uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

یادداشت‌هایِ دکتر بابک زمانی

یادداشت‌هایِ دکتر بابک زمانی

Kanalga Telegram’da o‘tish

كانال بازنشرِ يادداشت‌های منتشرشده‌

Ko'proq ko'rsatish
3 970
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-930 kun
Postlar arxiv
گاهی شدت فشار و تجربه جنگ می‌تواند وضعیت انسان را به‌سرعت تغییر دهد. تلاش من این بوده که چنین تجربه‌هایی را در قالب داستان نشان بدهم.

نثر شما بسیار تصویری و حسی است؛ از صدای شکستن قرص‌ها و سرمای پتو گرفته تا صدای دریچه کولر و بوی عرق در مترو. چطور به این شیوه روایت رسیده‌اید؟ این انتخاب برای ایجاد همدلی عمیق‌تر با مخاطب است یا به محدودیت‌های روایت مربوط می‌شود؟ تلاش کرده‌ام تصویرها واقعی باشند. خودم هم احساس می‌کنم کتاب تصویرهای زیادی دارد و شاید در بعضی قسمت‌ها حتی قابلیت تبدیل‌شدن به یک اثر سینمایی را داشته باشد. یکی دو تا از داستان‌ها هم پیشنهاد فیلم شدن هم داشته‌اند. من هم همین احساس را داشتم. تصویرها در داستان‌های شما بسیار پررنگ‌اند و مخاطب را جذب می‌کنند. به نظرم بعضی از این داستان‌ها ظرفیت تصویری زیادی دارند و شاید بتوان از آن‌ها اقتباس سینمایی کرد. خودم هم این نکته را در کارم دیده‌ام. شاید بعضی قسمت‌ها بیش از اندازه تصویری شده باشند و از نظر دراماتیک هم بتوان روی آن‌ها کار کرد. در جهانی که از فیلترینگ، سرکوب و پوچی سخن می‌گویید، ادبیات داستانی چه وظیفه‌ای بر عهده دارد؟ قلم شما ابزاری برای اعتراض است، مخاطب را تسلی می‌دهد یا صرفاً زوال جامعه را ثبت می‌کند؟ به نظر من، مهم‌ترین ضرورت ادبیات داستانی این است که با آفرینش یک دنیای مجازی خواننده را به یک زندگی موازی دعوت کند ‌تا از ورای این زندگی بتواند زندگی واقعی خود را بهتر ببیند. یکی از مشکلات فرهنگی ما این است که از ادبیات داستانی فاصله گرفته‌ایم؛ به‌خصوص از داستانی که خوانده می‌شود، نه داستانی که صرفاً به تصویر درمی‌آید. وقتی کسی داستانی را می‌خواند، داستان دیگری در ذهنش شکل می‌گیرد. او با متن زندگی می‌کند و آن را در ذهن خودش بازآفرینی می‌کند. این اتفاق بدون آنکه الزاماً پیام مستقیمی به مخاطب داده شود، او را به فکر وامی‌دارد. همین بازآفرینی واقعیت و شکل‌گرفتن جهان‌های مجازی کوچک و بزرگ در ذهن خواننده، یکی از مهم‌ترین نقش‌های ادبیات داستانی است؛ نقشی که متأسفانه امروز کم‌رنگ شده است. شاید فضای مجازی و کاهش توان و حوصله مردم برای خواندن هم در این مسئله مؤثر باشد. فکر می‌کنم تنهایی هسته مرکزی جهان داستانی شماست؛ چه تنهایی ناشی از شرایط اجتماعی باشد، چه بیماری و چه فراموشی. آیا راهی برای رهایی از این تنهایی به مخاطب پیشنهاد می‌کنید؟ به نظرم خود نوشتن داستان و خواندن ادبیات داستانی می‌تواند راهی برای رهایی از بعضی وضعیت‌ها باشد. استفاده از اصطلاحات تخصصی و پزشکی ممکن است برای بعضی مخاطبان دشوار باشد. به نظرتان بهتر نیست در چاپ‌های بعدی، توضیح این اصطلاحات در پاورقی یا بخش جداگانه‌ای اضافه شود؟ بله،حق باشماست، امیدوارم در چاپ‌های بعدی بتوانم توضیحات لازم را اضافه کنم. و صحبت پایانی اگر دارید بفرمایید. یادداشت را می‌توانم درباره موضوعی بنویسم که همان روز با آن مواجه شده‌ام، اما داستان را نمی‌توانم به این شکل بنویسم که تصمیم بگیرم همین حالا درباره موضوع مشخصی داستان بنویسم. داستان باید به مرحله‌ای از پختگی برسد و در ذهنم شکل بگیرد. بعد می‌توانم آن را بنویسم. می‌خواهم به تفاوت داستان و یادداشت اشاره کنم. یادداشت‌هایم را هم شاید در آینده منتشر کنم. این یادداشت‌ها ادامه‌دارند و گاهی به شکل داستان‌وار نوشته می‌شوند؛ داستان نیستند، اما شباهت‌هایی به داستان دارند. احتمال دارد در آینده مجموعه‌ای از آن‌ها هم منتشر کنم. و امیدوارم ادبیات جنگ نوشته شود؛ نه فقط ادبیات جنگ، بلکه ادبیات انقلاب هم باید نوشته شود. برداشت‌های سطحی از انقلاب سال ۱۳۵۷ یکی از دلایلی است که فکر می‌کنم ادبیات داستانی باید به این موضوع بپردازد. بعضی‌ها انقلاب را به شکلی خاص تفسیر می‌کنند و گروهی دیگر برداشت متفاوتی دارند. ادبیات داستانی می‌تواند امکان فکرکردن درباره این اتفاق‌ها را فراهم کند. تلاش من هم این بوده که مسائل روزمره، تاریخ معاصر ایران و احساسات مردم را در قالب داستان روایت کنم؛ به شکلی که خواننده بتواند درباره آن‌ها فکر کند و از این تجربه برای نگاه به آینده استفاده کند. در کشورهای مختلف، ادبیات در شکل‌گیری برداشت مردم از تاریخ و جامعه نقش داشته است، اما به نظرم در کشور ما این نقش آن‌طور که باید جدی گرفته نشده است. خودم هم داستان‌های زیادی در ذهن دارم که با اتفاق‌های معاصر و جنگ ارتباط دارند و دوست دارم فرصت کنم آن‌ها را بنویسم. یکی از خلأهای ادبیات دفاع مقدس، روایت زندگی جانبازان اعصاب و روان است. به نظرم این موضوع کمتر از آنچه باید، در ادبیات داستانی دیده شده است. اگر نویسنده به جای نگاه صرفاً ایدئولوژیک، رنج انسانی و تجربه فردی این افراد را روایت کند، می‌تواند به شکل‌گیری آثار متفاوتی منجر شود. من هم معتقدم این موضوع باید از زاویه انسانی دیده شود. در یکی از داستان‌هایم، شخصیتی در جریان جنگ در مدت کوتاهی بیمار می‌شود. این اتفاق بر اساس واقعیت نوشته شده است.

بسیاری از داستان‌هایتان به بن‌بست می‌رسند؛ از جمله داستان اول مجموعه، داستان «بهشت زهرا» و داستانی که در مطب پزشک می‌گذرد. آیا مرگ را برای شخصیت‌های تراژیک پایان رنج می‌دانید یا نوعی رهایی تلخ از آن؟ در داستان اول، اگر اشتباه نکنم، به فراموشی به‌عنوان سپری در برابر رنج اشاره می‌کنید. آیا این فراموشی را نوعی رهایی می‌دانید؟ داستان «دوازده روز» درباره مادری است که به نوعی دمانس مبتلاست. این بیماری با کندی حرکات، فراموشی و توهم همراه است. در این داستان، جنگ را از دریچه ذهن بیماری می‌بینیم که خودش دچار توهم است. تلاش کرده‌ام انعکاس جنگ را در ذهن چنین فردی نشان بدهم. این زن سالمند با پسر جوانی زندگی می‌کند که به ام‌اس مبتلاست. اسم پسر هم فرنوش است. من عمداً این اسم را انتخاب کردم، چون ممکن است خواننده در ابتدا تصور کند شخصیت زن است. حتی یکی از ویراستاران هم در ابتدا تصور کرده بود فرنوش دختر است، درحالی‌که شخصیت داستان پسر است. مادر از پیش دچار توهمات زنده و جابجای خیال و واقعیت است جنگ تنها یکی از توهمات اوست و خیلی برجسته نمی‌شود. پسر ام‌اس دارد و روی ویلچر است روزهای متمادی کنار پنجره خیابان را می‌نگرد که تلاطمی ندارد. شروع جنگ و بمباران تغییر و هیجانی در زندگی او پدید می‌آورد. در همین حین مادر سکته مغزی می‌کند و داستان مرارت‌های مردم در حین بیماری و جنگ آغاز می‌شود. این انتخاب به نوعی تضاد خانوادگی هم مربوط می‌شود. پدر و مادر با یکدیگر اختلاف دارند و حاصل این وضعیت، جوانی است که نامی متفاوت دارد و بعدتر به بیماری ام‌اس هم مبتلا می‌شود... در داستان، با خانواده‌ای روبه‌رو هستیم که پدرش قمار می‌کند و زندگی را به باد داده، مادر به بیماری مبتلاست، یکی از پسرها ام‌اس دارد و پسر دیگر از خانه فرار کرده است. به نظرم این خانواده می‌تواند نمادی از وضعیت یک جامعه در حال زوال هم باشد. آیا چنین برداشتی به قصد شما نزدیک است؟ موضوع داستان «دوازده روز»، انعکاس جنگ دوازده‌روزه در زندگی دو بیمار است؛ مادر و پسری که در یک خانه زندگی می‌کنند. تلاشم این بوده که جنگ را از افق دید یک بیمار روایت کنم و نشان بدهم جنگ برای افراد سالمند و کسانی که بیماری‌های ناتوان‌کننده‌ای مثل ام‌اس دارند، چه رنجی ایجاد می‌کند. می‌خواستم رنج انسان را در جریان جنگ نشان بدهم. در داستان، شخصیت‌های مردی مثل کامبیز و پولادی در خیابان، کازینو و موقعیت‌های بیرونی با بحران‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند، اما شخصیت زن، وجیهه، در خانه و با بیماری درگیر است. آیا این انتخاب استعاره‌ای از این واقعیت است که در بحران‌های ملی، بار سنگین وحشت و تروما اغلب بر دوش زنان می‌افتد؟ البته بیماری جسمی را از تجربه و شناخت خودم وارد داستان کرده‌ام، اما حق با شماست که در این خانواده بار سنگین‌تری بر دوش زن قرار دارد. او با مشکلات متعددی روبه‌روست؛ از شوهر قمارباز گرفته تا جنگی که پسرش را کشته و بیماری‌ای که خودش به آن مبتلاست. رنج دیگری هم وجود دارد که به زندگی خانوادگی و بچه‌ای مربوط می‌شود که مادر خانواده آن را نتیجه کارهای خود می داند. توصیف شما از بیمارستان، با جنازه‌هایی که ردیف شده‌اند، پوشش نامناسب بیماران و جمله «اینجا بیمارستان نیست، بیمارستان خیابان است»، از سوررئال‌ترین تصاویر کتاب است. جمله پزشک که می‌گوید «جنگ که می‌شود، مردم نباید مریض شوند» هم بسیار کوبنده است. آیا این صحنه‌ها صرفاً روایتی واقع‌گرایانه از بحران جنگ‌اند یا در آن‌ها نظام مدیریت بحران و درمان را هم نقد می‌کنید؟ اتفاقاً در این بخش قصد نقد سیستم درمانی را نداشتم. آنچه در بیمارستان روایت کرده‌ام، واقعی است. بیماری که در بخش سکته مغزی بستری شده، واقعاً در همان شرایط قرار دارد. من تلاش کردم بدون اینکه داستان را بهانه‌ای برای توضیح پزشکی کنم، اطلاعات و جزئیات درمان را درست و واقعی بیاورم. تمام اصطلاحاتی که درباره درمان سکته مغزی به کار برده‌ام، بر اساس واقعیت و درمان‌های به‌روز است. امکانات داخل بخش و حتی اتاقی که بیمار در آن بستری است، تا جایی که توانسته‌ام، واقع‌گرایانه توصیف شده‌اند. البته اتفاق‌هایی که بیرون از بیمارستان و در خیابان می‌افتند، تا حدی فضای سوررئال پیدا می‌کنند. برگردم به بحث فراموشی. در جامعه‌ای که بحران‌ها پی‌درپی اتفاق می‌افتند و فرصت چندانی برای ترمیم آن‌ها وجود ندارد، آیا فراموشی می‌تواند تنها راه نجات باشد؟ فراموشی وجیهه در داستان، یک بیماری است. من تلاشی نکرده‌ام که آن را به‌عنوان استعاره‌ای مشخص از فراموشی اجتماعی مطرح کنم. تشخیص دقیق او بیماری دی ال بی دی است می‌خواستم جنگ را در ذهن مخاطبی نشان بدهم که خودش دچار اختلال و توهم است. البته داستان می‌تواند برداشت‌های مختلفی ایجاد کند و مخاطب ممکن است از آن معناهای دیگری هم دریافت کند.

من نمی‌دانم چرا باید این داستان‌ها را سیاه‌نمایی بدانیم. داستان‌هایی که شما خوانده‌اید، در فضای جنگ می‌گذرند و هدفم هم نشان‌دادن سیاهی جنگ بوده است. قرار بوده مخاطب این سیاهی را احساس کند. اساسا ادبیات ضدجنگ بر پایه نشان دادن رنج و مرارت ‌سیاهی جنگ قرار دارد چیزی که از بیرون وتوسط کسانی که جنگ را لمس نکرده‌اند تا عمق وجود قابل درک نیست. جنگ بدون این احساس پوست و گوشت یک فیلم سینمایی مهیج است در جریان وقایع سال گذشته این را به عینه در میان خیلی از مردم دیدیم. از طرف دیگر، این داستان‌ها شعاری نیستند، چون واقعیت نیازی به شعار ندارد. خود واقعیت به‌اندازه کافی گویاست. گاهی اتفاق‌هایی که در زندگی واقعی رخ می‌دهند، از آنچه نویسنده در ذهن و تخیلش می‌سازد، عجیب‌ترند. واقعیت می‌تواند از خیال هم شگفت‌انگیزتر باشد. برای مثال، در یکی از داستان‌ها با پسری روبه‌رو هستیم که دچار اختلال ذهنی است و نمی‌تواند به‌راحتی میوه‌ای را در دست بگیرد، اما در موقعیتی قرار می‌گیرد که پایش به میدان مین کشیده می‌شود و بر خلاف سربازان قبلی که همه روی مین رفته‌اند بدون ترس با خوشحالی مین‌یاب را تحویل می‌گیرد و همان روز روی مین می‌رود. چنین موقعیت‌هایی نشان می‌دهند که واقعیت جنگ تا چه اندازه می‌تواند تلخ و باورنکردنی باشد، اما در داستانی که نقل کردین سرگشته، تخیل نقش زیادی دارد، پیرمردی که چند سال پیش فرزندش شهید شده و نام او را بر آن پایگاه گذاشته‌اند در این کوهستان سرگشته است و هر از چند گاه به ملاقات فرزندی می‌آید که دیگر نیست و از سایر جهات کاملا نرمال است شهادت فرزند در صحنه آخر داستان معلوم می‌شود. منظورم از سیاه‌نمایی این است که گاهی در داستان‌هایتان هیچ روزنه‌ای از امید دیده نمی‌شود. انگار با اتاقی روبه‌رو هستیم که پنجره‌ای ندارد و هیچ نوری وارد آن نمی‌شود. آیا این همان انعکاس واقعیتی است که در ذهن شما شکل گرفته یا آگاهانه تلاش می‌کنید مخاطب را در چنین فضایی قرار دهید؟ شاید این همان انعکاسی باشد که در ذهن من وجود داشته است. ممکن است در نگاه من، روشنایی چندانی در آن فضا نبوده باشد. البته در بعضی داستان‌ها روزنه‌هایی هم وجود دارد؛ مثلاً در داستان «میلاد»، در میانه درگیری دو طرف و جنگ‌ من به عنوان پزشک درست در خط مرزی جنگ زایمان نوزادی را تسهیل می‌کنم که‌در سیاه‌ترین شرایط در کلبه‌ای نیمه ویران و آسمانی آکنده از تیر و رگبار پا به دنیا می‌گذارد. بله با وضعیتی بسیار دشوار روبه‌رو هستیم، اما همان‌جا روزنه‌ای از امید هم پیدا می‌شود. با این‌حال، هیچ‌وقت نخواسته‌ام به‌طور کلی به مخاطب امید بدهم. اگر در داستانی سیاهی جنگ وجود دارد، باید همان سیاهی نشان داده شود. به گمانم آینده و امید از طریق نشان دادن سیاهی جنگ و مصایبش می‌گذرد. در داستان «تهران ۱۴۱۰» هم فضایی به‌شدت آلوده و پراسترس ترسیم می‌کنید. این فضا بازتاب وضعیت روانی جامعه امروز است یا آگاهانه می‌خواهید مخاطب را وارد یک اتاق بسته و کافکایی کنید؟ این داستان دو بخش دارد؛ یکی خوش‌بینانه و دیگری بدبینانه. شاید آن بخشی که شما خوانده‌اید، بدبینانه به نظر برسد، در بخش اول آینده‌ای را تصور می‌کنم که ایران به یک قدرت منطقه‌ای تبدیل شده است. من در ۷۵ سالگی از فرودگاهی که گیت‌های متعدد دارد با پرواز ایران‌ایر به دوبی می‌روم تا بر کار متخصصین مغز و اعصاب آنجا نظارت کنم در بخش دوم در همان تاریخ همه چیز رو به فنا رفته من سر پیری مجبور به کار در درمانگاه فرودگاه امام شده‌ام. رییس انجمن امارات که می‌آید باید فشار خونش را بگیرم، سرم را بر می‌گردانم که مرا نبیند این دو بخش دو روایت از احتمالات آینده هستند. در داستان «حادثه در بلوار اشکودا»، شخصیت‌ها بیشتر از آنکه حرف بزنند، در سکوت زندگی می‌کنند. به نظر می‌رسد سکوت را به‌عنوان عنصری فعال و پیش‌برنده در داستان انتخاب کرده‌اید. این سکوت چه چیزی درباره شخصیت‌ها و جهان داستان به ما می‌گوید؟ سکوت در آن خانه حاکم است؛ خانه‌ای که آقای زامینسکی و همسرش در آن زندگی می‌کنند. حرکتی وجود ندارد و همه‌چیز در سکوت می‌گذرد. این داستان در فضایی تخیلی و در جامعه‌ای اروپای شرقی اتفاق می‌افتد؛ جامعه‌ای که بیرون از خانه، فضای کمونیستی بر آن حاکم است و در داخل خانه هم با فضایی سرد و خفقان‌آور روبه‌رو هستیم. در چنین فضایی، سکوت بیش از هر چیز دیگری حضور دارد. در داستان‌هایی که خواندم، نهادهایی مثل نظام سلامت، خانواده و حتی نظام سیاسی اغلب به شکل نیروهایی ظاهر می‌شوند که انسان را فرسوده می‌کنند. آیا این نگاه به نوعی پوچ‌گرایی درباره نهادهای اجتماعی می‌رسد؟ آیا راهی برای رهایی از این چرخه وجود دارد یا انسان محکوم است آن را تکرار کند؟ این مسئله به شرایط ما برمی‌گردد؛ به وضعیت زندگی و بیماری‌هایی که وجود دارند. البته این شرایط فقط مختص ما نیست و در سطح جهانی هم با چنین مشکلاتی روبه‌رو هستیم.

مصاحبه با خبرگزاری کتاب ایران در مورد مجموع داستان «فغان زجغد جنگ » واقعیت جنگ برای روایت‌شدن به شعار نیاز ندارد بابک زمانی، پزشک مغز و اعصاب گفت: در کشورهای مختلف، ادبیات در شکل‌گیری برداشت مردم از تاریخ و جامعه نقش داشته است، اما به نظرم در کشور ما این نقش آن‌طور که باید جدی گرفته نشده است. خودم هم داستان‌های زیادی در ذهن دارم که با اتفاق‌های معاصر و جنگ ارتباط دارند و دوست دارم فرصت کنم آن‌ها را بنویسم. یکی از خلأهای ادبیات دفاع مقدس، روایت زندگی جانبازان اعصاب و روان است. به نظرم این موضوع کمتر از آنچه باید، در ادبیات داستانی دیده شده است... سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزایی اعتمادی: بعضی کتاب‌ها را که تمام می‌کنی، نمی‌شود بلافاصله سراغ کتاب بعدی رفت. باید چراغ را روشن کنی، چای بگذاری، کمی به دیوار نگاه کنی و به دنیای کلمات سفر کنی. «فغان ز جغد جنگ» بابک زمانی از همین‌هاست. نه چون زبانش سخت است یا روایتش پیچیده، نه. چون مثل نشستن در اتاقی است که سال‌ها پنجره‌اش را باز نکرده‌اند؛ در همین اتاقی که بوی دارو، صدای شکستن قرص، ناتوانی انسان‌ها، بحران در جنگ و .... را روایت می کند. کتاب «فغان ز جنگ» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه و یک داستان نیمه‌بلند اوست که طی چندین دهه نوشته شده است و همان‌طور که از نامش پیداست، از مواجهه با جنگ می‌گوید. داستان‌های کوتاه او درباره جنگ تحمیلی هشت‌ساله است و داستان نیمه‌بلند او در بستر جنگ دوازده‌ روزه اتفاق افتاده است. با نویسنده «فغان ز جنگ» به گفت‌وگو نشسته‌ایم تا با جهان او آشنا شویم. ابتدا کمی از خودتان بگویید. شما دوران جنگ 8ساله را هم تجربه کرده‌اید، درست است؟ من متولد سال ۱۳۳۶ هستم و الان حدود هفتاد سال دارم. هم داستان می‌نویسم و هم یادداشت. حدود سی سال است که برای روزنامه‌های شرق، اعتماد و هم‌میهن ستون می‌نویسم. پیش از این هم با روزنامه‌های مختلفی همکاری داشته‌ام؛ از جمله همشهری و ایران. بیشتر درباره مسائل روز مسائل پزشکی ، اجتماعی می‌نوشتم، اما علاقه اصلی‌ام همیشه داستان‌نویسی بوده است؛ داستان‌هایم را معمولاً زمانی می‌نویسم که چیزی در ذهنم شکل گرفته باشد و انگیزه عاطفی شدیدی برای نوشتنش احساس کنم. بعضی از این داستان‌ها مدت‌ها در ذهنم می‌مانند. احساس می‌کنم باید آن‌ها را بنویسم و تا زمانی که این ضرورت به وجود نیاید، سراغ‌شان نمی‌روم. بسیاری داستان‌ها را هم نگه نمی‌دارم چاپ هم نمی‌کنم. پیش از این مجموعه، کتاب دیگری هم از داستان‌های‌تان منتشر شده بود؟ بعضی از داستان‌هایم در نشریات ادبی منتشر شده بودند، اما به شکل کتاب نه. اولین داستانی که نوشتم، در سال ۱۳۵۲ چاپ شد، زمانی که ۱۶ سال داشتم به دلیل اشارات تند سیاسی توقیف شد و انتشار پیدا نکرد. البته خوب شد که منتشر نشد. به واسطه این رویداد در مورد خودم سختگیرتر شدم در این سال‌ها داستان‌های زیادی نوشته‌ام که هیچ‌وقت منتشر نکرده‌ام. داستان‌های این مجموعه حاصل نوشته‌های بیست سال گذشته‌اند. برای نوشتن هرکدام، انگیزه عاطفی شدیدی داشته‌ام. گاهی داستانی سال‌ها در ذهنم مانده تا بالاخره به مرحله‌ای رسیده که احساس کرده‌ام باید آن را بنویسم. به نظرم داستان، آفرینش یک دنیای مجازی است؛ دنیایی که شهروندان خاص خودش را دارد. این دنیا ممکن است از زندگی واقعی نویسنده تأثیر گرفته باشد، اما در نهایت جهانی مستقل می‌شود. شما در سال‌های ابتدایی جنگ، از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳، در خط مقدم جبهه بودید. این تجربه چه تأثیری بر داستان‌هایتان گذاشت؟ در آن سال‌ها دوران خدمت وظیفه‌ام را می‌گذراندم و پزشک وظیفه بودم. تمام این مدت در خط مقدم جبهه حضور داشتم. منطقه‌ای که ما در آن بودیم، آذربایجان غربی بود و درگیری‌های داخلی هم در آنجا جریان داشت. بخشی از داستان‌های این مجموعه در همین فضا می‌گذرد؛ روستایی که بر اثر جنگ تخریب شده بود اما هنوز تعدادی از ساکنین مانده بودند فضایی که به‌تدریج حالت کاملاً نظامی پیدا کرده بود. ترکیبی از جنگ، ارتش و مردم غیرنظامی با کمترین شرایط ‌و در خطر مداوم. البته اینها تعدادی داستان هستند که نام کلی «فغان زجغد جنگ» را دارند، اما کتاب شامل داستان‌های دیگری هم هست که برخی از آنها برگرفته از بیماری‌ها هستند. در داستان‌های‌تان، به نظر می‌رسد فاصله چندانی میان واقعیت و داستان وجود ندارد. انگار تغییرات زیادی در واقعیت ایجاد نمی‌کنید تا به داستان تبدیل شود. برای مثال، در داستان «سرگشته»، موقعیتی را روایت می‌کنید که در آن مردی برای دیدن بچه‌ها به منطقه می‌آید و بعد او را با ماشین نظامی به پایگاه می‌برند. آنجا متوجه می‌شوند نام پایگاه با نام پسرش یکی است؛ پسری که دو سال پیش در همان محل شهید شده است. چطور این تعادل را حفظ می‌کنید که داستان به شعار یا سیاه‌نمایی صرف تبدیل نشود؟

یادداشت روز دوشنبه شرق روز پرستار تقریباً تمام روزهای سال به نام گروهی از افراد یا مشاغل نام‌گذاری شده است: روز پزشک، روز معلم، روز پرستار، روز کارگر و… . قطعاً هدف اولیه این نام‌گذاری‌ها قدردانی بوده است؛ با این تصور که در یک روز مشخص، همه هر آنچه در توان دارند برای بزرگداشت آن گروه به کار گیرند. اما در عمل، در چنین روزی فضای مجازی آکنده می‌شود از تبریک‌های رنگارنگ، تزیینات مرسوم و الفاظ ادبی و کلیشه‌ای برای پزشک، معلم، کارگر ، پرستار و…..! در گروه‌های کاری و رسمی فضای مجازی، کسانی که اغلب در بحث‌های اصلی غایب‌اند و درباره مسائل مهم نظری نمی‌دهند، ناگهان پیدا شده به یکی از اعضای گروه که پزشک، پرستار، معلم یا… است، تبریک می‌گویند. رسانه‌های عمومی مصاحبه می‌کنند و گاه مراسمی برگزار می‌شود. این مراسم سالهاست به وفور تکرار می‌شود از خود میپرسم این کارها تا چه حد به بهبود اوضاع آن گروه کمک کرده است ؟ تأثیرش مثبت بوده یا منفی ؟ البته شاید حداقل همین یک روز در سال، و همین تشکر زبانی هم غنیمت باشد؛ اما برداشت دیگری هم می‌توان کرد ؛ می‌توان نیازهای اساسی یک گروه و نیاز جامعه به آن گروه را در تمام سال، یعنی ۳۶۴ روز، نادیده گرفت و تنها در یک روز به تبریک و تشکر کلیشه‌ای بسنده کرد. به یک تعبیر این رسم می‌توانند نقشی منفی هم داشته باشند؛ زیرا مردم، به‌ویژه مسئولان، ممکن است همین فعالیت زبانی و کم‌هزینه را جایگزین اقدام برای بهبود وضعیت پزشکان و پرستاران کنند و در پایان روز، احساس کنند کاری کرده‌اند؛ در نتیجه، از اقدامات واقعی و دارای نتایج عملی دور بمانند. در بسیاری از کشورها، حقوق پرستاران را یکی از معیارهای مناسب بودن دستمزدها می‌دانند. برای مثال، می‌سنجند که یک پرستار با چند سال درآمد خود می‌تواند خانه‌ای مناسب بخرد. حضور پرستار و رضایت او از کارش، در حرفه‌ای که ضرورت و فایده‌اش محل تردید نیست، از معیارهای مهم رضایت شهروندان از نظام اجتماعی به شمار می‌رود. در شرایطی که پرستاران ما برای ساده‌ترین نیازهای زندگی، چه رسد به خرید خانه، با مشکل مواجه‌اند و از سوی مردم نیز هر دشنامی را که به پزشک نمی‌گویند می‌شنوند و باز لبخند می‌زنند، می‌توان در روزی خاص به پرستاری که می‌شناسیم تبریک گفت، دسته‌گلی در بخش گذاشت، کیکی برید و لوحی تقدیم کرد؛ سپس تا سال بعد هیچ قدمی برای احقاق حقوق او و ارتقای جایگاهش برنداشت. این یکی از مواردی است که مناسک نه‌تنها جای کار صواب را می‌گیرند، بلکه به مفری برای گریز از آن تبدیل می‌شوند. هرچه مناسک سنگین‌تر، بار تقصیرها بیشتر! صواب به‌مراتب دشوارتر از برگزاری مناسک است. اگر مسئولیتی بر عهده دارید، باید ترتیبی بدهید که اقتصاد سلامت به‌درستی کار کند و منابع بیشترین کارکرد را داشته باشند. حتی در شرایط بحران و محاصره نیز می‌توان اقتصاد را فراتر از توزیع منابع تعریف کرد: می‌توان اجازه داد صاحبان مشاغل، از طریق نمایندگان خود، با خریداران خدمات وارد معامله‌ای عادلانه شوند و با نظارت دولت به دستمزدهایی متناسب با اقتضائات اقتصادی برسند. رعایت چنین سازوکاری، همراه با نظارت، می‌تواند در عین حال از هدررفت منابع نیز جلوگیری کرده نهادهای مستقل را که شالوده کشورند، تقویت کند. اما شاید راه راحت‌تر، همان مهندسی معیوب اجتماعی باشد: تکیه بر بخش‌نامه‌ها و تبصره‌ها، عمدتاً برای فردا کردن امروز. به خطر نینداختن موقعیت شغلی خود ‌برگزیدن ساده ترین راهی که پیشینیان بنیان گذاشتند . چیزی درست نشد هم نشد! روزهای متعدد تبریک و بزرگداشت هستند و از راه می‌رسند تا مافات جبران شود و تعارف جای مبلغ را بگیرد و اوضاع، دست‌کم در ظاهر، سامان یابد. می‌توان جامعه مدنی را در این مسیر آگاه کرد، سازمان داد و در نیل به حقوقش به تحرک واداشت؛ یا می‌توان به شیوه‌های مختلف تنها و تنها از قدرت سیاسی درخواست کرد و بیانیه نوشت و استدلال کرد . درحالی‌که می‌دانیم پاسخ نخواهد داد. مقتضیات قدرت به نصیحت واکنش نشان نمیدهد و تنها تحت تاثیر و‌محصور نیرو ها ی وارده است . راه دوم البته راحت‌تر است و وجدان را آسوده می‌کند؛ « ما که گفتیم » و البته راه تعارف باز هم باز است : تبریک ها ، اشعار ،ویدیو ها ، تریبون ها ، صف کشیدن در صحنه ها و اهدای انواع لوحه ‌ها، گلدان‌ها و نظایر آن! با این همه، همه سال و همه روزهای سال بر همه پرستاران مبارک باد؛ پرستارانی که نه‌تنها بدون حضورشان طبابت ناممکن است، ‌‌ ودرخت سلامت شاخه خشکی بی بار ‌‌بر بنظر می‌رسد ، بلکه در شرایط فعلی در نظم و ترتیب و ثبت مطالب نیز الگویی برای پزشکان به شمار می‌روند. https://t.me/bzyad

اکنون بهتر می‌فهمم که یک سکتهٔ مغزی چگونه می‌تواند در چند ثانیه، زندگی چندین و چند نفر را به پیش و پس از خود تقسیم کند؛ چگونه ممکن است کسی زنده بماند، اما بخشی از آنچه او را برای خودش و دیگران به همان انسان آشنا تبدیل می‌کرد، برای همیشه دگرگون شود. اندی زنده ماند؛ و چه خوب که زنده ماند. اما من همچنان سوگوارم و سوگوار خواهم ماند. در درون من، چیزی برای همیشه مرد... سهراب مستوفی‌زاده مهر ۱۴۰۵ https://t.me/+s0SM7M-r1Eg5OGE0

دلنوشته ای در مورد سکته مغزی یک متخصص مغز نوشته دکتر سهراب مستوفی زاده متخصص مغز و اعصاب ساکن فرانسه و نویسنده کانال «دلنوشته های یک کوچیده » من طرف چپم فلج نیست ۱. شنبه صبح زود بود. قرار بود دخترم را به کلاس ورزشش ببرم. تلفن زنگ خورد؛ شماره‌ای آشنا از سمو، سازمان فوریت‌های پزشکی فرانسه. پزشک گفت: «می‌دانم شما کشیک نیستید، اما یکی از همکارانتان دچار رخدادی بسیار ناگوار شده و میان مرگ و زندگی است.» پس از چند دقیقه فهمیدم آن همکار، اندی است؛ دوست و همراه چهارده‌ساله‌ام، کسی که در سال‌های غربت، همواره می‌توانستم روی او حساب کنم. چند ساعت پیش از آن رخداد شوم، نزدیک به نیم ساعت با هم گفت‌وگو کرده بودیم. صدایش خسته، اما همچنان پرامید و دلگرم‌کننده بود؛ درست مانند همیشه. ۲. اندی از آن آدم‌هایی بود که دنیا را جای بهتری برای زندگی می‌کنند. پزشکی بسیار باهوش، با حافظه‌ای کم‌مانند، آشنا به چند زبان، مهربان و همیشه آمادهٔ یاری رساندن. آیا دوستی دارید که بتوانید در کنارش، بی‌هیچ نقابی، خودتان باشید؟ برای من، اندی چنین کسی بود. در کنارش، نه در جایگاه رئیس بخش، پزشک، پدر یا همسر، بلکه می‌توانستم تنها خودِ سهراب باشم. آن شنبه، پس از چند دقیقه ایست قلبی و تنفسی و یک جراحی دشوار عروقی، اندی زنده ماند؛ اما مغزش آسیب گسترده‌ای دیده بود. همسرش، که خود پزشک است و عملیات احیا را در خانه آغاز کرده بود، و دو فرزند جوانشان، ناگهان با واقعیتی روبه‌رو شدند که هیچ‌کس برای آن آماده نبود. ۳. پس از چند روز کمای مصنوعی، اندی چشم گشود و کم‌کم توانست سخن بگوید. یکی از نخستین جمله‌هایی که به من گفت، این بود: «می‌دونی چیه؟ من طرف چپم فلج نیست!» این جمله را کسی می‌گفت که سال‌ها در جایگاه متخصص مغز و اعصاب بارها همین نشانه‌ها را در بیمارانش دیده بود. اندی دچار دو پدیدهٔ شناخته‌شده در آسیب‌های مغزی شده بود: آنوزوگنوزی، یعنی ناآگاهی از بیماری یا ناتوانی خود، و نیمه‌غفلتی، یعنی کاهش توجه به یک سوی بدن یا فضای پیرامون. مغزی که سال‌ها این پدیده‌ها را در دیگران می‌جست، اکنون خود گرفتار همان آسیب شده بود؛ تا جایی که نمی‌توانست به‌درستی ناتوانی نیمهٔ چپ بدنش را دریابد. چه پارادوکس دردناکی! ۴. پس از چند هفته، با کاهش تدریجی نیمه‌غفلتی و آگاهی بیشتر از وضعیتش، اندی به من گفت: «دیگه مانند قبل نیمه‌غفلتی ندارم و می‌بینم طرف چپم تکون نمی‌خوره.» این بار، متخصص مغز و اعصابِ درون او، کم‌کم داشت به آنچه بر سر خودش آمده بود پی می‌برد. اما دشواری ماجرا تنها فلج نیمهٔ چپ بدنش نبود. پس از چنین آسیب گسترده‌ای، توانایی‌های ذهنی و شناختی نیز ممکن است دستخوش دگرگونی شوند؛ حتی اگر حافظه، زبان و بسیاری از توانایی‌های دیگر تا اندازهٔ زیادی حفظ شده باشند. نمی‌دانم اندی تا چه اندازه به همهٔ پیامدهای این رخداد آگاه خواهد شد و چگونه با آن‌ها کنار خواهد آمد. تنها می‌دانم که آگاه‌شدن از ناتوانی‌های خویش، برای کسی که خود سال‌ها با این بیماری‌ها سروکار داشته، می‌تواند رنج دیگری بر رنج‌هایش بیفزاید. ۵. برای نخستین بار در زندگی آرزو کردم ای‌کاش متخصص مغز و اعصاب نبودم؛ با اینکه عاشق رشته‌ام هستم. ای‌کاش می‌توانستم تنها امیدوار باشم که اندی روزبه‌روز بهتر خواهد شد و سرانجام همهٔ توانایی‌های پیشینش را بازخواهد یافت. همسر و فرزندانش، که نخستین قربانیان این رخدادند، امیدوار مانده‌اند. آن‌ها می توانند به‌تدریج با واقعیت رخ‌به‌رخ شوند و آن را هضم کنند. اما من و همکاران مغز و اعصابی‌ام، از همان روزهای نخست ناچار بودیم با احتمال ماندگاری برخی ناتوانی‌ها روبه‌رو شویم. گاهی دانستن، خود رنج بزرگی است. ۶. من اندی را از دست نداده‌ام. او زنده است و از این بابت، با همهٔ وجود خوشحالم. هر روز برای بهبودی بیشترش امیدوارم. اما او بخشی از توانایی‌هایی را از دست داده که اندیِ پیش از این رخداد را می‌ساختند؛ توانایی‌هایی که شاید هرگز همه‌شان را بازنیابد. چهارده سال دوستی، همراهی و پشتوانهٔ یکدیگر بودن، چیزی نبود که بتوان به‌آسانی جایگزینش کرد. اندی بخشی از دنیای منِ کوچیده بود؛ بخشی از زندگی‌ام در غربت، که در آن می‌توانستم بی‌نقاب خودم باشم. با آسیب‌دیدن او، دنیای من نیز دگرگون شد. ۷. سال‌ها به خانوادهٔ بیماران دچار سکتهٔ مغزی می‌گفتم که این بیماری تنها زندگی یک بیمار را دگرگون نمی کند؛ در یک چشم برهم زدن، دنیای بستگان، دوستان و نزدیکان او را نیز زیرورو می‌کند. بارها این واقعیت را دیده بودم، درباره‌اش سخن گفته بودم و کوشیده بودم خانواده‌ها را برای رویارویی با آن آماده کنم. اما این بار، خودم در میان همان آدم‌ها بودم. «در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود» (سعدی)

اکنون بهتر می‌فهمم که یک سکتهٔ مغزی چگونه می‌تواند در چند ثانیه، زندگی چندین و چند نفر را به پیش و پس از خود تقسیم کند؛ چگونه ممکن است کسی زنده بماند، اما بخشی از آنچه او را برای خودش و دیگران به همان انسان آشنا تبدیل می‌کرد، برای همیشه دگرگون شود. اندی زنده ماند؛ و چه خوب که زنده ماند. اما من همچنان سوگوارم و سوگوار خواهم ماند. در درون من، چیزی برای همیشه مرد... سهراب مستوفی‌زاده مهر ۱۴۰۵ https://t.me/+s0SM7M-r1Eg5OGE0

یادداشت روز سه شنبه شرق بحران سالمندی در ایران بحران سالمندی در کشور ما بحران جامعه‌ای است که از ابعاد و با تعابیر مختلف در حال سالمند و سالمندتر شدن است و اشراف او به این موضوع محدود به یک روز در سال است که در تمام جهان به عنوان روز سالمندی شناخته شده و واکنش او هم به این موضوع تنها جلسه‌ای است پشت یک میز بسیار بزرگ در باغی زیبا، بین نمایندگان انجمن‌های علمی که نه اختیاری دارند و نه ارتباطات مردمی چندانی، با نماینده‌ای از دولت که تنها می‌توان بر خصلت‌های او ، سابقه مدیریتی و آشنایی‌اش با مسئولین حساب کرد، اما نه مسئولیت فعلی‌اش در دولت! در همین یک روز و در همین یک جلسه هم موضوع نتوانست حتی یک نفر از اعضای اصلی کابینه را به خود جلب کند . شاید این هم خود یکی از نتایج بحران سالمندی در کشور ما باشد. نکات مثبت و منفی متعددی دارند کشور را به سوی سالمندی می‌برند و کشور را از انفاس جوان محروم می‌کنند؛ گاه حتی به‌طور فعال طرد می‌کنند. * پیشرفت‌های روزافزون دانش طب که به شکل اجتناب‌ناپذیری به داخل کشور نفوذ می‌کنند، همگی در جهت تطویل حیات و در نتیجه سالمندی جامعه هستند. * کاهش زاد و ولد، افزایش سن ازدواج و کاهش امید به زندگی هم عوامل مهم سالمندی هستند. * فاصله روزافزون بین ایده‌آل‌های طبقه متوسط با آنچه در عالم واقع وجود دارد و قابل تحقق است، به مهاجرت روزافزون جامعه جوان و توانمند می‌افزاید. همه اینها درست، اما یک نکته مهم و مغفول هم آن است که سیستم ، توان کادرسازی و سپردن مسئولیت و اداره جامعه به نسل‌های هرچه جوان‌تر را ندارد یا از دست داده است. در جوامع پویا، سیستم دارای چنان ساختاری است که نقش فرد را در آن به حداقل می‌رساند و به کادرسازی برای اداره جامعه بها می‌دهد. بی‌تردید سپردن سکان‌های مختلف کشور، از بخش‌های پزشکی گرفته تا صنعتی و سیاسی، به جوان تر ها به معنای تضمین آینده و تحقق پیشرفت‌هایی است که امروز از آنها اطلاعی نداریم. با یک نگاه به دور و بر خود درمی‌یابیم که مصادر امور همه ، همان نسلی است که از سال‌ها پیش همچنان هست. * راه‌حل مسئله سالمندی در کشور ما راه‌حلی از جنس مهندسی اجتماعی نیست. مهندسی اجتماعی به این معنا که دولت به عنوان کارآمدترین نیروی موجود، قطع نظر از صداهایی که از جامعه برمی‌خیزد، بدون توجه به کارشناسی‌هایی که گروه‌های مردمی انجام می‌دهند ، بدون توجه به اعمال فشار توسط نهادهای مردمی از پایین بدون توجه به اخلاقیات و فرهنگ‌های خاصی که پیرامون هر مسئله در میان مردم وجود دارد، بدون مبادله آزادی که نهادهای مستقل با یکدیگر برقرار می‌کنند، بتواند به بهترین شکل روند امور را اداره کند غیرممکن است. بنابراین نه‌تنها دولت، که فرهیختگان و خیراندیشانی که تنها به اصلاح امور می‌اندیشند ــ سرپناهی برای سالمندان ناتوان، تأسیس پیاده‌رو برای شهری چند میلیونی، سپردن امور به جوانان و… ــ نیازمند انجمن‌ها و نهادهایی هستند که خود مردم برای حمایت از خود تأسیس کنند و در نیل به هدف، از هر ابزار مدنی استفاده کنند، خسته نشوند و بدانند رهبر اصلی همه جنبش‌های مدنی «زمان» است.انجمن های علمی هم تنها با پشتیبانی از این نوع نهادها و تلقیح دانش به آنهاست که می‌توانند قدرت را مجبور به تمکین از درخواست های آگاهانه عمومی بکنند انجمن‌های پزشکی که با عنوان «علمی» تأسیس شده‌اند، فعالیت علمی به معنای بومی‌سازی دانش طب و تدوین اولویت‌های آموزشی و تحقیقاتی چندانی ندارند . در غیاب سندیکاهای حرفه‌ای عمدتا در جهت اهداف صنفی تلاش می‌کنند و در وانفسای فقدان سندیکا نقش‌های مثبت بی‌شماری هم ایفا کرده‌اند اما نهادهای مناسبی برای بازتاب درخواست‌های گروه‌های مردم، من‌جمله سالمندان نیستند. این انجمن‌ها حداکثر می‌توانند بیانیه‌ای حاوی درخواست‌هایی از دولت تهیه کنند که با نگاه کلی، باز هم بخشی از همان نگاه مهندسی اجتماعی است. بنابراین انجمن های علمی هم باید در جهت تاسیس انجمن های مردم نهاد بکوشند ‌وتا آن زمان تلاش کنند در این نقش هم ظاهر شوند https://t.me/bzyad

ادامه یادداشت لغو یک سفر در انزوای بین‌المللی که از چند ده سال پیش در کشور ما شروع شده و اخیراً سرعتی سرسام‌آور پیدا کرده، و در شرایطی که درها بیش از پیش بسته می‌شوند، اداره جامعه ممکن است در کوتاه‌مدت آسان‌تر هم به نظر برسد؛ اما هزینه آن را جامعه با تخریب زیرساخت‌های دانش می‌پردازد؛ تخریبی که می‌تواند عواقبی غیرقابل جبران داشته باشد.! https://t.me/bzyad

یادداشت روز شنبه شرق لغو یک سفر بالاخره امروز سفر من به سئول برای شرکت در کنگره جهانی سکته مغزی ۲۰۲۶ که قرار بود در پایان این ماه برگزار شود، لغو شد. من هر آنچه در توانم بود برای انجام این سفر انجام دادم. رعایت حال بیماران، به‌خصوص بیماران کم‌برخوردار، یک وظیفه و ارزش اخلاقی است؛ همان‌طور که صداقت در درمان و رعایت اخلاق پزشکی. اما برای من، به عنوان استاد سالخورده مغز و اعصاب و رئیس انجمن سکته مغزی، شرکت در کنگره جهانی سکته مغزی نیز یک وظیفه حرفه‌ای و اخلاقی مهم تر به شمار می‌رود. شرکت در این کنگره باعث می‌شود آخرین روزنه‌های ارتباط با دنیا در حوزه سلامت و پزشکی بریده نشود. دانش طب، و به‌خصوص درمان سکته مغزی، هر سال بی‌وقفه پیشرفت می‌کند و این پیشرفت‌ها را نمی‌توان تنها از طریق کتاب و مقاله دنبال کرد؛ مداومت در ارتباط با جامعه علمی جهان و حضور در مجامع علمی نیز بخش مهمی از این یادگیری است. با چشم خود آمبولانس مجهز به سی‌تی‌اسکن را می‌بینی که هر روز در نقاط بیشتری از دنیا به کار گرفته می‌شود. همکارانی از اتیوپی، کنیا، پرو و… را می‌بینی که چگونه برای گسترش درمان سکته مغزی تلاش می‌کنند. دوستان قدیمی را که تنها به واسطه درمان سکته مغزی با آنها دوست شده‌ای، ملاقات می‌کنی. می‌بینند کسی از ایران آمده است؛ می‌بینند مردم ایران زیر ابرهای اضطراب، واقعاً پیکار می‌کنند و پیکار سهمگین آنها همین زندگی روزمره است. می‌بینند پزشکان ایرانی، حتی در بحبوحه جنگ انسان با انسان، جنگ انسان با بیماری را فراموش نکرده‌اند. در اتاق‌ها و سرسراهای بزرگ و آکنده از جمعیت، از استادانی که ابعاد مختلف درمان سکته مغزی را با آخرین روش‌ها تشریح می‌کنند، بسیار می‌آموزی. تجارب خود را با دیگران به اشتراک می‌گذاری. به عنوان یکی از اعضای قبلی هیأت مدیره این سازمان جهانی، در جلسات منطقه‌ای شرکت می‌کنی. تلاش می‌کنی کنسرسیوم منطقه‌ای را که از چند سال پیش با مشارکت انجمن‌های سکته مغزی کشورهای منطقه تأسیس کرده‌اید، تثبیت کنی. تلاش می‌کنی هیأت بازرسی سازمان را برای سفر به ایران، بازدید از بخش‌های سکته مغزی و ارزیابی و‌تایید آنها ترغیب کنی. همه اینها کوله‌باری است که به اتکای آن شاید پس از بازگشت، در درخواست از مسئولان برای درمان مدرن‌تر سکته مغزی، اعتمادبه‌نفس و پشتوانه بیشتری داشته باشی. لپ‌تاپت آکنده می‌شود از اسلایدها و مطالبی که در سال پیش رو در بسیاری از کنفرانس‌ها و کلاس‌ها از آنها استفاده خواهی کرد؛ و چه بسیار بیمارانی که از همین مطالب سود خواهند برد و سطح درمان سکته مغزی، ولو به اندازه سر سوزن، بهبود خواهد یافت. من در چند سال گذشته تقریباً در تمام کنگره‌های جهانی سکته مغزی شرکت کردم. در همه این موارد با هزینه و برنامه‌ریزی شخصی رفتم، حال آنکه امکانات دیگری هم وجود داشت که استفاده از آنها، دست‌کم از نظر من، می‌توانست با اصول حرفه‌ای و اخلاقی‌ام در تعارض باشد. در حوزه سکته مغزی اساساً آن رقابت گسترده میان شرکت‌های دارویی و حمایت‌هایی که گاه برای حضور در کنگره‌ها مشاهده می‌کنیم، وجود ندارد. با این حال، گاه عرضه‌کنندگان داروهایی که از نظر علمی و استانداردهای درمانی جایگاه جاافتاده‌ای ندارند، برای شرکت همکاران در چنین کنگره‌هایی اعلام آمادگی می‌کنند و این کار را انجام می‌دهند. این حمایت، اگرچه به خودی خود و به دلیل شرکت بسیاری از همکاران قابل تقدیر است، اما برای من به دلیل موقعیتم به عنوان رئیس انجمن قابل پذیرش نبوده است؛ چرا که پذیرفتن چنین دعوتی و سپس تجویز آن داروها می‌تواند ناخواسته به این محصولات اعتبار علمی بدهد. به همین دلیل همواره از پذیرفتن چنین حمایت‌هایی خودداری کرده‌ام. امسال اما مشکلات سفر، احتمال نرفتن یا حتی رفتن و بازنگشتن و سرگردانی در جایی دور ــ تجربه‌ای که در جریان جنگ اخیر نیز داشتم ــ باعث شد از این وظیفه حرفه‌ای و اخلاقی باز بمانم. باید از بیمارانی که شاید از اندک افزایش دانش من سود بیشتری می‌بردند و از دانشجویان و همکارانی که شاید در سال آینده سخنرانی‌هایی نه‌چندان روزآمد و با غنای عملی کمتر از من خواهند شنید، پوزش بخواهم. شاید باید بیشتر تلاش می‌کردم یا جرأت و جسارت بیشتری می‌داشتم، اما در آغاز دهه هفتاد زندگی، سفر در چنین شرایطی دشوار است؛ آن هم وقتی کمتر کسی ضرورت چنین سفری را درک می‌کند و این سفرها را تعطیلات لاکچری آقای دکتر می‌پندارد و در نتیجه کمکی هم برای انجام آنها وجود ندارد. در هر حال، احتمالاً برخی مسئولان از این موضوع خوشحال خواهند شد و به ایشان تبریک می‌گویم؛ احتمالاً از درخواست‌ها و پیگیری‌های من برای درمان‌های مدرن‌تر سکته مغزی خلاص می‌شوند. خدا کند حداقل درخواست‌های قبلی مرا که تاکنون بر زمین مانده، پیگیری کنند. اما شاید پیام اصلی این یادداشت، نه لغو یک سفر شخصی، بلکه چیزی فراتر از آن باشد.

در انزوای بین‌المللی که از چند ده سال پیش در کشور ما شروع شده و اخیراً سرعتی سرسام‌آور پیدا کرده، و در شرایطی که درها بیش از پیش بسته می‌شوند، اداره جامعه ممکن است در کوتاه‌مدت آسان‌تر هم به نظر برسد؛ اما هزینه آن را جامعه با تخریب زیرساخت‌های دانش می‌پردازد؛ تخریبی که می‌تواند عواقبی غیرقابل جبران داشته باشد.! https://t.me/bzyad

عجیب آنکه آن اقلیت محدود اما پایدار، این مهارت را به‌خوبی آموخته‌اند که هر بار به جای دفاع، حمله کنند و با استفاده از هر فرصتی فضای بیشتری به دست آورند؛ در حالی که دولت و اکثریت عقل‌گرا، حتی در برابر این حملات، عمدتاً به دفاع و حفظ آنچه باقی مانده اکتفا می‌کنند و با سرعت ممکن است نا امید شوند . https://t.me/bzyad

ادامه یادداشت اخبار عجیب https://t.me/bzyad/1918

یادداشت روز دوشنبه شرق سلام‌ یادداشت روز دوشنبه اخبار عجیب در حالی که قطع ارتباط بخش‌های علمی و دانشگاهی کشور با بین‌الملل طب، بی‌تردید عمیق‌ترین زخم در دانش پزشکی ما به شمار می‌رود، هیچ چیز عجیب‌تر از آن نبود که خبر آمد پیشنهاد شده این ارتباط محدود هم تحت نظارت و محدودیت‌های امنیتی قرار بگیرد تا آخرین منافذ تنفس علمی کشور هم مسدود گردد. واقعیت آن است که برخلاف تصور عموم، علی‌رغم تمام پیشرفت‌های اخیر در دانش طب و سهولت دسترسی به منابع علمی، به هیچ وجه نمی‌توان نتیجه گرفت که عامل انسانی و مهارت‌هایی که باید حضوری فراگرفته شوند دیگر ضرورتی ندارند و همه چیز با اطلاعات خام حل‌شدنی است! برعکس، این پیشرفت‌ها ضرورت مهارت در کسب شرح حال و معاینه و تصمیم‌گیری درباره نحوه استفاده از این تکنولوژی پیچیده را بیشتر و بیشتر کرده‌اند. بسیاری از مشکلات سلامت در کشور ما اساساً به دلیل نگاه عادت‌شده و بیمارگونه‌ای است که تکثیر PDFهای متعدد در رشته‌های بالینی و درخواست برای از بر کردن آنها و گرفتن امتحان از آنها به شکل امتحان حافظه را برای کاربرد دانش طب مدرن و ارتقای سلامت مردم کافی می‌داند. بازتاب این روحیه را در افزایش ظرفیت‌ها و بی‌اعتنایی نسبت به تعداد و کیفیت هیئت علمی مشاهده می‌کنیم. مهم‌تر از همه آنکه با قطع ارتباط بین‌المللی، مدیریت روزآمد سلامت هم امکان‌پذیر نیست. مدیران سیستم سلامت در کشور ما عمدتاً پزشکان متخصصی هستند که نه‌تنها هیچ دوره مدیریتی ندیده‌اند، در عین حال هیچ‌گاه نحوه مدیریت سلامت در طب مدرن را در هیچ کشور خارجی از نزدیک تجربه نکرده‌اند. از ابتدا این‌طور نبود. در سال‌های دور، در کشور ما استاد و پزشک خارجی، هم به صورت استخدامی و هم به صورت میهمان، حضور داشت. بسیاری از پزشکان بلافاصله بعد از دوره عمومی برای تخصص به اروپا یا آمریکا می‌رفتند؛ عمدتاً با این هدف که بتوانند در ایران در یکی از دانشگاه‌ها استخدام شوند. بعد از انقلاب هنوز بقایای این سیستم وجود داشت. مسئولین آن زمان با درک اهمیت ارتباطات بین‌المللی، دوره‌هایی با عنوان «فرصت مطالعاتی» تعریف کردند که هیئت علمی برای دوره‌ای مشخص به یک بخش دانشگاهی در خارج از کشور می‌رفت. علاوه بر این، سال‌ها برای شرکت هیئت علمی در کنگره‌های بین‌المللی تسهیلاتی به شکل ارز دولتی برای ثبت‌نام کنگره و مبلغی برای سایر هزینه‌های سفر پرداخت می‌شد. حتی معرفی به وزارت امور خارجه برای دریافت ویزا وجود داشت که متأسفانه رفته‌رفته همه رو به تعطیلی گذاشتند. هر سفر علمی به شکل یک مهاجرت اجتماعی درآمد. دانش پزشکی در کشور ما در انزوای کامل از بین‌الملل طب و تنها بر پایه PDFهای رایگان رشد کرد و هر جا که مهارت و هماهنگی انسانی، اخلاقیات و بومی‌سازی ضرورت بیشتری داشت، بیش از پیش لنگ زد. گذاشتن یک پروتز در زانو مثل راه‌اندازی یک دستگاه خانگی از طریق PDF و احیاناً راهنمایی فروشنده دستگاه مقدور است؛ اما نحوه انتخاب بیمار و فرهنگ استفاده از زانوی مصنوعی چیزی است که به این سادگی به دست نمی‌آید. کل این درمان مکانیکی و تکنولوژیک در کشور ما، نسبت به درمان سکته مغزی حاد که بیش از هر چیز بر مهارت انسانی، آگاهی و هماهنگی اجتماعی، فرهنگ، اقتصاد و مدیریت متکی است ــ چیزهایی که تنها در ارتباط تنگاتنگ بین‌المللی می‌توان فرا گرفت ــ پیشرفت بیشتری داشته است. حالا که به دلیل جنگ و بحران اجتماعی حتی پروازهای خارجی هم دشوار و اندک می‌شوند، تأثیرات این قطع ارتباط بر دانش طب و در نتیجه سلامت مردم از نظرها دور می‌ماند؛ و نه‌تنها این، بلکه زمزمه امنیتی دیدن این ارتباط می‌رود تا آخرین منافذ را هم ببندد. اساتیدی که شرکت در کنگره‌های بین‌المللی و روزآمد کردن اطلاعات خود را با هزینه‌ها و دشواری‌های سفر، وظیفه تعطیل‌ناپذیر اخلاقی خود می‌دانند، از اینکه کسی به این موضوع از زاویه امنیتی بنگرد، شاخ درمی‌آورند. نکته عجیب و بسیار عجیب‌تر در کشور ما آن است که کسانی که در پی محدود کردن هرچه بیشتر فضا به بهانه‌های امنیتی هستند، نه‌تنها آزادی عمل بیشتری دارند، بلکه پایداری و پیگیری بیشتری هم در آمال و اهداف خود به عمل می‌آورند و از هر روشی برای نیل به آن استفاده می‌کنند. تردید نباید کرد که در هر موقعیتی، با کوتاه آمدن دولت، مجدداً آن را علم می‌کنند در مقابل، اکثریتی که درک می‌کنند عدم وجود ارتباطات آشکار بین‌المللی در زمینه‌های علمی یک خطر امنیتی است، تنها به تذکر و نصیحت اکتفا می‌کنند کار را به دولت میسپارند ‌‌و‌بعد از اولین مقابله دولت با این طرح به سرعت، بعد از انجام «وظیفه خود»، یعنی همین پند و اندرز، سر به کار خود می‌گیرند . حال آنکه چاره کار، تداوم در مطالبه مدنی است؛ نه فقط دفاع برای حفظ روزنه‌های باقیمانده، بلکه حمله برای به دست آوردن فضای بیشتر و ارتباطات گسترده‌تر.

عجیب آنکه آن اقلیت محدود اما پایدار، این مهارت را به‌خوبی آموخته‌اند که هر بار به جای دفاع، حمله کنند و با استفاده از هر فرصتی فضای بیشتری به دست آورند؛ در حالی که دولت و اکثریت عقل‌گرا، حتی در برابر این حملات، عمدتاً به دفاع و حفظ آنچه باقی مانده اکتفا می‌کنند و با سرعت ممکن است نا امید شوند . https://t.me/bzyad

دیدن و‌نگاه کردن میگویند هر نگاه کردنی به دیدن منجر نمی‌شود .دکتر محمد روحانی استاد برجسته مغز و اعصاب کشور مردم مستاصلی را که در اطراف بیمارستان های بزرگ اطراف کرده‌اند ‌و در معرض نگاه همه ما قرار دارند دید ! حاصل آن متنی است که موضوع را از زاویه ای انسانی و از نگاه یک طبیب واقعی میکاود و‌مینمایاند ؛ «هر روز صبح، وقتی از کنار بیمارستان حضرت رسول عبور می‌کنم، صحنه‌ای می‌بینم که هیچ وقت برایم عادی نمی‌شود و هر بار غم و اندوهی زیاد در تمام وجودم را فرا می‌گیرد. در پارک کنار بیمارستان، خانواده‌هایی را می‌بینم که در چادر یا حتی در فضای باز شب را به صبح رسانده‌اند. بعضی‌ها هم در ماشین‌هایشان مانده‌اند؛ خانواده‌هایی که یکی از عزیزانشان در بیمارستان بستری است و خودشان نه توان اجاره‌ی اتاق یا مسافرخانه را دارند و نه امکان رفت‌وآمد روزانه از شهری دیگر. تصور کنید بیماری دارید که در بیمارستان بستری است و باید تمام نگرانی و اضطراب بیماری او را تحمل کنید؛ و در کنار آن، دردِ بی‌خانمانی و آوارگی در پارک را هم به دوش بکشید. حالا تصور کنید همین آدم، بعد از چندین شب بی‌خوابی، بدون یک غذای مناسب، بدون امکان استحمام و با خستگی و اضطراب شدید، وارد بیمارستان می‌شود. آنجا با پزشک، پرستار و ده‌ها نفر از کارکنان درمان روبه‌رو می‌شود؛ آدم‌هایی که خودشان هم خسته‌اند و هر کدام مشکلات و رنج‌های خودشان را دارند. آدمی که چند شب درست نخوابیده، روزها در پارک سر کرده، نگران جان عزیزش است و از نظر روحی و جسمی فرسوده شده، طبیعی است که آستانه‌ی تحملش پایین آمده باشد. ممکن است چهره‌اش خسته و غمگین باشد، ممکن است زودتر عصبانی شود و حتی گاهی با پرخاشگری واکنش نشان دهد. از طرف دیگر، کادر درمان هم ممکن است ساعت‌ها و روزها تحت فشار، با کمبود امکانات و حجم زیادی از بیماران کار کرده باشد. در چنین شرایطی، یک چرخه‌ی دردناک شکل می‌گیرد: آدم‌های خسته و رنج‌کشیده، روبه‌روی آدم‌های خسته و رنج‌کشیده قرار می‌گیرند. همراه بیمار با اضطراب و عصبانیت وارد می‌شود؛ کادر درمان تحت فشار قرار می‌گیرد؛ تنش بیشتر می‌شود؛ و در نهایت، هم کار درمان برای پزشک و پرستار دشوارتر می‌شود و هم رنج بیمار و خانواده‌اش افزایش پیدا می‌کند. به نظرم بسیاری از تنش‌هایی که در بیمارستان می‌بینیم، فقط مسئله‌ی اخلاق یا رفتار یک بیمار، همراه یا کادر درمان نیست. گاهی محصول یک سیستم فرسوده و شرایطی است که همه را تحت فشار قرار داده است. زمانی قرار بود بیمارستان جایی باشد که تقریباً تمام نیازهای درمانی بیمار در همان‌جا فراهم شود. اما امروز، بارها می‌بینیم که بیمار یا خانواده‌اش با یک فاکتور یا درخواست خرید مواجه می‌شوند و باید برای تهیه‌ی دارو، وسیله یا تجهیزات مورد نیاز، بیمارستان را ترک کنند و به بیرون بروند. ای‌کاش روزی نظام سلامت ما به نقطه‌ای برسد که خانواده‌ی بیمار مجبور نباشد برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای درمانی، سرگردان خیابان‌ها و بازارها شود. ای‌کاش بیمارستان آن‌قدر کامل و مجهز باشد که اگر حضور همراه برای مراقبت از بیمار ضروری نیست، خانواده‌ی او مجبور نباشد روزها و شب‌ها در پارک، ماشین یا گوشه‌ای از خیابان‌های اطراف بیمارستان سر کند. شاید یکی از نشانه‌های یک نظام سلامت انسانی این باشد که بیمار فقط با بیماری خود بجنگد، خانواده‌اش با فقر و آوارگی نجنگد، و کادر درمان هم مجبور نباشد در میان این همه رنج، با فرسودگی و تنش دائمی کار کند. این خانواده‌ها، بخشی از بیماران ما هستند؛ حتی اگر تختی در بیمارستان به نام آنها ثبت نشده باشد.» دکتر محمد روحانی https://t.me/bzyad

سکته آقای رئیس و ساعت طلایی در خبرها آمده بود که رئیس‌جمهور چین در اجلاسی در هند دچار سکته مغزی شده و پیش از موعد به چین بازگشته است. هنوز هیچ منبع موثقی این موضوع را تأیید نکرده و هیچ‌وقت هم واقعیت قضیه روشن نخواهد شد. اما به هر حال، همواره امکان سکته مغزی یک فرد حدود هفتادساله در یک سفر خارجی وجود دارد، حتی اگر یک مقام سیاسی برجسته باشد و حتی اگر رئیس‌جمهور یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان باشد؛ اولین قدرت یا دومین قدرت! در اینجا موضوع اهمیت بیشتری هم دارد. نه‌تنها قدرت و اراده و عواطف یک فرد در خطر است، بلکه اطلاعات و تصمیمات و برنامه‌ریزی‌هایی در ارتباط با یک کشور در خطر قرار می‌گیرند؛ برنامه‌هایی که شاید هنوز جایی بیان نشده باشند. اینجا باید گفت هر دقیقه، بخش‌هایی از این بایگانی عظیم و شگفت‌انگیز در خطر نابودی قرار می‌گیرند. در شرایط متعارف، مقامات و نخبگان هر کشوری در سکته مغزی حاد چاره‌ای جز مراجعه به سیستم سلامتی که برای کشور تدارک دیده‌اند ندارند. در ساعات اول طبیعتا خروج از کشور برای درمان مقدور نیست . حتی سیستم درمانی VIP هم برای سکته مغزی کارآمد نیست، چون باعث اتلاف وقت می‌شود و در بدترین شرایط هم استفاده از همان سیستم ۷۲۴ که برای مردم اندیشیده شده، مطمئن‌تر از تدارکات لازم برای چند پزشک برجسته در شرایط استثنایی است. اگر کسی تصور می‌کند که بعداً در یک کشور خارجی «یک کاریش می‌کنیم»، قطعاً بر خطاست. درمان سکته مغزی حاد تنها در چند ساعت اول امکان‌پذیر است و در حال حاضر حتی در کره مریخ هم دارویی برای ساخت سلول مغز به‌جای سلول‌های از دست‌رفته ساخته نشده است! در کشور چین، علیرغم توسعه درمان سکته مغزی تا حدی که اکثر تحقیقات درمان سکته مغزی حاد در آنجا انجام می‌شود، با بازگشت آقای رئیس، زمان طلایی گذشته و دیگر درمانی امکان‌پذیر نیست. اما در مورد رئیس‌جمهور چین ــ اگر دچار سکته مغزی شده باشد ــ در کشوری این اتفاق افتاده که امکانات درمان سکته مغزی را در شبکه سلامت خود دارد. انجمن سکته مغزی هند در سال‌های اخیر توانسته به بیشترین پیشرفت‌ها در درمان سکته مغزی دست پیدا کند. پرزیدنت سازمان جهانی سکته مغزی که اخیراً در کنگره سکته مغزی ایران هم سخنرانی کرد، از هند است. بنابراین باید دید کد ۷۲۴ و پروتکل‌های درمان سکته مغزی حاد در ساعات اولیه و به‌خصوص ساعت اول، که ساعت طلایی خوانده می‌شود، برای مقامات و به‌خصوص در حین انجام اجلاس‌های بین‌المللی وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد، چگونه؟ آیا افشای بیماری یک مقام رده‌بالای یک ابرقدرت در یک اجلاس بین‌المللی دارای عواقب سیاسی بزرگ نیست؟ در چنین شرایطی آیا جان یک انسان در اولویت قرار می‌گیرد یا مصالح سیاسی که ممکن است به جان انسان‌های بیشتری ارتباط پیدا کند؟ ارتباطی که همواره مستقیم نیست. برخی معتقدند مرگ استالین و مائو راهگشای تحولات بعدی این کشورها بود. در این میان وظیفه سیستم سلامت چیست؟ اینها همه مسائل اخلاقی مهمی هستند که وقتی برای رئیس‌جمهور چین آزموده و اندیشیده شوند، در موارد ساده‌تر پیدا کردن پاسخ آنها ــ اگر پاسخی وجود داشته باشد ــ آسان‌تر خواهد بود. https://t.me/bzyad