uz
Feedback
سایت پانویس

سایت پانویس

Kanalga Telegram’da o‘tish

مینیمال‌های پانویس جهت شرکت در کلاس‌ها ادمین: @PanevisAdmin صفحهٔ اینستاگرام: https://www.instagram.com/Panevis نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است. محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti نیکول لپرا: @NicoleLePera

Ko'proq ko'rsatish
2 683
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kunlar
+830 kunlar
Postlar arxiv
نام‌گذاری بر مبنای طبیعت @PanevisDotCom

دشمن مشترک چرا ما انسان‌ها با هم می‌جنگیم @PanevisDotCom

‌ برای سفر تنگ چوگان اگر کسانی می‌توانند هر مقدار اهداء کنند تا کمک‌هزینه‌ای باشد برای عزیزانی که می‌خواهند سفر بیایند اما بلحاظ مالی امکانش را ندارند، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند. @PanevisDotCom

‌ مصلحت‌دیدِ من آن است که یاران همه کار بِگُذارَند و خَمِ طُرِّهٔ یاری گیرند (حافظ) کلاس‌های باشگاه مهمان‌کُش(شامل مصفاخوانی،
‌ مصلحت‌دیدِ من آن است که یاران همه کار بِگُذارَند و خَمِ طُرِّهٔ یاری گیرند (حافظ) کلاس‌های باشگاه مهمان‌کُش(شامل مصفاخوانی، کریشنامورتی‌خوانی، گعدهٔ شناخت، جلسات هفتگی گروه رابطه(هم جلسات لایو و هم جلسات بخش کتاب‌خوانیِ گروه رابطه)) در طول ماه رمضان تعطیل خواهند بود. اگر خدا بخواهد، «یک چند نیز خدمت معشوق و می» کنیم و تمرکزمان در این ماه بر قرآن و حافظ باشد. إن شاء الله دوستان هم در این فاصله، آنچه آموخته‌اند را بطور عملی در زندگی‌شان پیاده کنند. @PanevisDotCom

دسترسی توهم «من» به شیوۀ اندیشه @PanevisDotCom

‌‌ شناخت! لبت صریح‌ترین آیهٔ شکوفایی‌ست و چشم‌هایت شعر سیاه گویایی‌ست چه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قله‌های مه‌آلود محو و رویایی‌ست؟ چگونه وصف کنم هیأت غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی‌ست؟ تو از معابد مشرق زمین عظیم‌تری کنون شکوه تو و بهت من تماشایی‌ست در آسمانهٔ دریای دیدگان تو شرم گشوده‌بال‌تر از مرغکان دریایی‌ست شمیم وحشی گیسوی کولی‌ات نازم که خوابناک‌تر از عطرهای صحرایی‌ست مجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی‌ست نمی‌شود به فراموشی‌ات سپرد و گذشت چنین که یاد تو زودآشنا و هرجایی‌ست تو باری اینک از اوج بی‌نیازی خود که چون غریبی من مبهم و معمایی‌ست پناه غربت غمناک دست‌هایی باش که دردناک‌ترین ساقه‌های تنهایی‌ست حسین منزوی(ع) می‌گویم: «و ما على الرسول إلا البلاغ المبين»! @PanevisDotCom

‌ در جلسات هفتگی «گعده» کار کتاب «ملت میل» به پایان رسیده است. کتابی عالی بود که با مفاهیم عرفانی نیز بصورت تطبیقی کارش کردیم
‌ در جلسات هفتگی «گعده» کار کتاب «ملت میل» به پایان رسیده است. کتابی عالی بود که با مفاهیم عرفانی نیز بصورت تطبیقی کارش کردیم. اکنون کتاب «۱۴ روز تا شادی پایدار» بنوعی مرتبط با همان کتاب است. ظاهر زرد آن نفریبدتان، از نظر محتوی کتابی مفید و با تبیینی امروزی‌ست از حالات روانی انسان. اگر خدا بخواهد، هفتهٔ آینده این کتاب را در گعده شروع می‌کنیم. در حال حاضر گعده در حال پذیرش عضو جدید است. علاقمندان جهت عضویت در گعده به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند. + آشنایی با گعده @PanevisDotCom

کدام گزینه درست است؟
Anonymous voting

دربارهٔ حذف شدن از گروه و دوستی‌ها @PanevisDotCom

‌ غربال (۲) می‌گویم: اینکه کسی مدت زیادی در سیستمی فلسفی، عرفانی یا ایدئولوژی‌ئی خاص بوده است و مطالعه و تحقیق هم کرده باشد د
‌ غربال (۲) می‌گویم: اینکه کسی مدت زیادی در سیستمی فلسفی، عرفانی یا ایدئولوژی‌ئی خاص بوده است و مطالعه و تحقیق هم کرده باشد دلیل نمی‌شود که بلحاظ شخصی آن مطالب را خودش هم شخصاً تجربه کرده باشد. هر کس مدت زیادی باغبانی کرده لزوماً بو و رایحهٔ گل ندارد. افراد بسیاری را می‌شناسم که سالهاست مطالب عرفانی را مطالعه و بررسی کرده‌اند، انواع و اقسام کلاسها و دوره‌ها را رفته‌اند، از طول مدتی که در این فضا بوده‌اند هم برای خودشان هویتی ساخته‌اند، و وقتی پای صحبتشان بنشینی بطور دقیق همه را برایت تشریح می‌کنند و توضیح می‌دهند. مو به موی کتابها و زوایای آن سیستم فلسفی و عرفانی را حفظند. اما وقتی پای پیاده کردن آن آگاهی‌ها و تأثیر عملی آن بر زندگی واقعی می‌رسد، راه مقصود را گم می‌کنند و بریزبین را با ملبورن اشتباه می‌گیرند! مَثلِ آن طلبه‌ای است که سالها دروس مدرسه را خوانده است اما وقتی کسی گردوئی در مشت پنهان می‌کند و از او می‌خواهد بگوید آن چیست، او پس از پرسیدن چند سئوال، که آیا گرد است، آیا مجوف است، و ...، می‌گوید غربال است! اینست که شما به این نمایشات افرادی که مثل بنده کلی حرف‌های عرفانی بلغور می‌کنند و مثنوی و حافظ و قرآن و امثالهم را دام تزویرشان کرده‌اند، فریفته نشو و بفکر حال و کار و بار خودت باش. می خور که شیخ و حافظ و مفتی و پانویس چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند قلمی شد بتاریخ دی ماه سال ۱۳۸۹ @Panevisdotcom

‌‌ غربال (۱) ماه‌های اولی بود که به سرزمین کانگروها آمده بودم، دوستی گفت که بیا بریم شهر بریزبین (Brisbane) در ایالت کوئینزلن
‌‌ غربال (۱) ماه‌های اولی بود که به سرزمین کانگروها آمده بودم، دوستی گفت که بیا بریم شهر بریزبین (Brisbane) در ایالت کوئینزلند. سواحل زیبائی دارد. گفتم: بریم. صبح زود بود که از سیدنی حرکت کردیم. دوست من بیست سالی هست که به استرالیا مهاجرت کرده است و بنوعی بلدِ راهمان بود و من خیالم راحت که جاده‌ها را می‌شناسد. بنابراین علی‌رغم عادت همیشگی‌ام به داشتن و دیدن نقشه، این بار اصلاً سراغ نقشه نرفتم. چهار پنج ساعتی در راه بودیم و حدود هفتصد کیلومتر از سیدنی دور شده بودیم. من هرچه به تابلوهای جاده نگاه می‌کردم اسمی از بریزبین نمی‌دیدم. با خودم می‌گفتم حداقل باید نزدیک شده باشیم و روی تابلوها اثری از بریزبین پیدا شود. اما شواهد نشان می‌داد داشتیم به شهر ملبورن(Melbourne) نزدیک می‌شدیم و از بریزبین خبری نبود. به جایگیری شهرهای استرالیا هم وارد نبودم که کدام شمال است و کدام جنوب و همهٔ اسم‌های روی تابلوها برایم تازه بودند. از نگاه‌های دوستم به تابلوها دریافتم او هم گویا مسیر را گم کرده است و دقیقاً مطمئن نیست بر صراط مستقیم باشیم. در حالیکه پشت فرمان بودم پیشنهاد دادم برویم به پمپ بنزینی و سئوال کنیم. قبول کرد. اولین پمپ بنزین نگه داشتیم. من نشستم در ماشین و او رفت داخل کیوسک تا از متصدی سئوال کند. وقتی برگشت و در ماشین نشست با حالتی شاکی از دست من(!)، گفت: همین پیچ آخری که دو دقیقه پیش گفتم بپیچ و نپیچیدی را اشتباه آمده‌ایم و باید برگردیم. (در نظر داشته باش که از سیدنی حدود 700 کیلومتر فاصله گرفته بودیم!) دور زدیم و برگشتیم. افتادیم در جاده‌ای دیگر. دقت کردم دیدم این راه، جادهٔ برگشت بسوی سیدنی است. حدود نیم ساعتی راندیم و باز هرچه نگاه کردم اثری از تابلوی بریزبین ندیدم. نقشه هم در ماشین نداشتیم که موقعیتمان را پیدا کنیم. (آن موقع گوگل‌مپ و انواع اپلیکیشن‌های مسیریابی هنوز نبود.) از حافظ یادم آمد که: در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی، ای کوکب هدایت به سراغ گوشی مبایلم رفتم. برنامه‌ای ساده از نقشهٔ جهان روی این کوکب هدایتم داشتم که از هر کشوری فقط اطلاعات کلی و نمای اصلی نقشهٔ آن، بهمراه چند شهر اصلی کشور را نشان می‌دهد. مثلاً از ایران فقط تهران و شیراز و مشهد و تبریز را. نقشهٔ استرالیا را دیدم(همین تصویر بالا را). باور نمی‌کردم، شهر بریزبین در شمال سیدنی بود و ملبورن درست نقطهٔ مقابل آن، در جنوب. سیدنی هم بین این دو. یعنی ما بجای اینکه به شمال برویم از ابتدا بسمت جنوب رفته بودیم و هفتصد کیلومتر در جهت مخالف رانده بودیم! آنوقت دوست من می‌گفت "همین پیچ آخری را اشتباه آمده‌ایم"! البته دیگر تصمیم گرفتیم برگردیم همان ملبورن که حدود دویست کیلومتری به آن مانده بود. چون شب شده بود رفتیم یک آبادی در همان حوالی و خوابیدیم و فردا صبح به ملبورن رفتیم که شهر زیبائی بود. ادامه در پست بعد(غربال ۲) @PanevisDotCom

این ترانه👆🏼 را حتماً شنیده‌اید. در ساختِ ادبیِ «چه + اسم جمع + که + فعل» وقتی جمله بارِ عاطفیِ زیاد دارد ( مانند رنج، غصه، سختی و…)، فعل معمولاً به صورت منفی می‌آید تا معنای «بسیار» بدهد. این یک ظرافت بلاغی در فارسی است. مانند: وقتی تصادف کرد، چه رنج‌ها که نکشید. معنایش: بسیار رنج کشید. همین الگو: وقتی همسرش مُرد، چه غصه‌ها که نخورد. در این ساخت، «نـ» نفیِ واقعی نیست؛ بلکه نفیِ بلاغی است که شدت و کثرت را می‌رساند. منفی شدنِ فعل در اینجا انکارِ واقعی نیست، بلکه شدت را می‌رساند. مثال: چه رنج‌ها که نکشید (= بسیار رنج کشید) چه خون‌ها که نریخت (= خون‌های بسیار ریخت) نفیِ بلاغی(نفیِ تأکیدی) یا نفیِ بلاغیِ افاده‌کنندهٔ کثرت: در دستور زبان و تحلیل سبکی، این را نوعی نفیِ غیرحقیقی یا نفیِ بلاغی می‌دانند؛ یعنی صورت منفی دارد اما معنای منفی نمی‌دهد، بلکه برای تقویت و اغراقِ معنای مثبت به کار می‌رود. از منظر صناعات بدیعی نوعی تأکید همراه با اغراق است. کارکرد اصلی‌اش تشدید معناست، نه نفی واقعی. برای افادهٔ تکثیر و شدت. این ساخت در نثر کلاسیک و شعر فارسی بسیار رایج است و کاملاً فصیح محسوب می‌شود. مجدداً تأکید می‌شود که در این ساختِ «چه + اسم + که + فعلِ منفی»، منفی بودنِ فعل معنای واقعیِ نفی نمی‌دهد، بلکه شدت و کثرت را می‌رساند. چند نمونهٔ مشهور و رایج (هم ادبی، هم محاوره‌ای): چه رنج‌ها که نکشید. چه خونِ دل‌ها که نخورد. چه سختی‌ها که ندید. چه بلاها که سرش نیامد. چه راه‌ها که نرفت. چه شب‌ها که بیدار نماند. چه حرف‌ها که نشنید. چه کارها که نکرد. چه پول‌ها که خرج نکرد. چه فرصت‌ها که از دست نداد. مثال‌های کاملاً محاوره‌ای‌تر: چه حرص‌ها که نخوردم. چه بدبختی‌ها که نکشیدیم. چه خنده‌ها که نکردیم. چه گریه‌ها که نکردیم. چه جوان‌هایی که از دست ندادیم. مثال‌هایی از نثر فاخر: چند نمونهٔ شاخص از نثر و شعر کلاسیک که همین الگوی «چه/بسا/کم + اسم + که + فعلِ منفی» را برای افادهٔ کثرت و شدت به کار برده‌اند: «چه خونِ‌دل‌ها که نخورد تا به این مقام رسید.» «چه تدبیرها که نکردند و چه حیلت‌ها که نیندیشیدند.» (کاربرد دوگانهٔ ساخت برای تأکید بر فراوانی تدابیر.) «چه شب‌ها که نخفت و چه روزها که نیاسود.» (توازیِ ساخت برای شدتِ معنی) «چه خون‌ها که نریخت در طلبِ این کار.» «چه رنج‌ها که نکشید در آن سفر دراز.» «چه بلاها که بر سرش نیامد.» همهٔ این‌ها از نظر معنایی یعنی: «بسیار ... کرد / کشید / خورد» و نه این‌که واقعاً آن کار را نکرده باشد. این الگو در گفتار روزمره هم کاملاً زنده است و وقتی با لحن مناسب گفته شود، بار عاطفیِ قوی‌تری نسبت به جملهٔ سادهٔ مثبت دارد. @PanevisDotCom

متن ترانهٔ ویگن و هایده به نام «همخونه»: از من نپرس خونم کجاس تو اون همه ویرونه ای هم‌قبیله چی بگم قبیله سرگردونه ما دربدرتر از همیم همخونهٔ بی‌خونه غربت ما دیار ماست خونین‌ترین ویرونه ‌ چه آرزوهایی که ... چه سینه‌هایی که ...
Anonymous voting

وقتی همسرش مُرد، چه غصه‌ها که ... و چه رنج‌ها که ... .
Anonymous voting

مواظب اینطور افراد باش! این آدم‌ها چه روابط و دوستی‌هایی رو که از هم...
Anonymous voting

آیا شما تقریباً هر شب ویدیوهای مربوط به کشته‌شدگان و سوگواری خانواده‌های آنها، رقصیدن بر مزار آنها و... را تماشا می‌کنید؟
Anonymous voting

‌ خدمت دوستانی که پیام می‌دهند برای ثبت‌نام در چلۀ رمضان یا هر دورهٔ دیگری که ما اعلام می‌کنیم: لطفاً قبل از پیام دادن، متن اعلامیه را با دقت بخوانید! سپس اگر شرایطش را داشتید، پیام دهید. متأسفانه بعضی ابتدا پیام می‌دهند و قصد چت کردن دارند! می‌خواهند به وسیلۀ چت کردن اطلاعات و شرایط را بپرسند! و ما هم فرصت و وقت برای چت کردن نداریم! متن اعلامیۀ هر کلاس برای این نوشته شده که بخوانید و از شرایط پذیرش برای آن کلاس مطلع شوید. لطفاً قبل از پیام دادن به ادمین، ابتدا متن اعلامیهٔ کلاس مورد نظرتان را با دقت بخوانید. اگر شرایطش را داشتید، پیام دهید. اگر نداشتید، پیام و درخواست ندهید و وقت ما را نگیرید. ادمین طوبیٰ https://t.me/PanevisAdmin

‌‌ چند روز پیش برای خوردن صبحانه رفتم حلیم‌فروشی آقا مهدی در شهر ابریشم. از او خواستم برایم یک پیاله آش بکشد. در حالی که آش ر
‌‌ چند روز پیش برای خوردن صبحانه رفتم حلیم‌فروشی آقا مهدی در شهر ابریشم. از او خواستم برایم یک پیاله آش بکشد. در حالی که آش را در ظرف می‌ریخت، با «مهربانی» و خوش‌خدمتی شروع کرد به حال‌و‌احوال و چاق‌سلامتی کردن و گفت: «در این شلوغی‌های اخیر از آشنایانتان کسی که کشته نشده ان‌شاءالله؟» می‌بینید «خود» چقدر ما انسان‌ها را محدود و کوچک می‌کند؟ چقدر فقط دنیای خودمان برایمان مهم است و دغدغۀ دنیای کوچکی که برای خودمان ساخته‌ایم را داریم. دنیای «خود»، دنیای «من»؛ یعنی متعلقات من. این متعلقات می‌تواند ماشین من باشد، خانهٔ من باشد، حساب بانکی من باشد، یا فامیل و دوست و آشنای من، همشهری‌های من، یا گروه و دستهٔ من. انگار از انسان‌ها فقط آن قسمت‌شان که به من مربوط است مهم هستند، بقیه اصلاً اهمیتی ندارند. گویی آن جوانی که با من نسبتی ندارد، مهم نیست. این نگاه را در مقیاسی بزرگ‌تر، میان سیاستمداران هم به‌ وضوح می‌بینیم: کشور من، مردم من؛ حتی اگر به قیمت آسیب دیدن یا نابودی باقی انسان‌ها باشد. گویی تمام توجه و دلسوزی فقط باید در محدودهٔ «من» و «ما» باشد! این فاجعه است. تمام اختلافات انسان‌ها و جنگ و خونریزی‌ها و جنایت‌ها سر همین روش نگاه است. لفظ، نام‌گذاری، تعلقات «من». ریشهٔ همۀ شرها و بدبختی‌ها همین «من» است؛ همین مرز ذهنی که ما انسان‌ها خودمان، در ذهن‌مان، وضعش می‌کنیم و همدیگر را از هم جدا می‌پنداریم. و بر اساس همین پندار یکدیگر را سلاخی می‌کنیم. شما خودت درون خودت را ببین. آیا یک مجموعه‌ای از تعلقات شخصی که دل‌نگران آنها هستی، اعم از مادیات و یا افراد، برای خودت نداری؟ @PanevisDotCom