ch
Feedback
SevenHells

SevenHells

前往频道在 Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

显示更多
484
订阅者
-324 小时
-47
-1330
帖子存档

وسط کار و درسم یهو حس کردم باید اینا رو بگم. دوباره خوندمشون و نفهمیدم چم شده بود. ته همهٔ سناریوهام دارم می‌میرم. :))))) دلقک. برمی‌گردم سر درس و کارم دوباره.

من از بچگی درگیر نیازهای اولیه‌م بوده‌م. سیستم عصبی‌م جوری سیم‌کشی شده که با گرسنگی، بی‌خوابی، تشنگی اعصابم به هم می‌ریزه و تحمل زندگی رو ندارم. خود جنگ هیچی، حتی دعواها و حواشی جنگ واقعا برام زیادیه دیگه. همچنان اون بیست روزی که گفتم خبر نمی‌خونم تموم نشده و غرق شده‌م توی اخبار و مثل کسی که توی مرحلهٔ گیاهی به زور به زندگی وصله، به زور روزم رو شب می‌کنم. برای لوبیا جای خواب گذاشتم زیر مبل و دیگه جلوی چشمم نمی‌خوابه. دنبال چسبم برای پنجره‌ها. دور قفس جوجه‌ها پتو گذاشته‌م و از پنجره می‌خوام دورشون کنم. ولی خودم شب‌ها زیر پنجره می‌خوابم. خونهٔ ما همه‌ش پنجره‌ست. همین چیزیه که باعث شده عاشقش بشم روز اول. نمی‌تونم زندگی‌م رو ول کنم ولی دیگه نمی‌تونم زندگی کنم. من با چنگ و دندون این خونه و جوجه‌هام و لوبیا رو برای خودم جور کردم. ترجیح می‌دم جای دیگه زنده نمونم و کنار همزنم بمیرم. کنار یخچالم. روی فرشم. توی همین زندگی‌ای که با هزارتا خون دل جور شده. کنار همین مبل و میزی که میزبان دوستام و عزیزام بوده. همینقدر راحت، طاقت زنده‌موندنی رو ندارم که توش باید از نیازهای اولیه‌م بگذرم. طاقت اینکه دوباره بخوام از اول همهٔ اینا رو جور کنم رو ندارم. بماند که اگر لوبیا و جوجه‌ها طوری‌شون بشه دیگه زنده نمی‌مونم. از همسرم چیزی نمی‌گم چون نمی‌تونم تصور کنم نباشه. اگر نباشه و از دستش بدم اصلا ادامه‌ای برام نیست که بتونم فکر کنم اونجا زنده می‌مونم یا نه. من ضعیفم و با این چیزا به زندگی وصلم. جز مردن اصلا نمی‌تونم برنامهٔ دیگه‌ای داشته باشم.

photo content

مرغ عشقام می‌خونن. صبحونه خورده‌م و چایی رو دم کرده‌م. آفتاب پهن شده کف خونه. لوبیا خوابه. من هم می‌رم درس بخونم و کار کنم. یا قراره بمیرم یا نه. امیدم اینه که نمیرم، برم سر یه کار بهتر، خدایی اگر هست، دروغام رو ببخشه و لوبیا رو هرگز از دست ندم. بیشتر از این‌ها کاری از دستم برنمی‌آد.

به تو فکر کردم.mp34.51 MB

بچه‌لوبیا :)
+9
بچه‌لوبیا :)

تنها چیزی که مایهٔ آرامشمه الان، لوبیاست. واقعا نمی‌تونم توصیف کنم چقدر احساساتم رو داره پایدار می‌کنه. عکساشو موقع استرس می‌ذارم چون از مرگ می‌ترسم. اگر مردم بدونید، قشنگ‌ترین موجود عالم از نظرم لوبیاست. اینو نگفته بمیرم، بیهوده مردم. بله. گربه‌م واسه‌م خیلی مهم‌تر از خودمه. بله. زوال عقل هم دارم. بله. همینقدر ضعیفم که وسط موشک‌بازی به گربه‌م زل می‌زنم. در اوضاع فعلی سلامت روانی هم ندارم. درسته.

تنها چیزی که بهم آرامش می‌ده
تنها چیزی که بهم آرامش می‌ده

خوشحالم که نمی‌فهمه جنگ یعنی چی و خوشحالم که سالمه. بابت همین یه دونه هزاران بار خدا رو شکر می‌کنم.
خوشحالم که نمی‌فهمه جنگ یعنی چی و خوشحالم که سالمه. بابت همین یه دونه هزاران بار خدا رو شکر می‌کنم.

photo content

اگه پنجره‌مون می‌ریخت و لوبیا فرار می‌کرد خودم رو می‌کشتم. از صبح دارم از فکرش روانی می‌شم. نمی‌دونم چیکار کنم که اگر فرار کرد بازم پیداش کنم. باید بریم براش میکروچیپ بذارن، ولی خب از کجا معلوم اگه کسی پیداش کنه ببرتش برای پیداکردن چیپش؟ بچه‌م عاشق اینه دم پنجره بخوابه آفتاب بگیره. اگه چیزی بشه و از ترس فرار کنه چی؟ واقعا خودمو می‌کشم. :((((((((((

خب می‌گن اسرائیل زده. مملکت گل و بلبل. 🙏

شما هم صدا شنیدین ساعتای سه، سه و نیم؟ هیچ‌جا خبری نزده‌ن که چی شده! 😶

photo content

و بله، درست فکر کردید. به‌جای یک ساعت، پنج ساعت از عمرم امشب به گا رفت. یک ساعتش رو فقط توی دستگاه بودم. 🙏

۶ نفر تو صف ام‌آرآی بودن. همه زن. نمی‌دونم مردا به خودشون ظلم می‌کنن و دنبال درمان نیستن یا زن‌ها زیادی مریض می‌شن ولی عجیب‌ترین چیز بود واسه‌م. حتی از بیمارای بخش هم دو نفر اضافه شدن که خانوم بودن. واقعا عجیب.

مریضی عمردزده. توی مطب، توی راه مطب، توی آزمایشگاه، توی صف آزمایش، توی داروخونه، درحالی‌که داری کار می‌کنی تا هزینهٔ درمان کوفتی‌ت دربیاد، همه‌جاش باید با عمرت باج بدی. نفرین خدایگان بر طبیعتی که بیمار هم می‌شود.

اون یک ساعتی که باید امشب بدون حرکت و صدا بخوابم توی دستگاه ام‌آرآی داره روانی‌م می‌کنه. حتی چشمای بسته‌م رو هم نباید حرکت بدم. با حالت تهوع، معدهٔ خالی و صدای وحشتناک، باید یه تیکه از عمرت رو بدی تا بگذره. همینقدر دریده و پاچه‌پاره، یه تیکه از زندگی‌ت رو بدون ذره‌ای شرم ازت می‌دزده. آدم خدازدهٔ خداخوردهٔ بدبخت بشه ولی مریض نشه. اصلا بمیره ولی مریض نشه.

photo content