Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish408
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+57 kun
+930 kun
Postlar arxiv
هر لحظه موهبتی است
برای از نو آغاز کردن
زندگی نیست مگر گذر زمان
و این فرصت برای تو
که برگزینی چگونه گذر کند....
ایام میآیند که از شما مبارک شوند
مبارک شمایید....
سال نو مبارک
@lightworkers
بسی گفتند: «دل از عشق برگیر!
که نیرنگ است
و افسون است
و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم،
که این زهر است، اما!
نوشداروست...!
تنبور #میروحید_رادفر
شعر #فریدون_مشیری
هر لحظه موهبتی است
برای از نو آغاز کردن
زندگی نیست مگر گذر زمان
و این فرصت برای تو
که برگزینی چگونه گذر کند....
ایام میآیند که از شما مبارک شوند
مبارک شمایید....
سال نو مبارک
@lightworkers
با گاهشمار تقویم تا ساعاتی دیگر زمین یکبار دیگر به گرداگرد خورشید چرخیده است. از کی؟ شاید نتوانیم دقیقا بگوییم، ولی تقریبا چهارونیم میلیارد سال میشود. عدد عظیمی است، بهخصوص که آنرا با کمتر از دویستهزار سالی که گونهٔ ما انسان خردمند از آن تجلی یافته است مقایسه کنیم. همهٔ تاریخِ ما انسانها از زمانی که هنوز زبانمند و ابزارمند نشده بودیم تا به امروز، بیش از دویستهزار بار کوچکتر از زمین است. آیا میتوانید تصور کنید که دویست هزار سال دیگر چه شکلی است؟
مشخص نیست که ما انسانها دقیقا از چه زمانی شروع به شمردن سالها کردهایم، شاید کمی یا بیش از پنجهزارسال. میتوانید تصور کنید که هستی چقدر بوده است (فقط بوده است) و فرایند تحول خویش را تجربه میکرده است، بیآنکه آنرا متر کند و دقیقه بزند! اما حالا هر یک از ما ساعتی به دستمان میبندیم و برای ثانیههایی هم که میگذرد نقشه میکشیم.
آنچه مسلم است این است که زندگی، چه کسی باشد که آنرا شمارش کند و چه نه، گذار خویش را تجربه میکند. زندگی به این اعتبار چیزی نیست مگر گذارِ زمان -البته نه زمانِ قراردادیای که ما انسانها وضع کردهایم. اما شگفتی این فرصتِ کوتاهی که ما در دلِ این هموارهْ گذرکردن داریم این است که تا اندازهای این اختیار را یافتهایم که چگونگیِ گذارش را انتخاب کنیم. میگویم تا اندازهای زیرا جبرِ بیولوژیکی و تاریخی همواره بر گردن ماست. اما همین تا اندازهای هم همکارِ هستیشدن خود یک موهبتِ حیرتانگیز است. ما قادریم تا هستشدن یا نیستشدن چیزهایی را انتخاب کنیم. و این کار را با معنیدادن به چیزی و بیاعتبار ساختن چیزهایِ دیگر انجام میدهیم.
رسم است که لحظهٔ سالِ نو آدمها با خود قول و قرارهایی میگذارند که سالِ پیشرو را چگونه بگذرانند (که البته به سیزده نرسیده فراموشش میکنند). اما برای تغییر و تحول هیچنیازی به انتظار کشیدن برای فرارسیدن سالِ نو نیست. زیرا در گردشِ هموارهٔ زمین به دور خورشید هر لحظهای را که شما از آن معرفت پیدا کنید، دقیقا لحظهایست که یک سالِ پیش زمین در آن موقعیت حضور داشته است. پس هر وقتی را که شما دریابید، وقتِ تحویل سال است (به هر حال شمارش را ما آغاز کردهایم).
هر لحظه موهبتی است برای از نو آغاز کردن. زندگی نیست مگر گذار زمان، و این فرصت برای تو که برگزینی چگونه گذر کند.....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
چون تو خواهی که جایی روی،
اوّل دلِ تو میرود و میبیند
و بر احوالِ آن مطلّع میشود،
آنگه دل باز میگردد و بدن را میکشاند. اکنون این جملۀ خلایق، به نسبتِ با انبیا و اولیا، اجساماند.
دلِ عالَم، ایشاناند.
اوّل ایشان به آن عالَم سیر کردند و از بشریّت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوقِ این عالَم را و آن عالَم را مطالعه کردند و قطعِ منازل کردند تا معلومشان شد که راه چون میباید رفتن.
آنگه آمدند و خلایق را دعوت میکنند که « بیایید بدان عالَمِ اصلی که این عالَمِ خرابی است و سرای فانی است و ما جایی خوش یافتیم، شما را خبر میکنیم.»
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
عرفان وادی اغواگری است. همه می خواهند خود را به آن بچسبانند. فقیه، صوفی، دانشی، فلسفی، شفاباز، جادوگر، سیاستمدار و همه ی انواع انسانی. اگرچه از روح بر همه باریده، امّا هیچ کدام از اینها در حقیقت هیچ ربطی به وادی عرفان و سلوک معنوی ندارند.
این یک اغواست. یک جابجایی مرزهاست. یک جعل است و بدتر از همه یک التقاط است، امّا حاوی این نکته نیز هست که همه خواستار آزاد شدناند. همه میخواهند از روح نصیبی ببرند و از برچسبی که بر خویش نهادهاند و از زندانی که در آنند با کلمه ی عرفان بالا خیزند. این یک آغاز است. امّا برای اینکه هر کس از آنچه هست بالا خیزد، کلمات به تنهایی کاری نمیکنند. ابتدا طالب باید از آنچه که هست توبه کند و از آن جایی که هست یک قدم به بیرون بگذارد.
پس ما فقیه و صوفی عارف، دانشمند خداشناس، فلسفی آگاه به رموز الهی و از این قبیل نداریم. شاید عارف به آن وادی که در آن هستند باشند، یعنی عارف به فقاهت، به دانش، فلسفه، دین و هر راهی که می روند. امّا وادی عرفان هیچ کدام از ایشان را ساکنین کوی خود نمیداند.حتّی نزدیک به آستانهی خود نیز نمیداند.چرا که اینها همه رهروان دنیایند.
عرفان وادی عشق است و اگر کسی عاشق باشد، دیگر عاقل نمیتواند باشد. عاقل به معنای عقل گرا و نوکر و سینه چاک شگفتیها و دامها و پیچیدگیهای ذهن و روان و نظریه پردازیها و راه و رسم و منشهای انسانی، چون آنها که ذکرشان رفت. اگر کسی آن باشد، این نمیتواند باشد. این باشد، آن نیست. برای سالکین این معنا ساده است. امّا برای آنان که خارج از جاده خود را سالک میخوانند، تلخ، دشوار و درک نشدنیست. آری عزیز، ابتدا باید از آنجا که هستی بیرون بیایی.
بهر آنان که بر بتهای دنیوی خویش برچسب عارف میزنند، و آنان نیز که از ایشان که این را میشنوند و انکار نمیکنند، و نفسشان بر ایشان سوار است، جرم نوشته شده کوچک نیست. به همان اندازهای که به ناحقّ خود را با عرفان مرتبط دانستهاند، از آن فاصله خواهند گرفت و حدیث گمراهیشان مطوّل خواهد شد. آدمی باید خودش را بشناسد، علم تفکیک بیاموزد و حدّ خود را در ظرفی که هست بشناسد.هر کس که خدا را میخواهد باید ابتدا از خر خود پیاده شود....
#حلمی
@lightworkers
تو بدون داستان معنویات کیستی؟!
لطفا برای من از "آگاهی ناب" یا "مقیم شدن در جهان مطلق" مگو!
من میخواهم ببینم که تو با همسرت، با کودکانت، والدینت و بدن ارزشمندت چگونه رفتار میکنی؟!
لطفا برای من دربارهی "توهم خود مجزا" یا چگونگی رسیدن به سرور دائمی در هفت روز سخنرانی نکن!
من میخواهم گرمای اصیلی را حس کنم که از قلب تو میتابد!
میخواهم از تو بشنوم که چقدر خوب گوش میکنی، و دانشی را که با فلسفهی شخصیات منطبق نیست، دریافت میداری...
میخواهم ببینم با مردمی که با تو مخالفند چگونه تعامل میکنی!
به من نگو چقدر بیدار هستی و چقدر از نفْس رها شدهای...
من میخواهم تو را در زیر کلمات بشناسم.
میخواهم بدانم وقتی مشکلات بر تو فرو میبارند، چگونهای...
آیا میتوانی کاملا به دردت اجازه بدهی جاری شود و وانمود نکنی که آسیب ناپذیری؟!
آیا میتوانی خشمت را احساس کنی و با اینحال به درون خشونت گام نگذاری؟!
آیا میتوانی مسیر امنی برای عبور اندوهت ایجاد کنی اما بردهی آن نشوی؟!
آیا میتوانی شرمت را احساس کنی و دیگران را شرمگین نسازی؟!
آیا میتوانی وقتی روزگار خوبی نداری، آن را تأیید کنی؟!
آیا میتوانی بگویی "متأسفم" و آن را واقعا و از عمقِ دل بگویی؟!
آیا میتوانی در الوهیت باشکوه خویش، کاملا انسان باشی؟!
برایم از معنویتات نگو دوست من!
من واقعا هیچ علاقهای به آن ندارم...
من فقط میخواهم با تو ملاقات کنم.
قلب گرانمایهات را بشناسم.
انسان زیبایی را بشناسم که در تقلای یافتن نور است.
پیش از "فرد معنوی"...
پیش از همهی کلمات زیرکانه...
@lightworkers
در هیچ موردی نیست که این عجوزه یک خصوصیت مخرب را بر ما تحمیل نکرده باشد، ما را از یک کیفیت وجودی زیبا و مطلوب محروم نکرده باشد. اگر توجه کنی، میبینی هر برنامه و هر هدف و هر رفتار و عملی که پای "ارزش" در آن نباشد، چندان چنگی به دل نمیزند. مثل اینکه ما زندگی و عمـل را فقط موقعی میدانیم و برای آن اهمیت قائلیم که امید ارزشی در آن باشد. فرضاً تو امروز انواع برنامهها داری:
نیم ساعت دیگر میخواهـی غذا بخوری،
یک ساعت دیگر میخواهی بدنت را بشویی، دو ساعت دیگر میخواهی در کوه قدم بزنی؛ بعد از ظهر میخواهی در محلی سخنرانی کنی.
کدام یک از این چند کار برای تـو اهمیت بیشتری دارد، هیجانانگیز اسـت، ذهنت را مشغول میکند و از شور و جدیت خاصی برخوردار است؟ سخنرانی. اینطور نیست؟ مثل اینکه غیر از سخنرانی بقیهٔ کارها را اصولا کار نمیدانی، آنها را تلف کردن وقت به حساب میآوری و سرسری از آنـها میگذری. حال آنکه اگر در خط "عجوزه " قرار نگرفته بودی و خصوصیات آن تو را تبدیل به یک موجود "پولکی" و "قندیلی" نکرده بود، میدیدی که در مثلاً پوست کندن یک پرتقال و خوردن آن همانقدر اهمیت وجود دارد که در ایراد یک سخنرانی ـ و حتی بیشتر از یک سخنرانی.
اگر در خط اصالت خود رشد کرده بودیم، هر حرکتی از ما صادر میشد - حرکتهایی که اکنون به نظرمان کوچک و غیرقابلتوجه میرسد - بزرگترین و جدیترین حرکت و واقعهٔ زندگی بود.
ما الآن زندگی را عبارت از نگاه کردن به آن پرنده نمیدانیم، عبارت از صحبت کردن با این بچه چوپان با آن لهجهٔ زیبا و کلمات ساده و بیتکلفش نمیدانیم، عبارت از لمس خنکی نسیم روی بدنمان نمیدانیم؛ زندگی را عبارت از وقتی میدانیم که سخنرانی کردهایم و برایمان کف زدهاند.
یا رنج و بدبختی را زمانی در خود حس میکنیم که برایمان کف نزدهاند.
ما گم کردن اصالت خود را بدبختی نمیدانیم. زندگی را عبارت از وقتی میدانیم که لیسانس گرفتهایم؛ عبارت از ملاقات فلان کلهگندهٔ اجتماعی میدانیم.
زندگی را در وسعت خود نمیبینیم و دریافت نمیکنیم. هر چیزی که در آن تصـور "ارزش" نباشد از زندگی و رابطه و علاقهٔ ما خارج است...
آیا این کم مصیبتی است؟
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
تصور کنید صندوقی ساخته شده از طلا دارید که رویش با مروارید و الماس مرصعکاری شده، یک هنرمند خلاق با مهارت بینقص خود آن را ساخته و پرداخته، و در اوج کمال به اتمام رسانده است.
حالا این صندوق را در اختیار شما قرار دادهاند، آن را از چه چیزی پر میکنید؟
بی شک هیچ انسان عاقلی زبالههای آلوده و کثیفش را در این صندوق نمیریزد.
دلی که در سینه ماست، صندوق جواهرنشانی است که خداوند قادرِ متعال، در اوج زیبایی ساخته و پرداخته و به ما ارزانی داشته است، این صندوق سزاوار کمتر از عشق نیست، زیرا که ارزشمندترین چیز در جهان عشق است، و خدا عشق است و عشق خداست.
پس درون قلبتان زباله نریزید، آن را از نفرت پر نکنید.
دل آدمی، تنها جای جهان هستی است که آنقدر بزرگ است که خدای در آن جای میگیرد....
@lightworkers
من متوجه شدم که،
در اعماق نفرت درونم،عشفی بیپایان وجود دارد....
من متوجه شدم که،
در انتهای گریه درونم،لبخندی بیمانند وجود دارد...
من متوجه شدم که،
در پیچیدهترین آشوبهای درونم،آرامشی عمیق وجود دارد....
من متوجه شدم که،
در اعماق زمستان درونم،تابستانی دلپذیر وجود دارد....
و اینها به من شادی میدهند...
و به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بیرحمی بر من فشار بیاورد،زیرا که در درونم چیزی قویتر،با آن مقابله میکند...
#آلبر_کامو
@lightworkers
فرافكنىِ نقطه ضعفها چيست؟
فرافكنى نسبت دادنِ غير ارادى رفتار ناآگاهانه خود به ديگران است.
ما نقطه ضعفهای خود را به دیگران نسبت میدهیم و مطالبی را به دیگران میگوییم که در واقع باید به خود بگوییم.
اینکه سایرین و افراد پیرامون ما کمک می کنند احساسات پنهان خودمان را بشناسیم ، فرصت فوق العادهای برای رشد ما است!
و اهمیت جمله “راه خدا از میان خلق خدا می گذرد ” را به شکلی دیگر به ما یادآور می شود. با تعامل با دیگران است که میتوانیم به ویژگیهای شخصیتی درونی و عمیقمان پی ببریم !
قدردان دوستان و اطرافیانمان باشیم که در حین تعامل با آنها ، میتوانیم به ویژگیهای سرکوب شده و دور از دسترس وجودمان ، دسترسی داشته باشیم .
از این به بعد، به جای فرار و انکار سایهها (نا آگاهیهایمان) ، آنها را ببینیم و بپذیریم که بخشی از وجود بینهایت و همه جانبه ما هستند، با شناخت آنها ( آگاه شدن به آنها ) ، حوزه امکان و آگاهیهای خودمان را برای رشد همه جانبه گسترش میدهیم.
از تاباندن نور به سایهها ، و آگاه شدن به آنچه نمیدانیم، لذت ببریم...
برای تمرین همین الان لحظهای صبر کنید و ببینید چه چیزی در اطرافیان شما باعث ناراحتی یا خشم شما میشود ؟
کدام خصوصیت در دوستان و همکاران شما است که از آن کلافه میشوید و فکر میکنید خودتان آنرا ندارید؟
@lightworkers
تو نقشی نقش بندان را چه دانی؟
تو شکلی پیکری جان را چه دانی؟
تو خود مینشنوی بانگ دهل را
رموز سّر پنهان را چه دانی؟
سلیمانی نکردی در ره عشق
زبان جمله مرغان را چه دانی؟
#حضرت_مولانا
@lightworkers
یک قانونی وجود دارد که ما از آن غافل شده ایم و آن قانون معکوس است.
آلن واتس، یک فیلسوف معروف که در مورد این قانون میگوید: « هرچی بیشتر دنبال داشتن حس خوب همیشگی باشید، رضایت کمتری به دست خواهید آورد». یعنی تعقیب هر چیزی، تنها این واقعیت را روشن میکند که شما آن را ندارید.
همچنین آلبر کامو گفته است: « اگر دنبال این باشید که بدانید شادی چیست، هرگز شاد نخواهید بود و اگر به دنبال معنای زندگی باشید، شما هرگز نمی توانید زندگی کنید.»
منظور این مطالب را به زبان ساده می گویم: تلاش نکنید! شاید شما رویاهای بزرگی در ذهن خود دارید و حتی برای آن در حال تلاش کردن و پرداخت هزینه هستید و با خود می گویید پس از این همه تلاش و خرج کردن چه می شود؟ پاسخ این است که هرچه کمتر به چیزی اهمیت بدهید، نتیجه بهتری به دست خواهید آورد.
قانون معکوس، برعکس آن هم جواب می دهد، یعنی به عنوان مثال، رنجی که در باشگاه به دنبال می کنید، به سلامتی شما منظور خواهد شد و تحمل ترس ها و نگرانی ها، شهامت و بردباری شما را افزایش می دهد.
مطلب کاملا روشن است، هر چیز ارزشمندی در زندگی، از طریق غلبه بر تجربه های منفی مرتبط با آن به دست می آید.
لحظه های بی خیالی، دقیقاً زمانی است که بیشترین تاثیر را در زندگی دارد. هنر ظریف، در بیخیال بودن ما است، یعنی بیاموزیم که چگونه افکار خود را به شکل و شیوه ای تاثیر گذار و متمرکز اولویت بندی کنیم و چیزهایی که برایمان اهمیت ندارند و اهمیت دارند را بر اساس ارزشهای شخصی خود انتخاب کنیم....
#مارک_منسن
@lightworkers
سکوت عارفانه
بخش سوم
(۳) اما عالیترین مرتبه سکوت عارفانه را مولانا در اواخر عمر خود آزمود: سکوت مقام فنا. مولانا در حدود دو ماه آخر عمر خود یکباره سرایش مثنوی شریف را ناتمام رها کرد. این سکوت ناگهانی برای بسیاری از نزدیکان مولانا شگفت انگیز می نمود. فرزند او سلطان ولد پدر را به اتمام داستان شهزادگان و قلعه ذات الصوّر ترغیب می کرد، اما مولانا در پاسخ به این اشاره بسنده کرد که "قوّه نطق من از این پس به گفتار نمی آید و باقی آن داستان هم بی واسطه لفظ و زبان، در گوش دل آن کس که نور جان دارد گفته می آید و حاجت به نظم و بیانش نیست." ظاهراً در میان نزدیکان مولانا تنها حسام الدّین بود که به فراست دریافت این سکوت ناگهانی نشانه تحوّلی ژرف در وجود مولاناست، و این سلطان شگرف سخن اکنون به وادی ماورای سخن گام نهاده است. احیاناً نزدیکی گامهای مرگ در تجربه سکوت فنا آمیز بی تأثیر نبوده باشد. مرگ از منظر مولانا نقطه عطف است، آغاز تجربه ای بکلّی دیگر. او خود پیشتر در بیان تجربه عارف از مرگ پرنده ای را مثال می زند که در قفسی در میانه باغ گرفتار است. پرنده از ورای میله های قفس باغ دل انگیز و بهاری و جمع مرغان هم جنس و هم نفس را می بیند، و بی تابانه خود را به هر سو می کوبد تا گریزگاهی بیابد. این شوق رفتن وقتی بیشتر زبانه می کشد که مرغ گشوده شدن در قفس و پیوستن به معشوق را بسی نزدیک ببیند:
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا
چون قفس هشتن پریدن مرغ را
آن قفس که هست عین باغ در
مرغ می بیند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفص
خوش همی خوانند ز آزادی قصص
مرغ را اندر قفص زان سبزه زار
نه خورش ماندست و نه صبر و قرار
سر ز هر سوراخ بیرون می کند
تا بود کین بند از پا برکند
چون دل و جانش چنین بیرون بود
آن قفص را در گشایی چون بود؟
برای عارف مرگ سرآغاز استحاله ای وجودی در صمیم هستی اوست و پیوندی عمیق با وصال محبوب دارد. و همین است که این تجربه را برای او بسی شوق انگیز و خواستنی می کند:
چون جان تو می ستانی چون شکرست مردن
با تو زجان شیرین شیرین ترست مردن
بگذار جسم و جان شو، رقصان بدان جهان شو
مگریز اگرچه حالی شور و شرست مردن
از جان چرا گریزم، جانست جان سپردن
وزکان چرا گریزم کان زرست مردن
چون زین قفص برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهرست مردن
چون حق تو را بخواند، سوی خودش کشاند
چون جنّت است رفتن، چون کوثر است مردن.
سکوت فناآمیز حال عارف است وقتی که از هر حالی می رهد، منطق گفت و گو با معشوق است وقتی که دوگانگی ها از میانه برمی خیزد و آنچه می ماند جز نفس حضور نیست. مولانا تجربه نوعی فنا را در افق هستی خود نزدیک دید، و تازیانه همین شهود بود که اسب روح او را به گنبدی کردن واداشت تا از گردون خودی یکسره درگذرد. در اواخر دفتر ششم اندکی پیش از پایان بی پایان مثنوی شریف، مولانا از طلیعه آن تحوّل وجودی در قالب تمثیلی جذاب و روشنگر خبر می دهد. او در این ابیات که احیاناً فقط چند ماهی پیش از مرگ خود سروده است بصیرت مندانه می گوید که ما اسب سخن را تا بدینجا راندیم، و آنچه را که گفتنی بود گفتیم، اما اکنون به لب دریای جان رسیده ایم، و در این دریا دیگر نمی توان با مرکب سخن راند. برای پیمودن بحر باید از اسب فرود آمد و بر قایق سکوت نشست. اما بالاتر از آن، وقتی که با قایق سکوت به میانه دریا می رسیم باید آن قایق را نیز در هم بشکنیم که سکوت هم خود از جنس حجاب است. سکوت و سخن فقط در سیاق نشانه های زبانی معنا دارد. اگر زبانی درکار نباشد خاموشی "سکوت" نیست، "گنگی" است. اما حضور نشانه از جدایی دالّ و مدلول حکایت می کند. بنابراین، سکوت هم همچون سخن به مقام فراق متعلق است. اما در مقام فنا، وقتی که عاشق فاصله میان خود و معشوق را درمی نوردد و فراق از میانه برمی خیزد، نشانه ها بی کار می شود، و به دنبال آن، "سکوت" هم همچون "سخن" محو می گردد. مقام فنا و وصال ورای سکوت و سخن است، هرچند که در دل "سکوت مافوق زبان" هزار و یک سخن میان "من" عارف و "من من تر" او ردّ و بدل می شود:
این مباحث تا بدینجا گفتنی ست
هرچه آید زین سپس بنهفتنی ست
ور بگویی ور بکوشی صد هزار
هست بیگار و نگردد آشکار
تا به دریا سیر اسپ و زین بود
بعد ازینت مرکب چوبین بود
مرکب چوبین به خشکی ابترست
خاص آن دریاییان را رهبرست
این خموشی مرکب چوبین بود
بحریان را خامشی تلقین بود ...
وآن کسی کش مرکب چوبین شکست
غرقه شد در آب او خود ماهیست
نه خموشست و نه گویا نادریست
حال او را در عبارت نام نیست
نیست زین دو هر دو هست آن بوالعجب
شرح این گفتن برونست از ادب
سکوت مقام فنا نفس ماهی شدن است در ژرفای دریای جان.
بخش سوم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
آدمی را از این خوشیها و لطفها که پرتو و عکس حق است ببایدش گذشتن و برین قدر نباید قانع گشتن.
هر چند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست امّا باقی نیست به نسبت به حق باقیست، به نسبت به خلق باقی نیست، چون شعاع آفتاب که در خانهها میتابد هر چند که شعاع آفتاب است و نور است اما ملازم آفتاب است.
چون آفتاب غروب کند روشنایی نماند.
پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند...
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
آموزش مدیت
جلوگیری از پرخاشگری
هنگام خشم شما به نفس بیشتری نیاز دارید. تنها از این وضع آگاه باشید و بدانید که هنگام عصبانیت شکل تنفس شما تند میشود.
اگر در همان لحظه شما شروع کنید به آهسته نفس کشیدن بلافاصله اندیشه شما نیز تغییر خواهد کرد.
چون ارتباط مستقیمی بین نفس و اندیشه وجود دارد. با تغییر شکل نفس کشیدن از فکری که باعث خشمگینی شما شده دور می شوید.
پذیرفتن خشم و نگاه کردن به آن و حالتهای فیزیکی بدن به هنگام خشم باعث میشود که آگاهانه با پدیده خشم روبرو شده و آن را تحت کنترل خود در آورید....
@lightworkers
