ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

前往频道在 Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

显示更多
851
订阅者
-124 小时
-17 天
+330 天
帖子存档
به هرحال این اوضاعی است که می بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می سوزيم و می سازيم. قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد
به هرحال این اوضاعی است که می بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می سوزيم و می سازيم. قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد. سگ بريند روی قسمت و همه چيز. 📕نامه به حسن شهید نورایی ▪️صادق هدایت @ELDialectico

نوشتاری از #محمد_قائد فکر روشنگری مقدّم بر روشنفکری آزردگان از وقایع ۵۷ با چپ‌انگاری روشنفکرها با یک تیر دو نشان می‌زنند: هم
نوشتاری از #محمد_قائد فکر روشنگری مقدّم بر روشنفکری آزردگان از وقایع ۵۷ با چپ‌انگاری روشنفکرها با یک تیر دو نشان می‌زنند: هم کل درس‌خوانده‌هایی که زمانی قرار بود مملکت را مثل خارجه کنند، و هم کسانی که متهم به اعتقاد به مهندسی ِ اجتماعی‌اند. نباید انتظار داشت تکرار کلیشه‌های ضدیّت با روشنگری در پوشش انتقاد گدازنده از روشنفکرها کلاً متوقف شود. همین قدر که طوطیانی بر حرفهای قالبی تأمل کنند غنیمت است. متن کامل را اینجا بخوانید : https://mghaed.com/post/enlightenment_before_intellectualism/ @ELDialectico

آیا باید فراموش کرد یا باید در شفافیت آب‌های ناممکن به دنبال عکسش بود که هنوز خنجری را که در سینه‌ی من به یادگار گذاشته است د
آیا باید فراموش کرد یا باید در شفافیت آب‌های ناممکن به دنبال عکسش بود که هنوز خنجری را که در سینه‌ی من به یادگار گذاشته است در سینه‌ی من مانده است ▪️احمدرضا_احمدی Photo by: instagram @instahyt_bw @ELDialectico

مردم عادی که مثل گوسفند به دنیا می آیند و مثل گوسفند می میرند، میلیون میلیون، هر روز زیر ماشین ها و آوارها می روند، گلوله می
مردم عادی که مثل گوسفند به دنیا می آیند و مثل گوسفند می میرند، میلیون میلیون، هر روز زیر ماشین ها و آوارها می روند، گلوله می خورند، مرض می گیرند، انگار فقط به این دنیا پا گذاشته اند که بمیرند، اما لااقل آن ها همه چیزشان طبیعی تر از این لولوهای سر خرمنی است که ما به آن ها بزرگان می گوییم، خوب دیگر، من باید از مرگ این آدم های گمنام و البته احمق که دنیا و زندگی و خدا و تمام این بند و بساط ها به خاطرشان به وجود آمده است با خبر شوم. "با کمال تاسف" 📕سنگر و قمقمه های خالی ▪️بهرام صادقی @ELDialectico

اگر مرا دوست نداشته باشی دراز می‌کشم و می‌میرم مرگ نه سفری بی‌بازگشت است و نه ناگهان محو شدن مرگ دوست نداشتن توست درست آن‌موق
اگر مرا دوست نداشته باشی دراز می‌کشم و می‌میرم مرگ نه سفری بی‌بازگشت است و نه ناگهان محو شدن مرگ دوست نداشتن توست درست آن‌موقع که باید دوستم بداری ▪️رسول یونان ▫️عکس از : روزبه روزبهانی @ELDialectico

لئونید برژنف، سلف پوتین، که برای سرکوب بهار پراگ ۱۹۶۸ صدها تانک به خیابان‌های یکی از زیباترین شهرهای اروپا فرستاد با لحنی آتش
لئونید برژنف، سلف پوتین، که برای سرکوب بهار پراگ ۱۹۶۸ صدها تانک به خیابان‌های یکی از زیباترین شهرهای اروپا فرستاد با لحنی آتشین گفت: “به ازای هر نفر یک تانک به خیابان‌های پراگ می‌فرستیم تا هم اغتشاش‌گران و هم دشمن غربی بدانند که این ماییم که می‌مانیم” ‏... و صد البته نماندند! بیش از یک سده قبل‌تر هگل در درسگفتارهای خود گفته بود تنها چیزی که تاریخ به ما می‌آموزد این است که هیچکس از تاریخ هیچ نیاموخت.… 📷عکس : خیابانی در پراگ / چکسلواکی ۱۹۶۸ @ELDialectico

یکی از دوندگان از مانترایی سخن به میان آورده بود که از برادر بزرگ ترش، او هم دونده، شنیده بود و از ابتدای کار دوندگی آن را به
یکی از دوندگان از مانترایی سخن به میان آورده بود که از برادر بزرگ ترش، او هم دونده، شنیده بود و از ابتدای کار دوندگی آن را به کار بسته بود. مانترا این بود "درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است."  قضیه را می‌توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم‌کم به فکر می‌افتد که کار عذاب آوری است. دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم. در آن صورت، بخش عذاب آور آن یک واقعیت اجتناب ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است، و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد. مهم‌ترین وجه ماراتن در همین نکته خلاصه می‌شود. 📕از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم؟ ▪️هاروکی موراکامی @ELDialectico

«ملال مردم را از درون می‌خورد. مثل نوعی غبار است که بی‌ این‌که ببینیم می‌آید و می‌رود، آن را تنفس می‌کنیم، می‌خوریم و می‌نوشی
«ملال مردم را از درون می‌خورد. مثل نوعی غبار است که بی‌ این‌که ببینیم می‌آید و می‌رود، آن را تنفس می‌کنیم، می‌خوریم و می‌نوشیم. همواره باید این باران خاکستر را از سر تا پای خود پاک کنیم. به همین دلیل مردم چنین بی‌قرارند.» 📕فلسفه ملال ▪️لارس اسونسن ▫️طرح از داریوش رادپور @ELDialectico

چگونه باید مفهوم زنده و واقعی آزادی انسان را دریافت؟ ایدئالیسم آلمانی این پرسش را به نحو بایسته واکاوی نکرده، آن هم بدان سبب
چگونه باید مفهوم زنده و واقعی آزادی انسان را دریافت؟ ایدئالیسم آلمانی این پرسش را به نحو بایسته واکاوی نکرده، آن هم بدان سبب که انسان را صرفاً موجودی عقلانی در برابر جهان تلقی کرده است. به‌بیان‌دیگر، ویژگی‌های هستی‌شناختی در تعریف ایدئالیسم از انسان لحاظ نمی‌شود و لذا در اینجا فقط کلیّترین مفهوم آزادی، یعنی یک مفهوم صرفاً صوری، عرضه می‌گردد. اما شلینگ تعریفی از آزادی را طرح می‌کند که ظاهراً تعریفی ملموس است و ما آن را بارها در زندگی روزمره تجربه کرده‌ایم: «مفهوم واقعی و زندۀ آزادی، توانابودن برای خیر و شر است». به عقیدۀ هایدگر، این شلینگ است که ضرورت پرسش دوباره از واقعیت آزادی را درک می‌کند و با واردکردن مفهوم شر در تعریفش از آزادی، نه تنها نحوۀ پرسش از این مفهوم را دگرگون می‌سازد، بلکه تحولی در پرسش از هستی ایجاد می‌کند و آغازی دیگر را در متافیزیک رقم می‌زند. 📕آزادی و رخداد در اندیشه هایدگر ▪️زکیه آزادانی @ELDialectico

یکی از دلایلِ عوضی بودن دنیا، این است که آدمهاش، هر غلطی که خواسته اند، کرده اند ... شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند،
یکی از دلایلِ عوضی بودن دنیا، این است که آدمهاش، هر غلطی که خواسته اند، کرده اند ... شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند، به خاطرِ دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده ... لابد نتوانسته اند بکنند ... ▪️مصطفی مستور 📕حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه @ELDialectico

از من پرسید: " می ترسی" گفتم: "آره یه کم." گفت: "منم می ترسم. بنابراین، نگران نباش، همه می ترسن." ...... 📕سال های سگی ▪️ماری
از من پرسید: " می ترسی" گفتم: "آره یه کم." گفت: "منم می ترسم. بنابراین، نگران نباش، همه می ترسن." ...... 📕سال های سگی ▪️ماریو بارگاس یوسا ▪️ترجمه :احمد گلشیری (تصویر : #ناتالی_پورتمن در دو نما از فیلم های ،لئون 1994و جکی 2016) @ELDialectico

📕خاطرات یک مترجم ▪️محمد قاضی ‏صبح روزی که پس از مصادره و استقرار “برادران” در نشر امیرکبیر، آقای مترجم را احضار می‌کنند و جوانکی با نام برادر مُطلب که حالا پشت میز ریاست “موسسه انتشارات اميركبير فيضيه قم” نشسته است، ‏بی‌آنکه سر بالا بیاورد، از محمد قاضی که تا آن زمان ۴۰ کتاب تراز اول ترجمه کرده بود، می‌پرسد؛ اینجا چه کار داری؟ ‏قاضی می‌گوید: ‏«شما با من کار دارید و دنبالم فرستاده‌اید!» ‏مدیر انقلابی، نگاهی به مترجم آن “کتاب مورد دار” می‌کند و می‌گوید: ‏«شما از پیش از انقلاب با امیرکبیر ۹ عنوان کتاب ترجمه کرده‌اید. ‏ما می‌خواهیم کتاب “نان و شراب” را تجدید چاپ کنیم، ولی چون اسم کتاب اسلامی نیست، مشکل‌دار شده و باید نامش را عوض کنید» ‏قاضی که شرح این سفلگی را در یکی دو مصاحبه و از جمله خاطراتش آورده، پاسخ می‌دهد که کلمه شراب در قرآن هم آمده است. ‏«نگاهی خیره از حیرت و نفرت به من انداخت و گفت در قرآن نام شراب آمده است؟ در کجای قرآن؟» ‏قاضی نشانش می‌دهد و مدیر فرهنگی حکومت ِشب‌زدگان، ‏«به لحنی اندک خشم آلود گفت؛ از شما بعید است که چنین حرفی می‌زنید و شراباً طهوراً قرآن را سر این شراب نجس می‌گذارید» ‏مترجم مفصل توضیح می‌دهد که عنوان کتاب برگرفته از عبارت ِ”نان و شراب” در سنت مسیحیت است و اتفاقا صبغه‌ای کاملا دینی دارد. ‏بعد از دقایقی سکوت آقای رئیس می‌گوید: ‏«من چون اختیار ندارم که حرف‌های شما را بپذیرم، همه این مطالبی را که به من گفتید روی یک ورقه کاغذ بنویسید و به من بدهید، به قم خواهم رفت و مدافعات شما را در مدرسه فیضیه مطرح خواهم کرد. البته اگر پذیرفته نشد باید اسم کتاب را عوض کنید» ‏برای همین می‌گوید که نام دیگری را هم پیشنهاد دهد تا اگر علما حرف ِحساب مترجم را نپذیرفتند، ‏انتشارات ِغصب شده‌ی بدست فيضيه قم، شاهکار اینیاتسیو سیلونه را با عنوانی جدید منتشر کند. ‏محمد قاضی که جدا از ترجمه، نویسندگی و شاعری، به روحیه‌ی طنز کم‌نظیرش در میان اهالی فرهنگ شناخته می‌شد، می‌گوید: ‏«نامش را بگذارید نان و سرکه» ‏سال‌ها بعد در جایی نوشت شاید بهتر بود پیشنهاد دوستانم را می‌پذیرفتم و برای “ثبت در تاریخ” همان نام مضحک نان و سرکه را بر کتاب می‌گذاشتم تا بعدها معلوم شود چه بر سر فرهنگ این خاک رفت. (متن کتاب برای درج در کانال دیالکتیک روشنگری روایتگری شده است) @ELDialectico

#بهرام_بیضایی در این گفت‌وگو، شاهنامه را تنها یک اثر ادبی نمی‌داند؛ بلکه آن را یکی از بزرگ‌ترین ابزارهای حفظ هویت ایرانی پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی می‌خواند. او می‌گوید پس از آنکه مقاومت‌های نظامی ایرانیان یکی پس از دیگری شکست خورد، نبرد پایان نیافت؛ فقط میدانش تغییر کرد. شمشیرها کنار رفتند و قلم به میدان آمد. از دل همین مقاومت فرهنگی، آثاری پدید آمد که مهم‌ترینشان شاهنامه بود. در نگاه بیضایی، شاهنامه فقط روایت گذشته نیست؛ پاسخی است به فراموشی. کتابی که زبان، اسطوره‌ها، قهرمانان و حافظهٔ تاریخی یک ملت را گرد آورد تا ایرانیان بدانند پیش از هر شکست و هر دگرگونی، چه بوده‌اند و از کجا آمده‌اند. فردوسی، اثری آفرید که هزار سال بعد نیز همچنان سپری برای حافظهٔ تاریخی ایران باقی مانده است. @ELDialectico

دیکتاتوری‌های توتالیترِ امروزی، تقریباً بدون استثنا از بطنِ دموکراسی، ولی بر ضد آن برمی‌خیزند (ولو بنیانِ دموکراسی ضعیف باشد)
دیکتاتوری‌های توتالیترِ امروزی، تقریباً بدون استثنا از بطنِ دموکراسی، ولی بر ضد آن برمی‌خیزند (ولو بنیانِ دموکراسی ضعیف باشد). بنابراین، باندی که می‌خواهد دیکتاتوریِ توتالیتر ایجاد کند، چاره‌ای ندارد جز این‌که به‌ شکل و شمایلِ نهضتی دموکراتیک درآید و حتی پس از بر سرِ کار آمدن نیز در حفظِ این ظاهر بکوشد و به عبارتِ دیگر، آداب و مناسکِ دموکراسی را به‌جا بیاورد، ولو جوهر و محتوای آن را به کلی نفی کند. 📕آزادی و قدرت و قانون ▪️فرانتس نویمان @ELDialectico

وقتی سید حسن مدرس و محمد مصدق در مجلس به فروغی می‌تاختند او گفت: من درک می‌کنم، ذات ِ قدرت چنین است و بحث بی‌فایده‌است. فروغی
وقتی سید حسن مدرس و محمد مصدق در مجلس به فروغی می‌تاختند او گفت: من درک می‌کنم، ذات ِ قدرت چنین است و بحث بی‌فایده‌است. فروغی مَردی بود که سیاست را می‌فهمید و دچار سانتیمانتالیسم نمی‌شد. فروغی مَردی بود که علاقه‌‌مند بود به سه سلبریتی: حافظ، فردوسی و رنه‌دکارت آن هم بیش از ۱۱۵ سال پیش! فروغی مَردی بود که علیرغم تلاطم‌های وحشتناک و خطرناک سیاست در زندگی شخصی با خانواده‌اش متین، جنتلمن و آرام بود. مَردی بود فهمیده و متواضع در برابر ِ زن. مَردی بود مهربان و پوینده برای فرزند. فروغی مَردی بود که هم حقوق را می‌فهمید هم ادبیات را، هم رمان می‌خواند و هم شعر. هم فلسفه درس می‌داد هم اقتصاد می‌دانست. اگرچه دانستن هرگز متوقف نمی‌شود ولی فروغی نیز هرگز متوقف نشد. هرچند جلال و جبروت نادرشاه را نداشت، هرچند شانس ِ قائم مقام فراهانی را نداشت، هرچند نسب خانوادگی ِ داریوش را نداشت، هرچند شاید نقایص ِ زیادی داشت اما: او آگاه‌ترین ایرانی ِ ساحت ِ قدرت در تمام تاریخ است‌. مَردی جنتملن، خوش‌پوش، خوش خنده و اُفتاده که هرگز از یاد ِ دانایان نخواهد رفت. 📕یادداشت‌های فروغی ▪️به کوشش ایرج افشار. @ELDialectico

چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند،
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آن‌گاه که وطن در دست مشتی نیرنگ‌باز بی‌رگ است که از سر بی‌تدبیری و خودخواهی اداره‌اش می‌کنند، آن‌گاه که در چشم جهانیان چهره‌ای گستاخ، موذی و بی‌ارج دارد، آن‌گاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می‌گذارند، آن‌گاه که فقر و پریشانی چنان در تار و پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی‌توان چاره‌اش کرد. احساسی است خفت‌بار که آدمی را رها نمی‌کند؛ احساسی ماندگار که خلاف احساسات روزمره‌ی پیش‌ پا افتاده، به‌ آسانی زُدوده نمی‌شود. آری، این شکنجه و خفقانی بی‌پایان و همیشگی است که با آن از خواب برمی‌خیزی، هر ساعت از روز را با آن می‌گذرانی، و شب با آن به بستر می‌روی... 📕خانه ماتریونا ▪️الکساندر سولژنیتسین @ELDialectico

من بچه بودم و در آوازهای مادرم پنهان می‌شدم. و حتی صدای رادیو از من بزرگتر بود. و حتی رنگ سیب از من بزرگتر بود. من بچه بودم.
من بچه بودم و در آوازهای مادرم پنهان می‌شدم. و حتی صدای رادیو از من بزرگتر بود. و حتی رنگ سیب از من بزرگتر بود. من بچه بودم. نه حرکتی، نه دلهره‌ای، نه رویایی. من فقط بلد بودم کوچک باشم و در آوازهای مادرم پنهان بشوم. ▪️مرتضی حنیفی عکس از #حمید_جانیپور @ELDialectico

ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم. داوری پایان نیافته است. بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند. آنها یک دریا سپاهند نه درود می گویند و نه بدرود، نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشیر سخن می گویند ... . . جمله بیهوده، به مرگ نماز برید که اینک بر در ایستاده است . . آری اینک داوران اصلی از راه میرسند، شما را که درفش سپید بود، این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد؟ . . 🎬 مرگ یزدگرد - ۱۳۶۱ ▪️بهرام بیضایی @ELDialectico

آلوی سینگر: یه جوک قدیمی هست که میگه دو تا پیرزن توی اردوگاه تفریحی کوهستانی بودن، اولی میگه هی، غذای اینجا واقعا افتضاحه...
آلوی سینگر: یه جوک قدیمی هست که میگه دو تا پیرزن توی اردوگاه تفریحی کوهستانی بودن، اولی میگه هی، غذای اینجا واقعا افتضاحه... دومی جواب میده آره راست میگی، خیلی هم کمه! خب این اساسا همون احساسیه که من نسبت به زندگی دارم.. پر از تنهایی و نکبت و رنج و ناامیدی، لعنتی خیلی هم کوتاهه آخه..! 🎥Annie Hall (1977) ▪️Woody Allen @ELDialectico

چرا عادل فردوسی‌پور فقط یک گزارشگر فوتبال نیست؟ (روایت مردی که با «نود» فرهنگ‌سازی کرد) حمید شاکری ——————- شهرت عادل فردوسی‌پور از تلویزیون آغاز شد، اما محبوبیت و ماندگاری‌اش از «دانستن». بسیاری هنوز حضور آن جوان دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف را در برنامه «مسابقه هفته» با اجرای زنده‌یاد منوچهر نوذری در سال ۱۳۷۲ به یاد دارند؛ جوانی که با گفتن نام کامل پله - «ادسون آرانتس دو ناسیمنتو» - حیرت مجری و بینندگان را برانگیخت. آن صحنه فقط نمایش حافظه‌ای قوی نبود؛ نشانه ظهور نسلی بود که فوتبال را مطالعه می‌کرد. تسلط بر زبان انگلیسی و عشق بی‌پایان به فوتبال، بعدها از او گزارشگری ساخت که تکیه‌کلام «چه می‌کنه...» را به بخشی از حافظه جمعی ایرانیان تبدیل کرد.   «نود» فقط یک برنامه فوتبالی نبود؛ مدرسه‌ای برای نقد، پرسشگری و پاسخ‌خواهی بود. میلیون‌ها ایرانی دوشنبه‌شب‌ها فقط گل‌ها را نمی‌دیدند؛ آمار، سند، استدلال و گفت‌وگوی جدی را نیز تجربه می‌کردند. یکی از درخشان‌ترین فصل‌های این برنامه، ترکیب طلایی عادل فردوسی‌پور و حمیدرضا صدر بود. آن دو فوتبال را به تاریخ، سیاست، ادبیات، جامعه و فرهنگ پیوند می‌زدند؛ تا جایی که گفت‌وگویشان گاه از خود مسابقه نیز جذاب‌تر و آموزنده‌تر می‌شد. آنان نشان دادند فوتبال، اگر درست فهمیده و روایت شود، تنها سرگرمی نیست؛ می‌تواند شیوه‌ای برای اندیشیدن باشد.   حذف عادل فردوسی‌پور از صداوسیما، یکی از عجیب‌ترین تصمیم‌های تاریخ رسانه ایران بود؛ تصمیمی که بیش از آنکه به او آسیب بزند، اعتبار رسانه ملی را زیر سؤال برد. در بسیاری از کشورها، رسانه‌ها برای حفظ سرمایه‌های انسانی رقابت می‌کنند، اما در ایران، حذف نخبگان به الگویی تکرارشونده بدل شده است. با این همه، فردوسی‌پور نه به هیاهو پناه برد و نه خود را قربانی نشان داد. آرام ماند، به ترجمه و انتشار کتاب‌های معتبر فوتبال و تولید محتوای فرهنگی روی آورد و سرانجام با «فوتبال ۳۶۰» نشان داد که در عصر اینترنت، مشروعیت را مردم تعیین می‌کنند، نه ساختمان‌های بزرگ و بودجه‌های کلان.   بسیاری کوشیدند لحن، مکث‌ها، شوخی‌ها و حتی زبان بدن عادل را کپی کنند، اما مخاطب نسخه بدل را نپذیرفت. امروز که برخی برنامه‌های فوتبالی برای جلب توجه، بیش از تحلیل به جنجال، جدال شخصی، شوخی‌های کوچه‌بازاری و هیاهوی لحظه‌ای تکیه می‌کنند، تفاوت مسیر او روشن‌تر می‌شود، احترام به شعور مخاطب. هنوز اشک‌های صادقانه‌اش هنگام خبر زلزله بم در حافظه بسیاری مانده است؛ لحظه‌ای که پیش از آنکه مجری باشد، انسانی رنج‌دیده بود. عادل برای دیده شدن نقش بازی نکرد؛ خودش بود و شاید راز اعتماد مردم نیز همین باشد.   از نگاه جامعه‌شناسان، سرمایه نمادین حاصل اعتماد و اعتباری است که جامعه به یک فرد می‌بخشد. عادل فردوسی‌پور نمونه روشنی از این مفهوم است. ارتباط حرفه‌ای با بزرگان فوتبال جهان، گفت‌وگو با رؤسای فیفا، مربیان و ستارگان بین‌المللی، همکاری با نشریات معتبر ورزشی جهان و تولید برنامه‌ای مستقل، بخشی از این سرمایه است؛ اما همه آن نیست. سرمایه واقعی او در این است که مردم باورش کرده‌اند. حتی آنان که فوتبال را دنبال نمی‌کنند، او را نماد صداقت، تخصص، فروتنی و انصاف می‌دانند.   البته عادل نیز، مانند هر انسان دیگری، بی‌خطا نیست و برخی تحلیل‌ها یا تصمیم‌هایش می‌تواند محل نقد باشد. سرمایه نمادین به معنای قدیس بودن نیست؛ بلکه یعنی کفه تخصص، صداقت، انصاف و اعتماد عمومی، بر خطاهای طبیعی یک انسان سنگینی کند. گاه نیز گفته‌اند موفقیت او نتیجه حمایت این یا آن فرد بوده است؛ اما هیچ رابطه‌ای نمی‌تواند سه دهه اعتماد میلیون‌ها ایرانی را بخرد. اگر سرمایه نمادین با رانت ساخته می‌شد، امروز ده‌ها عادل فردوسی‌پور در رسانه ملی داشتیم. جام‌ها روزی به موزه‌ها می‌روند؛ اما اعتماد مردم، جامی است که اگر به دست آمد، در حافظه یک ملت باقی می‌ماند .. @ELDialectico