uz
Feedback
دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

Kanalga Telegram’da o‘tish

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

Ko'proq ko'rsatish
827
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
حتی در سرکوبگرانه‌ترین و ظالمانه‌ترین موارد انقیاد یا فرمانبرداری، باز هم مقدار قابل توجهی از آزادی شخصی وجود دارد. فقط ما مت
حتی در سرکوبگرانه‌ترین و ظالمانه‌ترین موارد انقیاد یا فرمانبرداری، باز هم مقدار قابل توجهی از آزادی شخصی وجود دارد. فقط ما متوجه آن نمی‌شویم، زیرا جلوه و ظهور آن مستلزم فداکاری‌هایی است که ما معمولا هرگز تصورش را نمی‌کنیم که به خود اجازه‌ی آن را بدهیم. در واقع اجبار «مطلقی» که حتی ظالمانه‌ترین مستبد بر ما تحمیل می‌کند همیشه مشخصاً نسبی است. شرط آن میل ماست به گریختن از تنبیهی که به آن تهدید شده‌ایم یا از پیامدهای دیگر عدم اطاعت‌مان. در هر مورد دیگر، این رابطه فقط خواهان قیمتی برای تحقق آزادی است قیمتی که، مطمئناً، ما نمی‌خواهیم بپردازیم. ▪️گئورگ زیمل 📕درباره ‌ی فردیت و فرم های اجتماعی @ELDialectico

خبر کوتاه بود و جانسوز… منوچهر فرید دور از وطن درگذشت…. لعنت بر همه آنها که هنر این دیار را از حضورش محروم کردند… @ELDialecti
خبر کوتاه بود و جانسوز… منوچهر فرید دور از وطن درگذشت…. لعنت بر همه آنها که هنر این دیار را از حضورش محروم کردند… @ELDialectico

🔶ايران در نظر من، چونان سنگ خارايي است كه موج‌هاي دريا آن را به اعماق رانده‌اند، انقلابات جوي آن را به خشكي انداخته، رودي آن
🔶ايران در نظر من، چونان سنگ خارايي است كه موج‌هاي دريا آن را به اعماق رانده‌اند، انقلابات جوي آن را به خشكي انداخته، رودي آن را با خود برده و فرسوده كرده است؛ تيزي‌هاي آن را گرفته و خراش‌هاي بسياري بر آن وارد آورده، اما سنگ خارا كه پيوسته همان است كه بود، اينك، در وسط دره‌اي باير آرميده است. زماني كه اوضاع بر وفق مراد باشد، آن سنگ خارا گردش از سر خواهد گرفت. اهميتي ندارد كه كدام عنصر طبيعي پيروز شده يا چه حوادثي رخ داده باشد؛ تا زماني كه او از ميان نرفته باشد، همان سنگ خارا خواهد بود و به جاي نيرويي كه بخواهد در درازاي يك سده اندك آسيبي بر او وارد كند، او بر هزار نيروي مشابه چيره خواهد شد". 📕سه سال در آسیا ▪️کنت آرتور دوگوبینو(خاورشناس، شاعر، مورخ) @ELDialectico

این فیلم تاریخی، تنها ویدیو از قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴-۱۳۳۸) در سال ۱۳۳۰ که در فیلم مادر ساخته اسماعیل کوشان به اصرار #دلکش همبازی او شد و دقایقی با ویلون ناصر زرآبادی به خواندن این غزل از سعدی پرداخت.... هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس آدمی خوی شود ور نه همان جانور است قمر نخستین زن خواننده ایرانی بود که صدایش ضبط شد و نخستین زنی بود که در ایران بدون حجاب روی صحنه رفت. از او به عنوان پرآوازه‌ترین خواننده زن آوازهای سنتی ایران یاد می‌شود. @ELDialectico

▫️بسیاری از ما سال‌ها در کلاس‌های درس می‌گذرانیم، مدرک می‌گیریم و گمان می‌کنیم که هر پلهٔ تحصیلی، ما را به همان اندازه خردمند
▫️بسیاری از ما سال‌ها در کلاس‌های درس می‌گذرانیم، مدرک می‌گیریم و گمان می‌کنیم که هر پلهٔ تحصیلی، ما را به همان اندازه خردمندتر کرده است. اما ریچارد فاینمن یادآوری می‌کند که میان «دانستن» و «فهمیدن» فاصله‌ای عمیق وجود دارد. تحصیلات می‌تواند به ما اطلاعات بدهد، اما هوش در توانایی پرسیدن پرسش‌های درست، شک کردن به باورهای پذیرفته‌شده و دیدن جهان از زاویه‌ای تازه معنا پیدا می‌کند. مدرک دانشگاهی، گواهیِ گذراندن یک مسیر است؛ نه لزوماً نشانهٔ قدرت تفکر. تاریخ علم پر است از افرادی که بدون مدارک درخشان، اندیشه‌های بزرگی آفریدند و در مقابل، کسانی که با وجود تحصیلات عالی، اسیر تعصب، غرور یا ناتوانی در تفکر انتقادی بودند. دانش زمانی ارزشمند است که با کنجکاوی و خرد همراه شود. شاید مهم‌ترین درس این جمله آن باشد که انسان را نه با عنوان‌ها و مدارکش، بلکه با شیوهٔ اندیشیدن، قدرت یادگیری و توانایی درک حقیقت بسنجیم. @ELDialectico

مکتب پوستر لهستان دیدن این ویدیوها لازمه اما کافی نیست. هدفم اینه که با کلیدواژه‌ها آشنا بشید و خودتون دقیق‌تر مطالعه کنید. . منابع: - Graphic Style (Fourth edition) - Steven Heller - 2018 - Harry N_ Abrams - A Century of Graphic Design by Jeremy Aynsley - 2001 Credits: - polishposter.com - polishpostergallery.com @ELDialectico

تنها صداست که می ماند… بهروز رضوی ۱۳۲۶-۱۴۰۵ @ELDialectico

▫️از نگاه علم، اخلاق بسیار قدیمی‌تر از ادیان سازمان‌یافته است. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که رفتارهایی مانند همدلی، همکاری و کمک متقابل نه‌تنها در انسان‌ها، بلکه در بسیاری از جانوران اجتماعی نیز دیده می‌شوند. این رفتارها به بقای گروه کمک کرده‌اند و در طول فرگشت تقویت شده‌اند. به بیان دیگر، مغز انسان به گونه‌ای تکامل یافته که همکاری و همدلی را ارزشمند تلقی کند؛ حتی زمانی که هیچ پاداش مذهبی یا اجتماعی در میان نباشد. بسیاری از پژوهشگران معتقدند اخلاق حاصل ترکیبی از زیست‌شناسی، فرهنگ، آموزش و تجربه‌های اجتماعی است. بنابراین پاسخ علمی به این پرسش که «آیا برای نیک بودن حتماً به دین نیاز است؟» این است که شواهد موجود چنین ضرورتی را نشان نمی‌دهند. انسان می‌تواند با تکیه بر همدلی، خرد، شناخت پیامدهای رفتارهایش و احترام به دیگران، زندگی اخلاقی داشته باشد؛ همان‌گونه که بسیاری از جوامع و افراد در طول تاریخ چنین کرده‌اند. ▪️Frans de Waal, The Bonobo and the Atheist: In Search of Humanism Among the Primates (W. W. Norton & Company, 2013) @ELDialectico

«کافی است که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلا نبوده‌ایم!» ‏▪️غزاله علیزاده (از آخرین متن منتشر شده‌اش
«کافی است که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلا نبوده‌ایم!» ‏▪️غزاله علیزاده (از آخرین متن منتشر شده‌اش یک ماه پیش از مرگ، ماهنامه آدینه نوروز ۱۳۷۵) @ELDialectico

◾️مسئله‌ی قدرت؛ نگاهی به کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟ ▫️دارون عجم‌اوغلو، استاد MIT و برنده نوبل اقتصاد ۲۰۲۴، از آن متفکرانی است که یک سؤال ساده را بی‌رحمانه جدی گرفت: چرا بعضی ملت‌ها ثروتمند می‌شوند و بعضی دیگر، با همان مردم و همان تاریخ، در فقر می‌مانند؟ پاسخ او آزاردهنده است، چون اسطوره‌ها را خراب می‌کند. نه فرهنگ مقصر است، نه جغرافیا، نه «ذات ملت‌ها»؛ مقصر اصلی جایی دیگر است؛ “قدرت”. عجم‌اوغلو کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» را هوشمندانه با یک شوک آغاز می‌کند: نوگالس‌، شهری واحد، دو نیمه، یک خط مرزی. آن‌سوی خط آمریکا است، این‌ سویش مکزیک. زمین همان زمین است، هوا همان هوا، مردم حتی فامیل‌اند. اما زندگی‌ها زمین تا آسمان فرق دارد. در نوگالسِ آمریکا قانون حاکم است، رأی مردم معنا دارد، پلیس پاسخ‌گوست و هرکسی می‌تواند کسب‌وکار راه بیندازد. در نوگالس ِمکزیک قدرت در دست شبکه‌های بسته و فاسد است، قانون ابزار زور است و اقتصاد برای رانت و غارت چیده شده. عجم‌اوغلو همان اول کار می‌گوید: توسعه از مرز نمی‌آید، از نهاد می‌آید. بعد تصویر بزرگ‌تر می‌شود؛ برلین شرقی و غربی. یک شهر، یک ملت، یک زبان؛ اما دو سرنوشت. آن‌جا که مردم می‌توانستند حاکم را کنار بزنند، ثروت و آزادی شکل گرفت. آن‌جا که قدرت متمرکز شد، برای نگه‌داشتن مردم مجبور شدند دیوار بکشند. یا کره شمالی و جنوبی؛ یک ملت، اما یکی در انزوای فقر و قحطی، دیگری در صف اقتصادهای پیشرفته جهان. اگر فرهنگ تعیین‌کننده بود، این شکاف‌ها اصلاً نباید وجود می‌داشت. ایده کتاب در همه‌ی این مثال‌ها یکی است و بی‌امان تکرار می‌شود: ملت‌ها زمانی شکست می‌خورند که نهادهای بهره‌کش بر آنها حاکم شود؛ نهادهایی که قدرت را در دست یک فرد یا الیگارشی متمرکز می‌کنند و اقتصاد را به ماشین استخراج ثروت برای صاحبان قدرت بدل می‌سازند. در مقابل، ملت‌ها زمانی اوج می‌گیرند که نهادهای فراگیر داشته باشند؛ جایی که قدرت پخش می‌شود، قانون بالاتر از افراد می‌ایستد، رقابت آزاد است و مردم حق دارند حاکم را برکنار کنند. جمع‌بندی عجم‌اوغلو به‌شدت سیاسی و ناراحت‌کننده است: اول قدرت سیاسی از مردم ربوده می‌شود، بعد اقتصاد غارت می‌شود. دیکتاتوری اگر راه توسعه بود، کره شمالی باید الگوی جهان می‌شد. توسعه نه از مشت آهنین، بلکه از مهار قدرت زاده می‌شود. و این دقیقاً همان دلیلی است که «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»؛ فقط یک کتاب اقتصاد نیست؛ یک هشدار جدی درباره‌ی سرنوشت جوامع است.

«حتی شکست نظامی هم الزاما به سقوط حکومت فاشیستی منجر نخواهد شد. چنین رژیمی را تنها با عمل ِسیاسی آگاهانه‌ی مردم در تعمیق شکاف
«حتی شکست نظامی هم الزاما به سقوط حکومت فاشیستی منجر نخواهد شد. چنین رژیمی را تنها با عمل ِسیاسی آگاهانه‌ی مردم در تعمیق شکاف‌های موجود در نظام، و مقاومت در برابر گسترش ناامیدی، می‌توان ساقط کرد» ‏⁧ #فرانتس_نویمان ⁩ 📕بهیموت @ELDialectico

‏در آخرین روزهای ۱۳۷۹، در گفتگویی مطبوعاتی، در پاسخ به پرسش ِآخرین‌بار کی گریستید؟ ‏گفت پریشب که شعرِ “یاری اندر کس نمی‌بینم” حافظ را خواند و گفت: ‏«با وجود ظاهر خندان، زیاد گریه می‌کنم» ‏و چند سال بعد در پاسخ به پرسش شعر چیست؟ ‏گفت که شعر «دفاعی است در مقابل مرگ» ‏او که پیش از مرگش در مصاحبه‌ای اعتراف کرد که «شاید شعر من، با خودم تمام شود» ‏در یکی از آخرین گفتگوهایش، گفته بود: ‏«اما چه باک که زندگی من به طریقی ادامه حافظ و خیام است؛ همان زندگی اندوه زده و حیرت» متهم بود که شاعر عزلت طلبی است و بی‌اعتنا به سیاست. ‏از سیاست اما کم نگفت. هرچند دامنِ هنر را به “سیاست‌کاری” آلوده نمی‌کرد. ‏در یکی از عالی‌ترین اشعار سیاسی‌اش سروده بود: ‏«شهری گفت: ‏آری! ‏کبوتری خسته ‏به کنار برج کهنه شهر رسید ‏و گفت: ‏نه!» ‏و در جایی دیگر سرود: ‏«شاید ‏اگر کاشی‌های اصفهان را ‏در بهار ‏به یاد می‌آوردیم ‏نجات یافته بودیم» ‏و یا در شاهکاری به گفته‌ی عباس کیارستمی، تکان دهنده بود، سرود: ‏«هزار پله به دریا مانده‌ست ‏که من از عمر خود چنین می‌گویم ‏فقط می‌خواستیم ‏میان گندم‌زارها بدویم ‏حرف بزنیم و عاشق باشیم ‏اما گم شدن دل‌هامان را حدس زدند ‏و اکنون در انتهای کوچه‌ی انبوه از لاله عباسی ‏کسی را از دار فرود می‌آرند» ‏زمانه نشان داد که نگاه و جایش چقدر درست بود. ‏خودش نیز نیک می‌دانست و همین را در شعری آورده بود: ‏«رفیقانم که روزی ‏به حقیقت و نان سوگند ‏خوردند ‏اکنون مبدل ‏به مانکن‌هایی شده‌اند ‏که هر ساعت ‏یک دست لباس می‌پوشند ‏و جوانی شریف همه‌ی ما را ‏انکار می کنند… او که سیمین بهبهانی در “یاد بعضی نفرات” درباره‌اش نوشت: ‏«در ذات، شاعر به دنیا آمده. در کارش نه از گذشتگان تاثیر یا شباهتی به چشم می‌خورد و نه از معاصران شرقی و غربی. ‏تافته‌ای‌ست جدا بافته که اگر نمی‌بود ادبیات معاصر ما بی‌شک چیزی کم می‌داشت» ‏او که دیگر خسته بود از “جهان اوباش” ‏و در گفتگو با طالبی‌نژاد گفت؛ من تا این‌جا احمدرضا احمدی را جلو آوردم. از این‌جا به بعد یک شیرپاک خورده‌ی دیگری احمدی را جلو ببرد. ‏وقتی در مراسم اهدای جایزه “کتاب سال کودکان” از صحنه‌ای در فیلم “خانه سیاه است” فروغ یاد کرد که پسرکی در جذام‌خانه در پاسخ به نام دو سه چیز زیبا را بگو می‌گوید؛ دست، پا، بازی! ‏احمدی گفت: ‏«چنان دستان برای ما واقعیتی روزمره‌اند که اصالت آن را فراموش کرده‌ایم. ‏اما کودکان به من هشیاری واقعی را آموخته‌اند» و می‌گفت که اگر انسان هنوز شکست قطعی نخورده، مدیون سوسوی خنده‌ها و دویدن کودکان در زمان است. ‏با این‌که در هراس بود، نکند بهار بیاید و تنها او جا بماند و ‏«با هراس به من بگویند ‏فقط تو خواب بودی ‏بهار آمد و رفت» ‏و هر چند گفته بود فرجام همه راه‌ها به اندوه می‌رسد و در پاسخ به دوستی که از مرگ مادرش پرسیده بود، در انتهای نامه‌اش نوشت: ‏«نمی‌دانم. می‌دانم که از جهان رفت» ‏با همه‌ی اندوهی که از زیستن در “جهان اوباش” بر جانش مانده بود، تا دم مرگ، همواره از امید نوشت و از زندگی! ‏«من می‌دانم، ما سرانجام ‏در یک روز بارانی، به هم معرفی می‌شویم. من در انتظار آن روز هستم» ‏و سرود: ‏من از یأس حرف نمی‌زنم ‏چون هنوز ‏خنده کودک را در خواب ‏و چمن‌هایی را که هنوز ‏در این پاییز ‏زرد نشده‌اند ‏دوست دارم. ‏- احمدرضا احمدی ۸۵ ساله شد! @ELDialectico

‏که فرصت شمردنش را نداریم» ‏و شاید همین‌رو بود که در جایی سروده بود: ‏«ما فقط ‏زخم را به خانه می‌بریم ‏که در خاک خانه ‏پنهان کنیم» روحیه‌ی طنز احمدرضا چنان زبان‌زد بود که بارها از او خواسته بودند شعر طنز بگوید. ‏قبول نمی‌کرد و اهل ثبت ِطنز نبود و می‌کفت در این قلمرو تنها نمره‌ی عمران صلاحی بیست است. ‏اما همان چند یادداشتی که نوشت، از قلم طناز او حکایت داشت. نمونه‌اش وقتی که در امتحان تاریخ در دوره‌ی تحصیل در پاسخ به پرسش ِمحمد ممدان چه کرده بود، نوشت: ‏«نمی‌دانم. فقط می‌دانم، از من دو نمره کم کرده بود» ‏پشت این طنز اما، همواره رنج خوابیده بود. ‏همان‌که خودش در مراسم “کتاب سال کودکان” در دیماه ۱۳۷۱ گفت؛ که از اندوه کودکان آموخته است که دوام اندوه ابدی است. ‏که سروده بود در جایی: ‏کسی ما را به یاد نداشت ‏و ‏ما باور کرده بودیم ‏کسی ما را به یاد ندارد. ‏و می‌گفت «نیازی به مرثیه نیست. ‏فقط باید گریست» با این‌همه، آن‌چنان که در گفتگویش در سال ۵۶ به جهانبخش نورائی گفته بود: ‏«خنداندن دیگران، این تنها لطفی است که از انسان برای دیگران بر می‌آید… ‏زیرا مردم تو را می‌بینند و نمی‌دانند تو در مخاصمه با خودت مدتی است که مُرده‌ای» ‏سال‌ها بعد در جایی از داستانی گفت که شنیدنش، خواب از چشمانش ربود. ‏«یکی از اعضای حزب توده در زمان جنگ سرد در رادیو آلمان شرقی مدت‌ها اخبار فارسی می‌گفت و فکر می‌کرد که برنامه پخش می‌شود. ‏اما فرستنده‌ها همیشه خاموش بودند. ‏ببینید چه فضای کافکایی دارد جهان. ‏از کافکا هم عبور کرده» ‏“جهان اوباش” همان‌که در نامه‌ای در مرداد ۴۳ به فروغ نوشت: ‏«این‌جا رکیک‌ترین شوخی‌ها انسانی است و انسانی‌ترین روابط رکیک» ‏شاید برای همین بود که سرود: ‏«چرا درختان را ‏از انتها ‏به زمین نکاشتند ‏که ریشه‌هایشان در آسمان نفوذ کند» همان شعری که مهرداد صمدی در “پرسه در متن‌های فراموشی” در آبان ۱۳۴۳ برایش نوشت ‏«شعر احمدی دارای بیان تصویری و زبان خاص است. یعنی به جای آنکه او در کلمه فکر کند، در تصویر فکر می‌کند و به جای آنکه با واژه‌های مجرد حرف بزند با تصاویر ملموس حرف می‌زند» ‏نقدی که احمدی تا به آخر، بهترین نقد بر جهان شعری خودش می‌دانست و می‌گفت صمدی از داناترین منتقدان و مترجمان ادبی آن زمان بود. ‏نقدی که در بخشی از آن صمدی موزون نبودن شعر احمدرضا را “بی‌شک عیب شعر او می‌داند. اما می‌گوید که شعر احمدی آهنگی دارد و طنین مخصوص به‌خود. ‏«و بالاخره: ‏احمدرضا شاعری جامع اضداد است با پیچیدگی ظاهری‌اش، درونی ساده و کودکانه و روستایی دارد و با ناامیدی بزرگش به سطوح، به همه‌ی اعماق ایمان دارد» ‏شاعری که بعدها سرود: ‏«و هنوز ‏از آن ارتفاع مجهول ‏عقیده دارند ‏روزهای خوشی ‏برای ما در پیش است» ‏و در جای دیگری آورد: ‏«در آن خاموشی ‏برای ادامه‌ی روز ‏یکدیگر را ‏تسلی می‌دادیم» مخالف اما کم نداشت. از سنت‌گرایان تا شاعران شعرنو. ‏رضا براهنی با تمثیلی از “جنین‌های نارس” در شیشه الکل که زمزمه مناجاتشان به گوش هم نمی‌رسد، درباره‌ی احمدرضا نوشت: ‏«آشفتگی نخستین خصیصه شعر اوست و علت اصلی این آشفتگی آشفتگی ذهنی خود شاعر است» ‏احمدی سال‌ها بعد جواب ِبراهنی را داد و در مصاحبه‌ای گفت: ‏«این اطوارهای پست‌مدرنیسم تنها حاصل‌اش ایجاد سوژه برای طنزنویسان ماست. حاصل دیگری ندارد. عمر آن شعرها پس از حروف‌چینی تمام می‌شود» ‏و همان‌جا گفت: ‏«در دیاری که رقیب تو در شعر، شاعران جهانی چون حافظ، سعدی و دیگران هستند نمی‌توان با شعر شوخی کرد» ‏تا به آخر هم، همین عقیده را داشت. حتی وقتی در “پژوهش نامه‌ی ادبیات کودک و نوجوان” در پاییز ۱۳۸۰ گفت: ‏هیچ کسی را به اندازه‌ی نیما در این مملکت تحقیر نکردند. در همین اسناد ملی که درآمده بخوانید. ‏در زمانی که نیما در لاهیجان معلم بود آقای صادق سرمد، شاعر ملی بود. ‏من گمان نکنم نسل جوان، اصلا اسم صادق سرمد را شنیده باشند. چه شدند اینها؟ آقای رعد آذرخشی که برای نیما شمشیر می‌کشید، چه شد؟ آنها رفتند و او ماند. ‏اگر کاری اصالت داشته باشد، این موج‌ها می‌آید و می‌رود. آن چیزی که اصیل است می‌ماند. تاریخ بی‌رحم است. با کسی شوخی ندارد» شاید برای همین بود که در پاسخ به شهریار مندنی‌پور که پرسیده بود در ادامه‌ی کدام مکتب یا سنت شعری هستید، گفته بود: ‏«شعر من از خودم آغاز می‌شود» ‏و ادامه داده بود که از نظرش شعر کلاسیک فارسی “کپی اندر کپی” است. ‏مگر دو رودخانه‌ی با عظمت، که سعدی و حافظ‌اند. ‏و حالا صدها سال است که «مقلدان بدبخت، این رودخانه‌های شفاف را آلوده کرده‌اند» ‏در سال‌های پایانی هم در پاسخ به پرسشی که از او شد که ۵ کتاب برتر زندگی‌تان را نام ببرید، گفته بود؛ ‏دیوان حافظ و گلستان. ‏گفتند آن سه کتاب دیگر چه؟ ‏گفت؛ همین کافی‌ست و بسنده!

‏«از حسرت‌هایی که حالا گل داده‌اند» تا به انتها هم همین بود. ‏سال‌ها بعد، زمانی که دیگر سنت‌گرایان در برابر شعرنو، سپر افکنده بودند، احمدی در گفتگویی در دهه ۷۰، در پاسخ به “چرایی شعر” گفت: ‏«شاید که شعر مرهمی بر دل درماندگان بگذارد» ‏و در جایی سرود: ‏از همه فرصت‌های ‏نایاب ‏سکوت پناه ما شد ‏که هنوز ادامه دارد. ‏هنوز محصل بود که دل‌باخته‌ی دختر همسایه می‌شود. پدر دخترک پاسبان می‌آورد و احمدرضا را به کلانتری می‌برند. ‏وقتی پدرش که مردی خوش لباس و بالا بلند بود وارد کلانتری می‌شود، پاسبان‌ها به خیال این‌که او بازرس است، همگی پا می‌کوبند و خبردار می‌ایستند. ‏پدر اما می گوید: ‏«من خودم شاکی هستم؛ آقا شعرنو هم می‌گوید» ‏تعهد می‌دهد که عاشق نشود. ‏شاعر و عاشق نشدن؟ چه خیال خامی! ‏او که بعدها سرود: ‏و ‏گاهی از پشت ‏درختان کهنسال ِتنومند ‏آواز زنانی شنیده می‌شود ‏که مُرده‌اند. تا که روزی در همان نوجوانی پدری که حقوقش تنها به نیمه‌ی ماه می‌کشید «مُرد و جنازه‌اش را از کوچه به خانه آوردند» ‏در نامه‌ای که بعدها برای پرویز دوایی نوشت از آن روز می‌گوید که «جنازه‌ی پدرم در میان اتاق در پارچه‌ای سفید پیچیده شده بود» و از مادری می‌نویسد که همیشه تکیه‌گاه او و دیگر بچه‌ها بود. ‏مادری که در آن سال‌ها هر چه از جهیزیه‌اش مانده بود فروخت «و خرج روز و شب ما کرد. مصیبت‌ها به او غرور و ایثار آموخته بود» ‏می‌نویسد از قبرستان که بازگشتند، او بخاطر بچه‌ها زندگی را دوباره آغاز کرد، بخاری را پر از خاک اره کرد، اما هرگز لباس عزا از تن بدر نکرد. ‏پدری که نه دل رفتن به کرمان را داشت و نه چشم دیدن ِمزار شاه نعمت‌الله ولی را به عادت هر سال نوروز. ‏پدری که وقتی درگذشت، احمدی با همان طنز تلخ همیشگی‌اش نوشت. ‏«دیگر از بازنشستگی نمی‌ترسید. مُرده بود» ‏و مادری که در رثایش بعدها در متنی نوشت: ‏«برای زنده ماندن به دنبال دلیل بود. دلیل را یافته بود. ما پسران و دخترانش دلیل زنده ماندنش بودیم» کلید دروازه‌های شعرنو را در همان سال‌های نخست جوانی با خواندن نشریه‌ی “پیک صلح” یافت. ‏جایی که برای اولین‌بار با اشعار پل اِلوآر فرانسوی، و ترجمه‌ی فریدون رهنما آشنا می‌شود. ترجمه‌هایی که راه را برای نسلی از شاعران این سرزمین گشود؛ از شاملو تا نصرت رحمانی و احمدرضا احمدی. ‏در دهی در اطراف تهران معلم شده بود که “وقت خوب مصائب” را سرود. کتابی که می‌گفت؛ رنگ گندم دارد. ‏بخت‌یار بود که با جمعی از اهالی ادبیات و شعرنو گره خورد و به پیشنهاد مهرداد صمدی که تازه از انگلستان بازگشته بود جمع “جُنگ طُرفه” را راه انداختند؛ از سپانلو، نادر ابراهیمی، غفار حسینی و اکبر رادی تا جمیله صمدی و مریم جزایری. ‏همان دوره ساله است که فروغ به او می‌گوید ««حرف‌های تو این ارزش را دارد که به یاد بماند» ‏بعدها در گفتگویی که با “آیندگان ادبی” در ۱۳۵۶ داشت گفت که من ماهی دریای بزرگی نبودم. ‏«سنم ۲۲ سال بود. نفسم، حدسم و شفای خودم را در معصومیت جست‌وجو می‌کردم. این معصومیت بسیط بود، می‌خواست مرکب شود که فروغ فرخزاد از راه رسید» ‏و فروغ به او آموخت که ماهی دریای بزرگ شود! ‏همان فروغی که احمدرضا به هنگام سربازی از پادگان سرآسیاب کرمان برایش در نامه‌ای نوشت: ‏«شما هر شب از ۳۵۰ فرسخ می‌گذرید به خواب من می‌آیید. راه طولانی است. خستگی دارد و من در اینجا در بندم. ‏نمی‌توانم به خواب شما بیایم. مرا ببخشید» همان فروغی که بعدها احمدرضا در رثایش زیباترین متن‌ها را نوشت. از جمله این که گفت: ‏«پس از “تولدی دیگر” خوب دانسته بود که شاعرِ به کمال رسیده، دشمن خویش است… ‏از تكرار خودش وحشت داشت و تا هنگام مرگ در اين وحشت ماند. گاهی اين وحشت ما را، كه دوستدار شعر و خودش بوديم، به وحشت مى‌انداخت» ‏و یا هنگامی که به مناسبت فرا رسیدن سه دهه از درگذشت فروغ نوشت: ‏«عمر شاعر را نه با ورق‌هاى تقويم که با برگ‌های اشعارش محاسبه می‌کنند» ‏تا به انتها خاطر فروغ را، که حامی بزرگش بود، در هر مناسبتی گرامی می‌داشت. ‏در جایی نوشته است که در انتها، شعر برای فروغ، سند ورودی به مجامع ادبی نبود. ‏«شعر تکه‌ای از روح و بدن او گشته بود… ‏شعر برایش وصیت‌نامه‌ی کسی بود که برای تنهایی آدمی دلشوره دارد و سقوط آدمی را در این زمین می‌بیند که در تنهایی جان می‌بازد» احمدرضا احمدی خودش نیز به همین نقطه از درک شعر رسید. ‏در مصاحبه با “شباب” گفته بود؛ کسی نمی‌خواهد شریک شعر بشود، زیرا که، این‌جا شعر؛ اندوه ابدی است. ‏«ما شاعران در انتهای جهان ایستاده‌ایم و شهادت به عشق و اندوه می‌دهیم. ‏که شاعران داوران اندوه و شک‌اند» ‏ایستادن در دالان اندوه جهان شاید همین بود که در “میوه‌ها طعم تکراری” دارند، گفت: ‏«ما مردمان عادی ‏گاهی دل‌مان می‌خواهد ‏خوشبخت باشیم… ‏ما مردمان عادی ‏خیلی آرزوهای دیگر هم داریم

ما هر روز ‏مرگ را به روزی دیگر ‏موکول می‌کردیم ‏بلکه مرگ خسته شود… ‏- احمدرضا احمدی ‏سال‌ها پیش برای محمدعلی سپانلو در نامه‌ای نوشته بود؛ برای کسانی که درس شعر و شاعری می‌دهند، متاسف است زیرا آنان؛ ‏«عمر را برای امری باطل تلف می‌کنند. مگر می‌شود عشق، اندوه، خلاقیت و گرمی خورشید را به کسی آموخت؟» ‏و سال‌ها بعد در مصاحبه‌ای که با روزنامه‌ی “جام جم” داشت، در جواب به این‌که چرا شعرتان برای همه قابل فهم نیست، گفت؛ ‏شعرش فهمیدنی نیست. باید حسش کرد. ‏مثل عطر یک گلابی که فهمیدنی نیست. ‏از او پرسیدند؛ گلابی و شعر چه شباهتی دارند؟ ‏و همان‌جا چیزی گفت که تجلی تام نگاه خودش به زندگی بود: ‏«هر دو مدافع زیبایی‌اند» ‏او که می‌گفت؛ اگر آدم‌ها به جایی نرسند، شعر شاید جوابشان را بدهد. ‏زیرا همین است ریشه‌ی نیاز به شاعرانه دیدن زندگی؛ ‏«خصوصا در این روزگار که جهان بدست اوباش افتاده و هر موضعی بگیری به نظر حماقت است» ‏رسید اما به روزگاری که او را و ما را، همگی‌مان، را به جایی رساند که پیش از مرگ سرود: ‏حجم غصه‌ها ‏انتظارهای ما ‏دلتنگی‌های ما ‏از حجم شعرها بیشتر است. ‏و چه بسا همین بود که احمدرضا احمدی پیش از مرگ، سروده بود: ‏«حوادث بسیار بود ‏و ما ‏کم بودیم» متولد ظهر دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان بود. در گفتگویش با “کتاب ماه ادبیات و فلسفه” می‌گوید: ‏«پدرم در خارج از شهر کرمان باغچه‌ای داشت که در خانواده‌ی ما به آن “خانه‌ی بیرونی” می‌گفتند» ‏همان‌جا به دنیا آمد و سرنوشتش مثل همان “خانه‌ی بیرونی” شد پس از آن‌که پدرش که کارمند عالی‌رتبه‌ی وزارت دارایی بود، یک روز صبح از خواب برخاست و نابینا شده بود. ‏چون در کرمان چشم‌پزشک متخصص نبود در ۸ سالگی او، همگی راهی تهران شدند و زندگی احمدرضا احمدی به گفته‌ی خودش، از همان زمان که ‏«ناگهان گودالی عمیق زیر پای خانواده ی ما دهان گشود» ‏به یک “شوخ ابدی” تبدیل شد. روزگار سخت، سرمای تهران، پدری ناامید و مادری که بار زندگی را تا انتها بدوش کشید. ‏همان‌جا می‌گوید؛ باغچه‌ی خارج از شهر “خانه‌ی بیرونی” از دست رفت و پدرم نیز هرگز به کرمان باز نگشت. ‏زیرا چشم ِدیدن ِکرمان را نداشت! ‏همین‌ها موجب شد که احمدی در جایی بگوید؛ این خاطرات تا انتها بر حافظه‌اش و بر شعرش دوید «و مرا فتح کرد. ‏هنوز هم گاهی آن روزها را در خواب می‌بینم» ‏روزگار سخت، زندگی در عسرت و تنگدستی. ‏و امان از سرمای تهران و تمسخر لهجه‌ی کرمانی او در مدرسه که اولین مواجهه‌ی او بود با “جهان ا‌وباش” ایام مدرسه را از تلخ‌ترین دوران زندگیش می‌داند؛ سرما، کتک خوردن از کلاس بالایی‌ها و تنبیه همیشگی توسط معلمان که اتفاقا «بچه‌های فقیر را بیشتر و سخت‌تر تنبیه می‌کردند تا حساب کار دست دیگران بیاید» ‏به‌یاد می‌آورد روزی را که دبیر دستور زبان، که دستان سنگین و نَفَس آغشته به الکل داشت، چنان او را زد، که از هوش رفت. ‏می‌گوید در دوره ای که اکثر محصلان یا مصدقی بودند یا توده‌ای یاد گرفت از سیاست‌بازی دوری کند. ‏با این‌که ساکن محله‌ی “ایران” بودند که «در آن دوره شاید سیاسی‌ترین خیابان مملکت بود» ‏اما سال‌ها بعد به احمد طالبی‌نژاد گفت که همیشه به ظرفیت خودش واقف بود و می‌دانست که با اولین سیلی فرو می‌ریزد، برای همین جذب بازی‌های سیاسی نشد. ‏هر چه بود از دارالفنون دیپلم گرفت و پیش از فارغ‌التحصیلی اولین اشعارش را منتشر کرد. ‏در مصاحبه‌ای گفته بود که پس از انتشار شعرهایش، هر هفته موضوع تمسخر دبیر تاریخ و جغرافی بود و حتی یکی دو سال بعد هم که دیپلم گرفته و از مدرسه رفته بود، معلم ادبیات‌شان همچنان از او بعنوان ننگ ِشاعری نام می‌بُرد. در بازخوانی آن روزها به علی‌اصغر محمدخانی می‌گوید: ‏«در تهران تنها پناه‌ام، خانواده مادری‌ام بود و زهرا خانم احمدی، مادر عبدالرحیم احمدی مترجم، که مرا با مجله سخن آشنا کرد» ‏همان زهرا خانمی که احمدرضا در رثای او متن زیبایی نوشت و گفت، در میان عکس‌های قدیمی خاندانش عکسی را یافته است به تاریخ ١٣٠٤ است. ‏«در کرمان. پدر من در عکس است. پدر او در عکس است. پدر بزرگ‌ها روی صندلی نشسته‌اند پشت آن‌ها خدمتکاران دسته‌های گل در دست دارند. شاید گل نرگس باشد در دست خدمتکاران. ‏جلوی عکس دو کودک نشسته‌اند. یکی خواهر بزرگ من است که با گل‌های جامه‌اش بازی می‌کند. کودک دیگر اوست با گیسوانی بر چهره. ‏فقط آسمان مانده است، دریا مانده است، خاک مانده است. همه‌ی صاحبان عکس برای همیشه خفته‌اند» ‏آشنایی با مجله‌ی “سخن” دریچه‌ای شد به جهان شاعرانگی احمدی که شعری از او به انتخاب نادر نادرپور در مجله منتشر شد و صداهای مخالف برخاست. ‏سعیدی سیرجانی در نقدی نوشت که ماموریت این جوان‌های از راه رسیده، خراب کردن ادبیات فارسی است. ‏احمدی اما همیشه معتقد بود؛ در شعر است که می‌توان از حسرت‌هایمان گفت.

«انسان هرگز نباید مجبور شود هر آن چیزی را که می‌تواند تحمل کند، تاب آورد. ‏یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این حد از ر
«انسان هرگز نباید مجبور شود هر آن چیزی را که می‌تواند تحمل کند، تاب آورد. ‏یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این حد از رنج بردن، خالی از هر وجه انسانی است» ‏- جورجو آگامبن (باقی مانده‌های آشویتس) ‏پیش‌تر در جایی از “یادداشت‌های ایتالیایی” که روزنگاری‌های سال ۱۹۹۴ اوست، نوشته بود که باور دارد ما در دوره‌ی «شکست ملت‌ها زندگی می‌کنیم» ‏که وضعیت کنونی، نه شکست دولت‌ها که «ورشکستگی ما مردمان ِزمین است» ‏زیرا تاکنون در هیچ دوره‌ای «این حد از تمایل وجود نداشته که آدمی با هر آن چیز که تحمل ناشدنی است، بسازد و سر کند» ‏که شاید یادآور همان فراز درخشانی باشد که در جایی گفته بود: ‏چطور کسی می‌تواند ناگهان وسط خیابان بایستد و از خود بپرسد: آیا این سرنوشت من است؟ @ELDialectico

از رفقای قدیمی بود؛ بعد از مدت‌ها بی‌خبری به طور تصادفی در مسیر سفر دیدمش و متوجه شدم طی جنگی که میان آن بودیم کشته نشده... ا
از رفقای قدیمی بود؛ بعد از مدت‌ها بی‌خبری به طور تصادفی در مسیر سفر دیدمش و متوجه شدم طی جنگی که میان آن بودیم کشته نشده... از خاطرات گذشته و زندگی صحبت میکردیم؛ از جنگ و تبعاتش کلافه بودم، نگران خانواده و... بی‌تفاوت از نگرانی‌هایم گفت من معتقدم مردن برای وطن فداکاریِ بزرگ و ارزشمندیست! پرسید تو چطور؟ آیا افتخاری در مرگ برای وطن میبینی؟! مکثی کردم و پاسخ دادم؛ نه! به مردن‌ برایِ وطن ایمان ندارم. وطن هیچ گاه نمی‌بازد؛ ما می‌بازیم. هرگاه که وطن مبتلا به جنگ شد مردم عادی، قشر متوسط و فقیران را صدا می‌زنند برایِ دفاع از آن؛ و هرگاه که جنگ تمام شد مسئولین را صدا می‌زنند برایِ تقسیم کردن غنائم! من برای زندگی حاضرم فداکاری کنم؛ نه برای مرگ و آنچه نزیسته بودم... ▪️محمد الماغوط @ELDialectico

عبدالحسین زرین‌کوب در «دو قرن سکوت» چه می‌گوید؟ (بازخوانی یک سکوت تاریخی) ▪️حمید شاکری (دکتری جامعه‌شناسی، عضو موسسۀ ایران‌شناسی بریتانیا)  ------------ در روزهایی که نام «دو قرن سکوت» دوباره در فضای عمومی شنیده می‌شود، شاید بد نباشد به خود کتاب بازگردیم؛ نه به نقل‌قول‌ها و برداشت‌های پراکنده، بلکه به متن زرین‌کوب. او این کتاب را نه به عنوان یک بیانیه سیاسی، که به مثابه روایتی تاریخی نوشت؛ روایتی از دو قرن نخست پس از شکست یزدگرد سوم و فروپاشی ساسانیان. مسئله اصلی او یک پرسش بود: در فاصله سقوط یک نظم کهن تا برآمدن دوباره فرهنگی ایرانی، چه بر سر زبان، حافظه و هویت این سرزمین آمد؟ عنوان «سکوت» در همین‌جا معنا پیدا می‌کند؛ لحظه‌ای که تاریخ رسمی از سخن می‌افتد، اما زندگی هنوز در لایه‌های پنهان جریان دارد. زرین‌کوب از «سکوت» سخن می‌گوید، اما منظورش خاموشی کامل نیست. او به دوره‌ای اشاره می‌کند که در آن، بسیاری از صداهای رسمی و مکتوب از میان رفتند یا به حاشیه رانده شدند. زبان پهلوی کم‌کم جای خود را به عربی داد، دیوان‌سالاری پیشین فروپاشید و سنت‌های فکری پیشین دچار انقطاع شدند. با این حال، او بارها یادآور می‌شود که این سکوت، سکوت مطلق نبود؛ بلکه سکوتی در سطح تاریخ رسمی بود. زیر این لایه، زندگی فرهنگی ادامه داشت: در روایت‌ها، آیین‌ها، و حافظه‌ای که هنوز مجال ظهور دوباره نیافته بود. یکی از نکات مهم در خوانش زرین‌کوب، توجه او به تداوم در دل گسست است. او نشان می‌دهد که چگونه در همان دو قرن نخست، در دل سکوت ظاهری، بذرهای احیای فرهنگی آرام‌آرام شکل گرفتند: از ترجمه متون و تعاملات فرهنگی تا ظهور دودمان‌های ایرانی‌تبار و بازگشت تدریجی زبان فارسی به عرصه ادب. با رودکی و دیگران، تاریخ دوباره به فارسی سخن می‌گوید. در این نگاه، سکوت نه پایان، بلکه فاصله‌ای میان دو دوره سخن گفتن است؛ دوره‌ای که در آن حافظه خاموش نشد، بلکه در لایه‌های پنهان، خود را برای بازگشت آماده می‌کرد. با این حال، «دو قرن سکوت» همیشه کتابی بی‌حاشیه نبوده است. برخی آن را متهم به نگاه نوستالژیک یا ملی‌گرایانه کرده‌اند و برخی دیگر، آن را تلاشی برای بازگرداندن شأن تاریخ فرهنگی ایران دانسته‌اند. شاید واقعیت در جایی میان این دو باشد. زرین‌کوب فرزند زمانه خود بود؛ مورخی که در میانه قرن بیستم می‌کوشید نسبت میان هویت ایرانی و تاریخ اسلامی را بفهمد. خواندن کتاب او بدون توجه به این زمینه تاریخی، ما را به داوری‌های شتاب‌زده می‌رساند. شاید دلیل بازگشت دوباره «دو قرن سکوت» به گفت‌وگوهای امروز، فقط کنجکاوی تاریخی نباشد. این کتاب ناخواسته ما را با پرسشی معاصر روبه‌رو می‌کند: وقتی تاریخ به دوره‌هایی می‌رسد که صداها کم می‌شوند، چه چیزی باقی می‌ماند؟ زرین‌کوب از قرن‌هایی دور می‌نوشت، اما پرسش او هنوز نزدیک است. شاید امروز، بیش از داوری درباره درست یا نادرست بودن او، به بازخوانی‌اش نیاز داشته باشیم. «دو قرن سکوت» را می‌توان نه یک حکم قطعی، بلکه دعوتی به اندیشیدن دانست؛ دعوتی برای فهم اینکه ملت‌ها چگونه از دل گسست‌ها عبور می‌کنند و چگونه حافظه جمعی، حتی در خاموش‌ترین دوره‌ها، راهی برای تداوم می‌یابد. شاید بازخوانی این کتاب، بیش از بازگشت به گذشته، تلاشی برای فهم اکنون باشد .. @ELDialectico

هیچ کس به ما نیاموخت که چگونه آزاد باشیم. فقط به ما آموخته شد که چگونه برای آزادی بمیریم. پائولا؛ موسیقی زیبا و غم‌انگیز فیلم حکومت نظامی است که «میکیس تئودوراکیس» آهنگساز یونانی ساخته است. او درباره این قطعه گفته است: 7 ماه قبل از کودتای نظامی پینوشه، دیکتاتور شیلی؛ با دختری به نام پائولا آشنا شدم. پائولا زیبا نبود. سبزه بود و لهجه داشت، ولی هنگام حرف زدن تمام احساساتش در حرکات و خطوط چهره‌اش جوری به نمایش درمی‌آمد که حتی اگر حرف هم نمی‌زد متوجه منظورش می‌شدم. او مملو از عواطف و احساسات انسانی بود. روز ۱۱سپتامبر ۱۹۷۳ و کودتای پینوشه، پائولا به همراه ویکتور خارا و چندصد نفر دیگر از انقلابیون دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند. با تلاش فراوان و به کمک افسری که برخی از آهنگ‌هایم را گوش می‌کرد، جسد پائولا را در سردخانه یافتم. جسد سردش را مدت‌ها در بغل گرفتم تا به زور مرا از پائولا جدا کردند و من زندگیم را در سردخانه تنها گذاشتم. پیاده و باحال خراب به خانه رسیدم و این قطعه‌ را به یاد پائولا ساختم. @ELDialectico

⁠«وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد، با همه وجودش فریاد کشید "خدایا، خدای من، چرا رهایم کردی؟" و با
⁠«وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد، با همه وجودش فریاد کشید "خدایا، خدای من، چرا رهایم کردی؟" و با صدای بلند گریه میکرد. فکر میکرد که پدر آسمانیش اون رو رها کرده. باور کرد هر موعظه ای که تا الان کرده دروغی بیش نبوده. یعنی چند لحظه قبل از مرگ، دچار شک عمیقی شده بود. این باید وحشتناکترین رنج زندگیش باشه. سکوت خدا.» 🎥نور زمستانی (1963) ▪️اینگمار برگمان @ELDialectico