ru
Feedback
356
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-330 день
Архив постов
🌞     زندگی گاه ترکه هایش را بر می دارد و جان و روحمان را زخمی می کند!      زندگی گاه عشق می بارد و حال و هوای دوست داشتن های ناب را بر سرو رویمان می ریزد. زندگی گاه درد دارد، برای دوری ها، دلتنگی ها، برای رنجی که خودمان می کشیم یا دیگران به جان می خرند. و گاه شعفی از کامیابی ها و پیروزی هاو شادمانی از هر چیزی که دل را خوش می سازد زندگی همین است، لبریز از خوشی و ناخوشی ها و سرشار از ضد و نقیض ها. و این گونه است که خودش را در درون ما معنا می بخشد. زندگی دم غنیمتی ست. نمی دانیم کی به پایان می رسد اما می دانیم تا فرصت هست باید قدرش را بدانیم و عاشقانه زندگی کنیم. خیر باشیم و دوست بداریم. و رنجشها و کدورتها را ببخشیم. امروز قدم در واپسین ماه تابستان گذاشتیم، شهریور دلگشا که ما را به سوی پادشاه فصل ها پاییز هزاررنگ و زیبا دلالت و هدایت میکند چه خوب است ما هم برویم  به آن سمتِ انسانی که صفایِ وجودمان، غالب است . که عشق می ورزد و عشق دریافت می کند. و این برای دنیا و زیست جهان  آدمی، مهمترین اثر است. روز و روزگارتان در طلیعه ماه نو ، نویدآور بهروزی ♥️                     

🌞 دو جان؛ یکی برای خواستن و یکی برای دیگر نخواستن گاهی در آدم دو موجودِ همزمان زندگی می‌کنند: یکی که رویا و شور و امید دارد و آینده را می‌خواهد و یکی که با همه این‌ها می‌تواند همین لحظه سرش را بگذارد روی زمین و برود‌. گاهی آدم ترکیبی از شورِ زندگی و بی‌تفاوتی به مرگ است. گاهی همان لحظه که می‌خواهد، می‌تواند که نخواهد و همان لحظه که پیش می‌رود، اگر بایستد هم دنیای درونش تکان چندان نمی‌خورد. گاهی آدم همان اندازه که زنده است، می‌تواند با مرگ همنشین باشد و از چیزی نترسد. از بلوغ است که چنین حالی دارد؟ از فرطِ خواستن و نشدن است؟ از رسیدنِ زیاد به خواسته‌ها و آرزوهاست؟ از به پایان رسیدنِ فهرستِ تمناهاست؟ از برابر شدنِ ارزش همه چیز‌ها در نگاه آدم است؟ از ناامیدی به خواستن و در عین حال ناگزیری به زنده ماندن است؟ از دوپاره شدنِ کامل درون و همزمان نیمی مرده و نیمی زنده بودن است؟ از سوگ و فقدان عزیزی است که سهمی از زندگی را با خودش برده و شوق هم‌سرنوشتی با خودش را باقی گذاشته؟ از خواستنِ زندگی برای دیگران (و در نتیجه کاری کردن برای آن‌ها) و خواستن مرگ (آرامشی همیشگی) برای خود است؟ از خواستنِ ذهنی و نتوانستن تن است؟ از خواستنِ تن و نتوانستن روان است؟ از تکلیف ناتمام (از زندگی نزیسته) و در عین حال خستگی از دویدن است؟ از پی بردن به سرشتِ گذرای خواستن‌ها و رسیدن‌ها در این جهان است؟ از هرچه که هست، حال غریبی است این دو جانِ همزمان داشتن؛ جانی برای خواستن و زنده ماندن و جانی برای مردن و دیگر نخواستن. محمود_مقدسی                     

سایه ها.mp34.39 MB

TelTurkmusic25 Duygusal Düetler 5 Unutulmaz Şarkı.mp354.41 MB

Duygusal Düetler 💔 | 5 Unutulmaz Şarkı میکس ۵تا از آهنگای ترند اینستا

🤝 🎬 سهم‌مان را برداشته‌ایم از عشق؟! نه!! از حصارها پریده‎ایم تا نور؟! نه!! در انزوای خود روییده‌ایم تا اوج؟ نه!! در همهمه‌
🤝 🎬 سهم‌مان را برداشته‌ایم از عشق؟! نه!! از حصارها پریده‎ایم تا نور؟! نه!! در انزوای خود روییده‌ایم تا اوج؟ نه!! در همهمه‌ ازدحامِ این همه آشوب، چه می‌کنیم؟ به کدام سمت می‌رویم، کدام جهت به رویاهامان دست می‌کشد؟ کدام مساحتِ احساس، در جانمان می‌وزد؟ همانِ غروبِ تنهایی ، همان حرف‌های ناگفته‌ رفته برباد... همان عطش‌گاهِ بوسه‌هایِ معطل، همان دیوانگی‌هایِ مانده در راه همان نوشگاه تلخکامی همین یأس پیچیده تا گلوگاه؟ هر طرف می‌رویم چهار فصل آن زمستان است... سال تا سال هر چه بگذرد، آیا تقدیر و اقبال مان‌ به فردای روشن می‌رسد؟ روز و روزگاران تان عاشقانه و عارفانه و بر مدار آرامش                                 

sticker.webp0.50 KB

☀️ دوستان بِه که ز وی یادکنند دلِ بی دوست دلی غمگین است خُرّم آن کس که دراین محنت گاه خاطری را سبب تسکین است پروین اعتصامی     دوستی های ناب و اصیل، همان هایی که روح را جلا می دهند و حالِ خوش می سازند، سرمایه های آدمی ست. همان‌هایی که درک‌شان از حال و احوال دوست، توقع و انتظارات دست و پاگیر نیست. رنجش های پیش پاافتاده و گله های بی دلیل نیست؛ فهم‌شان از دوست، صداقت و روراستی ست. حتی اگر به مذاق خوش نیاید و دوری از تزویر و ریاکاری و دلخوشی و تعارفات و لاپوشانیِ متزورانه و محبت های جعلی‌... دوستی ناب، آن هایی ست که رفیق از حرف ها و رفتارهای دوست نمی رنجد و در پی علت و دلیلی‌ست اگر ناخوشایندش باشد، و اگر جوابی پیدانکرد با صبر و آرامش، بدون جبهه گیری و پرخاش از دوست جویای آن می شود. گفت وگو و حرف زدن، راز ورمز دوستی ست؛ و درمقابل سکوت و تعابیر غیرواقع و سرپوش گذاشتن  بر گله ها،آفت و ویرانگر؛ دوستی باید رها باشد؛خودش بوزد و آرامش ببخشد، نه این که در حصار و تحمیل و اجبار محبوس باشد. دوستی های ناب، حال خوب کنند، آن قدر که حتی "معجزه‌گرند"... روزتان در تابش  آفتاب دوستی ها سرشاراز امید و عشق و مهرورزی                       

Reza Bahram Donyaye Bi Rahm.mp38.43 MB

🌞 وقتی جوانی میگذرد دل آدم نازک‌تر می‌شود نه بخاطر  ضعیف بودن  بلکه بخاطر  فهمیدن از اینکه عمر چطور مثل نسیمی آرام بی‌صدا، از لابه‌لای انگشت‌ها گذشت وقتی جوانی میگذرد دیگر نمی‌خواهی کسی را تغییر دهی، نه فرزندانی را که هرکدام راه خودشان را یافته‌اند، نه دنیایی را که همیشه شتاب‌زده‌تر از دل تو بوده و نه آدمهایی را که هنوز خیال میکنند حقیقت فقط در مشت خودشان است وقتی جوانی میگذرد آرامش تبدیل می‌شود به عزیزترین خواسته‌ دل یک پیاله چای کم‌رنگ و سکوتی که لازم نیست با هیچ حرفی پر شود وقتی جوانی میگذرد دیگر حوصله‌ بحث‌های بی‌ثمر را نداری  فهمیده‌ای که بیشتر آدمها گوش می‌دهند تا جواب دهند، نه اینکه بفهمند وقتی جوانی میگذرد با گذشته مهربان‌تر می‌شوی. خودت را سرزنش نمی‌کنی برای تصمیم‌هایی که می‌توانست بهتر باشد، برای عشقی که نماند، برای آرزوهایی که در نیمه‌راه  ماندند وقتی جوانی میگذرد میفهمی زندگی همیشه همین بوده ترکیبی از اشتباه و امید، از ساختن و دوباره از نو ساختن وقتی جوانی میگذرد کسی دوستت داشته باشد، نعمت است،  و اگر نه سالها به تو یاد داده‌اند  که تنهایی همیشه هم غم نیست گاهی پناه است، گاهی آشتی با خود وقتی جوانی میگذرد گاهی ساعتها به عکسهای کهنه نگاه می‌کنی و تازه می‌فهمی عمر چقدر آرام  چقدر بی‌صدا گذشت وقتی جوانی میگذرد با بدن خود مهربان‌تر می‌شوی با زانوهایی که آهسته‌تر می‌روند با دست‌هایی که می‌لرزند با چشم‌هایی که نور بیشتری می‌خواهند وقتی جوانی میگذرد دیگر از پیر شدن شرم نمی‌کنی ، پیری بهای زنده ماندن است. یاد گرفته‌ای بعضی روزها فقط نفس کشیدن کافی‌ست وقتی جوانی میگذرد آزادی معنای تازه‌ای پیدا می‌کند، آزادیِ رها کردن آزادیِ دل نبستن به هر چیز کوچک، آزادیِ بخشیدنِ خودت و دیگران وقتی جوانی میگذرد کم‌کم می‌فهمی زندگی بیشتر از آنکه فتح کردن باشد، تماشا کردن بود  تماشای باران پشت پنجره، خنده‌ کودکی در کوچه بوی نان تازه، و غروبی که هر روز بی‌صدا تمام می‌شد وقتی جوانی میگذرد اگر حال دلت خوب باشد همان روز برایت کافی‌ست. هنوز برای خودت میوه می‌خری هنوز گاهی زیر لب آواز می‌خوانی و هنوز از دیدن شکوفه‌ یک درخت دلت روشن می‌شود وقتی جوانی میگذرد دیگر عجله‌ای برای رسیدن نداری بیشتر راه را آمده‌ای، و حالا فقط می‌خواهی باقی عمر را سبک‌تر زندگی کنی وقتی جواني میگذرد چایت را آرام‌تر می‌نوشی، کمتر حرف می‌زنی بیشتر نگاه می‌کنی  و تلاش می‌کنی پیش از آن‌که چراغ شب خاموش شود، طعم واقعی زندگی را ساده، بی‌ادعا، تا آخرین جرعه احساس کنی                      

sticker.webp0.49 KB

4_5958591258556368168.mp34.53 MB

☀️ دیگر جوان نمی‌شوم نه به وعده‌ی عشق و نه به وعده‌ی چشمانِ تو. و دیگر به شوق نمی‌آیم نه در بازیِ باد و نه در رقصِ گیسوان تو. چه نامرادیِ تلخی! و دریغا، چه تلخِ تلخ فرو می‌ریزم با سنگینیِ این غربتِ عمیق در سرزمینِ اجدادیِ خویش و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می‌شوم در بارش این گستره‌ی تشویش در خانه‌ی خورشیدها و خاطره‌ها و دیگر جوان نمی‌شوم نه به وعده‌ی این بهاری که آمده است و نه به وعده‌ی آن شکوفه‌های یخ‌زده...!   #محمدرضا_عبدالملکیان 🌞 @RoyeshBehroozi 🌞

sticker.webp0.50 KB

🌞 خدایا برای مردم ایران و برای مردم جنوب ایران، کاری کن. مردمی که از نفت، فقط دودش را دیدند و جنگش را و باروتش را... مردمی که کنار زیباترین و باوقارترین خلیج دنیا، به جای زیستن، دائما آماده‌ی نبرد بودند. که کاش هرگز هسته‌ای و نفتی وجود نداشت و بشر فکر دیگری به حال خودش می‌کرد تا برای خوشبختیِ عده‌ای در گوشه‌‌ای از جهان، عده‌ی دیگری در گوشه‌ی دیگری از جهان نگون‌بخت نمی‌شدند. که همانا هر خاکی که داراتر بود، مردمانش ندارتر بودند و هر کشوری که به سیاست پرداخت، مردمانش زندگی را باختند... که از گنج این خاک، فقط جنگ و رنجش نصیبِ ما شده‌بود. خدایا خودت مراقب مردم جنوب ایران باش و خودت تمام جنگ‌ها و جنجال‌های جهان را ختم به خیر کن. خسته‌ایم از این کشمکش‌های تکرار شونده. غمگینیم، نگرانیم و بلاتکلیف؛ دلمان کمی آرامش و صلح می‌خواهد. #نرگس_صرافیان_طوفان

4_5922263664957593990.mp37.21 MB

4_5961065503316254873.mp34.31 MB

🌞 چنگیز خطاب به سلطان محمد خوارزمشاه؛ شما جنگ را انتخاب کردید چنگیزخان مغول پس از یکپارچه کردن اقوام مغول و تارومار کردن تاتارها، قلمرو خود را تا مرزهای خوارزمشاهیان «ایران» گسترش داد. با اینکه ایران هدف جذابی برای تصرف و کسب غنائم فراوان بود، اما چنگیزخان پیش‌تر نمی‌رود و دست از جنگ می‌کِشد! چرا که او کار جدیدی آموخته است! چنگیزخان کشف کرده بود که سرزمینش در مسیر جاده ابریشم قرار گرفته و او می‌تواند زندگی مردمش را بدون خونریزی و با تجارت، دگرگون کند! چنگیز تصمیم می‌گیرد تعدادی سفیر نزد همسایه خود سلطان محمد خوارزمشاه بفرستد. ۱۵۰۰ شتر به همراه بیش از ۴۰۰ بازرگان و سه نفر فرستاده مخصوص با هدایای ویژه، در قالب یک کاروان بزرگ به سمت ایران حرکت می‌کنند. ابن اثیر می‌نویسد؛ «کاروان در نظر غایرخان، حاکم محلی و طماع شهر اُترار (یکی از شهرهای مرزی خوارزمشاهیان در شمال شرقی ایران) چنان باشکوه و پُرزرق و برق بود که او نتوانست از آن چشم‌پوشی کند و اقدام به توقیف کاروان کرد.» غایرخان به سلطان محمد می‌نویسد؛ «کاروانی از بازرگانان مغول، قصد ورود به قلمرو شاهنشاهی دارند، با آنها چه کنم؟» سلطان با کم‌خردی پاسخ می‌دهد؛ «فرض کن این فرستادگان مغول، جاسوس هستند! جز قتل عام کردن می‌توان حکمی در مورد جاسوسان صادر کرد؟!» غایرخان که منتظر چنین پاسخی بود تا اموال کاروان را تصاحب کند، بلافاصله تمامی بازرگانان و سفرای مغول را قتل عام و اموال آنان را با حکومت مرکزی تقسیم می‌کند. خبر به چنگیزخان می‌رسد. او خود را کنترل می‌کند و این قتل عام را یک حادثه به سبب عدم شناخت دو همسایه از یکدیگر می‌خواند. چنگیز کاروان دوم را همراه با پیام دوستی نزد دولت خوارزمشاهیان می‌فرستد. بازرگانان، از ترسِ خود برای رفتن به ایران به چنگیزخان می‌گویند. چنگیز به آنان اطمینان داده و از آنان می‌خواهد باکی به دل راه ندهند. اما کاروان دوم نیز توقیف شد و بازرگانان مغول کشته و هدایا و اموال بازرگانان غارت می‌شود. علاوه بر اینها غایرخان به جهت تحقیر سفرای چنگیز، فرمان می‌دهد، سبیل سفیران را تراشیده و آنان را برهنه از شهر بیرون کنند! چنگیز خشمگین شده و آخرین پیام را توسط پیکی به سلطان محمد می‌فرستد که بسیار ساده ولی ترسناک بود. او می‌نویسد: «شما جنگ را انتخاب کردید» بی‌تدبیری سلطان محمد خوارزمشاه در برخورد با همسایه‌ای که قصد فعالیت آزاد تجاری داشت، فاجعه مغول را به بار آورد. فاجعه‌ای که بگفته مورخ روسی ولادیمیر بارتولد؛ "چشمی باز نماند تا برای مُردگان گریه کند.

🌞 بازنشر یک درد دل. نویسنده .گمنام آقای حاکمیت، حالمان بد است، ما بی‌حیا نشدیم، شما بی‌عدالت شدید خیابان‌های این شهر دیگر بوی زندگی نمی‌دهند. بوی دود می‌آید، بوی ناامیدی، بوی سیگار و مشروب و مخدرها و دخترانی که در هجده‌سالگی پیر شده‌اند. پسرانی که خندیدن را یادشان رفته و فقط بلدن مصرف کنند؛ مصرفِ «گل»، مصرفِ مشروب، مصرفِ امید. این جامعه آرام آرام دارد پوسیده می‌شود، نه از بی‌دینی مردم، از بی‌عدالتی صاحبان قدرت. سال‌ها گفتند حجاب، گفتند ظاهر، گفتند غیرت. اما کسی نگفت نان. کسی نگفت عدالت. کسی نپرسید این جوانِ بیکار چطور مرد بماند؟. این دخترِ تنها چطور پاک بماند وقتی در هر کوچه دست‌هایی از تاریکی بیرون می‌آید و امید را می‌دزدد؟. ای کاش فقط روسری‌ها افتاده بود؛ اما لباس افتاده. ایمان افتاده. اعتماد افتاده. اخلاق زیر پای فقر له شده است. در این خاک، هرچه فقر بیشتر شد، موعظه هم بیشتر شد؛ هرچه سفره‌ها کوچک‌تر شد، خطبه‌ها بلندتر شد. اما مردم گوش نمی‌دهند؛ نه از لجاجت، بلکه از درد. از بس وعده شنیدند و چیزی ندیدند. از بس عدالت را بر زبان دیدند و رانت را در عمل. حالا ببین؛ جوانی که باید در کارخانه باشد، در پارک و انزوا است و دود می‌کشد. دختری که باید معلم باشد، در اینستاگرام می‌رقصد. پیرمردی که باید پناه باشد، دنبال شکارِ جوانی ست. و همه وانمود می‌کنند که عادی است. اما نیست. هیچ چیز دیگر عادی نیست. این کشور دارد آرام آرام از درون می‌سوزد. آتش نه از غرب آمده، نه از ماهواره، از ظلم آمده. از نانِ نابرابر، از فرصتِ نابرابر، از بی‌عدالتی از وعده‌هایی که نان نشدند و سخنانی که صداقت نداشتند. جامعه‌ای که دروغ در آن عادت شود، ایمانش می‌میرد. جامعه‌ای که عدالت در آن فراموش شود، عفتش از دست می‌رود. نه با فحشا، با ناامیدی. فحشا فقط شکل ظاهریِ ناامیدی است. وقتی دختری بداند پاکی‌اش نان نمی‌شود، وقتی پسری بداند غیرتش کار نمی‌شود، وقتی ایمان خرج ندارد، همه چیز فرو می‌ریزد. شما می‌گویید دشمن تهاجم فرهنگی کرده؟ اما دشمن از درون آمده. از پشت تریبون‌هایی که سال‌ها از عدالت گفتند و رانت خوردند. از اتاق‌هایی که درباره‌ حجاب تصمیم گرفتند اما درباره‌ معیشت و نان سکوت کردند. ما بی‌حیا نشدیم، شما بی‌عدالت شدید. ما بی‌دین نشدیم، شما دین را بی‌اعتبار کردید. ما خیانت نکردیم، شما اعتماد را کشتید. و امروز، دختران ما با وقیح ترین شکل با سیگار و مخدری در دست در خیابان می‌گردند چون هیچ پناهی برای گریه‌شان نمانده است. تا عدالت برنگردد، حجاب هم برنمی‌گردد. تا صداقت زنده نشود، ایمان زنده نمی‌شود. تا رانت هست، فساد هست، و تا فساد هست، بی‌عفتی هم هست. و اگر اینگونه ادامه دهید بدتر هم خواهد شد . جامعه را با گشت ارشاد نمی‌شود نجات داد، بلکه با بازگرداندنِ کرامت انسان. با نانِ پاک، با وعده‌ی صادق، با عدالتِ واقعی. ما هنوز هم می‌خواهیم مؤمن باشیم، اما به چیزی که دیده نمی‌شود نمی‌شود ایمان داشت. عدالت را نشان دهید، تا ایمان بازگردد.