رمان حسرت/شیوا بادی
Закритий канал
کپی مطالب این کانال غیر قانونی است و پیگرد قانونی دارد❗ به هیچ وجه راضی نیستم مطالب کانال رو نشر بدید. آی دی نویسنده: @shivawriter پارت گذاری منظم هرشب بهجز پنجشنبه و جمعه! رمان تا انتها رایگان در کانال قرار میگیرد.
Показати більше3 899
Підписники
-324 години
-57 днів
-2930 днів
Архів дописів
3 899
Repost from N/a
🔻کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/0QVjj6d863AxZTg0
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #23نفر باقیمانده❌
3 899
Repost from N/a
♨️کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/0QVjj6d863AxZTg0
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #42نفر باقیمانده❌
3 899
Repost from N/a
💐کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/ibq6EKOhSnwyNDA0
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #63نفر باقیمانده❌
3 899
Repost from N/a
🛑کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/_Fvn-_KK-z5iMzJk
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
3 899
#پارت۱۱۳
چند روزی از عروسی علی میگذشت
همه چیز مثل قبل بود
با معین علی رقم اصرار مادرم، دعوا نکردم !
حوصله ی بحث و دعوا نداشتم
من دختر آرامی بودم و گاهی که به تنگ می آمدم جیغم بلند میشد
در غیر این صورت همیشه آرام بودم
سعی میکردم بیشتر درس بخوانم و حتی در جمع فامیل زیاد نروم
به معین گفته بودم جایش در عروسی خالی بود و دوست داشتم همراهم باشد
اما پوزخند زده بود و چیزی نگفته بود
حتی سعی نمیکرد چرب زبانی کند و دل من را نرم کند
کلا آدم زبان بازی نبود !
ولی ما زن ها دوست داریم مرد ها با زبانشان مهرشان را نشان دهند
زنان زیادی را میشناسم که شوهرشان زبان باز است مردانی زیبا و شیک پوش با زبانی چرب که مار را از سوراخ بیرون می آورند اما …
همانطور که با زن خودشان مهربانند با زنان دیگر نیز مهربانند و جالب اینجاست که زنشان با علم اینکه میداند شوهرش پایش را کج میکذارد، ولی باز هم عاشق شوهرش است !
ما زن ها با گوش عاشق میشویم
بعضی مردان زبانی خوش دارند و عشق هدیه میدهند
بعضی هم مثل معین زبانشان خوش که نیست هیچ ؛ بلکه تلخ هم هست …
3 899
#پارت۱۱۲
همان که فکر میکردم شد
در عروسی همه سراغ معین را میگرفتند
گویی برایشان خیلی مهم بود !
البته به نظر من بیشتر برای طعنه و کنایه میپرسیدند
هنوز در چشم فامیل شوهر من تک پسری همه چی تمام بود و دنبال و عیب و ایراد از اوبودند
بخصوص مهدی و عمه ام …
مهدی هر بار مرا میدید سراغ معین را میگرفت
میدانستم چشم دیدنش را ندارد
اما اینم میدانستم که میپرسد چون میخواهد به من ثابت کند که انتخاب خوبی نکردم
سعی کردم به دیگران توجهی نکنم و به هیچی فکر نکنم
شاد باشم و برقصم و بخندم
تا حدودی موفق شدم
اما وقتی عروسی تمام شد و زنان و مردان بعد از تالار در خانه گرد هم جمع شدند و به رقص و پایکوبی پرداختند
جای خالی معین مثل خاری بر چشمم شد
حتی مادرم ناراحت و شاکی بود و کنارم آمد
_ حیفه بیاد عروسی، مثل آدم های افسرده فقط میخواد بمونه تو خونه
_ اوهوم
_ بهش زنگ بزن بگو نیومدی آنقدر خوش گذشت و خوب بود
_ مامان به ما خوش گذشته اون وقتی شلوغی دوست نداره، من بگم خوب بود و خوش گذشت؟! مگه بچه اس که با این حرف ها دلش بسوزه یا پشیمون بشه ؟!
مادرم با اخم نگاه از من گرفت و نزد خاله ام رفت ، نگاه از مادرم گرفتم اما با دو چشم تیره مواجهه شدم
حمید !
با چشمانش تمام وجودم را آنالیز میکرد
هنوز مثل قبل نگاهم میکرد
عمیق و پر سوز !
نگاه از اوگرفتم …
هم من شوهر داشتم و هم او زن …
این نگاه ها درست نبود
اگر دوستم داشت، همان موقع که مجرد بودیم قدمی برمیذاشت !
آهی پر حسرت کشیدم و به عروس و داماد چشم دوختم
بعضی حسرت ها همیشه به دل آدم میماند
مثل حسرت عشقی که بهش نرسیدی !
و من هر بار که معین اذیتم میکرد، بیشتر حسرت میخوردم
3 899
#پارت۱۱۱
چند روزی گذشت و بالاخره آنقدر زنگ زد که مجبور شدم پاسخش را بدهم
شاکی بود و قلدری میکرد
اما بعد از کمی خط و نشان کشیدن ساکت شد و علت قهرم را جویا شد
_ واقعا نمیدونی چرا ازت دلخورم؟
_ نه ، چرا؟
_ تو اون شب منو تنها گذاشتی و رفتی، بدون اینکه به من و حالی که داشتم فکر کنی !
_ من حوصله ی فشار و ضعف ولوس بازی ندارم
_ لوس بازی؟ میفهمی چی میگی؟ کارتو کردی و رفتی و تمام؟!
_ ول کن این حرف ها رو ، دیگه چه خبر؟
_ واقعا که… یعنی هیچی نمیدونی و یادت ندادن !
_ باز زر زر کردنش شروع شد …
زیر لب شروع به توهین کرد و برای اینکه دهانش را باز نکند و بیش از این مرا نشکند بحث را ادامه ندادم و حرف را عوض کردم
_ فردا شب عروسی علی هست، میایی دیگه؟
_ من؟! نه بابا حوصله داری
_ یعنی چی؟ دعوت کردن، زشته نیای !
_ به جهنم که زشته !
_ من بدم میاد بدون تو برم، به صد نفر باید جواب پس بدم که چرا شوهرت نیومده !
_ ناراحتی نرو
_ لابد نرم مثل جهازبرونش… خیلی میشه به تو تکیه کرد بمونم اینجا به امید تو !
_ هر کار دوست داری بکن ، من نمیام
گفت و گوشی را قطع کرد
حال آنروزم قابل توصیف نیست
از اینکه کسی گوشی رویم قطع کند بیزار بودم
از ازدواجم پشیمان بودم
خیلی خیلی خیلی پشیمان
اما اینکه عجولانه تصمیم بد دیگری بگیرم بدتر بود
نمیخواستم احساسی رفتار کنم و در پروسه ی جدایی و طلاق و دعوا و حرف و حدیث گرفتار بشم
بدترینش این بود که میدانستم کل فامیل نگاهشان به من است و قرار است از همه این جمله را بشنوم
“ بیچاره سوگند “
و من از این جمله بیرار بودم
راضی داشتم رنج هایی که معین به من میدهد را تحمل کنم اما این جمله را از اقوامم نشنوم !
3 899
Repost from N/a
آخــــرهفتهی خودتونو با یه مجموعهی بینقص از رمانهای داغ تلگرام، با شخصیتهایی خاص و تک سپری کنین😍😍
اخطار❗️لینکها به علت فیلترینگ زود به زودباطل میشن🚫خاطرات کاغذی☆علیسان و ماهی https://t.me/+BsVCKiH3f2E4MTQ0 💎💎💎 رنجسایهها♡آیه و ماهر https://t.me/+aXGg-l-xBdVjNWE0 💎💎💎 نفسهایم☆آرش و پردیس https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0 💎💎💎 شاهزاده و قلب خونین شده♡دراون و کاساندرا https://t.me/+Ie1diMk0wXZiOWM0 💎💎💎 آغوشش زنجیر بود☆ماهک و کامیار https://t.me/+yTNeFofZ2eowMjk0 💎💎💎 سیب هوس♡همراز و مسیح https://t.me/sibehavassss 💎💎💎 نوسان☆محسن و رعنا https://t.me/+Y7etI910jrszN2Q8 💎💎💎 وقت لبخند گلها♡رها و امیرحافظ https://t.me/+ezgJ3ob2S3ViMTU9 💎💎💎 در امتداد بامداد☆دلربا و ساووش https://t.me/+Y_xH91GhO8Y5MGY0 💎💎💎 نیمه ماه♡یزدان و ماهلی https://t.me/+C962h7GhxW0wNTJk 💎💎💎 نیمه همراز☆سیاوش و همراز https://t.me/+0hsJx8LFdCowNWM0 💎💎💎 چترهای وارونه☆رویا و محمد https://t.me/+dzTSNkaXGocxNTVk 💎💎💎 مرا با تمام نداشتههایم بخواه☆نفس و مهراب https://t.me/+0nc_WiciRklkNmU0 💎💎💎 برای ماندن♡دریا و شهاب https://t.me/+xfmRoBWRoRliYjc0 💎💎💎 راز طلسم☆آرشاویر و کِیتی https://t.me/+Y9jc7RSAwhtiM2I0 💎💎💎 5صبح♡برکه و هومان https://t.me/+IFvJ4Ikwu4pjMDY0 💎💎💎 گِنادل☆اروند و افسون https://t.me/+ni804-Yj6U45ZWZk 💎💎💎 سایهسار خزان♡آیین و شاهان https://t.me/+zHFuy-JucIYyNDA0 💎💎💎 زنگارطلا☆طلا و فؤاد https://t.me/+RNJQF7DOzGsxOGU0
3 899
Repost from N/a
آخــــرهفتهیخودتونو با یه مجموعهی بینقص از رمانهای داغ تلگرام، با شخصیتهایی خاص و تک سپری کنین😍😍
اخطار❗️لینکها به علت فیلترینگ زود به زودباطل میشن🚫سونای☆فرشید و سونا https://t.me/+VvPQUvUMjE-0R0rF 💌💌💌 آخرین پنجره هم هیچ♡دیدار و مهکامه https://t.me/+bwP9C0YfL6Y4ZThk 💌💌💌 پردهباز☆بهزاد و پروا https://t.me/+xzdJqvGlP99mNDBk 💌💌💌 رقصیدن برای زنده ماندن♡یزدان و یاسمن https://t.me/+vsK7AXk7NUw5MTg0 💌💌💌 عالیجناب☆شاهان و لیا https://t.me/+6-HKG30J-o5kY2I0 💌💌💌 غنچهای از دل برف♡حلما و امیرحسین https://t.me/+IsQ5prTYQQ44Yzg0 💌💌💌 ماه پابرهنه☆دُرین و فرهان https://t.me/+iy6r9z7LS7YwMzlk 💌💌💌 شکوفه گیلاس♡شایلین و پاشا https://t.me/+hM94fzfsKrAwNmFk 💌💌💌 لاگوم☆کیا و حنا https://t.me/+-HNfFokN5wowMWQ0 💌💌💌 خورشید در خِشت♡مهرو و حامد https://t.me/+c--zhuFQBahjNzZk 💌💌💌 میرغضب♡کزال و میراب https://t.me/+--PjQVqQmpQ5ZGQ0 💌💌💌 کریاس☆عاطفه و ساعد https://t.me/+zU9PQ84dIH0zNmM0 💌💌💌 آستیگمات♡سُها و امیریزدان https://t.me/azadeazizanabkenar 💌💌💌 وارث سایه☆دلارا و آراس https://t.me/+e1XksTVHT084MTg0 💌💌💌 نارنج و ترنج♡رها و فرداد https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0 💌💌💌 تو که مرده بودی☆کیان https://t.me/+Xt4K6F-ibEpjNGY0 💌💌💌 پنج برعکس♡جوانه و امیرحافظ https://t.me/+FJjr2fa-nVk3MTQ8 💌💌💌 شب و چشم ماه☆اهورا و ایوا https://t.me/+UezmIHpXfihhzXUE 💌💌💌 تب واگیر♡کیان و گندم https://t.me/+Ip9bpyF-rNBjMTQ0 💌💌💌 الماس زرد☆احمد و ساناز https://t.me/+hxPvRdpNwIcxNTY8
3 899
Repost from N/a
آخــــرهفتهی خودتونو با یه مجموعهی بینقص از رمانهای داغ تلگرام، با شخصیتهایی خاص و تک سپری کنین😍😍
اخطار❗️لینکها به علت فیلترینگ زود به زودباطل میشن🚫گزنه☆گلزار و البرز https://t.me/+V-89cww6YgwxZTRk 🎀🎀🎀 ستارهی بامداد♡بابک و ستاره https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk 🎀🎀🎀 راز،میانِشعروشب☆عماد و نیاز https://t.me/+rCKMD8rtWBpjNDFk 🎀🎀🎀 خواب باران♡هاتف و باران https://t.me/+BnySHaNmRjA3NjY8 🎀🎀🎀 ابریشم اغواگر☆صوفیا و فربد https://t.me/+Zxlb8hfl-Bg5MTI0 🎀🎀🎀 گرگ زاده♡آراز و بارش https://t.me/+ecsEs_wCBjA4N2U8 🎀🎀🎀 هنجارشکن☆سمیر و نورا https://t.me/+K0DL4V5Rvc8xZjA0 🎀🎀🎀 کهربا♡شاهرخ و کهربا https://t.me/+uCnB3Pb_t6NlNTRk 🎀🎀🎀 افسانهیآهویماه☆ماهجان و سیاوش https://t.me/+W26vmLcCcbE4ODM0 🎀🎀🎀 عشق مسکوت♡همتا https://t.me/+eqdJuyMiPCNlOGE0 🎀🎀🎀 شوالیهی کاغذی☆نورا و میران https://t.me/+yj-N_WJjnVZmNTE8 🎀🎀🎀 بلا پرست♡ثامر و ترگل https://t.me/+7xXo64IxHFNkNzk0 🎀🎀🎀 پنجرههای خطر☆سروین و مهران https://t.me/+60oxqbjNteIwYzI8 🎀🎀🎀 پرسههای پاورچین♡دیاکو و آسو https://t.me/+TZ-OL3Rnz0Q4NTFk 🎀🎀🎀 خاورمیانه☆افسانه و سهراب https://t.me/+DbrkM5IbFu04MDVk 🎀🎀🎀 آوازهخوانمجنون♡رباب و سهراب https://t.me/romanspidefarhadi 🎀🎀🎀 حسرت☆سوگند و حمید https://t.me/+R4JSSCjuNwAyNzI0 🎀🎀🎀 افروخته♡رزالین و هنریک https://t.me/faridehsabaghi_novel 🎀🎀🎀 بااحترامقاتلبرادرت☆یزدان https://t.me/+XANBrsFz53syNTNk
3 899
Repost from N/a
جدید ترین رمان فانتزی تلگرام 😍🙂↕️
بنر پارتیه که تازه آپلود شده😈
بچه گربه بینوا، رمق نداشت. سر انگشتانم را روی قلبش گذاشته و روی انرژیام تمرکز کردم. آتش قرمز از انگشتانم به قلبش رسید و بدنش کمکم گرم شد.
باران از زمین و آسمان میبارید و شالی همراهم نداشتم تا نگذارم زیر باران خیس شود.
ناچارا یقهی گرد پیراهنم را جلو کشیدم و گربه را روی قفسهی سینهام خواباندم.
- هیچ وقت دلم نخواسته که یه توله گربه باشم.😈🙈
جا خورده از صدا و حضورش فوری یقهام را ول کرده و سعی کردم خودم را بپوشانم.❤️
ظرفیت محدود😱
https://t.me/+Jx1Jf1yd2lRlYjE0
3 899
Repost from N/a
عاشق خواهرخوندت شدن گناهه!! پسر سرایدار عمارت کجا و دختر ارباب کجا؟!💔
این قانون نانوشتهی بین ما تو عمارت بود ولی من دلم لرزید واسه ساناز، تکدختر و وارث خاندان جهانبخشها و وقتی فهمیدم سانازم منو میخواد عشقمون از پنهانیترین گوشههای عمارت سردرآورد...
اما یه شب یه راز کثیف بین خانوادههامون همه چیو به خاک و خون کشید و عزیزترین فرد زندگیم رو با دستای خودم خاک کردم...
بعد از اون آواره شدم، ناپدید شدم و درست شب عروسی ساناز با یه پسر پولدار برگشتم... دیگه خبری از اون احمد ساکت و عاشق سابق نبود. این احمد قدرت داشت، خشم داشت و برای پس گرفتن ساناز آماده بودحتی اگه به قیمت به آتیش کشیدن عمارت جهانبخشها باشه...🩸🔥
https://t.me/+ttQ7Br0ZhS43NTFk
الماس زرد پرشورترین عاشقانهی سال که هر پارتش مثل ضربهی آخره، عضویت محدود❌
3 899
Repost from N/a
من ماهورم دختری سر به زیر و خوش خنده ای که تو بهترین روزهای زندگیم قربانی کار برادرم شدم. قربانی بدهی بزرگ برادرم به اون مرد مرموز و خشن شدم.
اون مرد تو یک لحظه مثل گرد باد وارد زندگیم شد
همه چیو بهم ریخت و من الان مجبور به ازدواج با اون شدم.
تا بتونه بدهیشو از برادرم بگیره. ازش میترسیدم و اون حسی جز نفرت به من نداشت. ولی با دیدن اشکام و بی تابیهام دلش به رحم میاد🔥
https://t.me/+C1hV_IwbpLc5Zjlk
https://t.me/+C1hV_IwbpLc5Zjlk
3 899
میانبر پارتها
پارت1🦋
https://t.me/c/1100223512/43538
پارت10🦋
https://t.me/c/1100223512/43602
پارت20🦋
https://t.me/c/1100223512/43616
پارت30🦋
https://t.me/c/1100223512/43631
پارت40🦋
https://t.me/c/1100223512/43650
پارت50🦋
https://t.me/c/1100223512/43666
پارت60🦋
https://t.me/c/1100223512/43677
پارت70🦋
https://t.me/c/1100223512/43695
پارت80🦋
https://t.me/c/1100223512/43762
پارت90🦋
https://t.me/c/1100223512/43891
پارت100🦋
https://t.me/c/1100223512/43953
3 899
#پارت۱۱۰
افت تحصیلی ام ادامه داشت اما به هر زوری بود نمره ی قبولی میگرفتم و سعی میکردم مشروط نشوم
اواخر خرداد بود و برای امتحانات پایان ترم آماده میشدم
عروسی پسر دایی ام در کاشان بود
همه دعوت شده بودیم و یک هفته قبل از عروسی جهازبرون بود
معین گفت نمی آید و حتی دلش نمیخواست من هم بروم
اما من مخالفت کردم و گفتم باید بروم حتی اگر اونیاید
قبول کرد اما به شرطی که فقط عروسی را بروم و جهاز برون به کاشان نروم
خودم هم درس داشتم و فرصت نداشتم بروم اما خانواده ام همگی میرفتن و تنها میماندم
معین اصرار کرد نرو و من پیشت می آیم
اما …
صبح زود پدر و مادرم و خواهرم به کاشان رفتند و من ماندم و خانه ای که گویا دیوارهایش قصد بلعیدنم را داشتند
معین هم تا عصر دانشگاه بود و بعد از دانشگاه به خانه ی ما آمد
ابتدا کمی کنار هم نشستیم و با هم صحبت کردیم
سعی کردم گلایه ای نکنم تا دعوایی شروع نشود
موفق هم بودم ، معین هم از دنده ی مهر و محبت بلند شده بود
از دوست داشتنم گفت و از اینکه میخواهد من را برای همیشه مال خود کند
منظورش را متوجه شدم ، اما به او گفتم رسم ما برای بعد از عروسی است
از او اصرار و از من انکار
اما در آخر او پیروز شد
تنم را فتح کرد و برق شادی در نگاهش نور انداخت …
من هم ساده بودم که گمان میکردم با رابطه ی فیزیکی روابط دیگرمان هم بهتر میشود
تصور میکردم مثل داستانهایی که همیشه میخواندم ، نگرانم میشود و برای تسکین دردم کاری میکند
درد زیادی نداشتم و اشتباهم این بود که گفتم دردی ندارم
دلم نمیخواست ضعیف جلوه کنم !
اما او یا زیادی مرا قوی میدید یا زیادی خودخواه بود
نیم ساعت بعد من را تنها گذاشت و به خانه شان رفت
با اینکه میدانست تنها هستم
میدانست خانواده ام تا نیمه شب باز نمیگردند
با اینکه بهش گفتم نرود و کنارم بماند
اما اودر جواب گفت :
_ زنگ بزن مامانت زودتر بیان، نباید بی فکر باشن و تا نصفه شب کاشونبمونن !
_ اونها بی فکرن؟ خیر سرت تو شوهر منی و تو نذاشتی برم، اونها بی فکرن با تو که زنتو میخوای تنها بذاری بری پیش مامان و بابات؟!
اهمیتی به حرفم و دلخوری ام نداد و از خانه بیرون رفت
ناراحت شدم
غصه خوردم
درد روحم درمان شدنی نبود
خاطره ی اولین با هم بودنمان شد تلخ ترین خاطره ام
حتی چند روز هم قهر کردم و جوابش را ندادم
اما تا کی میشد قهر کرد و چند بار قهر و آشتی؟!
یکبار که جلوی پدرم گفتم اذیتم کنن طلاق میکیرم ، پدرم آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت :
_ اگه بخوای طلاق بگیری مرگ باید برات عروسی باشه !
و همین حرف از پدرم برای من شد حجت
اینکه پدرم با تمام عشقی که به من دارد ، آنقدر از طلاق بدش می آید که اگر طلاق بگیرم، مرگم را عروسی میداند
با ازدواجم موافق نبود
به زور قبول کرد
اما نظرش این بود که خودت خواستی و باید بسازی …
البته او اینطور گفته بود و اگر من اصرار میکردم و از بدی های معین میگفتم حتما حمایتم میکرد
اما پاسخش در آن روز خیلی برایم گران تمام شده بود
3 899
Repost from N/a
طوفانخان یک مافیای مهارنشدنی با آتیش تند و پرصلابت، یعنی کاملاً برازندهی اسمش، طوفان!
بهخاطر پروندهای که مدتهاست دنبالشه به لیلی، دخترِ سرهنگ معین نزدیک میشه تا لیلی رو عاشق خودش کنه و به مقصدش برسه… اداهاشو در میاره… لیلی هم عاشقش میشه… اما دل خودش چی؟ کدوم مردی میتونه این حجم زنانگی و ناز و زیبایی رو ببینه و… غیرتش
اجازهی از دستدادنش رو بده؟😌❤️🔥
(گندهلاتی که ناز یه دختر ریزهمیزه رو میکشه موردعلااااقهمه😭😩)
https://t.me/+8JVuPtNDv8sxODE0
3 899
Repost from N/a
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود. این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است. #امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
تقابل اینبار آرش و پردیس یک پیوند خونبسیست که امانت بینشان باید تاوان آن شود...
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
3 899
Repost from N/a
ارسلان زن داشت.بچه داشت. مـتاهل بود. این ازدواج… برای انتـقام از من بود. و برای نجات من، از چوبهی دار.من بـیوهی اردلان بودم که خـونبس و زنِ پنهانیِ برادرش ارسلان شدم.و حالا... باردار.- چرا عُق می زنی مادر بریم دکتر؟ ارغوان خواهر اردلان و ارسلان گریان و با حرص از بازوی خانجون گرفت. - وا خانجون، خوبه چیزیش نیست که سالگرد اردلانِ مثلا میخواد بگه از اینکه داداشم رو کشته پشیمونه؟ با لحنی ترسیده لب زدم: - خ... خوبم خانجون خوبم... خوب نبودم. جنینم از صبح تکان نمیخورد.از بارداریام کسی خبر نداشت. حتی خود ارسلان قبل از آن که بفهمند باید میرفتم.♨️😭🖤 https://t.me/+tF_t1ZIy3DI2ZDE0
