اکرام بسیم
Kanalga Telegram’da o‘tish
شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64
Ko'proq ko'rsatish666
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
666
توان گداختن این برق، پایدار چو شمع
برای سوختنی اینقدر شتاب چرا؟
ستاده یار و طلب میکند تو را ارشد!
چرا نشستهای، ای خانمانخراب! چرا؟
(میرزا ارشد هروی، شاعر قرن یازده)
@ikrsim
666
لباسِ گرم بپوشید، برف و بوران است
که بیتِ اولِ من، اولِ زمستان است
اگر نفس بکشم روی خاک میافتم
برای برگِ خزان دیده، باد، طوفان است
اگرچه در همهی عمر دست و پا زدهام _
که سر در آورم از گور، راهبندان است
به غیرِ سیل، چه برداشت آن کشاورزی
که بذرِ گریهی او دفن در بیابان است؟
امیدِ این که پس از تو فرو بریزم نیست
شبیهِ کوه، که در رودخانه لرزان است
تو آفتابِ منی، آفتابِ روز اگر _
تو را نظاره کند، آفتابگردان است
اگرچه در دلِ تنگت برای من جا نیست
هنوز مزهی آن سنگ، زیرِ دندان است
تو پیشِ چشمی و چشمانتظارِ اشکِ منی
که شغلِ گونه، نشستن به پای باران است
ببین چگونه نشستم به پایِ چشمانت
شبیهِ گونه که از چشمهات پنهان است
چنان گریستهام ای خدا! اگر روزی
به تشنگی بخورم، نعمتت فراوان است
چگونه ابر نگرید؟ که چاک چاک شدهست
که پارهی تنِ او هم از او گریزان است
نهالِ گریه که در باغِ حوض می روید
چه کرده است که سر تا قدم پشیمان است؟
عجیب نیست که چشمِ مرا گرفته٬ مگر _
به غیرِ گریه، که مشتاقِ روی انسان است؟
تمامِ مردمِ این شهر، سایههای منند
که پیشِ هرکه روم، بی کسی دوچندان است
که روی سایهی من هرچه برف بنشیند
هنوز تیرگیِ بختِ من نمایان است
چقدر کوه که پشتِ سرِ تو راه افتاد
چقدر شهر که پشتِ سرِ تو ویران است
چگونه چشم ببندم به روی رویاهام؟
که خواب دیدنِ با چشمِ بسته آسان است
گلِ امیدم و روییدهام از آن رو که
هنوز خاطرهی آب، توی گلدان است
بگو چه می شنوی ای سیاهپوش! رطب!
که چوبِ دارِ تو در زمرهی درختان است
بگو چه می شنوی ای سیاهرو! سایه!
که دستهای تو را جیبهات زندان است
بگو چه میشنوی از شکستِ آینهای
که رو به دشمنِ خندانِ خویش، خندان است
بگو چه... زود رسیدهست و زود میافتد
پرندهای که هم آوازِ تیرباران است
دهانِ بازِ زمین چیست؟ از چه حیران است؟
ببین که گور هم از دیدنم هراسان است
ببین چگونه کفن کردهاند صبحم را
شبیهِ برف، که در زیرِ برف، پنهان است
چه گرد و خاک به پاکردنیست آبادی
همین که چشم به هم میزنی بیابان است
همین که می روی از پیشِ من چنان شادی
که جای خالیِ پایِ تو نیز خندان است
درست مثلِ من آنگونه پیشِ پات افتاد
که آن که پا نشود از زمین، خیابان است
عصا تمامِ جهان را بلند کرد از خاک
به جز همیشه-رفیقی که سایهی آن است
سپاهِ بیکسیام را ببین، که پشتِ سرم _
اگرچه نیست کسی، ردِ پا فراوان است
چه من چه این همه آدم، تو سایهی ابری
که وقتِ رد شدنت کوه و دره یکسان است
چنان تمام-قد، انگشت بر دهان، سیگار
به پات سوخت که تا کامِ مرگ، حیران است
عجیب نیست اگر باز مانده بعد از مرگ
دهانِ چشم، که حیرانِ رفتنِ جان است
نشد کفن بکند بختِ تیرهام را برف
اگرچه رد شدن از نعشِ سایه آسان است
نشد که چشم ندوزم به چاکِ سینهی گور
که مرگ، با همه کس، دست در گریبان است
هزار گریه به دنیا بیاورَد چشمم
هنوز حرفِ دلم، طفلِ توی زهدان است
همان زمان که به چشمِ من آمدی رفتی
که توی خانهی خود نیز، اشک، مهمان است
درختِ خیسِ دل از برف کنده میفهمد
که هرکه سرد از او بگذرند، گریان است
چقدر شاخه به روی خودش نیارد برگ؟
چقدر چشم بپوشد کسی که عریان است؟
گذشت کردن و کشتن برای باد یکیست
نفس که میگذرد، عمر، رو به پایان است
عجیب نیست که شاخِ گلِ مزار منی
که بیت آخرِ من، آخرِ زمستان است
#محمد_رهام
@jorMalist
666
«آرزو» آهنگی به غایت تاثیرگزار است با صدای مرتضی پاشایی که با زیباییِ تمام اجرایش کردهاست.
از آن آهنگهای نادریست که تمام ظرفیتهای خواننده را فرا میخواند و عملن چالشی سختاست که پاشایی به خوبی از پساش برآمدهاست.
به نظر من این آهنگ، از بهترین آهنگی هاییست که آن مرحوم خواندهاست، بهترین از لحاظِ ساختارِ آهنگ و اجرای خوب، کاری به ترانهاش ندارم، که البته آنهم بد نیست.
قویّاً پیشنهاد میشود بشنوید👇
666
بخیهی کفشم اگر دنداننما شد، عیب نیست
خنده میآرد همی بر هرزهگردیهای من
کلیمِ همدانی
از تصویرسازیهای بکرِ سبکِ هندی!
@ikrsim
666
ابری که شده به روی خورشید نقاب
هرچند که تیره است، اما چه به تاب-
بر چهره ی زرد دشت می پاشد آب:
ای خفته بهار آمده بر خیز از خواب
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
ما را هرچند خاکْ جا خواهد بود
سامانِ عروجِ کبریا خواهد بود
بر پرتوِ خورشید اگر پای نهی
چون وا نگری به پشتِ پا خواهد بود
بیدلِ دهلوی
@ikrsim
666
یک سمت دیوار است، یک سمتم دری بسته
پرواز خواهم کرد با بال و پری بسته
سرخوردگی را از خودم، چون اشک، میرانم
بر روی دنیا میشوم چشمِ تری بسته
در حیرتم از کارِ دنیا، باغبان گویی
با دستِ خود بر بستر گلها خری بسته
بهتر که خود محشر کنم بر پا، که بیآنهم
تقدیر پایم را به روزِ محشری بسته
غم را اگر راهی نه، در خود غرق خواهم کرد
وقتیکه این کشتی به جانم لنگری بسته
بر فرقِ گردون میزنم سنگِ رهایی را
بگذار تا گِردش بگردد، با سری بسته
در گُمشدن پر میکشم، مثلِ پر طاووس
نامِ مرا بگذار لای دفتری بسته
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
666
#سه_گانی
تا که نگاهت در نگاهم تاخت،
چشمت مرا از چشمِ خلق انداخت؛
چشمت چه چشماندازِ خوبی بود!
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
666
استاد واصفِ باختری شاعرِ پیشکسوت و بسیار بسیار خوب افغانستاناستند و از نخستین عزیزانی که با جریانِ غزلِ معاصر و شعر نیمایی همراه شدند و الحق کارشان شایستهی پیگیری و تحسیناست.
انشاالله که سایهشان بر سرِ ادبیاتِ این مرز و بوم مستدام باد.
اینک غزلی زیبا از ایشان و در پُستِ بعدی آهنگِ بسیار تاثیرگذارِ مرحوم ظاهرِ هویدا روی همین شعر:
ای کاش! ای عشق! ای عشق! ما را ز ما میرهاندی
وز خاک ما زآتش و خون فوّارهای میجهاندی
هنگام هنگامههامان، گم شد نسبنامههامان
خود٘ کَی سزاوار بودیم، ما را بر این خوان٘ تو خواندی
ما خفتهگان فسونیم، زندانیان قرونیم
ای کاش آتشفشانی بر خاک ما میفشاندی
مشتی گیاهیم تشنه، در چنبرِ داس و دَشنه
حرفی، پیامی ز باران، باری به ما میرساندی
ای عشق! آخر چه میشد، زورق نه این حجم غم را
زین مرگنا میکشیدی، تا ساحلی میکشاندی
تیغی چو کاووس بستیم، رخشی چو رستم نراندیم
حق بود ای پیر اگر تو ما را ز درگاه راندی
ما همسرایانِ لالیم، از نسل سنگ و سفالیم
از سوی ما این ترانه، تو خود نبشتی و خواندی
@ikrsim
ِ
666
برخیز پیش از آنکه جگرگوشههای ما
بر سنگ گور ما بنویسند: «بیبخار»
#فضلالله_زرکوب
کتاب #برج_خاکستر
@ghazalshermahdishabani
666
#سه_گانی
آه ازاین شهرِ شلوغ،
میرویم از خویش قدری وارهیم؛
زندگیجان مستقیم!
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
666
دل میرود و دیده نمیشاید دوخت
چون زهد نباشد، نتوان زرق فروخت
پروانهی مستمند را شمع نسوخت
آن سوخت که شمع را چنین میافروخت
سعدیِ شیرازی
@ikrsim
666
تا مخرقه و راندهی هر در نشوی
نزدِ همهکس چو کفر و کافر نشوی
حقّا که بدین حدیث همسر نشوی
تا هر چه کماست از او تو کمتر نشوی
سناییِ غزنوی
مخرقه= دعوی دروغین و فریبنده
@ikrsim
