uz
Feedback
بوسه ی شعر

بوسه ی شعر

Kanalga Telegram’da o‘tish

به قشنگی شعر و بوسه و لمیدن در آغوش موسیقی. @ali_soroushh

Ko'proq ko'rsatish
974
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kunlar
-1330 kunlar
Postlar arxiv
اما دلم می‌خواست نه تنها به تن او، بلکه به انسانی دست یابم که در درون او بود‌. #مارسل_پروست
اما دلم می‌خواست نه تنها به تن او، بلکه به انسانی دست یابم که در درون او بود‌. #مارسل_پروست

قشنگیِ یه آهنگ فقط به این بستگی داره که آدمی‌ که واست اونو میفرسته چقدر برات عزیزه. وگرنه خودت همون آهنگو دانلود کنی انقدر به نظرت قشنگ نمیاد.

سخت ترین و خوشبخت ترین چیزها این است که کسی در رنج هایش ، در رنج های ناخواسته اش عاشق این زندگی باشد .
سخت ترین و خوشبخت ترین چیزها این است که کسی در رنج هایش ، در رنج های ناخواسته اش عاشق این زندگی باشد .

سخت ترین و خوشبخت ترین چیزها این است که کسی در رنج هایش ، در رنج های ناخواسته اش عاشق این زندگی باشد .
سخت ترین و خوشبخت ترین چیزها این است که کسی در رنج هایش ، در رنج های ناخواسته اش عاشق این زندگی باشد .

اگر مرا نابالغ یافتی، به خودت تبریک بگو؛ زیرا آن‌قدر به من نزدیک شده‌ای که کودکِ درونم را دیده‌ای. غریبه‌ها فقط بلوغ مرا می‌شناسند. #علی_سروش

زیبایی 💙
زیبایی 💙

- و در نهایت فقط کسانی با تو می‌مانند که زیبایی را در روحت دیدند اما مدهوش شدگان به ظاهر، یکی یکی خواهند رفت

- جایی از زندگی می‌فهمی که تکیه دادن به پاهای لرزانِ خودت، مطمئن‌تر از تکیه دادن به شانه‌های استوارِ دیگران است.

فهمیدم که بله؛ آدمیزاد می‌تواند هم‌زمان برای زندگی تلاش کند و بجنگد، اما به رفتن و گم و گور شدن هم فکر کند.

🩷
🩷

حق نداری غیر لبهای مرا هرگز ببوسی

عمل جراحی سختی را پشت‌سر گذاشته‌بودم و مرا به اتاقی بردند که یک بیمار دیگر هم آنجا بستری بود. من نای حرف زدن و گریستن هم نداشتم و یادم هست که از درد، صدایم از حنجره بالا نمی‌آمد! اما بیمارِ تخت مقابلم مدام ناله و اعتراض می‌کرد و پرستاران دائما به او سر می‌زدند و نگرانش می‌شدند و می‌خواستند ساکتش کنند. و منی که از شدت درد گاهی از هوش می‌رفتم و گاهی بی‌صدا فقط درد می‌کشیدم و نگاه می‌کردم. کسی حال مرا نمی‌پرسید، چون ساکت بودم، کسی به من سر نمی‌زد، چون ساکت بودم، کسی نگران من نمی‌شد، چون ساکت بودم! حال من خوب به نظر می‌رسید، چون ساکت بودم!!! خواستم بگویم: در زندگی‌تان نگران و دلسوزِ آن‌هایی باشید که ساکتند، آن‌هایی که حتی نایی برای اعتراض و فریاد ندارند! آنی که اعتراض می‌کند؛ هنوز جانی برایش مانده که فریاد بزند... اما رنج و آسیبِ حقیقی آنجاست که صدا و هیاهویی بلند نمی‌شود! و دردناک‌ترین قسمتش این است که باید حتما جار و جنجال به‌پا کنی و فریاد بزنی تا رنجت دیده‌شود! باید اعتراض کنی، باید بلد باشی، باید ببینند که داری دست و پا می‌زنی و تقلا می‌کنی. باید با صدای بلند غمگین باشی... #نرگس_صرافیان_طوفان

من از زندگی، خانه‌ای ساده می‌خواهم که از سقف و دیوار و پنجره‌اش، عشق بریزد و آرامش چکه کند. پنجره‌ی نجیبی می‌خواهم به سمت آفتاب نیم‌روز و کتابخانه‌ی موقری پر از کتاب‌هایی که دوست دارم. من از زندگی، چیزهای ساده می‌خواهم، اتفاقات ساده، آدم‌های ساده، تفریحات ساده و مشغولیت‌های ساده. من از شلوغی و پیچیدگی خسته‌ام، از دغدغه‌های بزرگ و نگرانی‌های بزرگ‌تر... دلم لحظاتی آرام می‌خواهد، روزهایی که بی‌هیچ فکر و اندوهی در خانه‌ای بی‌دردسر، بی‌خیال مقابل پنجره‌ ایستاده‌باشم و چایی بنوشم و کتابی بخوانم و صدای آشپزخانه‌ای گرم و گیاهانی شاداب و موزیکی آهسته، فضای فکر من و خانه‌ام را پر کرده‌باشد. می‌خواهم فرصت داشته‌باشم به عشق فکر کنم، به همصحبتی، به دلخوشی‌ها، به سکوت... من از زندگی چیز زیادی نمی‌خواهم، به جز آرامش و خیالی تخت و ذهنی خالی از نگرانی و لبریز از زیستن... #نرگس_صرافیان_طوفان

. از یک چیز مطمئنم و آن اینکه، نباید اجازه دهی زندگی‌ات تو را زندگی کند... اروین_د_یالوم

چه غوعایی ست در این عالم که من حیرانِ حیرانم 👌🏻

‏غيرممكن است كسی را دوست داشته باشی و نسبت به ارتباطات و تعاملات و مراوداتش با دیگران حساسیتی نداشته باشی ...

- تنها چیزی که به آن احتیاج داشتم تنهایی و جایی به دور از آدم ها همین که با خودت قدم بزنی دراز بکشی ، ترانه بخوانی و هیچ اتفاقی سر راهت نباشد همین احساسِ رها شدن از تمام قید و بندها ... #حسین_عربی

. من با تمام وجود ایمان دارم که انسان‌ها پشت رفتارهای اتوکشیده، لبخندهای تعارفی و نقاب‌های روزمره، پنهان شده‌اند؛ تا زمانی که دست روی این سه مرزِ سرخ بگذاری. سیاست، مذهب و زن. این‌ها فقط موضوعاتی برای گفتگو نیستند؛ سه کوره‌ی آتشین‌اند که لایه‌های تظاهرِ آدمی را می‌سوزانند و ذاتِ واقعی‌اش را بیرون می‌کشند. وقتی با کسی از سیاست می‌گویی، عیارِ آزادی‌خواهی و حدِ تمامیت‌خواهی‌اش رو می‌شود؛ می‌فهمی آیا قدرت را برای آبادانی می‌خواهد یا برای سلطه. وقتی پایت را به قلمروِ مذهب می‌گذاری، درجه‌ی عقده‌ها، ترس‌ها و شفقتِ روحش بر ملا می‌شود؛ اینکه آیا خدا برای او پناهگاهِ عشق است یا اهرمی برای تازیانه زدن به دیگران. اما شاه‌بیتِ این شناخت، آنجاست که سخن به «زن» می‌رسد. نگاهِ یک مرد به زن، شناسنامه‌ی تمامِ مدنیت، شعور و ظرفیتِ او برای عشق‌ورزی است. آنجا معلوم می‌شود که او آغوش را یک «اهرمِ مالکیت» می‌بیند یا «سرسرایِ امنیت»؛ آیا یک زن را انسانی برابر و آزاد می‌فهمد، یا صرفاً گزاره‌ای در خدمتِ غرورِ خویش. راستش را بخواهی، برای متر کردنِ قد و قامتِ فکریِ یک آدم، نیازی به مدرک و تبارنامه نیست. کافی‌ست او را در میانه‌ی این سه قطب بنشانی و نگاهش کنی. آن‌وقت خواهی دید که چطور نقاب‌ها می‌افتند و انسان، بی‌هیچ لکنت و سانسوری، خودِ واقعی‌اش را در برابرِ تو به تصویر می‌کشد. #علی_سروش

- اگر میخواهی آدمی را بشناسی، درباره ی سیاست، مذهب و زن ها با او صحبت کن #داستایِفسکی

🤍🪽
🤍🪽