رمان حسرت/شیوا بادی
Kanalga Telegram’da o‘tish
کپی مطالب این کانال غیر قانونی است و پیگرد قانونی دارد❗ به هیچ وجه راضی نیستم مطالب کانال رو نشر بدید. آی دی نویسنده: @shivawriter پارت گذاری منظم هرشب بهجز پنجشنبه و جمعه! رمان تا انتها رایگان در کانال قرار میگیرد.
Ko'proq ko'rsatish3 725
Obunachilar
-424 soatlar
+167 kunlar
+2030 kunlar
Postlar arxiv
3 723
Repost from N/a
📌📌توجه توجه📌📌
این لینک مختص تنبلاست😎✨
میگی نه؟!
برو ببین چی واست آوردم👀🎁
https://t.me/addlist/kPD0Gs84kBk5MjA8
برای چند ساعت کانال 🔠🔠🔠 رایگان شد
چی دیگه از این راحتتر و بهتر؟✴️
3 723
Repost from N/a
📢📢دنبال رمانهای بدون سانسور و ممنوعه میگردی که نمیتونی هیچ جایی پیداش کنی؟🚫📛🙈
فرصتسوزی نکن که دیگه از این موقعیتها پیدا نمیکنی♨️❌❤️🔥
https://t.me/addlist/kPD0Gs84kBk5MjA8
3 723
Repost from N/a
حمایت شما
موجب خوشنودی و امید ماست...
این پوشه پر از رمان های رایگان رو داشته باشید و از خوندنشون لذت ببرید.
https://t.me/addlist/kPD0Gs84kBk5MjA8
هدیه ای مقرون بهصرفه از طرف انجمن نویسندگان آنلاین برای شما عزیزان❤️
به امید روزهای خوب و روشن🕊
3 723
#پارت۷۱
کمی گذشت و پدرانمان مجلس را دست گرفته و با همصحبت میکردند
مادرش نزدیک من نشسته بود، با لباس هایی فاخر و زیبا ... و صد البته شیک ...
با لبخند صدایم زد و سپس به آرامی گفت :
_ برید با همحرفهاتونو بزنید
یک لحظه جا خوردم ... لبخند زدم و سپس از جایم بلند شدم، به آشپزخانه رفتم و مادرم را صدا زدم
طولی نکشید که مادرم آمد و با نگرانی نگاهم کرد
_ چی شده؟
_ مامان ... مامانش میگه برید باهم حرفهاتونو بزنید، من خجالت میکشم، چی برم بگم؟
مادرم کمی فکر کرد و دستم را فشرد
_ نترس، نمیخواد ... تو همین جا بمون ... جلسه اول که نمیرن حرف بزنن !
مادرم از آشپزخانه بیرون رفت و من کف آشپزخانه نشستم.
در دلم غوغایی به پا بود ...
از طرفی نمیخواستم بیرون بروم و دوباره در معذوریت بیوفتم ... از طرفی هم با خود میگفتم کارم زشت بوده و الان میگویند دختر بی ادبی بود!
از اول زندگی ام همیشه حرف مردم برایم مهم بود
ای کاش هیچ وقت هیچ یک از حرفهای مردم برایم مهم نبودند ...
ای کاش فقط خودم و راحتی خودم برایم مهم بود
کمی بعد صدای تعارفات و خداحافظی بلند شد
به آرامی بلند شدم و از آشپزخانه بیرون رفتم
مهمانان در حتل خروج از خانه بودند و منم به طرف در سالن رفتم
کنار در ، پشت پدر و مادرم ایستادم و به آرامی خداحافظی کردم.
بعد از رفتن خواستگاران، در خانه فضای بدی حاکم بود
همه مان استرس داشتیم ... پسری با موقعیتی خوب
خانواده ای خوب ...
اما بیکار و دانشجو ...
هرچند که قبولی در دانشگاه کار هر کسی نبود و همین امتیاز بزرگی برایش محسوب میشد
اما گذشته از این، چهره اش به دلم ننشسته بود
نه اینکه زشت باشد، نه ... من اصلا نتوانستم خوب ببینمش ... فقط یک لحظه صورتش را دیدم
اما آنطور که من در ذهنم داشتم نبود
شاید هم در ذهنم او را با حمید قیاس میکردم...
پدرم که از ابتدا مخالف آمدنشان بود
از غریبه میترسید و نمیخواست دختر به غریبه دهد
اما منم فامیل را نمیخواستم ...
فقط یکبار یک فامیل را انتخاب کردم که آن هم مرا پس زد، دیگر بقیه اش مهم نبود ...
3 723
#پارت۷۰
زنگ خانه به صدا در آمد ، خواستگارها آمدند ...
از تراس اتاقم سرک کشیدم تا در حیاط را ببینم
ابتدا مردی با موهای جو گندمی ...
سپس زنی با مانتو و شال مشکی ...
و در آخر پسری لاغر اندام و سر به زیر ...
سرش پایین بود و نتوانستم صورتش را ببینم
از دلهره قلبم ضربان گرفت
ستاره در اتاقم بود و لیوانی آب به دستم داد
_ قیافه اشو دیدی؟
_ نه
_ قد بلند بود؟
_ نه
_ پس اینم نشد !
_ یعنی چی؟
_ یعنی چون قد بلند نیست از اینم خوشت نمیاد و اینم پر ...
لبخند زد و من در عالم دیگری بودم
واقعا چرا هر کسی خواهانم بود، به گونه ای به ازدواج ختم نمیشد؟
شاید قرار بود مجرد بمانم؟!
شالم را سر کردم و چادر رنگی که مادرم روی تخت گذاشته بود را روی سرم انداختم
در آیینه به خود نگاه کردم
چهره ام معصومانه بود ... حتی بعد ها متوجه شدم بیش از حد کودکانه بود
با صدای مادرم چادرم را مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم
اهل چای بردن نبودم و بدون آنکه زحمتی به خود دهم، به سالن پذیرایی رفتم
به آرامی سلام کردم و روی مبل نشستم
فقط لحظه ای کوتاه توانستم پسرشان را ببینم
پسری که معین نام داشت
همان یک لحظه کافی بود ... به دلمننشست !
دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که در نگاه اول دلم را ببازم ...
3 723
ـ تو هیچوقت نمیفهمی من چی میگم!
رها با کلافگی از جایش بلند شد و چند قدم دورتر رفت.
ـ نه، اتفاقاً من خوب میفهمم. این تویی که هر بار بحث از آینده میشه، همهچی رو میپیچونی!
فرداد فکش را روی هم فشار داد.
ـ چون خسته شدم از اینکه هر دفعه بخوای دعوا راه بندازی.
ـ من دعوا راه میندازم؟ واقعاً؟
صدایش از عصبانیت لرزید.
ـ آره، چون...
جملهی فرداد نیمهکاره ماند.
رها هنوز مشغول غر زدن بود که ناگهان دستش بین انگشتان فرداد گیر افتاد. قبل از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، فرداد او را به سمت خودش کشید.
ـ فرداد، ولم کن...
اما اعتراضش کامل نشد.
فرداد صورتش را نزدیک آورد و لبهایش را روی لبهای رها گذاشت.
چند ثانیه طول کشید تا رها حتی یادش بیاید چرا عصبانی بوده است.
وقتی از هم فاصله گرفتند، نفس هر دو کمی نامنظم شده بود.
رها با اخم کمرنگی نگاهش کرد.
ـ این چه کاری بود؟
گوشهی لب فرداد بالا رفت.
ـ چون وقتی عصبانی میشی، هیچ راهی برای ساکت کردنت وجود نداره.
ـ احمقی!
ـ میدونم.
و برای اولین بار بعد از چند دقیقه...
https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0
عاشقانهای جذاب و جدید از زهرا زندهدلان
نویسنده رمانهای زعم زرد و انقضای عشق تو🔥
3 723
Repost from N/a
هیجان، عشق و کلی خاطره رو به چشمات تزریق کن، فقط با این رمانها👇👇👇❤️🔥❤️🔥❤️🔥
🫶فاطمهعلیزاده🫶عاشقش شدم چون فکر میکردم خاصه!البته که خاص بود چون...
🫶سپیده فرهادی🫶همه فکرمیکردند اونشب آتشسوزی رخداده تا اینکه سهراب، جنازهی قدیمیو پیدا کرد.
🫶شیرینالف🫶گرگینه ی تشنه از هوس که جفت خود را میان انسانها پیدا کرد و با دیدنش….
🫶عاطفه منجزی 🫶سورمه، دختریست کنجکاو که ماجرای زندگیش با ورود دو مهمان تازه از فرنگ برگشته شروع میشود
🫶سین صالحی🫶در دلِ دروغی ناگزیر، پای کودکی در میان است که بودنش برای برخی تهدیده.
🫶حرمان🫶مو قرمز؛ دختری تنها در چنگال king عشقی تاریک که همهچیز رو به زانو درمیاره
🫶عسل🫶گلی فقط میخواست یکی از خونه هاش و اجاره بده اما نمی دونست که….
🫶محیا🫶نعنا، برایفرار از ازدواجبا پسرعموش بهخونه زارعی ها میره... غافل از پسر چشمقشنگی که اونجاست.
🫶آیلی.ح🫶رستگار نیاوند موتور سوار هات ای که شروع به استاک کردن الینا میکنه و...
🫶رستا موسوی🫶برای نجات من اومده بود نحمل نکرد فرار کرد من الان جلو خونشون کشیک میدم
🫶و. صالحی🫶زندگیم، زیرو رو شد، درست همون موقع که، مجبور به زندگی با اون مرد تعصبی شدم.....
🫶دریا ارشدینیا🫶سیاوشاکوان تاجر ثروتمند گلیم برای به چنگ آوردن ماهجانِ گلیمباف، عقدشوبهممیزنه
🫶آزاده عزیزان🫶خانوادهم طردم کردن، چون برای اولینبار ازشون رد شدم و توی زندان به عقد پارسا دراومدم.
🫶مهساالف🫶خزان رادمهر بعد از فوت پدرش زندگیش دستخوش تغییرات عظیمی میشه
🫶فاطیما.م🫶پدری که به جای حق پدریش ،پسرشو اونم جلوی دختر مورد علاقش به کشتن میده
🫶الناز ایرانزاد🫶چی میشه اگه یه دخترلوند و تنها پرستار یه سرگرد جذاب بشه که توی تصادف فلج شده؟
🫶ساراسدی 🫶اینم یه قبر دونفره یکیش برای تو یکیشم برای اونی که جرات کنه بیاد دنبالت
🫶مبینا موسوی🫶روایتی از عشق ممنوعه ،دنیز دل به پسری داده که روز ها یک فرد موفق و شب ها…
🫶لیلیث🫶خون آشامی که دختری رو به فرزندخوندگی میگیره تا روز تولد هیجده سالگیش...
🫶موناامینسرشت🫶وقتی بهخاطر دوست داشتن یه دختر، مرتکب قتلمیشه،تاوانشویهبیگناهمیده
🫶سارااسدی🫶سیاه میکنم روزگار اونی که جرات کرده زن من رو خاستگاری کنه!!!!
🫶افسون🫶دختر تپل و دلبری که با خندههاش، دل یکی از معروفترین گنده لات های جنوب تهران رو میلرزونه و...
3 723
Repost from N/a
هیجان، عشق و کلی خاطره رو به چشمات تزریق کن، فقط با این رمانها👇👇👇❤️🔥❤️🔥❤️🔥
🫶مروارید نیکخواه🫶من قیمش بودم..تاروزی که وصیت پدرشاو را از امانت من به زن من تبدیل کرد...
🫶فاطمه علی پور🫶فرهان یه جراح معروفه که با پخش شدن فیلمش با معشوقهی پنهانیش مجبور میشه اونو....
🫶عسل🫶برای پیدا کردن قاتل خواهرش وکیلش شدم اما گرمای نگاهش کاری کرد که…
🫶رویا شاعری🫶سر رسم قدیمی با وجود همسر باردارم، باید بیوه برادر جوونمرگم رو عقد میکردم.
🫶ماهورا.ف🫶میرابل دختری که از پادشاه خون اشام ها بارداره و فرار میکنه اما پادشاه اونو پیدا میکنه و....
🫶زهرا زندهدلان🫶دختری که وارد اولین رابطهی عاشقانهاش میشه اما پسر داستان چیز عجیبی ازش میخواد..
🫶زهره دهنوئی🫶بغض های غریبی که حتی برای شکسته شدنشان، شانهای پیدا نمیشود...
🫶مینا شمس🫶از نفرت تا عشق،از لجبازی تا دلبستگی تا قلبی که قرار نبود تسلیم شود
🫶سانیا ملایی🫶فقط میخواست یه گنج پیدا کنه؛ اما توسط مردی با چشمای غیرانسانی دزدیده شد.
🫶رستاموسوی🫶مامانم زنم رو از خونه بیرون کرد و من دارم دیوونه میشم
🫶شیوا بادی🫶دختره عاشق پسر ارمنی انقلابی میشه
🫶نیلوفر آبی🫶جهان مردی که برای نجات دخترش مجبور میشه از نامزد سابقش کمک بخواد اما...
🫶نائومی لوکاس🫶رهبر من این تکنولوژی هارو می خواد. اون هر کاری برای به دست اوردنشون انجام میده
🫶درنا🫶در این جهان، حقیقت همیشه با خون نوشته میشود. وارثان خاکستر؛ مرز میان نور و تاریکی
🫶بهاره غفرانی🫶نورا یه دفتر پیدا میکنه و وقتی بازش میکنه، یه شوالیهی اغواگر میپره بیرون.
🫶ققنوس🫶فرسا، رئیس مافیایی که بیست سال برای هدفش جنگیده و همه چیز با ورود یه هکر خراب میشه.
🫶فاطیما.م🫶فکر کنم تموم زندگیمو به چشمات باختم،درست تو اشتباه ترین زمان ممکن
🫶آلاء🫶مردی که توسط بچههای خودش کشته میشه، و وقتی چشماشو باز میکنه میبینه برگشته به ۳۰ سال قبل...
🫶زینت عباس دوست🫶رُسلان یک ماشینِ mدلاری ساخته،حالا توجه دُختری از باند مافیاِ استانبول به اینماشین جذب شده...
🫶مهتاب جهانفر🫶یه دختر خبرنگار سمج، عاشق یه پسر ترنس شده
🫶لیلاغلطانی🫶شب عروسی به جرم حمل مواد دستگیر شدم، منی که در عمرم مخدر از نزدیک ندیده بودم...
🫶زهراعلیرضایی🫶شب زفاف به جرم کشتن شوهرم دستگیرشده اما...
3 723
Repost from N/a
هیجان، عشق و کلی خاطره رو به چشمات تزریق کن، فقط با این رمانها👇👇👇❤️🔥❤️🔥❤️🔥
🫶دلان موسوی🫶عشق؟ نه این بار انتقام در راهه. اون منو غرورمو به خاک نشوند و حالا نوبت منه!
🫶مرجانجانیاسپلی🫶برکه دنبال حقیقت بود؛ تا وقتی که خودش بخشی از معما شد.
🫶لیلاغلطانی🫶منتظر خواستگاریاش بودم، اما بازی خوردم، با بهترین دوستم همدست شده، نقشه کشیدند...
🫶شیرین.الف🫶مافیای خطرناک عرب با دلباختنش به دختری ایرانی وارد سیاه چالی شد که…
🫶زهراسهرابی🫶کیاراد محب، قاتل سریالی عاشق شهرزاد میشه و اونو باخودش میبره آمریکا تا....
🫶 عاطفه حیدرنیا 🫶بعد از دیدن خیانت، انتقام طوری زندگی نفس را در هم میتَنَد که آرامش بیمعنا میشود...
🫶فاطمه غفوری🫶دختری برای ماموریتش به عنوان بادیگارد به عمارت یک وارث عجیب نفوذ میکنه
🫶جی.آر.وارد🫶سقوط خونآشامی جنگجو در سیاهچالهٔ ویرانی و اسارت، و تقابلش با عشقی ناب....
🫶آرزو شریفی🫶عشق پنهان هدیه ، همهچیز را دگرگون میکند.حالا فقط دل میماند و یک انتخاب فقط مهیار..
🫶دال.کاف🫶آزادی از پیچک سنتها، و کنار زدن غبار شایعات آنها را کنار هم قرار میدهد
🫶زینو.ع🫶قلبش خانهای امن بود تا اینکه هیولاکلیدِ ویرانی را چرخاند و همه چیز را نابود کرد...
🫶ملمداس🫶قصه عشق دختری که بجای برادرش به هزاران سال سفر میکنه و فرمانده ای که کل شهر گوش به فرمانشن.
🫶عسل کیانی🫶مجبور شد «بله» بگوید؛ بیآنکه بداند روزی عاشق همان انتخاب اجباری خواهد شد
🫶نازگل خ🫶الناز بعد از ورودش به عمارت دو عشقو تجربه میکنه و بین انتخابش مردد میشه تا اینکه...
🫶ستاره شجاعیمهر🫶با مردی پای سفره عقد نشستم که بهترین دوستم معشوقهش بود...
🫶سارا شیفته🫶تیارا عشق و همبازی شطرنجش بود وقتی فهمید ازدواج کرده ازش متنفر شد ولی نمیدونست که...
🫶زهرا حداد همدانی🫶ماهور به خاطر باخت برادرش تو قمار مجبور میشه با پسر مغرور حاجی نامزد کنه تا...
🫶الی.کا🫶ساووش قرار بود برای شوهر سابقم یاسر، زاغ سیاه منو چوب بزنه؛ اما با اولین دیدار...
🫶شیوا بادی🫶دو عاشق که بخاطر اتفاقی عشقمون تبدیل به حسرت میشه
🫶زینو.ع🫶شاهزادهٔ تاریکی وملکهٔ گمشده، در این جنگ تاجِ مشترکِ آنها، خون خواهد بود
🫶نسترنآبخو🫶وقتی حضور یک دختر، رفاقت قدیمی دو پزشک را تبدیل به رقابتی عاشقانه میکند
🫶میم عصایی🫶دریا با مردی از گذشتهی تاریکش روبه رو میشه و ترس افشای رازهای هولناک باعثِ....
3 723
#پارت۶۹
میگفت حمید نه به تو ابراز علاقه کرده، نه به خواستگاری ات آمده
عقیده داشت که من نباید دلخور و ناراحت باشم.
حتی وقتی میگفتم از خاله ناراحتم، جواب میداد خاله ات چون تو را دوست داشته اینطور میگفته
وقت هایی که میدید خیلی ناراحت شده ام، سعی میکرد حرف هایش را اصلاح کند
میگفت تو خانم دکتری و آنها فکر کردند جواب رد میشنوند ...
میگفت حانیه یک دختر دیپلمه هست و مادربزرگش میخواسته خیالش از شوهرش راحت باشد و او را به نوه اش سپرده
اما برای تو، صد تا بهتر از حمید وجود دارد
آنقدر افسرده و غمگین شده بودم که مادرم به فکر شوهر دادنم افتاده بود.
چند باری خواستگار به خانه راه داد و وقتی پدرم متوجه شد، با او بحث کرد که سوگند هنوز بچه است و نباید خواستگار راه بدهی، آنهم خواستگار غریبه !
باز هم حرف مهدی پیش آمد و دلهره به جانم افتاد
چرا نمیفهمیدند که مهدی برای من فقط یک برادر است؟!
حتی عمه، چند باری به خانه مان آمد
اما من دیگر مثل قبل نبودم؛ به استقبالش نرفتم و اصلا کنارش ننشستم ... برعکس همیشه
دلم نمیخواست بعد ها به دیگران بگوید، سوگند خودش ما را خیلی دوست داشت
سوگند هر جا من را میدید نزدم می آمد و من به این خاطر به خواستگاری اش رفتم !
عمه ام را میشناختم، میدانستم بعدها گلایه اش این چنینی است
دلم فرار میخواست ...
فرار از تهران ... کاشان ... و حتی ایران ...
در این بین یکی از همسایه ها، خواستگاری در خور معرفی کرد
پسر یکی از جراحان معروف تهران
پسری که مهندسی میخواند و از دانشجوهای برتر دانشگاه تهران بود
پسری که هم درس خوان بود، هم با دین و ایمان
پسری که اهل دوست دختر و رفیق بازی نبود...
پسری که در جمع سرش را بالا نمیگرفت ...
پسری که در خانواده ای تحصیل کرده و ثروتنمد بزرگ شده بود
تمام خصوصیاتی که یک خواستگار خوب باید داشته باشد را داشت
پدرش به پدرم زنگ زد و قرار شد به خواستگاری بیایند
دلهره به جانم افتاده بود، اما دلم میخواست این پسر همه چی تمام را ببینم ...
کسی که هنوز نیامده، آوازه اش به گوش خاله رسیده بود ...
مادرم با آب و تاب از او برای خواهرش تعریف میکرد و خاله گفته بود ( خدا کنه بپسندن)
همین حرف برایم کافی بود تا بیشتر از قبل از او دلگیر شوم ...
از کسی که خاله ام بود، مادر دومم ...
3 723
#پارت۶۸
ترم دوم را با هر سختی بود پشت سر گذاشتم
هیچ عشق و علاقه ای درس خوندن و یادگرفتن نداشتم، برعکس قبل ...
لحظه شماری میکردم برای رفتن از کاشان ...
به محض اینکه آخرین امتحانم را دادم، چندانم را بستم و از ننه خداحافظی کردم و سوار اتوبوس شدم
هر چی ننه گفت صبر کن حمید بیاد برسونتت تا پای اتوبدس، قبول نکردم.
نمیخواستم ... بدون کنار او را نمیخواستم.
در راه به جاده خیره شدم و فکر کردم
به روزهایی که برای رسیدن به کاشان لحظه شماری میکردم.
از اول عاشق شهر کاشان و دیدن اقوام مادری ام بودم.
بعدها که دل در گرو حمید دادم، بیشتر عاشق شهر سهراب شدم
اما اکنون ... اکنون که فهمیدم عشق او سراب بوده، دلم دوری از آن شهر و آدم هایش را میخواست ...
به تهران که رسیدم، تاکسی دربست گرفتم و آدرس منزلمان را دادم
در راه به مادرم زنگ زدم و گفتم رسیدم تهران ...
بماند که چقدر سرزنشم کرد بابت دیر خبر دادن و تنها آمدنم
اما وقتی رسیدم و در آغوشم گرفت ... امنیت واقعی را حس کردم
مادرم خوب بود، خیلی خوب ... اما ای کاش گاهی با من همدردی میکرد...
تعطیلاتم در تهران ، آنطور که باید خوب پیش نمیرفت
در خودم بودم و حوصله ی بیرون رفتن نداشتم
گاهی به اصرار خواهرم ستاره، به مرکز خرید گلستان میرفتیم و خرید میکردیم
بیشتر در خانه میماندم ...
چند باری با مادرم درد و دل کردم
اما جوابش شوکه ام میکرد
3 723
#پارت۶۷
اما از شب دوم تهوع ها و معده دردم شروع شد
پدر و مادرم برگشته بودند تهران و ننه گمان میکرد از دوری آنها این گونه شده ام
هوای کاشان را تاب نمی آوردم
هوایی که آن دو در آن نفس میکشیدند برایم سمی شده بود
حسادت نمیکردم، اما خودم را سرزنش میکردم
بخصوص بعد از مهمانی پاگشایی
احساسم به من دروغ گفته بود
چشمانم به من دروغ گفته بودند
و قلبم ...
قلبم هم به من دروغ گفته بود
دروغی بزرگ از عاشقی ...
نگاه هایش ... خیره شدن هایش ...
لبخند های پر حرفش ...
چطور میتوانستند انقدر واقعی باشند؟!
دوست داشتنم را به تاراج برده بود ...
گاهی با خود میگفتم، آه ِ مهدی را منگرفت ...
مهدی بیچاره که هنوز منتظر جواب من بود ...
احساس میکردم بعد از ازدواج حمید خوشحال تر شده و چیزهایی حس کرده بوده ...
دو باری که دیدمش، چشمانش برق میزدند
حس بد ِ پس زده شدند در وجودم نشسته بود
با اینکه با کسی حرفی نزده بودم
اما گمان میکردم تمام فامیل از حس و احساس من با خبرند
به خصوص که زن دایی مقابل خودم گفته بود
( _ مگه نمیگفتن برای حمید میخوان سوگندو بگیرن؟ پس چی شد؟ چرا یهویی نظرشون عوض شد و رفتن خواستگاری حانیه؟
کنایه اش کاملا مشخص بود
اما ننه پشتم در آند و جوابش را داد
_ دختر خوب رو همه میخوان، اما سوگند خانم دکتره، باباش به غیر دکتر شوهرش نمیده)
3 723
Repost from N/a
😱❌یه لیست از بهترین رمانای منتخب سال2026!!
بدو تا از دستشون ندادی...
چون لینکا تا 24ساعت دیگه باصل میشه.
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁماه پا برهنه
•لیان توی یه پارتی شبونه دختری رو از تجاوز نجاتمیده ولی وقتی زبون درازیاشو میبینه خودش میفته به جونش و
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+uSjNYfdZviEyNTM8
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁعشق و نفرت
•دختری که به اجبار با پسری که از جنس خشم و ظلمه ازدواج میکنه و...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+NEMByLxijGQ4MGVk
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁمهدور الدم
•اسیر خوناشامی شدم که قرار بود روش آزمایش کنم و اون رو بکشم!
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+gSQUFzhsy55hOTdk
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁماموریت سرنوشت
•داستان دختری که بخاطر فرار از سنت عقیدهها تن به یک شایعه میدهد اما
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+ES5dxsa6KHIxOTlk
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁگل و تگرگ
•همیشه فکر میکردم مواظب یه دختر با قیافه ساده راحته ولی کی باید من و ازش فاصله میداد...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+10ClV19U9splNzdk
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁماریدومرید
•عشقی ناممکن و نشدنی بین دختر سرهنگ و پسر بزرگترین گروه باند مافیا عشقی سوزان که باعث...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁجاری خواهم ماند
•انتقام و عشقی ممنوعه بین خانزاده روستا با نوه حاج رضا. پسری که به ناخلفی معروفه و...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/joinchat/AAAAAEt4k5UplI7W2bU5Cw
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁجنگل سحرامیز
•عشقی میان دو دنیای متفاوت؛ موجودی در دنیای خون و وحشت و دیگری در دنیای انسانی و حالا یه اتفاق...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+QJ4f9Tj99uBhMzAx
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁسرزمین بیتعصب
•داستان دختری بهنام رومینا که قربانی تعصبهای کورکورانه میشود، او خانوادهای بسیار مذهبی دارد و...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁبلا پرست
•داستان دختری که برای نجات آدمها وارد یک محله شد و مردی که خودش، بزرگترین راز آن محله بود.
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+979jDge1MrJhOTk8
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁشکوفهای از سنگ
•تیتی از یک خونواده سنتی سر یک اشتباه مسیر زندگیش عوض میشه.
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+UxvJfIWH0OUwZDY0
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁحسرت
•داستان زندگی دو زوج که با فراز و نشیب زیاد به هم دیگه میرسن...
╭・﹕𝙟𝙤𝙞𝙣੭https://t.me/+R4JSSCjuNwAyNzI0
𖹭𖹭𖹭
🍓 ࣭𝆬⃞🥐ֶָ֪࣪ ⋆ ⬞⭑ׁتب لیست خفنمون یه راه ساده برای بالا بردن چنلای رمان شما @ashian_roman @ashian_roman @ashian_roman
3 723
بهترین چنلهای تلگرام در یک قاب🔥
➰➰➰➰➰➰
📸 • @IPHOTOGRAPHR
🩶 • @IBIOGRAPHI
Ⓜ️ • @samaedell
🎸 • @ReMiXQofli
🦄 • @Qshangiyat
🏋🏻♀️ • @FlT_BODY
🧚♀ • @selfesteem2021
📙 • @pdf_and_audio_library
🪽 • @AROMe_deLAM
👅 • @qatan_o
♋️ • @biow_english
👫🏻 • @Eshqh_to
🌱 • @i_Honarism
🫀 • @caffe_sheerr
🕊️ • @manarem
🌙 • @MAH128
🍋 • @Zrd_chnl
🌸 • @BIOHAMM
♥️ • @shivaroman
💄 • @itrendStyle
💫 • @AASO_CHANNEL
🌤 • @chameh_ir
📒 • @Ashaarmolana
🌈 • @picolorful
❤️ • @Mii_paz
🫂 • @ibluo
✨️ • @ARAMESH_KADDE
📝 • @Cpti0n
🤍 • @SHiNEVIS
⚡️ • @ibiolove
🎧 • @ReMiXeQofli
🖤 • @theKhmud
🔠 • @jomalatnab_english
🍓 • @Background_Cute
🎶 • @QofleAhang
➰➰➰➰➰➰
یادت نره جوین بشی;)👆🏻
3 723
#پارت۶۶
روزها میگذشتند و علاقه ام به درس و دانشگاه وفول میکرد
دیگر دلم هوای کاشان و شعر های سهراب را نمیخواست
دلم برای هوای آلوده ی تهران تنگ شده بود
برای آغوش امن مادرم ...
برای پناهگاه ابدی پدرم ...
برای درد و دل با خواهرم ...
روزها به دانشگاه میرفتم و به ظاهر در کلاس حضور داشتم
نمیتوانستم روی درس تمرکز کنم
شب ها معده درد میگرفتم و چتد باری به درمانگاه شبانه روزی رفتم و سرم زدم
مادرم نگرانم شده و به کاشان آمده بود
دکترها میگفتند ممکن است زخم معده باشد
اما من میدانستم دردم چیست
معده ام عصبی شده بود
من سر خورده ای بودم که تمام غمش را در دلش ریخته و حال غمباد گرفته بودم
نامه ی دکتر را به مدیر گروهمان در دانشگاه دادم
یک هفته استعلاجی و مرخصی برای درمان
با مادرم به تهران برگشتم ...
انواع و اقسام دکترهای گوارش و داخلی و اعصاب ...
قرص هایی که هیچ کدام درنان دردم نشدند
فقط دیگر شب ها زردآب بالا نمی آوردم
معده ام به سوزش نمی افتاد و کمی بهتر میتوانستم بخوابم
پدرم میگفت استرس امتحانات را داری
مادرم میگفت غذای بیرون زیاد خوردی
اما من میدانستم دردم چیست
معده ام عصبی شده بود...
چند روزی که در تهران بودم آرام تر شده بودم و مادرم از بهبودم خوشحال بود
همراه پدر و مادرم به کاشان برگشتم تا از درس هایم عقب نیوفتم
3 723
#پارت۶۵
دلم خون بود و چشمانم هم کم مانده بودند خون گریه کنند
حمید برای حانیه میوه پوست میگرفت و تعارفش میکرد
موقع شام برایش غذا میکشید و حواسش به خوردن نو عروسش بود
بعد از شام نبات خواست تا برای حانیه چایی نبات ببرد
اگر این دوست داشتن نیست، پس چیست؟!
من چرا انقدر احمق بودم که توجه های او را پای دوست داشتن میگذاشتم؟!
مهمانی برایم سخت و حوصله سر بر بود
با رفتنشان، نفسی از آسودگی کشیدم و بعد از مرتب کردن خانه به اتاقم رفتم
حتی طاقت نگاه های منظور دار و پر حرف ننه را هم نداشتم
روی تختم دراز کشیدم و به اشک های زندانی شده در چشمم فرمان باریدن دادم
نمیدانم تا کی اشک ریختم، اما وقتی کاسه ی چشمم خشک شد، هوا گرگ و میش بود
از روی تخت بلند شدم و به سرویس بهداشتی رفتم، صورتم را شستم و وضو گرفتم
نماز صبحم را خواندم و به اتاقم بازگشتم و خوابیدم
خوابی که هیچ آرامشی نداشت و سراسر کابوس و درد بود
صبح دیرتر از همیشه بیدار شدم و حتی به صدا زدن های ننه همتوجهی نکردم
دلم میخواست بخوابم تا فراموش کنم کسی که بذر عشقش را در دلم کاشته بودم، دوستم نداشته
بارها به دیشب فکر کردم
گمان میکردم، بعد از ازدواجش، وقتی اولین بار با او روبرو میشوم، در نگاهش فقط و فقط حسرت میبینم ...
اما ...
دیشب در نگاهش حسرتی نبود
بجز زمان ورودش به خانه، دیگر نگاهش درگیر نگاهم نشد ...
جالب بود که حس میکردم به عمد نگاه میدزدد!
3 723
#پارت۶۴
جعبه ی شیرینی دستش بود و خیره ی من بود
اخم کردم و نگاه از چشمانش گرفتم
_ سلام ، بفرمایید
شیرینی را به طرفم گرفت
_ زحمت افتادی امشب
_ خواهش میکنم زحمتی نبود
جعبه ی شیرینی را گرفتم و به پشت سرش نگاه کردم
ماشالا انقدر چهارشانه بود که کسی را نمیشد دید
برای دیدن بقیه، مجبور شدم به سرم زاویه دهم و عملا سرم را از کنارش رد کنم
متوجه شد و از کنارم گذشت، تازه توانستم خاله و شوهرش را ببینم
_ سلام خوش آمدید
خاله لبخند زد و دستش را پشت کمر مادرشوهرش گذاشت
_ سلام سوگتد جان، خوبی؟ بفرمایید مادرجون
به مادرشوهرش هم سلام کردم؛ شوهرش زودتر داخل رفت و سپس مادرشوهرش ...
در آخر حانیه را دیدم که با لبخندی خجل پشت سر خاله ایستاده بود
_ بفرمایید حانیه جون
_ سلام سوگند جان، زحمت افتادید
_ خواهش میکنم عزیزم، بفرمایید
با نشستن مهماهن ها، به آشپزخانه رفتم و چای ریختم
سینی حاوی فنجان های چای را مقابلشان گرفتم و تعارف کردم
کجای دنیا دختری از عشق سابقش و همسر عشقش پذیرایی میکند؟!
از در و دیوار برایم میریخت
خاله هم که فقط کنار مادرشوهرش نشسته بود و به او تعارف تیکه پاره میکرد!
گاهی حسابی از دست خاله حرصم میگرفت
عروس گرفته و هنوز مثل تازه عروس ها که میخواهند خود را در دل مادرشوهر جا کنند رفتار میکند
خب عزیز من، وقتی دوستت ندارد، ندارد دیگر!
بالا و پایین رفتن ندارد !
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
