاوست و آن دشت این جهان
کاو همی لاغر شود از خوف نان
که چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از کجا سازم طلب
سالها خوردی و کم نامد ز خوَر
ترک مستقبل کن و ماضی نگر
لوت و پوت خورده را هم یاد آر
منگر اندر غابر و کم باش زار
| مثنوی معنوی، دفتر پنجم
• مولانا
#سرواد
