SevenHells
Kanalga Telegram’da o‘tish
484
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
484
گریهم بند نمیآد. هر بار قبل خواب دارم خداخافظی میکنم و آرزو میکنم وقتی بیدار شدم هم زنده باشم و بتونم لوبیا و جوجههام رو بازم ببینم. من تازه داشتم زندگیکردن رو یاد میگرفتم. تازه داشتم برای آیندهم برنامههای کوتاه و بلند میریختم. حتی همین هفتهٔ پیش تازه کرم دور چشم خریده بودم و این هفته تازه رسید دستم. ای دلقک. چه امیدهایی برای زندگی داشتم.
امروز به شیشهها چسب میزنم و کیف اضطراری میبندم ولی امیدوارم اگر قراره چیزی خراب بشه یا کسی رو از دست بدم خودم هم بمیرم. طاقت از اول زندگیکردن رو ندارم.
484
وسط کار و درسم یهو حس کردم باید اینا رو بگم. دوباره خوندمشون و نفهمیدم چم شده بود. ته همهٔ سناریوهام دارم میمیرم. :))))) دلقک. برمیگردم سر درس و کارم دوباره.
484
من از بچگی درگیر نیازهای اولیهم بودهم. سیستم عصبیم جوری سیمکشی شده که با گرسنگی، بیخوابی، تشنگی اعصابم به هم میریزه و تحمل زندگی رو ندارم. خود جنگ هیچی، حتی دعواها و حواشی جنگ واقعا برام زیادیه دیگه.
همچنان اون بیست روزی که گفتم خبر نمیخونم تموم نشده و غرق شدهم توی اخبار و مثل کسی که توی مرحلهٔ گیاهی به زور به زندگی وصله، به زور روزم رو شب میکنم. برای لوبیا جای خواب گذاشتم زیر مبل و دیگه جلوی چشمم نمیخوابه. دنبال چسبم برای پنجرهها. دور قفس جوجهها پتو گذاشتهم و از پنجره میخوام دورشون کنم. ولی خودم شبها زیر پنجره میخوابم. خونهٔ ما همهش پنجرهست. همین چیزیه که باعث شده عاشقش بشم روز اول.
نمیتونم زندگیم رو ول کنم ولی دیگه نمیتونم زندگی کنم. من با چنگ و دندون این خونه و جوجههام و لوبیا رو برای خودم جور کردم. ترجیح میدم جای دیگه زنده نمونم و کنار همزنم بمیرم. کنار یخچالم. روی فرشم. توی همین زندگیای که با هزارتا خون دل جور شده. کنار همین مبل و میزی که میزبان دوستام و عزیزام بوده. همینقدر راحت، طاقت زندهموندنی رو ندارم که توش باید از نیازهای اولیهم بگذرم. طاقت اینکه دوباره بخوام از اول همهٔ اینا رو جور کنم رو ندارم. بماند که اگر لوبیا و جوجهها طوریشون بشه دیگه زنده نمیمونم.
از همسرم چیزی نمیگم چون نمیتونم تصور کنم نباشه. اگر نباشه و از دستش بدم اصلا ادامهای برام نیست که بتونم فکر کنم اونجا زنده میمونم یا نه. من ضعیفم و با این چیزا به زندگی وصلم. جز مردن اصلا نمیتونم برنامهٔ دیگهای داشته باشم.
484
مرغ عشقام میخونن. صبحونه خوردهم و چایی رو دم کردهم. آفتاب پهن شده کف خونه. لوبیا خوابه. من هم میرم درس بخونم و کار کنم. یا قراره بمیرم یا نه. امیدم اینه که نمیرم، برم سر یه کار بهتر، خدایی اگر هست، دروغام رو ببخشه و لوبیا رو هرگز از دست ندم. بیشتر از اینها کاری از دستم برنمیآد.
484
تنها چیزی که مایهٔ آرامشمه الان، لوبیاست. واقعا نمیتونم توصیف کنم چقدر احساساتم رو داره پایدار میکنه. عکساشو موقع استرس میذارم چون از مرگ میترسم. اگر مردم بدونید، قشنگترین موجود عالم از نظرم لوبیاست. اینو نگفته بمیرم، بیهوده مردم.
بله. گربهم واسهم خیلی مهمتر از خودمه. بله. زوال عقل هم دارم. بله. همینقدر ضعیفم که وسط موشکبازی به گربهم زل میزنم. در اوضاع فعلی سلامت روانی هم ندارم. درسته.
484
خوشحالم که نمیفهمه جنگ یعنی چی و خوشحالم که سالمه. بابت همین یه دونه هزاران بار خدا رو شکر میکنم.
484
اگه پنجرهمون میریخت و لوبیا فرار میکرد خودم رو میکشتم. از صبح دارم از فکرش روانی میشم. نمیدونم چیکار کنم که اگر فرار کرد بازم پیداش کنم. باید بریم براش میکروچیپ بذارن، ولی خب از کجا معلوم اگه کسی پیداش کنه ببرتش برای پیداکردن چیپش؟ بچهم عاشق اینه دم پنجره بخوابه آفتاب بگیره. اگه چیزی بشه و از ترس فرار کنه چی؟ واقعا خودمو میکشم. :((((((((((
484
و بله، درست فکر کردید. بهجای یک ساعت، پنج ساعت از عمرم امشب به گا رفت. یک ساعتش رو فقط توی دستگاه بودم. 🙏
484
۶ نفر تو صف امآرآی بودن. همه زن. نمیدونم مردا به خودشون ظلم میکنن و دنبال درمان نیستن یا زنها زیادی مریض میشن ولی عجیبترین چیز بود واسهم. حتی از بیمارای بخش هم دو نفر اضافه شدن که خانوم بودن. واقعا عجیب.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
