پناه
الذهاب إلى القناة على Telegram
مثل هذیانِ دم مرگ از آغاز، چنین درهم و برهم گفتیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=715334132
إظهار المزيد254
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
254
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرمآگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهٔ نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند…
254
خب حالا که جواب ۴۴۹۲۹۲تا پیوی رو دادم بالاخره میتونم با خیال راحت اینجا تولید محتوا کنم. (دارم دیوانه می-)
254
شکرا گاهی اوقات یه کار بامزهای انجام میده (که من عاشقشام)، اون هم انتشار عکسهای کاپشندار هست. پس به تقلید از ایشون من هم میخوام تعدادی عکس کاپشندار از شیراز منتشر کنم. 🙂↔️
254
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاویست تنها خوشدهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظیم و مُنتَجَب
شب ز اندیشه که «فردا چه خورم؟»
گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآید صبح گردد سبز دشت
تا میان رُسته قَصیلِ سبز و کشت
اندر افتد گاو با جوع البقَر
تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لَمتُر شود
آن تنش از پیه و قوّت پُر شود
باز شب اندر تب افتد از فَزَع
تا شود لاغر ز خوف منتَجَع
که چه خواهم خورد فردا وقت خوَر
سالها اینست کار آن بقر
هیچ نندیشد که چندین سال من
میخورم زین سبزهزار و زین چمن
هیچ روزی کم نیامد روزیَم
چیست این ترس و غم و دلسوزیَم؟
باز چون شب میشود آن گاو زفت
میشود لاغر که «آوه رزق رفت!»
نفسْ آن گاوست و آن دشت این جهان
کاو همی لاغر شود از خوف نان
که چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از کجا سازم طلب
سالها خوردی و کم نامد ز خوَر
ترک مستقبل کن و ماضی نگر
لوت و پوت خورده را هم یاد آر
منگر اندر غابر و کم باش زار
| مثنوی معنوی، دفتر پنجم
• مولانا
#سرواد
