ar
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

الذهاب إلى القناة على Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

إظهار المزيد
551
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
هر روز یک اتفاق داریم اما یک روز هم اتفاق نداریم کاش پیرمردی بود شانه‌هایش را می‌گرفتیم تا نیفتد اتفاق را می‌‌گویم یا برگی از درختی در جویی تا آبش می‌برد با خود یا قطره‌آبی در مردابی تا بخار می‌شد یا می‌مرد در خود اتفاق دزدی‌ست دست‌آموز که خودش را از دیوارِ خانه‌ها می‌اندازد خانه‌ی مردم خانه‌ی خدا آموزشگاه ورزشگاه و هر«گاه»ای نه هر از گاهی قطع می‌کند دست‌ها را گردن‌ها را ریه‌ها رگ‌ها اتفاق را در موترهای شیشه‌سیاه می‌نشانند و بینِ مردم می‌اندازند مردمِ بی‌اتفاق اتفاق، غنی و ثروتمند است اتفاق، بنده‌ی خداست اتفاق، ریش دارد اما ریشه نه! «محمداکرام بسیم» @ikrsim

‍ ‍ دنیا نگو که بر لب گور ایستادن است بر پرتگاه رنج شعور ایستادن است . نای گریز و جای نشستن نمانده است در بزم عمر شرط حضور ایستادن است . ما کودکیم و طاقچه ی عاشقی بلند تنها امید، روی غرور ایستادن است . در جبر عشق داعیه ی حفظ اختیار با ظرف یخ کنار تنور ایستادن است . ای صخره ی شکسته گلایه نکن به موج برخیز! کار سنگ صبور ایستادن است . از دور زل بزن به رقیبت کنار او گاهی تمام عشق به دور ایستادن است . #سعید_صاحب_علم #صدا : فرشته هراتی

گفت از کنارم دور شو-بی‌گفت‌وگو- با چشم گفتم اگرچه دوری‌ات سخت‌است، اما چشم! -باید بسازم با خماری‌های بعد از تو ای قهوه‌ای‌گیسوی لب‌تریاکِ میناچشم کافی‌ست مثلِ ریگِ ساحل منتظر باشم تا ناگهان ظاهر شود در نقشِ دریا، چشم گویی قناری می‌نشیند، می‌پرد ساری وقتی نگاهم می‌کند پائین و بالا، چشم عینک‌زدن‌هم انقلابِ بی‌سرانجامی‌ست یعنی حکومت می‌کند پنهان و پیدا چشم در عینِ هیچی، با تو قیدی مشترک دارم هستی «سراپا» عشوه و هستم «سراپا» چشم محمداکرام بسیم @ikrsim

بر ما افسانه‌ی عمارات مخوان بی‌دیواری سایه‌ی دیگر دارد بیدل دهلوی @ikrsim

ایمن از فتنه نگردی به مدارای حسود آبِ تیغ، آفتِ قعرش به کران می‌باشد بیدلِ دهلوی می‌گوید اگر حسود با مدارا رفتار می‌کند، بدین معنی نیست که راحتت گذاشته باشد، بلکه خطرِ ضربه‌زدنش به تو همچنان باقی‌ست. همان‌گونه آبِ تیغ، هرچند عمقی ندارد، اما به تیغ قابلیتِ همان کشندگی‌یی را می‌دهد که اعماقِ آب دارد. در بیتِ دیگری، همین قضیه را چنین بیان می‌دارد: مدارای حسود از کینه‌جویی‌ها بتر باشد خطر در آبِ تیغ، از قعر کم نبْود کرانش را این که بیدل در این دو بیت، حسود را به آبِ تیغ تشبیه کرده‌است به نظرم جالب و سوال‌برانگیز آمد. سخنورِ بزرگی چون بیدل، چگونه ممکن‌است تنها وجه‌شبهِ آبِ تیغ و حسود که همان «خطرِ پنهان داشتن» هر دو ‌است، را برای تشبیه‌ شان به یکدیگر کافی بداند. در شعرِ بیدل معمولاً تمامِ اجزای شعر به صورتِ وصف‌ناپذیری به یکدیگر بافته‌است؛ همان «استفاده‌ی نظام‌مند کلمات». با این‌حساب، بعید می‌دانستم او به یک وجه‌شبهِ دور بسنده کرده باشد. برای روشن‌شدن این قضیه در دیگر اشعارِ خودِ بیدل تفحص کردم تا رسیدم به این بیت: بیدل! ز دست مگذار، دامانِ بی‌قراری چون آبِ تیغ نتوان خون خورد از آرمیدن آبِ تیغ، زنگار را پاک می‌کند و می‌شوید، بیدل این را با زیباییِ تمام، خون‌خوردنِ آن خوانده‌است. حسود هم با حسدورزیدن، خون‌ِ دل می‌خورد، چون چشمِ دیدن خوبی را برای دیگران ندارد. سعدیِ شیرازی در بیتی زیبا بر همین مسئله تاکید دارد: توانم این‌ که نیازارم اندرونِ کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنجْ در است البته این بیت را از حافظه نوشتم و امیدوارم درست باشد. پس بیدل «خطرِ پنهان داشتن» و «خون‌خوردن» را برای آبِ تیغ و حسود در نظر دارد. با اندکی جستجو، ممکن‌است وجوهِ شبهِ دیگری نیز برای این دو به دست آید. آدم در مقابل این ظرافت‌هایی که در شعرِ بیدل وجود دارد میخ‌کوب می‌شود و حسرت می‌خورد که چقدر ما امروز با شعر برخوردی سطحی داریم. + حسادت خصیصه‌ی بسیار زشتی‌ست که امروزه متاسفانه در اکثر مناسبت‌ها وجود دارد، حتی در حوزه‌ی شعر و ادب. بسیار انزجارآوراست که عده‌ای با لبخندهای ظاهری و موزی‌گری‌های پنهان شان، از هیچ تلاشی برای حقیر جلوه‌دادنِ دیگران فروگذار نمی‌کنند، غافل از این‌که هر قدر در منجلابِ حسادتِ شان دست و پا زنند، بیشتر در آن فرو می‌روند. @ikrsim

🔺سقوطی در هبوط🔻 نامِ ترانه ـ Hurt با اجرای ـ Jonny cash این ترانه را در اصل گروهِ «ناین اینچ نِیلز» خوانده‌اند و بعدها «جانی کش» آن را با چنان زیباییئی بازخوانی کرد، که خالقِ آهنگ، «ترنت رزنور» گفت این ترانه از این به بعد، متعلق به جانی کش است. فایلی که برای دانلود می‌گذارم، همین اجرای جانی کش است و اجرای اصلی را می‌شود به راحتی از نت دانلود کرد. معنای نامِ ترانه، «آسیب» است. ترانه‌ی «آسیب» ترانه‌ای‌ست بی‌گفت و گو، فلسفی. مخصوصا اگر در کلیتِ آلبومِ گروهِ «ناین اینچ نِیلز» به نامِ «پیچ‌راهی به قعر» ـ The Downward Spiral شنیده شود. این آلبوم، روایتِ ویرانیِ یک انسان است که آهنگ به آهنگ تمامِ داشته‌های معنوی‌اش چون مذهب و معشوق را که همچون مخدرهای روحی‌اند، رها می‌کند و در آهنگِ آخر، (که همین آهنگی‌ست که برای دانلود گذاشته‌ام) در می‌یابد که اکنون انسان نیست. اما سوالی که از خود می‌پرسد این است که: «من به چه چیزی تبدیل شده‌ام؟». این فرد، بعد از رهایی از تمامِ مخدرهای معنوی که آرامشی عمیق و انسانی دارند، ناگزیر به «هروئین» رو آورده است و به خودش آسیب می‌زند تا شاید با ابتدایی‌ترین حسِ بشر، که همانا درد است، باز احساسِ «بودن» بکند. قطعا این شخصیتی که در این آلبوم، سیری قهقرایی و عکسِ قهرمانانِ حماسی دارد، نمادِ انسانِ ماشینیِ امروز است که از اصالت‌های بشری دور شده است و آرامشش را در صنعتِ مد و تکنولوژی و در نهایت، موادِ مخدر می‌جوید. بشری که حاصلِ ارزش‌های سطحیِ جوامعِ مدرن است و نمی‌تواند برای روح و روانش، آرامش‌های اصیلی که بشرِ گذشته داشته را پیدا کند. نوعی خودویران‌گری در این ترانه مشهود است که نه از سرِ نفرت از خود، که از سرِ حسرت است. حسرتِ بازگشت به روزهای انسان بودن. شاید این فرد، با این خودویران‌گری، و با تمامِ بی‌اعتقادی، امیدی دور دارد که بعد از مرگ، بعد از ملیون‌ها کیلومتر دوری از آن‌چه است و هست، بتواند مجداداً با درونش آشنا شود و‌ آرامش را بیابد. بنا به حس و حالی که داشتم، عشقم کشید این ترجمه را موزون و مقفا کنم که برای مخاطبِ ایرانی، حسی ملموس‌تر داشته باشد. اما موزون و مقفا کردنِ ترجمه، اصلا باعث نشده که تغییری در ترجمه ایجاد شود و دقیقا هربند، همان معنای اصلی را دارد. تهیه و ترجمه: حمیدِ زارعیِ مرودشت کانالِ دیلینگه👇🏼 ـ @dilinge I hurt myself today to see if I still feel I focus on the pain the only thing that's real زدم امروز بر خودم زخمی تا ببینم هنوز حس دارم؟ متمرکز شدم به دردی که می‌شود واقعیش بشمارم the needle tears a hole the old familiar sting try to kill it all away but I remember everything نوکِ سوزن برید دستم را گزشِ آشنای دیروزم خواستم ساکتش کنم، دیدم وسطِ خاطرات می‌سوزم what have I become? my sweetest friend everyone I know goes away in the end به چه چیزی بَدَل شدم؟ تو بگو ای رفیقِ عزیزِ از همه سر هر که را می‌شناختم هر جا دور شد از کنارِ من آخر you could have it all my empire of dirt I will let you down I will make you hurt می‌تواند برای تو باشد پادشاهیِ بر کثافتِ من من تو را نا‌ امید خواهم کرد می‌شود در تو درد، آفتِ من I wear this crown of thorns upon my liar's chair full of broken thoughts I cannot repair بر سرم تاجی از خس و خار است تکیه‌ام بر سریرِ حیله و‌ شَر تَلی از فکرهای ویرانم که مرمت نمی‌شوم دیگر beneath the stain of time the feeling disappears you are someone else I am still right here همه احساس‌های آدم‌ها می‌شود محو زیرِ لکّ‌ِ زمان تو عوض می‌شوی ولی در من مردِ سردی نشست و، مانده همان what have I become? my sweetest friend everyone I know goes away in the end به چه چیزی بَدَل شدم؟ تو بگو ای رفیقِ عزیزِ از همه سر هر که را می‌شناختم هر جا دور شد از کنارِ من آخر you could have it all my empire or dirt I will let you down I will make you hurt می‌تواند برای تو باشد پادشاهیِ بر کثافتِ من من تو را نا ‌امید خواهم کرد می‌شود در تو درد، آفتِ من if I could start again a million miles away I would keep myself I would find a way دورها از خودم اگر می‌شد به شروعی دوباره برگردم راهِ حلی جدید می‌رفتم من خودم را رها نمی‌کردم تهیه ‌و ترجمه، (حمید زارعیِ مرودشت) کانالِ دیلینگه👇🏼 ـ @dilinge ـ اگر فایلِ دانلود را پیوستِ این پیام نمی‌بینید، یعنی تلگرامتان به‌روز نیست. در این صورت به کانالِ دیلینگه رفته و کلمه‌ی ( آسیب ) را سرچ کنید تا فایلِ دانلودِ جداگانه در اختیارتان قرار گیرد. Download 👇🏼 فایلِ دانلودی

یکی از پدیده‌هایی‌ که آدمی را به شکلی محسوس با واقعیتِ زندگی روبرو می‌کند «درد» است. آنی که می‌گوید زندگی واقعی نیست، کافی‌ست دستش را اندکی به آتش نزدیک کند تا حساب کار دستش بیاید. من دندانم شدیدن درد می‌کند، صورتم نامتناظر و دفورم شده‌است، اصلن نمی‌اندیشم، ولی هستم. باور کنید ثانیه به ثانیه هستم! 👆این جمله‌ها را چند روز پیش در فیسبوک نوشته بودم، الآن الحمدلله حالم خوب‌است 😊 امشب داشتم مطالب حمیدِ زارعیِ عزیز را در برکه‌ی کهن می‌خواندم که رسیدم به این دیالوگ: ‌ به دردت گوش کن. درد خودِ واقعیتو بهت نشون می‌ده. بعضی وقتا اون‌قدر سخته که انگار داری می‌میری. ولی تا وقتی که یه کم نمیریم، نمی‌تونیم واقعا زندگی کنیم! (دِدپول ۲) نتیجه این‌که آدم‌ها در شرایط مشابه، مشابهِ هم می‌اندیشند و این خیلی جالب‌است. گاهی در شعر هم این اتفاق می‌افتد که «توارد»‌اش می‌خوانند. @ikrsim @berkeye_kohan

#سه_گانی شعر خواندم، مقطع نابش شدی؛ خنده کردی، غنچه‌ای لب باز کرد، کف زدی، پروانه‌ای پرواز کرد. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

🎲🎲 همین که بال و پر از آشیان در آوردی چقدر در پی خود داستان درآوردی: به رقص آمدی و دشتِ دامنت گل کرد لباس از تنِ رنگین کمان درآوردی میان بُهت به چرخ آمدم، نشانه شدم نگاه کردی و تیر و کمان درآوردی شهاب ریخت به سیاره ات؛ سرم، وقتی ستاره پوشیدی، آسمان درآوردی من اقتدا کردم در جوار پیر هرات تو بت شدی و سر از بامیان درآوردی نگاه کردی و چشم تو داد سرمشقم خط از لبان و قلم از میان درآوردی نداشت دست نوشتن که با سواد دو چشم از این نخوانده بدیع و بیان درآوری غزل سرودم و پای تو ریختم، گفتم حرام باد اگر از شعر نان درآوردی #محمد_اکرام_بسیم_افغانستان #غزل_متفاوت_ایران_افغانستان_تاجیکستان_پاکستان_هندوستان @gazallran

وقتی دلی شکست، تسلی ضرور نیست در کوزه‌ی شکسته نریزند آب را محمداکرام بسیم @ikrsim

یا بعد از این تردید را، ای نازنین، بگذار یا گوشه‌های قلب من را دوربین بگذار بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد یک خطِ پایان پای این دیوار چین بگذار صد بار گردیدم شکارت، باز می‌گردم باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار اصلن بیا بشکن همه ضرب‌المثل‌ها را تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش‌است افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار الحمدلله، عشق را آغاز کن با من پایان آن را هم به رب‌العالمین بگذار محمداکرام بسیم @ikrsim

نه سعی به سویِ ارجمندی دارم نه از هیچی به دل گزندی دارم خواب و رؤیاست زندگی، بالشِ من! تا زیر سری، سرِ بلندی دارم محمداکرام بسیم @ikrsim

عاشق حنا بود، عاشق رنگ‌سرخ، چون گنجشک به شاتوت، چون رگ در امتداد خودش در خون. سروی در شال سرخ، زیارتی در گُل محمدی، باغی غرق ارغوان. انگشتانش قلم، انگشتانش نی، انگشتانش تیر خون چکان، از حنا، از عشق در سراشیبی منتهی به دهکده. چشم آسمان، آسمان در چشم، در اقیانوس، در رود، در دود، در بود، نبود، که جنگ، بنگ بنگ. گردنش آهو، گردنش ریواس، گردنش کهربا، گردنش آمال دهکده، گردنش وعده‌ی بهشت. لبانش‌سرخ، دستانش‌سرخ، پاهایش‌سرخ، چشمانش‌سرخ، شال‌سرخ، تانگ‌سرخ، دهکده‌سرخ، تابوت‌سرخ. 📝 #زنی در باد 👤 #احمد بهراد @Sherekotah5

🔺چیزهای خوب و چیزهای بد🔻 همین هنر و ادبیات را عرض می‌کنم-این چیزهای خوب- که چقدر مدیونِ جنگ، تبعیض، تعصب، خودبرتربینی‌های ایدئولوژیک، فقر و غیره- این چیزهای بد- استند. فرض بفرمایید که جنگ‌ِ جهانی‌یی نبود، وانگهی به این پیمانه آثار هنری، اعم از سینما و تآتر و دفتر و کتاب داشتیم واقعاً؟ نه، داشتیم؟ نداشتیم. بیایید قدری دورتر برویم، مگر همین زُهّادِ ریایی خودمان، همین شرابِ ارغوانی، غزل‌های حافظِ شیراز را چاشنی نیستند؟ این‌ها نبودند، حجمِ دیوانِ شعرِ آن بزرگوار چقدر بود؟ محتوایش را چه چیزی تشکیل می‌داد؟ اگر فردوسی زبان و هویتش را پامالِ هجومِ اعراب نمی‌دید، پی می‌افکند از نظم کاخی بلند؟ جنگ‌ و تجاوز و ظلم را حذف کنید، ادبیات مقاومتِ کشور محو می‌شود. مهاجرت را آن‌سو کنید، شعر مهاجرتی شکل نمی‌گیرد و مثلاً استاد کاظمی -که سایه‌اش مستدام باد- در حدِ علاقه‌مند و مفسّرِ سبکِ هندی، علی‌الخصوص شعرِ بیدلِ دهلوی تنزّل می‌نماید. البته که همین‌ هم کارِ بسیار سترگی‌ست ولی مسئله این‌است که شعر بیدلِ بزرگ نیز خود -در یک نگاه کلی- وابسته به آن «چیزهای بد» است. حکومت روحانیت و روحانی اگر در ایران وجود نداشته باشد، خیلی شاعران آن دیار، زیر خطِ فقرِ سوژه می‌افتند و تصور کنید که شعرِ امروزِ ایران، حسین جنتی را-خدای نخواسته- نداشته باشد. حالا پرسش اینجاست که آیا این چیزهای خوب، آن چیزهای بد را توجیه می‌کنند؟ آیا یک اثرِ هنری خوب، یک شعرِ اجتماعیِ محشر، ارزشش را دارد که به خاطرِ خلقِ آن، پیشاپیش حقی تلف شود، آزادی‌یی سلب شود، ظلمی صورت بگیرد و جانی در خطر بیفتد؟ @ikrsim

#سه_گانی روی شیبِ جاده‌ای پر ازدحام، دیدنی دارد تقلای تگرگ؛ زندگی یعنی دویدن تا به مرگ. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

با کوه حرفم شد وقتی که فریادِ مرا رد کرد گفتم دگر یاری به جز ساحل نمی‌گیرم اما وقارش با زبانِ حال می‌گفت: رد کردن این نیست؛ فریادهای یار را بر دل نمی‌گیرم #محمداکرام_بسیم @ikrsim

ای حرص‌گدای پادشاهی‌کردن خم‌گشته‌ی فکرِ کج‌کلاهی‌کردن دنیا و بهشت و کوثر و حور و قصور گیرم همه از تو شد، چه خواهی کردن؟ بیدلِ دهلوی @ikrsim

می‌جنگم برای پیروزی این آخرین پیراهن من‌است چسبیده به استخوان‌هایم چمدانی ندارم خانه‌ای ندارم وطنی ندارم برهنگی شرم‌آورم را می‌بخشم به همه‌ی آن چشمانی که به لباس‌های رنگی عادت کرده‌اند این آخرین جنگ من‌است روراست‌تر از هر پوششی در عریانی تمام با پنجه‌هایم به لباس‌های آهنین تان چنگ خواهم زد تا خنجری را به قلبم فروکنید همه‌ی جنگ‌های نابرابر دو برنده دارد مرگ و آزادی ... مرگ، که پیروز می‌شود و آزادی، که برهنه می‌میرد «زینتِ نور» زینتِ نور از معدود سپیدسرایان افغانستان‌است که کارش را خوب بلد است. خدا حفظ کند این شاعربانوی عزیز را. @ikrsim

👆در محضرِ استاد فداییِ هروی امروز در نودمین سالروزِ تولدشان سایه‌ی عزیز شان بر اهالی ادبیات مستدام باد ❤️

photo content