uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

SevenHells

SevenHells

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Ko'proq ko'rsatish
468
Obunachilar
-124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-130 kun
Postlar arxiv
کاره ای نیستا، صرفن چون پرسیده چی شده خلاصه ای از ماوقع بهش میگی، یهو خودشو قاطی میکنه که عاره من زنگ میزنم اوکی میکنم غصه نخور. عاخه ریغوووووو چی یگم بت؟

یه هفته ع مهرم گذشت و نمردیم. خارج از انتظار واقع شدیم عای قاضی. - لپ خودش را میکشد -

ما هی ریغ رحمتو سر میکشیم هی صداش میاد تو ذهنمون، هی دلبری میکنه، هی دستاشو میذاره رو دستمون، مام پشیمون میشیم تف میکنیم.

توام بیشتر دوسم داشته باش خب! دنیا خوشگلیش به دوس داشتنای توعه.

حالا یکی بیاد منو بگیره کمتر دوسِت داشته باشم خب!

حالا اینکه آرمان های حججی رو قبول ندارید دلیل نمیشه دل خانواده شو بشکنید وسط این هیر و ویری. -.-

مثل یک نامه بی نشونی دلتنگتم.

امروز دو تا دختر پشت سرم میومدن یکیشون به اون یکی گف طرفدار کدوم تیم فوتبالی؟ اونم گف پرسپولیس، بعد اولیه ازش پرسید کلن فوتبال نگاه می‌کنی؟ گف نههه من چون به رنگ قرمز علاقه دارم دوسشون دارم. اون یکی عم گف پس آبمون تو یه جوب نمیره چون من آبی دوس دارم. خدایا منو بخور. =))

مثل جسد یک مفقود الاثر دلتنگتم.

تبعیض جنسیتی اصلی اونجاست که با عشوه خرکی کارت پیش میره با معمولی بودن نه. -.....-

متاسفانه هرچی فک میکنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که پستی جز «عن تو زندگی» نباید گذاشت.

sticker.webp0.12 KB

sticker.webp0.12 KB

من حوصله ی خودمو داشتم وضعم این نبود، حوصله ی بقیه که دیگه...

photo content

اگه آدم با ناراحتی میمرد الان واسه هشتمین بار تو امروز میمردم.

وقتی احساس اضافی بودن میکنید برید. اگه اونجا جاتون بود احساس اضافی بودن نمیکردین.

کفشام یجوریه که هر قدمی که برمیدارم دو بار میگم گه خوردم.

روایت کرده اند روزی شیخ ز یارانش بپرسیدندی :«کیست که بداند در این هوای پاییزی، چه پاییز دلاویزی، چه چیز بیشتر از بقیه میچسبد؟» یکی برخاست و بگفت:«چای؟» دیگری بگفت:«پتو.» و از پس آن کسی بگفت:«قدم زدن در پیاده رو و شوت کردن و له کردن برگ های خشک؟» آخری بگفت:«پیتزا و نوشابه؟» شیخ پاسخندیندی:«البته پاسخ صحیح آغوش حضرت یار بود ولی این آخریه رو هم میپذیریم.» پس یاران شیخ آن شب پیتزا سفارش دادند و نعره ها برآوردند.

کسی هست از بوی کبریت خوشش بیاد؟ دستا رو بیارید بالا عاشنا شیم با هم.