اکرام بسیم
Kanalga Telegram’da o‘tish
شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64
Ko'proq ko'rsatish666
Obunachilar
+124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
667
بر لوح دلم نام ترا حک کردم
صرف نظر از بزرگ و کوچک کردم
هربار که آمدی به تو بالیدم
هربار که رفتی به خودم شک کردم
اکرام بسیم
@ikrsim
667
چهار چشمِ دوخته
اولی بر گریبان
آخری بر... آخ!
-بسته- بودم تمامِ روز
شب رسید انگشتهامان
باز شدم
یکی من
دیگری من
سفید شد یکدست
مانتو رفت سیب بچینم
ریشه بدوانم
آبی شود
موج بزند در اوج
ساعت نمیدانم چند
اینجا -به خیالم- تخت است
و چشمانی که خندان بر چار دکمهی آویزان
اکرام بسیم
@ikrsim
667
این آهنگ را از کودکی دوست داشتم. فکر کنم در گذشتهها که امکانات کمتری در دسترس هنرمندان بوده، کار شان اصیل و بااحساس و تاثیرگذارتر بودهاست. در آن زمان نمیدانستم این آهنگ از کیست، اما معلوم شد که از #داریوش_رفیعی است. سعی کردم اجرایش کنم 😊
@ikrsim
667
اگر در بزم صحبت، برهنگی از شرایط معقولات است، خرس و بوزینه افضلِ ادبکسوتان خواهد بود و اگر هنگام تکلم، کفبهدهانآوردن از قواعدِ فصاحت باشد، شتر را افصحِ معنیبینان تصور باید نمود.
بیدل دهلوی، چهارعنصر، عنصر اول
@ikrsim
667
آمد رمضان که بیش و کم را نخوریم
آبِ یخ و چای تازهدم را نخوریم
سی روز گرفتیم ولی باطل شد؛
یک ثانیه هم نشد که غم را نخوریم
اکرام بسیم
@ikrsim
667
🔺مردآزما، اسطورهای ترسناک و جذاب از فرهنگِ عامه🔻
هشدار!!! این مطلب، مطلبی ترسناک است و اگر مشکلِ ترس دارید این پست را نخوانید.
«سطورِ پایین، کاملا از ویکیپدیا کپی شده است»
مردآزما، مرده آزما، مرتزما، مِردِزمال، مندرآزما یا جوان آزما، موجودی افسانهای است که از آن در داستانها و افسانههای بخشهای مختلفی از ایران یاد شدهاست.
در افسانههای مردم سیستان مردآزما نام نوعی جن است که اگر کسی از وی نترسد با او دوست میشود و اگر از او بترسند با ترساندن قربانی اش را از پا درمیآورد.
در این افسانهها گفته میشود مردآزما به صورت حیوانی اهلی بر مسافران مرد پدیدار میشود و ناگهانی سخن میگوید یا تغییر شکل میدهد و با این کار میزان دلاوری و مردانگی مسافر را میآزماید. بر پایه افسانه، مردآزما بیشتر در جایهای تاریک و خلوت نمودار میشود ولی به کسی آسیبی نمیزند و به باور گروهی، در برابر افراد ترسو ظاهر نمیشود تا از آنها آسیبی نبیند. گفته میشود این داستان برای این ساخته شده تا به افراد کمجرأت قوت قلب بدهند که اگر به جای تاریک یا خلوتی رفتند کمتر بترسند زیرا به آنها گفته میشد مردآزما به افراد شجاع کاری ندارد.
در خراسان جنوبی مردآزما را «مردهآزما» هم مینامند و او را موجودی زشتروی میدانند که محل زندگیاش گورستانهای خوفناک و گاه آسیابهای کهنهٔ آبی و بادیست. او از نور گریزان است و تقلید صدای آدمی میکند. مردهآزما را بیشتر به قالب زنی زشتروی میدانند که صورتش دراز و چاک دهانش عمودیست و دندانهایش افقی و بُرّان است.
در لرستان به این موجود افسانهای «مرتزما» میگویند و از آن به عنوان موجودی ترسناک یاد میشود.
در داستانهایی دیگر مردآزما در کوچههای تاریک و خلوت از پشت دیوار ظاهر میشود و هر اندازه به او نگاه شود بزرگتر و بزرگتر میشود.
در کتاب کوچهٔ احمد شاملو نیز مردآزما به عنوان نام یکی از جنهایی است که به شکلهای گوناگونی در میآید. برخی دیگر آن را هیولا یا غولی تخیلی دانستهاند که بهصورتِ مویی ظاهر میشود و بزرگ و بزرگتر میگردد یا قدی بسیار بلند به بلندی کوه دارد.
در مناطق کردنشین از این موجود به نام جوان آزما نام برده میشود.
در ادبیات شفاهی روستاهای استان کرمان مردآزما (در گویش محلی "مندرآزما") موجودیست به باریکی دسته بیل و یک وجب قد؛ که کمکم قد میکشد. در صورت پرسش جواب میدهد و آدرس اشیاء گم شده را دقیقاً میگوید. نکته جالب آن است که در اکثر خانوادههای بزرگ (طایفهها) یک نفر که معمولاً مسن است ادعای دیدن "مندرازماً را در سنین جوانی دارد.
در فرهنگ عامه مردم سربندان از آن به نام مردوزوان یاد میشود که شبها در صحرا و بیابان ظاهر شده و به شکل مردی لاغر اندام است که به افراد تنها نزدیک میشود. اگر فرد بترسد و فرار کند مردوزوان او را دنبال کرده و رفته رفته قدش بلند و بلندتر میشود اما اگر فرد نترسد مردوزوان نمیتواند به او آسیبی برساند. چنین گفته میشود که مردوزوان دارای پاهایی بلند است که مانند ریسمان میماند و وقتی به فردی که در حال فرار است برسد بر پشتش سوار شده و پاهایش را به دور کمر او گره میزند و آن فرد از آن به بعد اسیر و گرفتار مردوزوان میشود. بیشتر پیرمردهای سربندان ادعا دارند که در دوران جوانی در بیابانهای پایین دست سربندان مردزوان را مشاهده کردهاند. حتی گفته میشود که مردوزوان خود را به صورت بزغالهای که سخن میگوید، یا به صورت تودهای پشم گوسفند که وقتی فرد آن را برداشته در دستش تبدیل به بچه شدهاست نیز به مردم نشان دادهاست.
بنا به افسانههای قدیمی محکم گرفتن بند شلوار یا کمربند موجب ناپدید شدن مردآزما میشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
667
این دل! اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دلِ دیگر بیاورم
خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم...!
سید مهدی موسوی 💚
667
ابجدِ دبستان عشق «قل هوالله احد» است، نه تعداد بزرگیهای اَب و جَدّ. آئینهی اسرارِ حال، زنگزدای توهمِ ابد و ازل است، نه معرضِ تمثالهای ماضی و مستقبل. به سهلترین اعتباری از مراتبِ عالمِ ظهور، چشم همت نباید دوختن و به افسردهترین شراری از کانونِ محفلِ شعور، چراغِ فطرت نشاید افروختن.
بیدل دهلوی، چهار عنصر، عنصر اول
@ikrsim
667
«...در افغانستان شعرخوانها و مخاطبان شبهای شعر چهرهی مشخصی ندارند و شبهای شعر بیشباهت به محافل عروسی و بروبیای اقوام و دوستان و آشنایان نیست...»
از کتاب بهرهکشی شاعرانه، اسماعیل سراب
این درستترین تعریف از محافل شعر کشور است. چه محفل شعرخوانی، چه نقد و رونمایی کتاب.
در این محافل، در این قرن بیست و یک، گاهی القاب بسیار عجیب و غریب هم به شاعران داده میشود. استاد هم که الحمدلله همه استند.
«بهرهکشی شاعرانه» کتاب بسیار مفید و تا حدی مختصراست که بسیار صادقانه و بیتعارف به نقد و بررسی شعر نو فارسی افغانستان پرداخته است.
سراب شعر شاعران را نه از منظر مسایل تکنیکی، بلکه از زاویهی محتوای شعر، دغدغهی سرایندهها و نحوهی برخورد آنها با وقایع و مناسبتهای فردی و اجتماعی در شعرشان، بررسی کردهاست.
در اکثرِ موارد سراب دقیقن روی نکات مهمی در شعر انگشت میگذارد که تا به حال و در حوزهی ادبی افغانستان به آنها توجهی نشده است.
در موارد اندکی هم نظرات نویسنده قاطعیتِ زیادی دارد. به نظر من ادبیات این میزان از مطلقگرایی در ارائهی نظر را برنمیتابد و این بخشهای کتاب قابل بحث است.
من انتظار داشتم «بهرهکشی شاعرانه» کتاب مفصلتری باشد و به شاعران بیشتری نگاه کرده باشد. سراب بیشتر در مورد کسانی صحبت کرده که احتمالا آنها را میشناختهاست. در بخش شعر زنان، قطعاً جای کسانی مثل زینت نور خالیست. ضمن اینکه به شاعران بعد از دههی هشتاد اصلن توجهی نشدهاست.
با وصف اینها در مورد اکثر چهرههای شاخص شعر نو در افغانستان مباحثی بسیار راهگشا و بنیادی و بیتعارف مطرح شدهاست.
رسم در افغانستان این است که به مجموعههای شعری که چاپ میشوند، فارغ از مسئلهی کیفیت، بسیار توجه میشود و دست به دست میگردند. در مورد «بهرهکشی شاعرانه» که خواندنش برای اهالی ادبیات قطعن مهمتر و مفیدتر از مجموعههای شعر است، به نظر میرسد که اطلاعرسانی کافی صورت نگرفته است. پیشنهاد میکنم دوستان حتمن این کتاب خوب را بخوانند.
@ikrsim
667
👆روح متکلم یک نام مستعار است، نویسندهی پشتِ این نام قلمی به غایت خوب و نوشتههایی تاثیرگذار و عمیق دارد.
این نوشتهای که امروز از کانال ایشان فوروارد کردم حاوی برخی واژههای منشوریست. فراموش نکنیم که هر واژهای، چه خوب چه بد، در قدم اول یک واژه و این واژه جزء پتانسیل زبان است. آدم خواه ناخواه با این الفاظ سر و کار دارد، پس بر روی کاغذ آوردنش چیزی از شأن کاغذ کم نمیکند.
667
آیا جنس مردها کلا که که اند؟! (1)
وقتی من مدرسه میرفتم یه بچه کاملا فانتزی باز بودم. البته حتی وقتی مدرسه هم نمیرفتم پر از داستان و فانتزی بودم ولی بهرحال مدرسه که میرفتم عاشق و واله و دلباخته "لوک فرلانو" جراح قدبلند و کک مکی و ناموفق و خلافکار پرستاران بودم. از اون شخصیت کک مکی بداخلاق، قاطی خون و عمل و شب بیداری و البته ایدئولوژی، یه عاشق دلباخته ساخته بودم که بیشتر وقتا سر عمل دعوامون میشد و مریضامون میمردن و من گریه میکردم و دپ میزدم و اون دلداریم میداد. ولی فانتری ها به نکات صحنه داری هم ختم میشد که اون قسمت ها رو نمیشه در ملاعام گفت. فلذا من از کلاس چهارم و پنجم ابتدایی تا اول دبیرستان تو راه بازگشت از مدرسه با دوست و همکلاسی و رفیق محرم رازم می ایستادیم جلوی خونه ما و اختلاط میکردیم در مورد چرت و پرتایی که شب قبل بافته بودیم! دوستم هم از این لذت بی بدیل بی نصیب نبود و همچون یک دختر اصیل تو مقطع ابتدایی عاشق آقا نویدکیا بود. بعدها یک روز اومد و اعتراف کرد که احسان علی خانی رو آدم بیشتر می بینه تو تی وی و میخواد سوژه رو چنج کنه. مام مخالفتی نداشتیم چون خودمونم چندبار سوژه رو چنج کرده بودیم نا رسیدیم به عشق واقعیمون لوک! (زشت نباشه جلو بزرگترا با اسم کوچیک صداش میکنم؟!)
عرض میکردم... دوست من بسیار رمانتیک و حوصله سربر خیال می بافت، زن زندگی طور. مثلا یکبار یادم ه که با احسان علیخانی یه کنسول خریده بودن برا خونه شون!
دوستم همیشه معتقد بود که تو پرستاران من باید "میچ" رو انتخاب کنم، چون خیلی آدمb مثبت تر و رمانتیک تری ه و امتحانشو تو عشق به "تری" پس داده، ولی من معتقد بودم لوک جراح خفنی ه و اگه وقتی خونین و مالین از بیمارستان میاد، زندگی رو نجس نکنه و با منم سر مریضا دعوا نکنه و حداقل بعد دعوا نازکشی کنه، کلی شرف داره به میچ پیچ ها!
القصه دوستم دوم دبیرستان از پیش من رفت، ولی با هم در تماس بودیم.
بعد اینکه معلوم شد من پزشکی قبول شدم، یه روز مامان دوستم زنگ زد و قبولی منو تبریک گفت و گفت دوستم دو رقمی شده! اگرچه دوستم درسخون بود ولی نه در این حد و بعد مامانش افزود که زوج شده و منظورش این بود که ازدواج کرده و صداش پر از خوشحالی بود!
من تابستون رفتم خونه شون و دوست مزدوجمو دیدم، ذوقمرگ و سر کیف. همینطور که عکسای عقد محضریش رو تو کامپیوتر نشون میداد گفت چطوره؟ منم طبیعتا گفتم خوبه! با نگاهی که پر بود از اشتیاق، اگه بشه بهش گفت اشتیاق، با نگاهی که یک دختر فانتزی باز میتونه از مرد رویاهاش داشته باشه، آمیخته با شرمی از تحقق یک رویا، مانیتور رو نگاه کرد و گفت مث علیخانی شکم داره؛ میدونی که من چقد برام مهم ه!
دو سال با پسره بود و بعد یکبار مامانش زنگ زد و به مامانم گفت که دخترش اومده قهر و احتمالا جدا میشه.
من سال سوم دانشگاه بودم که دوباره رفتم خونه شون. یه دختر افسرده شکست خورده دیدم که دلش پر بود از چیزای عجیب غریب! بنظرم مادر همسرش یه شخصیت اسکیزوئید بود و بچه هاش هم در همچین شرایطی بزرگ شده بودند. بهرحال کم پیش میاد که آدما به تور همچین آدمای عجیب غریبی بخورن، مگه اینکه شانسشون واقعا که که باشه!
دوستم از شوهرش جدا شد. بعد دوسال که با هم زندگی کرده بودن پسره شب قبل خوندن خطبه طلاق مسیج داده بود کادوهایی که برات آوردم بیار! هرچی رم استفاده کردی پولشو بده!
از عجیب و غریبیشون همین بش که اینا در شرایطی دو سال با هم زندگی میکردن که عروسی نکرده بودن، چون پسره حاضر نبود پول برای مراسم عروسی بده، شاید فک کنین هزینه ها زیاد ه برای مردها، مثلا مهریه! مهریه دوست خرم: یک شاخه زیتون!
دو هفته بعد؛ به همین سوی چراغ دو هفته بعد پسره با یه دختر دیگه عروسی گرفت...
چند ماه پیش اسم واقعی بازیگر لوک فرلانو رو سرچ کردم و دیدم به جرم آزار و اذیت جنسی به یک زن، به 5 سال حبس محکوم شده و الآن زندان ه...
(ادامه دارد)
@ruhmotekallem #روحپرورها
667
خوابیده بودیم
وقتی در آستینِ صورتِ معشوقی مکرر
چوبِ یک پرچمِ جوان فرورفت
شپشی آبستن گیسوانش را درنوردید
و مورچهای دوپا در نقشِ خالِ لبش زایید
پهلو گرداندیم
یک دهن نسوار شد
بیشهی شیران
در دایرهی تُفدانیِ کفار
که میچرخید
بیدار شدیم
بیبیسکینه را به عقدِ حاجی سراجالدین در آوردیم
و در حالیکه بیبیسی سفینه را نشان میداد
خوابیدیم
اکرام بسیم
667
نه سعی به سویِ ارجمندی دارم
نه از هیچی به دل گزندی دارم
خواب و رؤیاست زندگی، بالشِ من!
تا زیر سری، سرِ بلندی دارم
محمداکرام بسیم
@ikrsim
667
سال ۱۳۷۹ و به دنبالِ لغوشدن صنفِ ما در مکتبِ قریه، مجبور به ترکِ تحصیل شدم، چون امکانات درسخواندن در مکتبهای ولسوالی و شهر را نداشتم. شرایطِ سخت آن زمان مرا از وطن دور کرد. به ایران رفتم و در شهر تهران در یک کارخانه مشغول به کار شدم.
روزهایی که تعطیلی بود معمولاً به سینما میرفتم. بازیگرِ مورد علاقهام جمشید هاشمپور بود. فیلمهایی مثلِ «چشمِ عقاب» و «پرواز از اردوگاه»اش را بسیار دوست داشتم. نام این فیلم را از همان زمان حفظ دارم.
عصرها که از کار برمیگشتم، در بین روزنامهفروشیها، دربهدر دنبال مصاحبهای از جمشید هاشمپور میگشتم. بعد از حدود یک و نیمسال جستوجو بالاخره مصاحبهاش را با مجلهای پیدا کردم. یادم است که آن را داخل اتوبوسِ تهران-کرج، با ولعِ وصفناپذیری میخواندم. نمیدانستم زندگیِ شخصی جمشید هاشمپور چگونهاست. آن مجله را هنوز دارم.
هنرمند و هنر در آن زمان، که خیلی سال هم نمیشود، ابهتی داشت. باید جستجو میکردی و با زحمت به مورد علاقههایت میرسیدی. طبیعتاً وقتی چیزی را با تلاش به دست بیاورید، ارزشاش را بیشتر درک میکنید و قدرش را بیشتر میدانید.
امروز اما قضیه بسیار فرق کرده است. هنرمند مورد علاقهی تان در فضای مجازی-شاید از بیکاری- خودش با خودش مصاحبه میکند. شما نه تنها عکسهایش را همه روزه میبینید، بلکه میدانید ازدواج کردهاست و حتی خانم زیبا و شنگولمنگولی هم دارد و عکس دونفرهی شان را در حالت معانقه بارها نشر کردهاست. اگر هم خودش خانم باشد، متاهل است و فیالمثل شوهری دارد فشنی و قرتی مثل «حسیب».
از آریانا سعید بیآنکه کسی سوال کنند، خودش میآید و در هر موردی نظر میدهد. رنگ مورد علاقهاش را میدانید، چون عکس اتاقش را در فیسبوک نشر کرده که پردههایش بادمجانی رنگ بوده مثلا.
این فضا آنقدر اغواگر شده که کسی مثل استاد ناشناس را هم بازی میدهد که عجولانه چیزی بگوید و بعد آن را پس بگیرد.
همه در فضای مجازی با خودشان مصاحبه میکنند. ما ناخواسته یا خواسته به این فضا پرت شدهایم.
ژوندی دی وی افغانستان، تل دی وی افغانستان
@ikrsim
667
🍀 بیدارخوابی ماه
گزیده شعرهای ضیا قاریزاده
به انتخاب محمداکرام بسیم
این کتاب در سیودومین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران عرضه میشود.
#گزیدهی_شعر_معاصر_افغانستان
#انتشارات_تاک
#نمایشگاه_کتاب_تهران
#زمان: ۴ تا ۱۴ اردیبهشت / ثور ۱۳۹۸
#مکان: تهران، مصلی، شبستان (ورودی ۱۵ شرقی)، نیمطبقه، بخش بینالملل وبازار جهانی کتاب (پس از غرفههای چین)، انتشارات تاک، غرفهی D7 .
🍀انتشارات تاک ناشر تخصصی هنر و ادبیات افغانستان
@ikrsim
667
مهربان است پروردگار
مُشت نداده فلک را
فلکهی بیست و نُهِ حملاست
که میزند سرد بر سینهی گارییی فرتوت
کارتنهای مارکِ جاپان نیست
بنشیند بر شانهاش
نوزده نوزده
قندهار درب/گشاید در جیبی دریده
به خواب رفت چشماش باز
هفت گاوِ ابلق از چپ
هشت گاوِ سیاه از (راست؟)
سُمکوبان و شاخجنبان و...
پرید
شام با عرق،
بیست و چهارِ حوت آورد بابا
چشمانی چسپیده بر کیک بیست و پنجِ حمل را
که میخورد تلویزیون
پروردگار مهربان است
اکرام بسیم
@ikrsim
667
یکی از صورتگرایان روسی، شعر را «رستاخیز کلمات» خوانده است...
... و شاید بیفایده نباشد یادآوری این نکته که یکی از شاعران بزرگ خودمان نیز گویا، شعر را رستاخیز کلمات تلقی میکرده است و عقیده داشته است که این رستاخیز کلمات سبب «حشر معانی» میشود و این تعبیر حشر معانی او، خود چشمانداز دیگری است از این مفهوم:
بیدل! سخنم کارگهِ حشر معانیست
چون غلغلهی صور قیامت کلماتم
موسیقی شعر، شفیعی کدکنی، صفحهی ۵
@ikrsim
667
شاعر نه فسادِ ملّتآزاری کرد
نه ذلّت بیحساب را جاری کرد
از بخشِ پساندازِ خیالش برداشت
از خودکارش کلاهبرداری کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
667
پنجهزار سال جریان داشت
زیرِ یک پوست
روی استخوانهایی کمسنوسال
تا سری بالا
چشمی باز
خنجر شد پنجهای
شاید از پنجاب
فرو در سینهای که میتپید غزنی
کتفی زد بر کابل که مثلِ کفِ دست
هوش از هرات گریخت
پنجهزار قطره قطره از زیر پوست
بر زمین
به آسمان رفت
چهار پنج دست به گورستان
پنجهزار افغانی در حفرهی سربازِ یک عبا
اکرام بسیم
@ikrsim
