es
Feedback
رمان حسرت/شیوا بادی

رمان حسرت/شیوا بادی

Ir al canal en Telegram

کپی مطالب این کانال غیر قانونی است و پیگرد قانونی دارد❗ به هیچ وجه راضی نیستم مطالب کانال رو نشر بدید. آی دی نویسنده: @shivawriter پارت گذاری منظم هرشب به‌جز پنجشنبه و جمعه! رمان تا انتها رایگان در کانال قرار می‌گیرد.

Mostrar más
3 710
Suscriptores
-424 horas
-67 días
-230 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
- تو هنوزم زن منی لعنتی... با پوزخند نگاهش کردم. - منظورت همون صیغه محرمیته دیگه؟! سرشو‌ آورد پایین و نزدیک گوشم لب زد: -‌ موقت یا دائم فرقی نداره...مهم اینه تو مال منی دستمو روی سینه‌ش گذاشتم تا کنارش بزنم. -‌ بین ما دیگه هیچی نیست آرمان، بیشتر از این کشش نده! خندش نفسمو بند آورد. -‌ نظرت چیه کاری کنیم تا چیزی بینمون بیاد عزیزم، هوممم؟ موهامو از روی صورتم کنار زد. -‌ مثلاً یه دختربچه که درست کپی مامانش بشه... کمرم میون دستش رفت و منو به خودش چسبوند. تقلا فایده‌ای نداشت انگار... -‌ با شناسنامه‌ی سفید؟ لبخند ریزی زد - اسم بچه و بابای بچه باهم میاد توش... https://t.me/+KPy-sMe7o9s2NTZk

Repost from N/a
من آیدام  وقتی ۱۵ سالم بود من و خواهر بزگترم رو دزدیدن ، تا حد مرگ شکنجه کردن . خواهرم بعد از اون اتفاق خودکشی کرد و من  هیچوقت با مرگش کنار نیومدم.تازه پامو توی دانشگاه گذاشته بودم که رازهایی از مرگ خواهرم فهمیدم . وقتی دنبال این رازها افتادم ، گرفتار یه مخمصه‌ی خطرناک شدم ❌ فهمیدم یه مافیای کله گنده پشت اون اتفاق بود .. و این مافیا حالا دنبال منه هیچ چاره ای نداشتم جز اینکه به کسی پناه بیارم که تازه از گذشته‌ش باخبر شده بودم . کسی که یه زمانی مزدور بود و برای آدمکشی تعلیم دیده . گرچه قسم خورده بود که گذشته ‌شو پاک کنه اما ... به خاطر من قسمش رو شکست https://t.me/+eRtzXQSM5PszYmE8 و حالا من و دوستام توی این شهر غریب و خطرناک ، تنها جایی که برامون امن بود خونه‌ی اون و رفیقاش بود

Repost from N/a
- داری بابا میشیییییی. چشم‌هاش درخشید سمت خیز برداشت اما یهو به حالت معمولی روی مبل برگشت. - چیشده؟ چرا ذوق نکردی؟ خوشحال نشدی؟ زبون روی لبش کشید و با مکث پچ زد - چرا چرا خوشحال شدم... وسط حرفش پریدم و با بغض توی خودم  جمع شدم. - نه تو خوشحال نشدی! بچمو دوست نداری... سریع به سمتم اومد و کنارم روی مبل نشست و بغلم کرد. - قربون تو و بچم بشم... من خیلی هم خوشحال شدم... تو همین‌جوری تا به خواهرم یکم محبت میکنم میگی منو کمتر دوست داری حالا میخواستی هفته پدر منو در می‌اوردی https://t.me/+bwD4ATM_Hi82ZTRk دختره زن دومشه و به عالم و آدم حسودی میکنه🫢🥹

تقدیم♥️ رمان دوم منو می‌خونید؟ https://t.me/+aYoIl4vusi9lNGE0

#پارت۷۸ امضاها بالاخره تمام شدند پدرش با احترام سند ازدواج را به دستم‌داد و تشکر کردم از پدرم اجازه گرفتند تا مرا آنها به خانه مان برسانند با پدر و مادر و خواهرم‌خداحافظی کردم و با آنها از محضر بیرون رفتم این فصل جدیدی از زندگی من‌بود شروع فصلی متفاوت و پر از چالش گویا در یک لحظه سوار ماشین زمان میشوی و  از دنیای مجردی ‌کودکی ات فاصله میگیری سوار ماشینشان شدم یک تویوتا کمری نقره ای بود پدر و‌مادرش جلو نشستند و من و‌معین عقب از شیشه ی ماشین به پدر و‌مادرم نگاه کردم غم در تک تک رفتارشان مشخص بود سوار ماشینشان شدند و با تک‌بوقی حرکت کردند پدر معین هم استارت زد و با خنده نگاهی به ما انداخت _ چه زود چهار نفر شدیم خیلی خوشحال بود ، حتی بیشتر از همسرش، به جرات میتوانستم بگویم خوشحال‌ترین فرد. جمع مان او بود راه افتاد و قبل از اینکه به سمت خانه مان برود، گفت کمی در خیابان دور میزنیم و  بعد تو را میرسانیم من هم لبخند زده و قبول کردم سپس نگاهی به معین انداخت و او را مخاطب قرار داد _ شماره ی همه مونو بده سوگند _ الان تو‌گوشیش سیو‌میکنم دستش را به طرفم‌گرفت _ گوشی تو‌میدی؟ رمز گوشی ام را زدم و به دستش دادم چه زودمفرد شده بودم فکر نمیکردم‌ آنقدر سریع بخواهد خودمانی  شود بعد از چند دور گشتن در خیابان، پدرش مسیر خانه مان را در پیش گرفت مقابل خانه مان پارک‌کرد و قبل از اینکه پیاده شوم، با من دست دادند ‌خداحافظی کردند پیاده شدم و تعارف کردم به منزلمان بیایند تشکر کردند و به فرصتی دیگر موکول کردند مقابل خانه مان ایستادم‌ و زنگ خانه را زدم در باز شد و ماشین پدر شوهرم حرکت کرد داخل خانه شدم و کماکان اضطراب را با خودم‌حمل میکردم پایان فصل اول

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
من شیرینم؛ دختر دستفروشی که سالهاست دلم برای امین، پسر دکتر و جذاب همسایه روبرویی رفته. گاهی در مسیر دانشگاه امین من‌ رو می‌رسوند و از نگاه‌های خیره‌ش قند در دلم آب می‌شد و هربار منتظر گفتن از سریدن دلش بودم؛ ولی یه‌روز آذر خانم، مادر امین، من‌ رو برای آرمین، پسر شر و کوچیک‌ترش خواستگاری کرد. شوک بودم و با وجود اصرار خانواده و موقعیت خوب آنها، جواب من یک «نه» قاطع بود؛ تا روزی که امین به من تبریک گفت و خواست از این به بعد به عنوان برادر روش حساب کنم...😱💔 https://t.me/+PeGsK5EL_XQ5OTVk ❌داستان در کانال عمومی، به فصل آخر رسیده.

sticker.webp0.07 KB

Repost from N/a
#ستاره‌ی_بامداد من بابک دهقانم... یکی از خوشنام ترین جراح‌های شهر... هیچوقت هیچ دختری به چشمم نمی‌اومد تا اینکه اون دخترک ساده و مظلوم رو دیدم. ستاره یکی از شاگردای برادرم بود. حالا حالاها هیچ قصدی واسه اعتراف به عشق نداشتم ، هنوز مردد بودم چون از احساسش نسبت به خودم مطمئن نبودم و فکر می‌کردم قبولم نکنه ... اما وقتی فهمیدم ستاره مورد توجه رفیق قدیمیم قرار گرفته دیوونه شدم و  این تازه شروع داستان است https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk

Repost from N/a
من روناکم، دختر نجات بخشی که ناخواسته وارد یک زنجیره ی انتقام شد...❌️ با یک راز نهفته از طرف پدرم، گرفتار بزرگترین مافیایی شدم که تشنه ی خون بود، مردی خشن که به وایپر معروف بود با دزدیده شدنم، سرنوشت من و اون مرد باهم گره خورد، حالا منِ پزشک با مردی که گرفتن جون آدما براش مثل آب خوردن بود و من حکم خط قرمز زندگیشو گرفته بودم، باید چیکار میکردم....🔥 https://t.me/+euWS3cCVCH02YjU0 https://t.me/+euWS3cCVCH02YjU0

Repost from N/a
شب عروسی، جلوی چشم داماد به جرم حمل مواد مخدر دستگیر شدم و تا پای اعدام رفتم. ولی بعد از شش سال که برگشتم، نمی‌دونم کی این بلا رو سرم آورده و از کی باید انتقام بگیرم؟ نامزدم... دوستم... پسرعموم که بهم... ble.ir/join/Fq3bhQmNB7    سرش را پایین انداخت: - عقد می‌کنیم... اتفاقی که بینمون افتاد رو هم فراموش می‌کنیم!  دیشب کنترل هیجانم دست خودم نبود... فکر کردم شاید این‌جوری مجبور بشی باهام باشی و ... 💔 نگاه شماتت بارم را به چشمان خمارش دوختم: - آبرویی که ریخته چی؟ اونم فراموش می‌شه سعید! https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ 《سونای》 بر اساس واقعیت

#پارت۷۷ عقدمان خوانده شد، مادرها نزدیکتر آمدند و تبریک‌گفتند پدرش اجازه گرفت ‌پیشانی ام را بوسید دلم به پدرش قرص بود نمی‌دونم چرا، اما به پدرش بیش از حد اعتماد داشتم و حتی بیش از حد مهرش به دلم افتاده بود مردی با موهای جو‌گندمی و صورتی خندان و‌گشاده رو مادرش تبریک گفت و اشک در چشمانش حلقه زده بود مادرم وقتی مقابلم ایستاد و در آغوشم‌گرفت، چشمانش پر بود چشمان منم پر بودند، اما سرم را به معنی نه ! بالا انداختم … تا مبادا گریه مان نگیرد مادرم خودش را کنترل کرد اما اشک چشمان مادر او برایم جای سوال بود مگر مادر پسر ها هم گریه می‌کردند؟! سوال ذهنم را پس زدم و با لبخند جواب تبریکش را دادم بعد نوبت پدرم بود که دستم را بگیرد و‌تبریک بگوید بغلم‌نکرد، همیشه یک‌حریمی از طرف پدرم بین‌ما بود لبخند زدم و بغضم را پس زدم از اول هم بابایی بودم و اگر موقعیت خاصی بود با دیدنش به گریه می افتادم سپس ستاره بغلم‌کرد و‌تبریک گفت تشکر کردم و به شادی اش لبخند زدم معین مقابلم ایستاد و با لبخند به حرف آمدم _ میگن زمان عقد هر دعایی کنیم برآورده میشه، شما چه دعایی کردی؟ در جواب لبخندی محجوب زد و پاسخ داد _ میگن نباید گفت _ من جز دعاتون بودم؟ _ صد در صد! در جوابش لبخند زدم …

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
دستانش را دور کمرم حلقه می‌کند و با صدای بم و دل‌نشینش می‌گوید: _ بانوی عزیز، فکر نمی‌کنی الان من گرسنه‌ام و باید روی خوردن غذا تمرکز کنم؟ بعد تو، این‌طوری خوشگل کردی، اونم درست وقتی که اتاقم با یه آهنگ کلاسیک عاشقونه منتظرته، تا چند دقیقه‌ی رمانتیک برات مهیا کنم؟ نمی‌گی که شاید این کیانوش عاشق و دیوونه، به جای خوردن ناهار، یه وقت هوس کنه کارای نیمه‌تموم صبح و دو ساعت پیش رو تکمیل کنه؟! آخه عزیزم، من همین‌جوری هم شیدا و دیوونتم، چراااا حالااا؟!...چشمکی می‌زند و انگشتانش را آرام روی لب‌هایم می‌کشد. هنوز فرصت نکرده‌ام چیزی بگویم که لب‌هایم کمی به لرزش آومد و بعد...و من. https://t.me/+zM8zgo7eBbczNGY0

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
ادعا می‌کرد علاقه‌ای به مهتاب ندارد. ادعا می‌کرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ... آن روز به محض اینکه جسم ظریفش را  روی زمین دید ؛ #قَلبش از جا کَنده شد. فریاد کشید:— چی شدهههههه؟؟؟ یکی از کارگرها، رنگ‌پریده و هراسان، جلو آمد: — آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجا•ر داخل معدن از حال رفت... — تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا اونم وقتی می‌دونستی امروز انفجا•ر داریم! دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد و داد زد : — بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه ! سپس خودش ، مقابل نگاهِ تمام کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ... https://t.me/+-pKg3IJCkVM0NzM8 #قصه‌‌ی‌مهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت)

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
مهندس‌صدر برام یک شخصیت بی‌نظیر بود.شیفته‌ی اعتماد به نفس وگیرایی صورت شده بودم.آرزو می‌کردم ای کاش می‌تونستم مثل او باشم.در همین افکار نگاه خیره‌ام راروی خودش شکار کرد وباحالت تمسخرچشمکی زدوگفت:چه خبر؟خودم راجمع‌وجور کردم وگفتم:هیچ!خبرخاصی نیست.پوزخند زد؛مطمئنی؟الان یکساعته این جا نشستی،به من زل زدی،عاشق شدی؟چیزی دردلم پاره شد.آب دهانم راقورت دادم،ببخشید متوجه رفتارم نبودم؛چیزی ذهنم را درگیرکرده به اون موضوع فکرمی‌کردم!تای ابرویش را بالا انداخت:چه موضوعی؟می‌تونم کمکت کنم؟غمگین شدم،جه جوابی به اومی‌دادم؛که من مسخ رفتاروجدیت وآرامشت شدم؟سرم رازیر انداختم وچیزی درجوابش نگفتم. جلوآمد؛شازده خانم؛فکرش رونکن؛درست می شه!هتل‌ترنج یک رمان‌روانشناختیه https://t.me/+wZCK0wMzHeljNTc0

sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
هیچکس منو از عاشق اون شدن منع نکرد، چون کسی فکرشم نمی‌کرد که من یه روز عاشقش بشم! https://t.me/+VH1ornXqDZM4YTc0 دوستم وقتی فهمید که دیگه درمانی برای دردش وجود نداره از من خواست که محرم همسرش بشم. فکرشم نمیکردم که چه برنامه‌ای پشت این درخواست وجود داره. https://t.me/+VH1ornXqDZM4YTc0 تکواندوکار معروف و قهرمان مسابقات زیرزمینی که بازیچه سناریوهای همسرش میشه و در این مسیر دل می‌بازه...فکر می‌کنی داستانو می‌دونی؟🤭اشتباه می‌کنی 💀 https://t.me/+VH1ornXqDZM4YTc0 .- اون شرمنده نیست که بچشو ول می‌کنه و میره؟ مگه من شوهرش نیستم؟ مگه من عشقش نیستم... مگه عاشقم نبود؟