"زنی کهگم کردم "
Kanalga Telegram’da o‘tish
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Ko'proq ko'rsatish4 409
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-117 kun
-3130 kun
Postlar arxiv
4 408
مطمئن نیستم که امروز،دقیقا روزی باشد که آرزوها در آن به واقعیت تبدیل می شود .اما مطمئنم که امروز همان روزی ست که اگر به اندوه بگذرد ضرر کرده ام.
در واقع معیار سنجش خوب بودن روزها نه اتفاقات،بلکه میزان لذتی ست که از خود روز می بریم .
#عادله_زمانی
صبح بخیر ❤️
4 408
چقدر همه مون به دوستایی مثل قلی نیاز داریم ..
که حتی اگر دور باشیم فراموشمون نکنه
راستی ما خودمون واسه دوستامون چقدر قلی هستیم ؟؟
4 408
چند ماه پیش یک برنامهی پیادهروی منظم برای خودم گذاشتم. هر روز حدود ساعت هفتِ عصر میرفتم، پارک محل را هفت، هشت بار دور میزدم و یک ساعت بعد برمیگشتم خانه.
گاهی، بعد از دو سه بار دور زدن، روی یکی از نیمکتها که رو به زمین بازی بچهها و پشت به شمشادها بود مینشستم و کمی نفس تازه میکردم. اسمش را گذاشته بودم "نیمکت لش!"
گاهی پسرکی پنجششساله، با لپهای گلانداخته از بازی زیاد همزمان با من میآمد و مینشست آن سر نیمکت. موهای فرِ مشکی داشت و چانهی کوچک.
چند باری که همنشین شدیم و یکی دوبار که از بطری من چند قلپ آب خورد سر حرف را باز کردیم و با هم رفیق شدیم.
مادرش معمولا چند نیمکت آنطرفتر مینشست و به رفاقت ما با لبخند نگاه میکرد.
به پسرک گفتم شبیه عروسکی است که وقتی بچه بودم داشتم. بهش گفتم اسم عروسکم قُلی بود.
اسم پسرک آرتین بود، ولی از اسم قلی خوشش آمد. قرار شد قلی صدایش کنم!
گاهی که از روی نیمکت بلند میشدم که برسم به ادامهی پیادهروی، او هم میرفت سراغ تاب و سرسره و باز که میرسیدم به نیمکت، گپوگفت را از سر میگرفتیم.
یک بار برایش آبنبات چوبی بردم و یک بار هم عکس قلی را از توی آلبوم قدیمی پیدا کردم و بردم نشانش دادم.
کمکم هوا گرم شد و همین توجیهی شد برای تنبلی!
دیگر سر ساعت همیشگی نرفتم پیادهروی و قلی را هم ندیدم.
دیروز از صبح دلم گرفته بود. تصمیم گرفتم بعد از دو ماه بروم پیادهروی. دورِ سوم را زده بودم و داشتم میرفتم سمت نیمکتِ لش که دیدم قلی دارد میآید سمتم. از دیدن هم ذوق کردیم و برای هم دست تکان دادیم.
به من که رسید، دست کرد توی جیب شلوارکش و بعد مشتش را گرفت جلوی من. دستم را باز کردم. چیز کوچکی گذاشت توی دستم.
گفت: "نصفشو خودم خوردم."
نگاه کردم. توی دستم یک نصفه آدامس صورتیِ گاز زده بود که دورش کمی پرز چسبیده بود.
مادرش جلو آمد و گفت بیشتر از یک ماه است که این نصفهآدامس را برای شما نگه داشته، گفت هربار که میآید پارک حواسش هست که آدامس را از جیب لباس قبلیاش بردارد و بگذارد توی جیب لباس تازه و با خودش بیاوردش.
همانطور که به آدامس نگاه میکردم، چشمهام پر از اشک شد. یک ماه تمام، این نصفهآدامس را نخورده بود و نگهش داشته بود برای من.
گفتم: "بهش میاد خوشمزه باشه."
قلی گفت: "هم شیرینه، هم ترشه!"
زیر نگاه خیرهاش، آدامس را گذاشتم توی دهانم و گفتم: "اوووم..."
با ذوق خندید.
بهش گفتم: "دمِ معرفتت گرم قلی!"
و خدا را شکر کردم که دنیای ما بچهها را دارد. فراموشنشدن حس خیلی قشنگی است.
سودابه فرضی پور
4 408
خورشیدک کوچکم
غنچه ی باز نشده ی گل گلابم
مشرق چشمانت را بازکن که جهان سخت منتظر تابیدنت ست .
که اگر نگشایی شرقی ترین چشمان عالم را
صبح نخواهد شد .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 408
قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد.
اگر ذرهیی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد. و اگر دانهیی از محبّت نشاندی، خرمنها بر خواهی داشت.
نادر ابراهیمی
@adelehz
4 408
نزدیکای غروب چشام رفته بود رو هم که با شنیدن یه مکالمه با تن صدایی توام با نگرانی و ترس بیدار شدم .
اومدم توی سالن دیدم کل فرش زیر خونِ
پدرم در حالی ایستاده که پاش شدیدا خونریزی داره و مادرم که پریشون داره باهاش حرف میزنه
چند روز پیش یه لیوان توی سالن شکسته بود و با اینکه جمعش کردیم و جاروبرقی کشیدیم یه تیکه از شیشه کناره پایه ی مبل جامونده که به پای بابام گیر میکنه و قسمتی از رگشو میبره و خون شبیه آبی که از یک سوراخ در شلنگ بیرون بجهه بیرون میاد
من چیزی از پروسه ی بردن به بیمارستان و اطمینان خاطر از اینکه زخم خیلی عمیقی نیست و استراحت و پانسمان که بگذریم
الان ساعت یک و نیمه و من نمیتونم بخوابم
با وجود اینکه موضوع ختم به خیر شده و الان آرامش برقراره ولی اروم نیستم
دلممیخواد برای دیدن اینکه پدرم با یه زخم خون آلود مظلومانه وسط سالن وایستاده بود اشک بریزم .
حتی وقتی در سکوت توی بیمارستان اروم نگاه میکرد تا زخمش و پانسمان کنند .
اصلا پدر و مادرها میفهمند که با ناراحتی یا مریضی شون چی بسر دل بچه هاشون میارن🥺😢
واقعا این حسی که آدم از ناراحتی عزیزش میکشه چقدر انسان و میتونه ضعیف بکنه
چند ساعته دارم سعی میکنم اروم باشم و نمیتونم
از خود خدا میخوام هیچ وقت هیچ کس و با عزیزش آزمایش نکنه
و دل هیچ کس و بخاطر ناراحتی عزیزش نسوزونه
درسته که خداروشکر بخیر گذشت اما نمیتونم اروم باشم 😢
خدا خودش حافظ عزیزان مون باشه
آمین
#عادله_زمانی
4 408
🔴هشدار سیل در تهران برای امروز و فردا (سهشنبه و چهارشنبه)/ نه کوه بروید نه کنار رودخانه
🔻اداره کل هواشناسی استان تهران با صدور هشدار نارنجی رنگ از رشد قابل ملاحظه ابرهای همرفتی و فعالیت سامانه بارشی و رگبار و رعدوبرق، وزش باد شدید، در نواحی مستعد احتمال بارش تگرگ از چهارشنبه تا پنجشنبه ( ۱۲ و ۱۳ مردادماه) در مناطق شمالی بهویژه ارتفاعات استان تهران خبرداد.
@adelehz
4 408
گمان اینکه ما میتوانستیم بیشتر عاشق هم باشیم گمان بیهوده ای بود .
این ممکن نبود،عشق ما به هم نهایت یک عشق و خانه ی آخر پر شدن یک پیمانه بود.
گاهی وقتها نباید بدنبال بیشتر و بیشتر شدن گشت تا مبادا لبریز شود آنچه میخواهیم بیشترش کنیم و آنچه داریم هم از دست برود.
بهرحال من گمان میکنم ما بشکلی حساب شده و دقیق عاشق هم بودیم .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 408
دوستانی که توی بانک ملی حساب دارند درخواست رمز دوم تون به مشکل برنخورده؟؟
anonymous poll
جواب نمیده
▫️ 0%
خیر،مشکلی نداره
▫️ 0%
👥 Nobody voted so far.
4 408
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
✍🏻 گونتر گراس
@adelehz
