uz
Feedback
پناه

پناه

Kanalga Telegram’da o‘tish

مثل هذیانِ دم مرگ از آغاز، چنین درهم و برهم گفتیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=715334132

Ko'proq ko'rsatish
253
Obunachilar
-124 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
لطفا با ری‌اکتِ «💘» تولد نگارِ جانم رو تبریک بگید. 🙂‍↕️

زود از دست؟ هرگز.
زود از دست؟ هرگز.

مقامِ امن و میِ بی‌غَش و رفیقِ شفیق گَرَت مدام میسّر شود، زهی توفیق جهان و کارِ جهان جمله هیچ بَر هیچ است هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم که کیمیایِ سعادت، رفیق بود، رفیق به مَأمَنی رو و فرصت شمُر غنیمتِ وقت که در کمینگهِ عمرند قاطعانِ طریق بیا که توبه ز لعلِ نگار و خندهٔ جام حکایتی‌ست که عقلش نمی‌کُند تصدیق اگر چه مویِ میانت به چون منی نرسد خوش است خاطرم از فکرِ این خیالِ دقیق حلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان است به کُنهِ آن نرسد صد‌ هزار فکرِ عمیق اگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من، چه عَجب؟ که مُهرِ خاتمِ لَعلِ تو هست همچو عقیق به خنده گفت که «حافظ! غلامِ طبعِ تواَم» ببین که تا به چه حدَّم همی کُند تحمیق | فالنامهٔ ۹ مهر برای نگارِ جان. ❤️🌱 •حافظ #سرواد

اعضای متمول کانال، اگر ممکنه بوستم کنید که ری‌اکت قورباغهٔ نازم رو دوباره فعال کنم. 😭

خداوندا امسال. 🙏🏻

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام و بقا را در یک لحظهٔ نامحدود که دو خورشید به هم خیره شدند…

خورشید من و ماه آسمون، هر دو پشتِ ابر.
+1
خورشید من و ماه آسمون، هر دو پشتِ ابر.

ولی ویدیوهایی که دارم عمق مطلب رو نمی‌رسونن. 😭

می‌خواستم بگم که کنسرت کماکان بهتریییین تجربهٔ موسیقیایی اخیر زندگیم بود واقعاً.

خب حالا که جواب ۴۴۹۲۹۲تا پی‌وی رو دادم بالاخره می‌تونم با خیال راحت اینجا تولید محتوا کنم. (دارم دیوانه می-)

قربون قدمتون.
+9
قربون قدمتون.

قربون قدمتون.
+9
قربون قدمتون.

شکرا گاهی اوقات یه کار بامزه‌ای انجام می‌ده (که من عاشقش‌ام)، اون هم انتشار عکس‌های کاپشن‌دار هست. پس به تقلید از ایشون من هم می‌خوام تعدادی عکس کاپشن‌دار از شیراز منتشر کنم. 🙂‍↔️

دلم تنگ شد. :(

Repost from N/a
🤍
🤍

یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوش‌دهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود زفت و عظیم و مُنتَجَب شب ز اندیشه که «فردا چه خورم؟» گردد او چون تار مو لاغر ز غم چون برآید صبح گردد سبز دشت تا میان رُسته قَصیلِ سبز و کشت اندر افتد گاو با جوع البقَر تا به شب آن را چرد او سر به سر باز زفت و فربه و لَمتُر شود آن تنش از پیه و قوّت پُر شود باز شب اندر تب افتد از فَزَع تا شود لاغر ز خوف منتَجَع که چه خواهم خورد فردا وقت خوَر سالها اینست کار آن بقر هیچ نندیشد که چندین سال من می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن هیچ روزی کم نیامد روزیَم چیست این ترس و غم و دلسوزیَم؟ باز چون شب می‌شود آن گاو زفت می‌شود لاغر که «آوه رزق رفت!» نفسْ آن گاوست و آن دشت این جهان کاو همی لاغر شود از خوف نان که چه خواهم خورد مستقبل عجب لوت فردا از کجا سازم طلب سالها خوردی و کم نامد ز خوَر ترک مستقبل کن و ماضی نگر لوت و پوت خورده را هم یاد آر منگر اندر غابر و کم باش زار | مثنوی معنوی، دفتر پنجم • مولانا #سرواد

هشت ساعتِ ناقابل.
+1
هشت ساعتِ ناقابل.

بدرود شیرازِ عزیزم. :(
بدرود شیرازِ عزیزم. :(

Repost from نور
-۲۳ شهریور

اگر قلب من یک نقشهٔ جغرافیایی داشته باشه، شما ساکن شیراز قلبم هستی.