Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish408
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+57 kun
+930 kun
Postlar arxiv
خَمش کن همچو عالم باش
خموش و مست و سرگردان
وگر او نیست مست مست
چرا افتان و خیزانست ؟
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سکوت عارفه
بخش دوم
(۲) مرتبه دیگر سکوت عارفانه را می توان سکوت عشق آمیز دانست. تجربه عشق شمس مولانا را به درک این نوع از سکوت پیشگی نزدیک کرد. از منظر مولانا، وقتی که عارف به مقام معرفت می رسد کم نمانده که به وادی عشق گام نهد. محبت ثمره دانش است:
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنان تختی نشست (مثنوی، ۲ /۱۵۳۳)
زیبایی معشوق سرچشمه عشق عاشق است. حیرانی در برابر حسن محبوب شیفتگی و شیدایی را در روح عاشق برمی انگیزد و این عشق یا انجذاب زمینه ساز نزدیکی و محرمیت میان عاشق و معشوق می شود. مقام عاشقی مقام محرمی است، و در روابط محرمیت آمیز هزار و یک راه جز زبان برای مفاهمه گشوده می شود، و بلکه عمیقترین و لطیفترین معانی ماورای زبان و"از ره پنهان" مبادله می گردد. مقام عشق یا محرمیت مقام همدلی است، و از منظر مولانا همدلی بسی گویاتر از همزبانی است:
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهتر است
غیرنطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد زدل (مثنوی،۱ /۱۲۰۸~)
مولانا وضعیت وجودی خود را در دوران جوشش معنوی و آفرینش هنریش در یک واژه بیان می کند: "خاموش". او خود را در مقام آفرینش هنری و خلق معانی همچون یک نی می بیند که بر لبان مرد نایی نهاده شده است: آنچه از او می تراود از او نیست، از آن سوست. از منظر او عارف همچون نی به خودی خود بی نواست، اما وقتی که گره های وجودش را می گشاید و از خودی تهی می شود همچون واسطه ای امین نوای مرد نایی را به گوش جان ما می رساند:
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهان است در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما
های هویی درفکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظر است
که فغان این سری هم زآن سر است
دمدمه این نای از دم های اوست
های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پر نکردی از شکر (مثنوی، ۶/ ۲۰۰۳~)
مولانا خود را در مقام سرایش غزلیات و نیز مثنوی شریف مانند آن نی می دید- گویا و خموش:
این سخن را بعد ازین مدفون کنم
آن کشنده می کشد من چون کنم
بحق آن لب شیرین که می دمد در من
که اختیار ندارد به ناله این سرنا
کشاکشهاست در جانم کشنده کیست؟ می دانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد، دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند، چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند، چو مستم گه کند ویران
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم.
از منظر مولانا آن کس که از خود خالی می شود و به مقام خاموشی می رسد خالی نمی ماند، از خداوند پر می شود. او آشکارا خلاء و خاموشی وجود خود را از این دست می دانست. آورده اند که وقتی خادم خود را کاری می فرمود، و چون او در ضمن اظهار سمع و قبول خویش "ان شاء الله" بر زبان می راند، مولانا بر وی بانگ زد: "ای ابله! پس گوینده کیست؟".
بخش دوم
#حضرت_مولانا
@lightworkers
ای خالق همه چیز ، هدایتم کن ، زیرا امروز تنها و بیحفاظ میان مردم دنیا میروم و بدون دست رهنمای تو از شاهراه موفقیت و سعادت دور خواهم افتاد .
من از تو طلا و البسه فاخر نمیخواهم و نه حتی امکاناتی برابر با تواناییم .
به جای آن ، هدایتم کن چنان که شاید توانی برابر امکاناتم به دست آورم .
تو به شیر و عقاب آموختهای چگونه با چنگ و دندان شکار کنند و کامیاب شوند.
مرا نیز راهنمایی کن چگونه با کلمات شکار کنم و با عشق تکامل و سعادت یابم چنان که شیری میان مردان و عقابی در بازار شوم .
هدایتم فرما تا در رویارویی با موانع و شکستها فروتن بمانم ولی از چشمانم پنهان نکن پاداشی را که با پیروزی و موفقیت خواهد آمد.
وظایفی به من بسپار که دیگران در آن شکست خوردهاند ولی هدایتم کن که هستههای موفقیت را از درون شکستهای آنان بیرون کشم.با ترسهایی که روحم را تعدیل و نرم کنند رویارویم گردان ، ولی شجاعتی به من هدیه کن که به اشتباهاتم بخندم .
روزهای کافی به من مرحمت فرما تا به اهدافم رسم، ولی هدایتم کن که امروز را چون آخرین روز زندگیم سپری نمایم .
در سخنگویی راهنماییام کن تا کلماتم میوه ای بار بیاورند،ولی از بدگویی خاموشم کن تا کسی بدنام نشود .
عادت کوشیدن و باز کوشیدن را در من نظام بده و در همان حال در استفاده از تعادل راهناییم کن . هوشیارم کن تا امکانات را بشناسم و در کنار آن صبری عطا فرما که نیرویم را تمرکز دهد .
در عادات پسندیده شناورم کن تا عادات بد غرق شوند و در کنار آن برای رعایت ضعف های دیگران مهربانی و همدردی عطا فرما.با این آگاهی رنجم ده که همه چیزها خواهند گذشت ولی هدایت کن تا خوشبختیهای امروز را به شمار آورم .
با نفرت آشنایم کن چنان که بیگانه نباشد و در کنار آن پیمانهام را لبریز کن از عشق تا بیگانگان را به دوستانم تبدیل کنم .
اما همه اینها ممکن است تنها اگر تو بخواهی . من دانهای انگور تنها و کوچک هستم که به خوشهای درخت مو چسبیدهام و با این حال تو مرا متفاوت از همه دیگر موجودات ساخته ای. به راستی، جایی خاص باید برای من وجود داشته باشد . هدایتم کن ، یاریم کن ، راه را نشانم بده .
اجازه بده همه آن چیزی شوم که وقتی هسته وجود مرا در تاکستان کاشتی و اجازه دادی شکوفا شوم برایم در نظر داشتی .
به این بنده فروتن عطا فرما...
هدایتم کن خدایا...
@lightworkers
در سینهات نهنگی میتپد...
اینکه مدام به سینهات میکوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش میدهد و بوی دریا هواییاش کرده است.
قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینهاش نهنگی می تپد! ...
آدمها،ماهی را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهیست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر میشود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا مینوشیدی و کاش نقبی میزدی از تنگ سینه به اقیانوس.
کاش راه آبی به نامنتها میکشیدی و کاش این قطره را به بینهایت گره میزدی.
کاش...
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بینهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی.این آب مانده است و بو گرفته است. و تو میدانی آب هم که بماند میگندد، آب هم که بماند لجن میبندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
سکوت عارفانه
بخش اول
(۱) نخستین مرتبه سکوت عارفانه را باید سکوت معرفت آمیز دانست. این سکوت ناشی از معرفت بی واسطه ای است که عارف از جان جهان می یابد. عارف در تجربه دیدار خداوند و شناخت ناشی از آن دیدار زبان درمی بازد. از منظر مولانا این عبارت پیامبر بزرگوار اسلام که "من عرف الله کلّ لسانه" ناظر به همین مقام است. اما چرا معرفت به خداوند زبان را می دوزد، و عارف را به خاموشی وامی دارد؟ از منظر مولانا درباختگی زبان در این مقام دست کم به دو علّت است:
عامل نخست، شهود جلال و عظمت امر مقدس است. تجربه امر مقدس هیبت افکن و خشیت آور است. امر عظیم از حدود فاهمه عارف درمی گذرد و از تور زبان بشری که برای شکار پدیده های متناهی تنیده شده است، می گریزد:
لفظ در معنی همیشه نارسان
زآن پیمبر گفت قد کلّ لسان
نطق اصطرلاب باشد در حساب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخی کاین فلک زو پرّه ای است
آفتاب از آفتابش ذرّه ای است
این سکوت را که واکنش روح عارف در برابر عظمت امر مقدس است می توان "سکوت جلالی" نامید.
اما مطابق تلقی عارفان، امر مقدّس نه فقط جلیل و دل شکن که جمیل و دلربا نیز هست. عارف در کنار جلال باری جمال او را نیز شهود می کند و در این دیدار چنان دل از کف می دهد که از سر حیرانی همچون زنان مصری در دیدار یوسف دست می خلد و زبان درمی بازد:
بوی آن دلبر چو پرّان می شود
آن زبانها جمله حیران می شود
عاشقان را شد مدرّس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روی اوست
خامشند و نعره تکرارشان
می رود تا عرش و تخت یارشان
این سکوت را که ناشی از حیرانی روح عارف در برابر زیبایی امر مقدس است می توان "سکوت جمالی" نامید.
بخش اول
#حضرت_مولانا
@lightworkers
این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست
وین نفس ناطقه سوی گفتار میرود
#حضرت_مولانا
@lightworkers
سکوت عارفانه
مقدمه
سالکی که از مرتبه سکوت سالکانه درمی گذرد به مقام سکوت عارفانه برمی آید. سکوت سالکانه مرکبی است که سالک بر آن می نشیند تا به مقصدی برسد، سکوت عارفانه اما حال آن سوار است وقتی که به مقصد می رسد. می توان گمان زد که تجربه سکوت عارفانه در زندگی مولانا تقریباً مدّتی پس از دیدار دوباره سیّد برهان در قونیه آغاز شد و با دیدار شمس تبریزی به اوج رسید. سیدّ برهان پس از آنکه مولانای جوان را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد، او را در علم ظاهر و باطن کامل خواند. این کمال را بیشتر باید از جنس کمال معرفتی دانست. دیدار عشق آمیز و شورانگیز شمس تبریز بود که این ملای جوان را به کمال وجودی رسانید. پس از دیدار استحاله بخش شمس بود که خمر وجود مولانا خل شد، و در خروش خیزابهای غزلیات شورانگیزش "خاموشی" گزید. در واقع غزلیات شورانگیز شمس و نیز مثنوی شریف را باید ثمره خاموشی مولانا و تجربه سکوت عارفانه وی دانست.
سکوت عارفانه یا سکوت مقام حقیقت وضعیت وجودی عارف است در تجربه دیدار. عارفی که به مقام مشاهده برمی آید و به دیدار محبوب می رسد زبان در می بازد. اما این زبان درباختگی هم از یک نوع نیست. مولانا به ما می آموزد که سکوت عارفانه نیز مراتبی دارد:
مقدمه
#سکوت
#حضرت_مولانا
@lightworkers
چیزی که تو را خسته و درمانده میکند
بلندی کوههای روبروی تو نیست
بلکه ریگهای درون کفشت میباشد...
@lightworkers
مدتهاست که در سنگینی دنیا گم شدهام. کسانی که دوستم داشته ند مرا سبک و نامرئی کردهاند،خیلی سبکتر از آن که بتوان خوشبخت بود!
قلبم از تمام چیزهایی که خوردهام کثیف شده است. هیچوقت به من یاد ندادند که شور و شیرین، گوشت و روح، زندگی و رویا را از هم جدا کنم....
حالا حالم بهتر است. استراحت میکنم و باری دیگر دنیا را آرام آرام کشف می کنم
حالا من... خودم... به تنهایی... از عهده خودم بر میآیم ...
#غير_منتظره
#کریستین_بوبن
@lightworkers
یک چیز را از آب بیاموز :
آب با دیوارههای سنگی بزرگی برخورد می کند ،
اما با آنها مبارزه نمیکند .
در سکوت جریان مییابد و به آرامی به راهش ادامه میدهد ،
اگر سنگ خیلی بزرگ باشد از کنارش رد می شود،
اما کم کم...
گرانیت در آب حل میشود سنگهای بزرگ به سنگریزه تبدیل میشوند.
در نهایت آب برنده میشود .
و این زیبایی انرژی زنانه است.
مانند صخره نباش !
مانند آب باش !
" نرم و زنانه باش "
و پیروزی از آن توست .
وقتی میگویم آب شو منظورم همین است:
حل شو.
آب تهاجمی نیست ، مبارزه نمیکند ،
راهش را بدون مبارزه پیدا میکند ،
پیروزی بدون تسلط یافتن....
@lightworkers
ما خودمان را آنطور که به دوستان باشگاهی نشان می دهيم،به بچههايمان نشان نمیدهيم
و همينطور که شخصيت ما نزد
مشتريان يا کارگرانمان که استخدام میکنيم نسبت به کارفرمايان که نزد آنها استخدام می شويم و دوستان صميمی خود کاملا" فرق دارد.
بسياری از اين نقشها با يکديگر تناقض دارند و بعضیها فقط محصول تصورات ما هستند .
انسان در آن واحد نمیتواند خوش قيافه و خوشپوش و قهرمان ورزشی و ميليونر و مجلس آرا و دون ژوان و در عين حال فيلسوف و بشردوست و سياستمدار و جنگجو و دريانورد و کاشف و شاعر مقدسی باشد. اين غير ممکن است. کار ميليونر ضد
کار يک مقدس است. خوش گذران با بشردوست به يک شکل زندگی نمیکند. هر کدام از اين افراد دارای شخصيت مخصوص به خود هستند و تضادَ شخصيت زندگی افراد را تباه میسازد.
پس جستجوکننده ، حقيقیترين و قویترين و عميقترين "نفس" بايد شخصيتها را بررسی کرد و بهترين آنها را که به
رستگاری و سعادت او میانجامد انتخاب نمايد.می توان يک نفس را پرورش داده و ديگران را از "درون خويش" بيرون ريخت
تا دچار اشتباه نشويم. جمعيت درون را نمی توان کنترل کرد کمااينکه جمعيت برونی و اجتماعی را نمیتوان مهار کرد. ما يک "من" مرکزی و دائمی نداريم که سايرين از آن اطاعت نمايند، پس چه کسی چنين انتخابی را میتواند بکند و ساير خصوصيات و شخصيت های نامطلوب را بيرون بريزد؟
جمعيت درونی از کسی اطاعت نمیکند اما خود به خود کار میکند و مانند جمعيت و لحظهای ديگر آنرا تغيير میدهند بدون اينکه از کسی دستوری دريافت نمايند و به همين دليل است که اينقدر در رفتارهای ما تناقض وجود دارد.
وقتی صبح از خواب بيدار میشويم به خود میگوييم چرا چنين قولی دادم؟ يا چرا دست به چنين اعمال احمقانهای زدم؟ حالا
فورا" تلفن میکنم و همه چيز را به هم می زنم.
ازدواجها و طلاقهای حساب نشده، رفتارهای متضاد و بيمارگونه، حرکات و سخنان ناموزون و نسنجيده و اعمال پرتناقض
مردم دليل تضادهای درونی و وجود شخصيت های متعدد و نبودن يک من مرکزی قوی است و درست درون انسان را میتوان به کشوری تشبيه کرد که بدون يک دولت مرکزی قوی در هرج و مرج فرو رفته و هر قسمتی برای خود سازی می زند. انسانی بيدار،متعالی و حاکم بر سرنوشت خود میباشد که بتواند درون خود را کنترل نموده و باپرورش يک" من برتر " و قوی بر شخصيت های خودکامه درون خود مسلط شده و بر آنها فرمان براند.
هر کسی بايد شخصيت های درون خود را مطالعه کرده و بشناسد. ما بايد بدانيم چه نقشهايی را بازی میکنيم و چه کسی در درون ما به جای ما تصميم گرفته و فرياد میزند. اگرچه اين تجربۀ سختی است اما فرصت مغتنمی را به ما میدهد تا جهان درون خود را بهتر بشناسيم. اگر انسان از تضادها و تناقضات درونی خويش آگاه باشد ،زندگی برايش غيرقابل تحمل میشود و برای اينکه خطر اين کار را کم کند،درون خود نقاط
تاريکی را به وجود آورده که مانع ديدن تناقضات "من" های چندگانه شود.
پس نقاط تاريک درون ما موجب میشوند که انسان در شب آرام بخوابد و خواب ببيند که همه چيز درون او خوب و رضايت بخش است.سپرها وسايلی هستند که به وسيلۀ آنها ما میتوانيم هميشه احساس کنيم که خوب هستيم.اما نبايد تصور کرد که اين نوعی
خودفريبی است زيرا يک انسان يا سپر خيلی قوی لازم نيست که خود را گول بزند. زيرا او از تضاد و عدم سازگاری درون خود آگاه نيست و خود را کاملا" راضی میپندارد.چنين شخصی کاملا" به خود و به تمام مقاومتهای خود اعتقاد دارد...
تنها راه موجود آگاهی لحظه به لحظه بر تمامی اعمال خرد و کلان است
هر لحظه از خود بپرس که هر رفتار به چه دلیلی است و چه منی را در تو تقویت میکند
با تمرین فراوان منها را خواهی شناخت و آنچه از سایهها به نور آورده شود ناپدید خواهد شد....
@lightworkers
مرد جوانی که میخواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت.
استاد خردمند گفت:
تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.
تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله میکرد جوان به او پولی میداد.
آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعدی را بیاموزد.
استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.
همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت.
وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.
جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا میتوانم مجانی هرحرفی را بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.
استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آمادهای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!
@lightworkers
ما انسانها هر گاه به سخنان کسی گوش می کنیم ذهنمان پر از افکار مربوط به خودمان است و شنوندهای دروغین هستیم.
برای اینکه شنوندهای کامل و راستین باشیم؛ لازم است که ذهن ما در وضعیتی کاملاً آرام و ساکت و متوجه باشد.
باید به سادگی گوش فرا دهیم و کار دیگری نکنیم.فقط در این زمان است که خواهیم شنید و خواهیم فهمید و این ادراک در شما تغییرات ناشی از شنیدن کامل را به وجود خواهد آورد. به غیر از این روش، شما همیشه شنونده خودتان خواهید بود و نه شخص دیگری.
هنگامه و آشوب و التهاب درون شما، همه وجودتان را جذب خود کرده است.این مشغولیت و مجذوبیت به شما اجازه هیچ نوع ارتباط قلبی و راستین را نمیدهد؛ به نظر میآید که مشغول شنیدن هستید؛ اما چیزی نمیشنوید...
@lightworkers
محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهی دستیاش.
از رشد ناشی میشود نه از نیاز.
فردی که بالغانه عشق میورزد، این نیازها را در جایی دیگر و به شیوهای دیگر مثلا با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده، برآورده کرده است.
بنابراین عشق پیشین سرچشمه قدرت است و عشق کنونی زاییده قدرت.....
#اروین_د_یالوم
@lightworkers
یک روز میگذشت،
شوخکی بشولیدهای ( آشفته) را دید که میگفت :
« الهی! در من نگر »
شیخ در غَلَباتِ وجد بود، از سرِ غیرت گفت:
نیکو سر و رویی داری که در تو نگرد؟!
گفت: ای شیخ!
آن نظر از آن میخواهم تا سر و رویم نیکو شود...
شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد.
گفت: «راست گفتی»
#تذکرة_الاولیاء
@lightworkers
نگرش معمایی به زندگی
اگر وجه معمایی زندگی را درست درک نکنید، آن وقت محکومید به رنج بردن. هر کاری که شما در زندگیتان انجام می دهید یا تجربه می کنید نقطه ی مقابل نزیستهای در ضمیر ناخودآگاهتان دارد.
بیشتر ما از دو دیدگاه مخالفِ هم حمایت می کنیم و از رویارویی اجتناب می ورزیم، مثلا من باید سر کار بروم اما نمی خواهم بروم. من همسایه ام را دوست ندارم، اما باید نسبت به او با ادب رفتار کنم. من باید وزن کم کنم اما بعضی از غذاها را خیلی دوست دارم. ما هر روز با چنین تضادهایی زندگی می کنیم.
شما نمی توانید یک وجه معادله را حذف کنید. دو طرف معادله نباید متضاد هم شمرده شوند.
خوب و بد نقاط متضاد هم نیستند، بلکه رابطه ی مخالف با هم دارند، یعنی با افزایش یکی، دیگری کاهش پیدا می کند و بالعکس. ولی هر دو ضروری هستند.
وقتی شما هر دو وجه عناصر مخالف در آگاهی کامل را می پذیرید، معما را پذیرفته اید. سعی کنید به هر دو وجه هر مسالهای اجازه دهید که با ارزش و احترام یکسان وجود داشته باشند. اگر این کار را بکنید راه حلی که بهتر از هر دو است پدیدار خواهد شد. دو نیرو چیزی به یکدیگر یاد خواهند داد و بینش جدیدی خلق خواهند کرد. این تغییر نگرش از « تضاد و مخالفت » به « معما » یعنی جهش آگاهی.
وقتی چیز سرکوب شدهای در جای نادرست وجود دارد که در ذات خود نه خوب است نه بد، ما اشتباها به آن صفت بد را نسبت می دهیم. در حالی که در واقع توان بالقوهای در جای نادرست قرار گرفته یا از آن استفاده نادرست شده است.
هرچیزی که ذهن انسان بتواند درکش کند از جفت اضداد تشکیل می شود.
کسب آگاهی عمیق تر برای ایجاد وحدت بین اضداد زندگی به معنی برداشتن آن نقاب است. اگر سعی کنید به چشم انداز یگانهای فراتر از دوگانگی فکر کنید، یعنی آن را شکستهاید و در بعد انسانی قرار داده اید.
تنها مانع بر سر راه بهشت، عقاید ما درباره ی بهشت است.
اگر ما بتوانیم بپذیریم که آگاهی من به طور ضمنی آگاهی دوگانه است، یعنی به طور بی وقفه واقعیت را به این و آن، برگزیده و نابرگزیده و زیسته و نازیسته تقسیم می کند، آنگاه آمادهایم تا از دوگانگی فراتر برویم.
هر کاری که برای فرار از دوگانگی بکنید صرفا انرژی بیشتری به آن می بخشید. تنها راهی که پیش رو دارید توقف این کار است. این درخواست از آگاهی که به قیمت حذف چیزی دیگر، چیز درست را انتخاب کند فقط چرخ را از نو به حرکت می اندازد.
واقعیت چنانچه از سطح معینی از آگاهی نگریسته شود، یگانه و واحد است و به اضداد مخالف تقسیم نشده است.
اگر دیگر با وضع موجود مبارزه نکنید، نیمی از بار زندگی برداشته می شود. این کار یعنی دست کشیدن از زخمی کردن خودتان پشت میله های زندان واقعیت و توقف گله و شکایت....
@lightworkers
این حقیقت را به وضوح میشود دید که نیکیهای ما جزئی و نمایشی است.
در یک گوشه نیکی میکنیم، ولی در یک سطح وسیع و کلی رفتار و زندگی ما رنگ دیگری دارد. و خود ما به علت تکهتکهاندیشی و گسستهبینی متوجه این حقیقت نمیشویم.
یا میشویم و نمیخواهیم به روی خود بیاوریم. آقایی را دیدم که داشت با چنگال به سینه مرغ حمله میکرد و در همان حال به بچهاش میگفت "چرا آن زنبور را کشتی؟ گناه دارد!"
رأفتها و خیرخواهیهای ما اینجوری است. مرغی که تا یک ساعت پیش جلوی چشم جوجههایش میپلکید و از آنها مواظبت میکرد گناه ندارد. اما "بچه چرا زنبور را کشتی، گناه دارد!".
علت این تضادها و تکهپارگیها این است که رفتار ما از "عدم" برنمیخیزد، بلکه از لحاف چلتیکه برمیخیزد - از لحافی که بنیادش بر غیرنیکی است.
در بعضی اجتماعات مد شده است که سگ را با چه احساسات سانتیمانتال مآبانهای توجه و نوازش میکنند و آدمها را میکُشند. نیکیهای ما این شکلی است. نیکیای که از "عدم"، یعنی از متن معنویت انسان برنمیخیزد وصلهای است که از لحاف "من" برخاسته است و بنابراین کیفیت "رنگ" دارد، کیفیت نمایش دارد، نه نیکی اصیل!
#محمدجعفر_مصفا
@lightworkers
سؤال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد.
یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز، مَعَ تقریرِه.
جواب دوم که ایمان به از نماز است، زیرا نماز پنج وقت فریضه است و ایمان پیوسته، و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد. و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند، و نماز بیایمان منفعت نکند_ همچون نماز منافقان.
و نماز در هر دینی نوع دیگر است، و ایمان به هیچ دینی تبدیل نگیرد؛ احوال او و قبلهی او و غیره متبدل نگردد. و فرقهای دیگر هست، به قدر جذب مستمع ظاهر شود. مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده؛ کلام همچون آب است در آرد: آن قدر آب ریزد که صلاح اوست...
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
اگر چیزی برای آفریدن ندارید،
خود را باز بیافرینید....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
