رويش
Kanalga Telegram’da o‘tish
https://telegram.me/joinchat/AunDfz3NcFhasIud3PKuKA كانال رويش
Ko'proq ko'rsatish353
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-430 kun
Postlar arxiv
353
🌞
🔵 *فاحشههای واقعی*
🔰 یکی از ماندگارترین و تکاندهندهترین داستانهای کوتاه ادبیات جهان، «تُپُلی» (Boule de suif) اثر گی دو موپاسان، نویسنده نامدار فرانسوی است؛ داستانی که نخستینبار در سال ۱۸۸۰ منتشر شد و از مشهورترین آثار او به شمار میرود.
داستان در جریان جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰ اتفاق میافتد. گروهی از مردم، برای فرار از نیروهای پروسی، سوار یک کالسکه میشوند: اشراف، بازرگانان، یک کارخانهدار، یک جمهوریخواه و دو راهبه؛ و در کنار همه آنها زنی به نام الیزابت روسه که به دلیل شغلش لقب «تُپُلی» گرفته است.
در آغاز، بسیاری از مسافران با تحقیر و انزجار به او نگاه میکنند؛ گویی حضور او لکهای بر «آبرو» و «شرافت» آنان است.
اما چند ساعت بعد، وقتی گرسنگی بر آنها غلبه میکند، معلوم میشود تنها کسی که برای سفر غذا همراه آورده، همین زن مطرود است. او بدون حسابگری، غذایش را با دیگران تقسیم میکند؛ همان کسانی که تا چند لحظه پیش حاضر نبودند او را همسطح خود بدانند.
ماجرا زمانی تلختر میشود که افسر پروسی اعلام میکند کالسکه اجازه حرکت ندارد، مگر آنکه تُپُلی خواسته او را بپذیرد.
او ابتدا مقاومت میکند؛ نه از سر خودخواهی، بلکه بهدلیل غرور، باورهای شخصی و مخالفتش با تسلیم شدن در برابر اشغالگر.
اما اتفاق عجیب اینجاست:
همان آدمهایی که ابتدا از شنیدن درخواست افسر خشمگین شده بودند، بهتدریج شروع به فشار آوردن بر تُپُلی میکنند.
اشراف، بازرگانان، ثروتمندان و حتی کسانی که خود را مذهبی و اخلاقمدار میدانند، هرکدام به شیوهای تلاش میکنند او را قانع کنند که «برای مصلحت جمع» کوتاه بیاید.
*مذهب، میهنپرستی، منطق، مصلحت و حتی استدلالهای اخلاقی، همه به ابزارهایی برای متقاعد کردن یک زن تبدیل میشوند تا کاری را انجام دهد که خودِ همان افراد تا چند ساعت پیش آن را ننگ و بیاخلاقی میدانستند*.
و اینجاست که نبوغ موپاسان آشکار میشود:
او نشان میدهد اخلاق، وقتی پای منفعت شخصی در میان باشد، چگونه میتواند برای توجیه هر کاری تغییر شکل دهد.
تُپُلی سرانجام برای نجات همه مسافران تسلیم میشود.
کالسکه دوباره به راه میافتد.
اما حالا همان جماعتی که برای آزادی خود به او نیاز داشتند، دوباره از او فاصله میگیرند؛ غذاهایشان را بیرون میآورند و میخورند، در حالی که تُپُلی تنها، گرسنه و تحقیرشده، در گوشه کالسکه نشسته است.
آنان دوباره از میهن، شرافت، اخلاق، مذهب و پاکدامنی سخن میگویند؛ اما کسی حاضر نیست به زنی نگاه کند که بهای آزادی همه آنان را پرداخته است.
*موپاسان در این داستان، بیش از آنکه درباره «فاحشگی» سخن بگوید، درباره ریاکاری اجتماعی حرف میزند.*
*شاید پرسش واقعی داستان این نباشد که «فاحشه کیست؟»*
*بلکه این باشد:*
*چه کسی واقعاً شرافت خود را فروخت؟*
*زنی که برای نجات دیگران قربانی شد؟*
*یا کسانی که اخلاق و ارزشهایشان را تا زمانی دوست داشتند که هزینهای برایشان نداشت؟*
و شاید به همین دلیل است که بیش از یک قرن پس از انتشار داستان، «تُپُلی» هنوز خواندنی است؛ چون شخصیتهای آن فقط متعلق به فرانسه قرن نوزدهم نیستند. آنها میتوانند در هر جامعهای، در هر زمان و در میان هر طبقهای دوباره ظاهر شوند.
*گاهی «فاحشههای واقعی» کسانی نیستند که جامعه با این عنوان تحقیرشان میکند*؛
*بلکه کسانیاند که شرافت، اخلاق و باورهایشان را در نخستین معامله با منفعت شخصی میفروشند*.
353
🌞
روز تازه ای را
آغاز کن بیتردید
حصارهای فاصله را بردار
و مرا به گرمی مهربانیهایت دعوت کن
که در انجمادِ احساس این عصر
دستهای تو روایتگر بهاری سرخوشست
و تبرک خالصانه اکسیری کمیاب که از زخمهای دل
ابدیتی به بزرگی عشق میسازد
سکوت را بشکن و بگو همدیگر را دوست داریم
بگذار فریاد منتشر در قلبمان
زنجیر پیوند دلها باشد
چنان پیوندی که مرا تا نابودی آخرین تکه وجودم
کنار تو نگه دارد.
آغاز کن دوباره مرا که بودنت
سرچشمه دوباره روییدنست
و نیز زندگی را دوباره از سر سطر آغاز شدن ..
سرآغازی بر کامیابی و بهروزی باد اوقات تان و
تندرستی و سرافرازی و کامکاری بهره هر روزتان
353
☀️
کسانی که هزاران صفحه کتاب خواندهاند،کمتر روی یک عقیده پافشاری میکنند؛
نه به این دلیل که دچار تردیدند،
بلکه به این دلیل که فهمیدهاند هیچ حقیقتی«مطلق»نیست.
آنها در یک رمان خواندهاند که قهرمانِ داستان،در کشورِ همسایه یک خائن بزرگ محسوب میشود.
دیدهاند که یک رسم مقدس در یک قبیله،در قبیلهای دیگر یک گناهِ نابخشودنیست.
وقتی زندگی را از چشمِ ۳۰ نویسنده مختلف دیدهباشید،
دیگر باور نمیکنید که زاویه دیدِ شما تنها پنجره رو به جهان است.
خواندن،فقط کلمات جدید یادتان نمیدهد،
انعطافپذیریِ ذهنی را تقویت میکندو می آموزد
پذیرش تفاوتها را یادتان میدهد
و فروتنی در برابر گستردگی جهان را.
353
🌞
( اندیشه)
هر قومی که به اندیشه، خرد و دانایی تکیه زند، توان آن را خواهد داشت که جایجای میهن خویش را آباد، آزاد و سرافراز سازد. هیچ تمدنی بر ستون جهل استوار نمانده و هیچ سرزمینی بدون اندیشه، به قله پیشرفت نرسیده است.
هر تحول بزرگ و هر شکوفایی ماندگار، نخست در اندیشه انسان زاده میشود و سپس در میدان عمل به بار مینشیند. استقلال نیز جز با اندیشه و خرد به دست نمیآید؛ زیرا استقلالی که بر پایه آگاهی، دانش و بصیرت نباشد، چیزی جز توهمی زودگذر و خیالی ناپایدار نخواهد بود.
آغاز هر اندیشه، کاشتن بذر فرهنگ، ادب، اخلاق و انسانیت است. هر اندیشهای که با صداقت، تعهد و مسئولیت همراه باشد، نویدبخش رویش پدیدهای نو و گشوده شدن افقی تازه برای آینده خواهد بود.
اما آنجا که اندیشه جای خود را به تعصب، جهل و ظاهرگرایی بسپارد، جامعه آرامآرام در مرداب رکود، اختلاف و عقبماندگی فرو خواهد رفت. اندیشه، چراغ راه است و بیآن، مسیر آینده در تاریکی گم میشود.
هر انسانی که با اندیشه در مسیر خدمت گام بردارد، تحولی میآفریند و اثری ماندگار از خود به یادگار میگذارد. هیچ انسانی بینقش آفریده نشده است؛ هر کس حلقهای از زنجیره بزرگ پیشرفت و تکامل جامعه است و همه دست در دست هم، آینده را میسازند.
اندیشه، جامعه را از تنش، خشونت، جنگ و خونریزی دور میسازد و گفتوگو، همدلی و عدالت را جایگزین دشمنی میکند. اندیشه آزاد، انسان را آزاد میکند و آزادی انسان، آزادی جامعه را رقم میزند.
اندیشه میتواند قالب عشق، مهر، دوستی و همزیستی باشد. هرگاه خرد بر دلها حکومت کند، مرزهای کینه و نفرت رنگ میبازد و انسانها پیش از آنکه خود را وابسته به قوم، نژاد یا سرزمین بدانند، خویشتن را عضو خانواده بزرگ بشریت خواهند دید.
آن روز، ترک و فارس، لر و کرد، بلوچ و عرب، دست در دست یکدیگر برای آبادانی ایران خواهند کوشید و ملتهای جهان، از شرق تا غرب، از آسیا تا اروپا، از آمریکا تا آفریقا، با احترام متقابل، صلح، عدالت و کرامت انسانی را پاس خواهند داشت.
اگر اندیشه، اخلاق و انسانیت بر جهان حاکم شود، دهکدهای جهانی از محبت، همدلی و دوستی شکل خواهد گرفت؛ جهانی که در آن هر انسان، فارغ از رنگ، زبان، قومیت و مرزهای جغرافیایی، بتواند آزادانه، مسئولانه و با احترام متقابل به باورهای خویش پایبند باشد و زندگی آرمانی خود را در کنار دیگران، با آرامش، امنیت و عشق ترسیم کند.
باشد که پیش از ساختن شهرها، اندیشهها را بسازیم؛ زیرا هر تمدن بزرگ، روزی تنها اندیشهای در ذهن انسانی خردمند بوده است.
محمد رضا محمودی
353
⛰️
⛱️
یکی پرسید ازآن گم کرده فرزند
که ای روشن روان پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی؟
بگفت: احوال ما برق جهانست
گهی پیدا و دیگردم نهانست
گهی بر طارم اعلا نشینیم
گهی تا پیش پای خود نبینیم
سعدی
مرز بین خوش حالی و بدحالی ، یک قدم است، مرز بین آرامش و اضطراب و دلگرمی و دلشوره و عشق و شک هم همینطور
آدم خودش را قوی می داند، فکر می کند چقدر فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته پس امروز هم می تواند از هر مشکلی عبور کند. اما نه او دیگر همان آدم سابق است و نه دیگر شرایط همان شرایط پیشین
روان و وجود آدمی همان لیوان آبی ست که در طی زندگی، قطره قطره ظرفیتش پر می شود. با هر مشکل یا ناهنجاری، یک قطره درونش می ریزد، جایی می رسد که دیگر حتی توان تحمل یک قطره بیشتر را ندارد، همین می شود که درد را بیرون می ریزد و هر چه سنگینی است را می خواهد از دوش خود بردارد.
دست و دلش می لرزد، جسمش کشش ندارد، حالش به هم می ریزد و خلاصه آن یک قدم بین خوشحالی و بدحالی، به چشم زدنی برداشته می شود.
رفیق آشنادلم!
آدم باید خودش را بشناسد، بفهمد که تا چه حد توان برایش مانده، تا چه قدر می تواند فشار تحمل کند.
باید بداند تنش، و بدنش مراقبت می خواهد از فشارهایی که وارد می شود و به هم می ریزد. تا فرو نریزد.
رفیق جان !
درد دوری و دلتنگی کم نیست، گاهی گمان می کنم دیگر کاری از من بر نمی آید اگر به دیدارم نیایی...
آدینه تان به مدد دل تان پرمهر وامیدتان سپید و شیرین و سرخوشانه
353
🌞
زندگی گاه ترکه هایش را بر می دارد و جان و روحمان را زخمی می کند!
زندگی گاه عشق می بارد و حال و هوای دوست داشتن های ناب را بر سرو رویمان می ریزد.
زندگی گاه درد دارد، برای دوری ها، دلتنگی ها، برای رنجی که خودمان می کشیم یا دیگران به جان می خرند.
و گاه شعفی از کامیابی ها و پیروزی هاو شادمانی از هر چیزی که دل را خوش می سازد
زندگی همین است، لبریز از خوشی و ناخوشی ها و سرشار از ضد و نقیض ها. و این گونه است که خودش را در درون ما معنا می بخشد.
زندگی دم غنیمتی ست. نمی دانیم کی به پایان می رسد اما می دانیم تا فرصت هست باید قدرش را بدانیم و عاشقانه زندگی کنیم. خیر باشیم و دوست بداریم. و رنجشها و کدورتها را ببخشیم.
امروز قدم در واپسین ماه تابستان گذاشتیم، شهریور دلگشا که ما را به سوی پادشاه فصل ها پاییز هزاررنگ و زیبا دلالت و هدایت میکند
چه خوب است ما هم برویم به آن سمتِ انسانی که صفایِ وجودمان، غالب است . که عشق می ورزد و عشق دریافت می کند.
و این برای دنیا و زیست جهان آدمی، مهمترین اثر است.
روز و روزگارتان در طلیعه ماه نو ، نویدآور بهروزی ♥️
353
🌞
دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستن
گاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی میکنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را میخواهد و یکی که با همه اینها میتواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بیتفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که میخواهد، میتواند که نخواهد و همان لحظه که پیش میرود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمیخورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، میتواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد.
از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواستهها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیزها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق همسرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آنها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستنها و رسیدنها در این جهان است؟
از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن.
محمود_مقدسی
353
🤝
🎬
سهممان را برداشتهایم از عشق؟!
نه!!
از حصارها پریدهایم تا نور؟!
نه!!
در انزوای خود روییدهایم تا اوج؟
نه!!
در همهمه ازدحامِ این همه آشوب، چه میکنیم؟
به کدام سمت میرویم، کدام جهت به رویاهامان دست میکشد؟
کدام مساحتِ احساس، در جانمان میوزد؟
همانِ غروبِ تنهایی ، همان حرفهای ناگفته رفته برباد...
همان عطشگاهِ بوسههایِ معطل، همان دیوانگیهایِ مانده در راه
همان نوشگاه تلخکامی
همین یأس پیچیده تا گلوگاه؟
هر طرف میرویم چهار فصل آن زمستان است...
سال تا سال هر چه بگذرد، آیا تقدیر و اقبال مان
به فردای روشن میرسد؟
روز و روزگاران تان عاشقانه و عارفانه و بر مدار آرامش
353
☀️
دوستان بِه که ز وی یادکنند
دلِ بی دوست دلی غمگین است
خُرّم آن کس که دراین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
پروین اعتصامی
دوستی های ناب و اصیل، همان هایی که روح را جلا می دهند و حالِ خوش می سازند، سرمایه های آدمی ست.
همانهایی که درکشان از حال و احوال دوست، توقع و انتظارات دست و پاگیر نیست. رنجش های پیش پاافتاده و گله های بی دلیل نیست؛ فهمشان از دوست، صداقت و روراستی ست. حتی اگر به مذاق خوش نیاید و دوری از تزویر و ریاکاری و دلخوشی و تعارفات و لاپوشانیِ متزورانه و محبت های جعلی...
دوستی ناب، آن هایی ست که رفیق از حرف ها و رفتارهای دوست نمی رنجد و در پی علت و دلیلیست اگر ناخوشایندش باشد، و اگر جوابی پیدانکرد با صبر و آرامش، بدون جبهه گیری و پرخاش از دوست جویای آن می شود.
گفت وگو و حرف زدن، راز ورمز دوستی ست؛ و درمقابل سکوت و تعابیر غیرواقع و سرپوش گذاشتن بر گله ها،آفت و ویرانگر؛
دوستی باید رها باشد؛خودش بوزد و آرامش ببخشد، نه این که در حصار و تحمیل و اجبار محبوس باشد.
دوستی های ناب، حال خوب کنند، آن قدر که حتی "معجزهگرند"...
روزتان در تابش آفتاب دوستی ها سرشاراز امید و عشق و مهرورزی
