Light Workers🔆
Kanalga Telegram’da o‘tish
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Ko'proq ko'rsatish375
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kunlar
+330 kunlar
Postlar arxiv
هنگامی که با فقدان معنای فردی روبه روییم ،باید با سرگرمیهای مختلف ،
یعنی معناهای جعلی،
به دنبال خلق جایگزینی برای آن باشیم. پرستش شخصیتهای مشهور را در نظر بگیرید که باعث میشود مردمی که زندگی خودشان از هر گونه معنا تهی است، کاملاً مجذوب زندگی دیگران شوند.
آیا شیفتگی ما به چیزهای عجیب و غریب، که رسانههای جمعی هر روز به آن دامن میزنند، ثمرهی آگاهی ما از این ملال نیست؟
هجوم سراسیمه به سرگرمیها دقیقا ترس از خلأ بزرگی را نشان میدهد که پیرامونمان را احاطه کرده است....
#لارس_اسوِنسن
@lightworkers
زمانی میرسد که آخرین مسواکتان را می زنید، برای آخرین بار موهایتان را کوتاه میکنید، برای آخرین بار سوار ماشینتان میشوید، برای آخرین بار چمن باغچههایتان را میزنید یا لیلی بازی میکنید.
زمانی خواهد رسید که برای آخرین بار صدای بارش باران را میشنوید، به بالا آمدن ماه نگاه میکنید، بوی ذرت بوداده به مشامتان میخورد، گرمای تن کودکی را که در آغوشتان خوابیده حس میکنید و زمانی میرسد که برای آخرین بار عاشق میشوید. روزی از همین روزها، برای آخرین بار غذا میخورید و اندکی پس از آن آخرین دم زندگیتان را فرو میدهید... .
با فکر کردن به سرشت ناپایدار این جهان، ناگزیر در مییابیم که هربار دست به کاری میزنیم، ممکن است آخرین بارمان باشد. پیبردن به این موضوع، اهمیت و شور و حرارتی به آن کار میدهد که در غیر این صورت هرگز حسش نمی کردیم... .
غذایی که برای آخرین بار در این رستوران میخوریم بهترین غذایی خواهد بود که تا به حال در آنجا خوردهایم و بوسه خداحافظی، یکی از عمیقترین تجربههای تلخ و شیرین زندگی مان را رقم خواهد زد
#ویلیام_اروین
@lightworkers
به این نگاه نكنید كه افراد به چه گزارههایی معتقدند بلكه به این مسئله دقت كنید كه چگونه به آن اعتقاد پیدا كردهاند.
ممكن است شما یك انسان معنوی باشید و من یك انسان متدین و هر دو به اینكه زندگی پس از مرگ وجود دارد اعتقاد داشته باشیم اما طی دو فرآیند مختلف به آن رسیدهایم.
همین طور ممكن است دو نفر به اینكه خدا وجود ندارد معتقد باشند اما یكی حق بیان این مطلب را داشته باشد و دیگری خیر.
همچنین ممكن است كسی بگوید خدا وجود دارد و دیگری بگوید خدا وجود ندارد و هر دو انسانهای معنوی باشند كه طی یك فرآیند به دو نتیجه رسیدهاند...
فنلون می گوید :
"اگر خداوند در دست راست خود حقیقت را و در دست چپ خود طلب حقیقت را بگذارد و بگوید انتخاب كن به او خواهم گفت: پدر آنچه در دست چپ تو است به من بده و آنچه در دست راست تو است برای خودت نگه دار...."
شرف یك انسان به این نیست كه مالك حقیقت باشد به این است كه طالب حقیقت باشد...
انسان معنوی طالب حقیقت است و هیچ دلیلی برای اینكه او و رفیق معنویاش هر دو به یك نقطه برسند وجود ندارد.
كسی كه زندگیاش را در طلب حقیقت سپری كند و آنچه به آن اعتقاد دارد را از طریق صداقت و جدیت به دست آورده باشد شرف و ارزش دارد....
@lightworkers
عاشق شدن یعنی اینکه عمیقترین زندگی نزیستهمان را به کسی بدهیم که مدتی برایمان نگهش دارد تا موقعی که آماده پس گرفتنش شویم...
واقعیت دردناک این است که بخش اعظم آنچه در ماجراهای عاشقانه میگذرد در عمل زندگی نزیسته خودمان است که بهسوی خودمان بازتابانده میشود...
لحظهای تأمل کنید و نگاهی به روابط شخصیتان بیندازید.
خصوصیاتی که وقتی اولین بار عاشق شدید در وجود عشقتان دیدید و مجذوبش شدید چه بود؟
چه چیزی او را در نظرتان درخشان میساخت؟
خصوصیاتی که ما بیش از همه در شریک زندگی آیندهمان تحسین میکنیم همان قابلیتهای نزیستهای هستند که برای رشد کردن در درون خودمان پخته و آماده شدند...
وقتی ما برای اولین بار امکان نویی در زندگیمان میبینیم، اول آن را در شخص دیگر میبینیم. بخشی از ما که پنهان بوده قرار است ظاهر شود، اما این جریان بهصورت مستقیم از ضمیر ناخودآگاه به ضمیر آگاه صورت نمیگیرد، بلکه از طریق میانجی و واسطه انجام میشود....
#رابرت_جانسون
@lightworkers
چون در دریا افتاد اگر دست و پا زند،دریا فرو برد و در هم شکند حتی اگر شیر باشد
اِلا اینکه خود را مرده سازد!
عادت دریا همین است که تا زنده است
فرو میبرد تا جایی که غرق شود و بمیرد
چون غرقه شود و بمیرد،برگیردش و حمّال او شود اکنون از اول در پیشگاه دریا مرده شو
و خوش بر روی آب برو....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
هیچ آدمی زندگی اش آن نیست که دقیقاً می خواهد
برای همین در ذهنش آن چیزی که نیست را بازسازی می کند
این زمینه پیدایش هنر است
در این ناتمامی زندگی
تنها چیزی که منجی آدمی است
عشق است
...
عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه
با اشتیاق
با نیاز
با شور و هیجانات
عشق پدیده بسیار پیچیده ای است که بسیار به ندرت اتفاق می افتد عشق تنها عامل نجات آدمی است از معضلات حیات و هستی
خوشا روزگاری که عشق به سراغ آدم می آید
چون عشق ، آمدنی است
جستنی نیست .
#شمس_لنگرودی
@lightworkers
و از او پرسیدند:
كه خدای را میشناسی؟
ساعتی خاموش سر فرو افکند....
پس گفت: هر که او را بشناخت
سخنش اندک شد
و تحیرش دائم گشت....
#تذکره_الاولیاء
@lightworkers
نه کتابی دارم و نه دفتری و نه قلمی و نه گچی و نه تخته سیاهی.
آموزگارم و جز سی و دو دانه گندم چیزی ندارم. الفبا می کارم؛ تا کلمات برویند. تا کلمات را تو درو کنی، تا باد نیاید و کلمات را نبَرد، تا گندمِ کلمات نان شود؛ نان معنا و آن نان، قُوْت لایموت جانت شود.
به گندمزار کلمات بیا، بیا و نان معنا در دهان جانت بگذار.
گرسنه نمان که آموختن و آموزاندن عشق است و عشق غذای روح…
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
سختترین بخش خودشناسی،روبرو شدن با زخمهاییست که نقشی در به وجود آوردن آنها نداشتهایم...
اما
مسئولیت ترمیم کردن آنها به عهدهی ماست....
@lightworkers
ما سه چهارم از اصالت خودمان را به تاوان اینکه شبیه دیگران باشیم از دست می دهیم !
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
بعد از شکست عشقی معمولا سقوط و درد زیادی را تجربه میکنیم. این درد و سقوط میخواهد ما را با جنبه الهیمان مواجه کند و به ما بفهماند که از ارتباطات انسانی نباید انتظارات بیشتر از حد انسان داشته باشیم. اما انسانها معمولا اشتباه دوم را هم مرتکب میشوند و برای روشن نگه داشتن آتش عشقشان به سراغ ازدواج میروند. این یعنی برای حل مساله عشق به ازدواج پناه میبرند و کار را از قبل هم پیچیدهتر میکنند. نتیجهاش هم چه میشود؟ درماندگی و احساس شکست!!
چرا؟
چون فکر کردهایم که ازدواج یعنی رومانتیک بودن و خوشحال بودن دائمی! اما این چیزی است که فقط در ارتباط با معنویت ممکن است و نه در ارتباط با یک انسان خیلی خیلی معمولی مثل خودمان.
رابرت الکس جانسون میگوید: «در عشق یک دیوانگی الهی وجود دارد. آنقدر حجم معنویت در عشق بالاست که ایگو نمیتواند آن را تحمل کند و نیاز به یک ظرف دارد اما ازدواج ظرف مناسبی برای عشق نیست.»
حالا این سوال پیش میآید که پس ظرف مناسب عشق چیست؟
ظرف مناسب عشق، معنویت مذهب است که باعث آرامش و رهایی ما از دوگانگی عشق و ازدواج میشود.
درمجموع، یادتان باشد که کشش عشق را نباید با میل به ازدواج قاطی کنیم.
چهارمین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: تخیل فعال
دکتر جانسون شباهت عجیبی به یونگ داشت. او هم مثل یونگ درونگرا و کنجکاو بود و سرشار از انرژی برای کشف رازهای درون انسانها!
رابرت، تخیل فعال را حلال خیلی از مشکلات میدانست. تخیل فعال یعنی وارد دنیای خیال بشوید و همزمان بتوانید در آن دنیای خیالی با تمام عناصر خیالتان شروع به گفتگو کنید. جالب نیست؟
این کار باعث میشود خودتان هم در خیالاتتان نقش فعال داشته باشید و صرفا یک تماشاچی منفعل باقی نمانید. بروید آن وسط و حرفهایتان را بزنید، از هرچیزی که ناراحتتان کرده، صحبت کنید و حتی سر موجودات خیالیتان فریاد بزنید و از آنها هم بخواهید که حرفهایشان را با شما بزنند. اگر یکبار این کار را انجام دهید و نتیجهاش را ببینید، آنوقت دیگر لازم نیست سر هر حرف و حدیث و فکر و تصوری مدام حرص بخورید و از خواب بیخواب شوید. خیلی ساده وارد تخیلتان میشوید و مساله را حل و فصلش میکنید. جوابتان را میگیرید و میآیید بیرون.
البته اوایل مسیر، احتمالا حضور یک روانتحلیلگر هم لازم است. این کار هم مثل سه درس قبلی باعث رهایی از اضطرابها و تنشها میشود.
گفتگو با شخصیتهای رویاها
رابرت الکس جانسون در کتاب «تخیل فعال» مینویسد: «یکی از ابتداییترین کاربردهایی که یونگ برای تخیل فعال پیدا کرده بود، استفاده از آن بهعنوان ادامهدهنده رویا بود.»
خب این یعنی چه؟
یعنی اگر مدام خوابهای آشفته تکراری میبینید یا با موضوعاتی مثل دزدی، فرار، قتل، سیل و زلزله و اینجور موارد در خوابهایتان روبرو هستید، با کمک تخیل فعال بهطرز فوقالعادهای میتوانید تمام این مسائل را رفع و رجوع کنید. او اشاره میکند: «تخیل فعال، واقعیتر از واقعیت است. واقعی نه فقط به آن معنا که دارای جنبه عملی و ملموسی است بلکه به این معنا که میتواند ما را به دنیای نیروهای فرافردی و ماورایی متصل کند.» بنابراین، از این بابت هم خیالتان راحت باشد که تخیل فعال یک بازی مسخره و کودکانه نیست و اتفاقا کاملا بالغانه و جدی، آمده تا به شما برای حل مسائل درونیتان کمک کند.
پس در چهارمین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب میفهمیم که تخیل فعال، به ما امکان مشارکت آگاهانه در سرنوشت خودمان را میدهد.
جان کلام
رابرت الکس جانسون، روانکاو شهیر پیرو مکتب یونگ، یازده سال بیشتر نداشت که طی سانحهای هردو پایش را از دست داد. این اتفاق غمانگیز که برای هرکسی میتواند غیرقابل تحمل و طاقتفرسا باشد، اتفاقا برای رابرت کوچولو بهشدت حیاتی و سرنوشتساز شد. چون در زمان بیهوشی، قدم به جهان طلایی گذاشت که جهانی رویایی و سرشار از نور و زیبایی و سبکبالی بود. بعدها رابرت درگیر زندگی اجتماعی شد و شغلهای زیادی عوض کرد. مدتی هم به ملاقات کریشنامورتی در هند رفته بود و بعد از آن با روانکاوان یونگی شروع به معاشرت نمود تا اینکه خودش هم تصمیم گرفت مسیر روانشناسی یونگ را دنبال کند و تبدیل شد به یک روانتحلیلگر یونگی به تمام معنا خردمند و آگاه که کتابهایش بهسرعت از استقبال جهانی برخوردار شدند....
@lightworkers
سومین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: مقوله عشق و رضایت درونی
عشق زمینی هم از آن موضوعات همیشه جذابی است که اغلب افراد، دوست دارند حداقل یک بار مزهاش را بچشند و هزار بار دیگر هم از دیگران بشنوند. به قول حضرت حافظ:
یک نکته بیش نیست غم عشق و وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
البته بعضیها هم بارها و بارها مزههای مختلفی را از عشق میچشند و کلا امتحان کردن طعمها را دوست دارند!! با آنها فعلا کاری نداریم.
اما نظر رابرت الکس جانسون این است که عشق زمینی یک نوع فرافکنی بیشتر نیست!!
این یعنی چه؟
یعنی وقتی مرد یا زنی عاشق و واله و شیدای یک نفر دیگر میشود، درواقع به این خاطر عاشق شده که آن ویژگیهای خوب و قشنگ طرف مقابل را زیادی بزرگنمایی کرده و ویژگیهای نامطلوبش را هم احتمالا ندیده است! و تازه از این هم بدتر: اصلا متوجه نیست که آن ویژگیها دقیقا در خودش هم وجود دارند و فقط نمیتواند ببیندشان.
همین است که میگویند عاشق، کور است!! خب این کوری هم مسلما کار دستش میدهد و بعد که تب عشق خوابید، تازه جار و جنجالهایش شروع میشوند … چرا؟ چون هیچ مرد یا زنی نمیتواند از طرف مقابلش انتظار داشته باشد که برایش نقش خدای بینقص رویاهایش را تا ابد بازی کند.
پس چه کنیم؟
اینجاست که باید برویم و خودمان تبدیل به همان چیزی بشویم که برایش جان میدادیم. یعنی خودمان بتوانیم آن ویژگیهای درخشان را در درون خودمان پیدا و تقویت کنیم و اینبار به آرامش برسیم و از آن حالت خام کودکی عبور کنیم و بالغ شویم.
این یعنی درس زندگی با عشق!
خوبی دیگرش هم این است که اگر چنین اتفاقی بیافتد، احتمالا میتوانیم شخص شایستهای را که مطابق با نیازهای امروزمان است پیدا کنیم و قربانی نشویم. به این میگویند کار مسؤولانه و درست!
در سومین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب، وی معتقد است ظرفیت تحمل اساطیر یا همان خدایان رویایی فقط در بهشت وجود دارد و روی زمین جواب نمیدهد. او در کتاب «زن» مینویسد: «تمامی بهشتها محکوم به شکست هستند. در هریک، ماری است که آرامش موجود در باغ عدن را مختل میکند.» مار در اینجا همان وسوسههای درونی، پرسشهای نامعمول و پچپچههای آزارندهای است که از بیرون یا از درون ما به فرایند تخریب ناخودآگاه کمک میکنند. وقتی هم ناخودآگاه تخریب شود، یعنی گاومان زاییده و باید برویم دنبال پیدا کردن راه چاره که زیر بار این خرابهها، مدفون و مجنون نشویم.....
حالا چه میشود؟
@lightworkers
#بریده_کتاب
مردم آنچه وانمود میکنند نیستند.
صرفا نقاب اند و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسبکار برمیخوریم.
یکی نقاب قانون به چهره میزند، فردی نقاب میهن پرستی و سعادت عمومی را برگزیده و شخصی دیگر نقاب مذهب یا طهارت را انتخاب میکند.
مردان به مقاصد مختلف نقاب فلسفه و انسان دوستی و چه و چه به چهره میزنند.
زنان حق انتخاب کمتری دارند، آنها بیشتر نقاب اخلاق و فروتنی و اهلیت و عفت را انتخاب میکنند.
در باب طبیعت انسان
#آرتور_شوپنهاور
@lightworkers
زمانی که فکری سرشار از انرژی درک ، گذشت ، و شفقت تولید کنید،
آن فکر فوراً اثری شفا بخش بر سلامتی هم جسمانی و هم روانیتان و همینطور بر افراد پیرامونتان خواهد گذاشت.
تیچ نات هان
@lightworkers
دومین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون:
پذیرش ورود به جهان تاریک
یک روز پروفسور یونگ از رابرت خواست تا تمام تمرکزش را روی دنیای درونی بگذارد و حتی از ازدواج هم در این مسیر چشم بپوشد. یونگ تاکید کرد که رابرت لازم نیست از چیزی بترسد چون دنیای درون از او محافظت خواهد نمود. رابرت هم بهتدریج به این باور رسید که حتی اگر هیچ دستاوردی در بیرون نداشته باشد، بازهم دین خود را به دنیا ادا کرده است. پس خیالش از جانب خودش راحت شد و پا در مسیری گذاشت که عارفان به آن سیر عشق میگویند....
او در کتاب «مرد» مینویسد: «نفی تاریکی، مساویست با از دست دادن شانس تغییری که با خود میآورد.» حالا این جملهها یعنی چه؟
یعنی اگر بخواهید صفات زشت یا ناپسندتان را انکار کنید، شانس شرکت در یک بازی خوب و باشکوه را از دست خواهید داد؛ آن هم بازیی که خودتان قرار است در آن نقش ایفا کنید!
پس یکی از اصول بازی زندگی برای آرامش و رهایی، پذیرفتن سایههای شخصیتی یا نقاط دیده نشده و تاریک شخصیتتان است که سعی دارید پنهان یا انکارشان کنید. شاید بپرسید چطور میشود آدم بفهمد مثلا حسود و دیکتاتور و کودن است اما همچنان خوشحال و راضی و آرام بماند؟
خب در پاسخ باید عرض کنم که راستش وقتی اینها را بفهمید و حتی تا وقتی که بخواهید بفهمید، احتمالا خیلی اذیت خواهید شد. معلوم هم نیست چقدر این اذیت شدن طول بکشد و چطور روال خودش را طی کند. حتی ممکن است طرد شوید یا تایید نشوید، اما اگر این مراحل را تاب بیاورید و به مرحله پذیرش آن صفات ناپسند برسید، ناگهان متوجه تغییرات فوقالعادهای در شخصیتتان میشوید. مثلا ممکن است ببینید دیگر از آن تنشها و ترسها و اضطرابهای قبل خبری نیست، یا متوجه میشوید که حالا چقدر بهتر و قویتر و مقتدرانهتر تصمیم میگیرید، بر دیگران تاثیر میگذارید و از قهر و خشم دیگران بهخاطر تصمیماتتان نمیهراسید.
و چه چیزی بهتر از رهایی از اضطرابها و تنشها و رسیدن به آرامش و ایمان درونی؟
خودتان قضاوت کنید؛ آیا یک پادشاه یا ملکه مقتدر و منسجم که خودش سکان سرنوشت خودش را در دست گرفته و آرامتر و مطمئنتر از قبل قدم برمیدارد، جذاب و خواستنی نیست؟
@lightworkers
۴ درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطرابها و تنشهای زندگی:
رابرت الکس جانسون چگونه تبدیل به یک درمانگر یونگی شد؟
رابرت شانزده سال داشت که دوباره همان جهان طلایی را با وضوح بیشتری دید و شیفتهتر شد...
میپرسید رابطهاش با پدر و مادرش چطور بود؟ خب، راستش واقعا تعریفی نداشت. پدرش آدم مستبد و ضعیفی بود و مادرش عواطف و احساساتش را پنهان و سرکوب میکرد. و ترکیب این دو نفر، مسلما چیز دندانگیری از آب درنمیآید. واقعیت این بود که هیچکدام محبت واقعی به رابرت ابراز نمیکردند. آنها خیلی زود از هم جدا شدند. اما گاهی یک مادربزرگ هم میتواند از پس مادری یک بچه بربیاید و کمی به او در رهایی از اضطرابها و تنشها کمک کند، اینطور نیست؟
مادربزرگ رابرت، برخلاف مادرش، مهربان و حمایتکننده بود و او را با باغبانی و موسیقی آشنا کرد. و چه چیزی از این بهتر؟ بعدها موسیقی، یکی از ارکان مهم زندگی معنوی رابرت شد. جالب اینجاست که رابطه رابرت با ناپدریاش هم خوب نبود و درست بعد از مرگ مادرش، یخهای بین او و ناپدریاش فروریخت و توانستند دوستان خوبی برای هم بشوند. مادرش دقیقا و با تمام قدرت، بین پسر و شوهرش ایستاده بود!
سالها بعد، رابرت شغلهای مختلفی را تجربه کرد. او مدتی بهعنوان داوطلب صلیب سرخ در جنگ جهانی دوم مشغول به خدمت شد و سپس مسؤولیت یک برج دیدهبانی در جنگل را پذیرفت که اولین تجربه تنهایی کامل و خلوت درونی وی بود. خود او آن دوره را شادترین دوره زندگیاش مینامد. او پس از ملاقات با کریشنامورتی در هندوستان به تفاوت عمیق روان ناخودآگاه غربیها با شرقیها پی برد. رابرت الکس جانسون پس از ترک کریشنامورتی با روانکاوان یونگی زیادی ملاقات کرد و آخر سر، خودش هم در مسیر روانشناسی یونگ قدم نهاد.
از آن روزها زمان زیادی میگذرد. در تمام این سالها کتابهای دکتر جانسون به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شدند و برخی حتی تیراژ ۲ میلیون نسخه را هم رد کردند. اما رابرت الکس جانسون برای حال و هوای این روزهای ما و باز شدن گره مشکلاتمان چه حرف تازهای دارد؟ پاسخ این سوال را در ادامه که ۴ درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطرابها و تنشهای زندگی را بخوانید، خودتان متوجه خواهید شد.
اولین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: درک خِرد تنهایی
رابرت به گفته خودش، با اسطوره درمانگر زخمی و زاهد خلوتنشین، همذاتپنداری داشته و این دو کهنالگو را زندگی کرده است. حالا مقصود از این دو اصطلاح چیست؟
درمانگر زخمی یعنی فردی که اول خودش حسابی زخم و زیلی شده و شلاقهایش را در زندگی خورده و بعد راه شفا را پیدا کرده و حالا این توانایی و صلاحیت را دارد که دردهای من و شما را هم با وضوح بهتری ببیند و به درمانشان کمک کند.
زاهد خلوتنشین هم به معنی خردمند درونگرایی است که از تنهایی و عزلت خودش خرسند است. او در سکوت، مسیر خرد شخصی خودش را طی میکند و هر وقت لازم شد از غار تنهاییاش بیرون میزند و به دیگران کمک میرساند.
رابرت خودش را فردی میداند که همواره بین یک پسربچه بازیگوش و یک پیر فرزانه در نوسان است و همین باعث شده که تعادل پیدا کند و نه از این طرف بام بیافتد و نه از آن طرف! او در کتاب «راهبری زندگی با شهود درونی» نوشته که بعد از تجربه تلخ تصادف در یازده سالگی، اصلا دیگر نتوانسته همان آدم قبلی شود و شروع کرده به دیدن دنیا از دریچهای تازه.
از دیدگاه رابرت الکس جانسون، انسان خردمند کسی است که بتواند تنهایی را تاب بیاورد و زبان کهنالگویی را هم در همین حال و هوا، پیدا کند. زبان کهنالگویی یعنی زبانی که از هزاران سال قبل در وجود من و شما ریشه دوانده و مثلا باعث میشود که اگر یک روز ناگهان دلمان خواست زیر باران بدویم و بیخیال قضاوت دیگران از باران لذت ببریم، بفهمیم که کهنالگوی لذت آنی (یا خدای سرخوشی که در اصطلاح دیونوسیوس نام دارد) الان فعال شده و باید با او همراه شویم تا بعدها برایمان تبدیل به عقده و خشم نشود.
البته زبانهای کهنالگویی، بسیار وسیعتر و متنوعتر از این مثالهای ساده هستند.
رابرت میگوید مردم باید توجه داشته باشند که در تنهایی احتمال زیادی هست که از شدت رویارویی با عظمتی که در درونشان ممکن است ببینند، ناگهان دچار بههمریختگی روانی شده و مثلا میل به خودکشی و اعتیاد و خودزنی پیدا کنند.
حالا چطور باید مراقب باشیم که به این دردسرها نیافتیم؟ با کمک یک مشاور دلسوز، آگاه و کاربلد! صادقانه بگویم او احتمالا تنها کسی است که میتواند شما را به سلامت از این مسیر پرفراز و نشیب عبور دهد.
خب! این اولین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب درونی بود. خود او برای درک عظمت تنهاییاش، از حضور ۶ روان تحلیلگر مثل دکتر یاکوبی، خانم یونگ و پروفسور کارل گوستاو یونگ بهره برده است....
@lightworkers
اگر یک رابطهٔ مستقیم، بیپیچوخم و ساده، دروازههای خوشبختی را به روی ما بگشاید، ما از پذیرش این خوشبختی سرباز میزنیم، چرا که معتقدیم
چنین چیزی "بیش از حد ساده" و "بیش از حد ملالآور" است.
ما طوری پرورش یافتهایم که تنها آنچه را که خودنمایانه، بیش از حد پرشور و حرارت، بیش از حد پرفشار و عظیم و درهم کوبنده و پیچیده است،
تحسین کنیم...
#رابرت_جانسون
@lightworkers
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
