SevenHells
Ir al canal en Telegram
475
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-930 días
Archivo de publicaciones
474
هیچکس از ساختمون ما تهران رو ترک نکرده. به فال نیک میگیرم. زندگی خوب از همین تصمیمهای کوچیک برای توجه به نکات کوچیک و خوب شروع میشه. 🙏
474
یک سال پیش این رو یکی برام فرستاده و نمیتونم پیداش کنم تا بهش بگم چقدر ازش ممنونم. بالاخره بعد از یک سال و اندی، واقعا دلم میآد اینجا بذارمش. امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.
@Se7enHells
474
گریهم بند نمیآد. هر بار قبل خواب دارم خداخافظی میکنم و آرزو میکنم وقتی بیدار شدم هم زنده باشم و بتونم لوبیا و جوجههام رو بازم ببینم. من تازه داشتم زندگیکردن رو یاد میگرفتم. تازه داشتم برای آیندهم برنامههای کوتاه و بلند میریختم. حتی همین هفتهٔ پیش تازه کرم دور چشم خریده بودم و این هفته تازه رسید دستم. ای دلقک. چه امیدهایی برای زندگی داشتم.
امروز به شیشهها چسب میزنم و کیف اضطراری میبندم ولی امیدوارم اگر قراره چیزی خراب بشه یا کسی رو از دست بدم خودم هم بمیرم. طاقت از اول زندگیکردن رو ندارم.
474
وسط کار و درسم یهو حس کردم باید اینا رو بگم. دوباره خوندمشون و نفهمیدم چم شده بود. ته همهٔ سناریوهام دارم میمیرم. :))))) دلقک. برمیگردم سر درس و کارم دوباره.
474
من از بچگی درگیر نیازهای اولیهم بودهم. سیستم عصبیم جوری سیمکشی شده که با گرسنگی، بیخوابی، تشنگی اعصابم به هم میریزه و تحمل زندگی رو ندارم. خود جنگ هیچی، حتی دعواها و حواشی جنگ واقعا برام زیادیه دیگه.
همچنان اون بیست روزی که گفتم خبر نمیخونم تموم نشده و غرق شدهم توی اخبار و مثل کسی که توی مرحلهٔ گیاهی به زور به زندگی وصله، به زور روزم رو شب میکنم. برای لوبیا جای خواب گذاشتم زیر مبل و دیگه جلوی چشمم نمیخوابه. دنبال چسبم برای پنجرهها. دور قفس جوجهها پتو گذاشتهم و از پنجره میخوام دورشون کنم. ولی خودم شبها زیر پنجره میخوابم. خونهٔ ما همهش پنجرهست. همین چیزیه که باعث شده عاشقش بشم روز اول.
نمیتونم زندگیم رو ول کنم ولی دیگه نمیتونم زندگی کنم. من با چنگ و دندون این خونه و جوجههام و لوبیا رو برای خودم جور کردم. ترجیح میدم جای دیگه زنده نمونم و کنار همزنم بمیرم. کنار یخچالم. روی فرشم. توی همین زندگیای که با هزارتا خون دل جور شده. کنار همین مبل و میزی که میزبان دوستام و عزیزام بوده. همینقدر راحت، طاقت زندهموندنی رو ندارم که توش باید از نیازهای اولیهم بگذرم. طاقت اینکه دوباره بخوام از اول همهٔ اینا رو جور کنم رو ندارم. بماند که اگر لوبیا و جوجهها طوریشون بشه دیگه زنده نمیمونم.
از همسرم چیزی نمیگم چون نمیتونم تصور کنم نباشه. اگر نباشه و از دستش بدم اصلا ادامهای برام نیست که بتونم فکر کنم اونجا زنده میمونم یا نه. من ضعیفم و با این چیزا به زندگی وصلم. جز مردن اصلا نمیتونم برنامهٔ دیگهای داشته باشم.
474
مرغ عشقام میخونن. صبحونه خوردهم و چایی رو دم کردهم. آفتاب پهن شده کف خونه. لوبیا خوابه. من هم میرم درس بخونم و کار کنم. یا قراره بمیرم یا نه. امیدم اینه که نمیرم، برم سر یه کار بهتر، خدایی اگر هست، دروغام رو ببخشه و لوبیا رو هرگز از دست ندم. بیشتر از اینها کاری از دستم برنمیآد.
