3 971
订阅者
-124 小时
-37 天
-1030 天
帖子存档
یادداشت روز دوشنبه شرق
روز پرستار
تقریباً تمام روزهای سال به نام گروهی از افراد یا مشاغل نامگذاری شده است: روز پزشک، روز معلم، روز پرستار، روز کارگر و… . قطعاً هدف اولیه این نامگذاریها قدردانی بوده است؛ با این تصور که در یک روز مشخص، همه هر آنچه در توان دارند برای بزرگداشت آن گروه به کار گیرند. اما در عمل، در چنین روزی فضای مجازی آکنده میشود از تبریکهای رنگارنگ، تزیینات مرسوم و الفاظ ادبی و کلیشهای برای پزشک، معلم، کارگر ، پرستار و…..!
در گروههای کاری و رسمی فضای مجازی، کسانی که اغلب در بحثهای اصلی غایباند و درباره مسائل مهم نظری نمیدهند، ناگهان پیدا شده به یکی از اعضای گروه که پزشک، پرستار، معلم یا… است، تبریک میگویند. رسانههای عمومی مصاحبه میکنند و گاه مراسمی برگزار میشود. این مراسم سالهاست به وفور تکرار میشود از خود میپرسم این کارها تا چه حد به بهبود اوضاع آن گروه کمک کرده است ؟ تأثیرش مثبت بوده یا منفی ؟
البته شاید حداقل همین یک روز در سال، و همین تشکر زبانی هم غنیمت باشد؛ اما برداشت دیگری هم میتوان کرد ؛ میتوان نیازهای اساسی یک گروه و نیاز جامعه به آن گروه را در تمام سال، یعنی ۳۶۴ روز، نادیده گرفت و تنها در یک روز به تبریک و تشکر کلیشهای بسنده کرد. به یک تعبیر این رسم میتوانند نقشی منفی هم داشته باشند؛ زیرا مردم، بهویژه مسئولان، ممکن است همین فعالیت زبانی و کمهزینه را جایگزین اقدام برای بهبود وضعیت پزشکان و پرستاران کنند و در پایان روز، احساس کنند کاری کردهاند؛ در نتیجه، از اقدامات واقعی و دارای نتایج عملی دور بمانند.
در بسیاری از کشورها، حقوق پرستاران را یکی از معیارهای مناسب بودن دستمزدها میدانند. برای مثال، میسنجند که یک پرستار با چند سال درآمد خود میتواند خانهای مناسب بخرد. حضور پرستار و رضایت او از کارش، در حرفهای که ضرورت و فایدهاش محل تردید نیست، از معیارهای مهم رضایت شهروندان از نظام اجتماعی به شمار میرود.
در شرایطی که پرستاران ما برای سادهترین نیازهای زندگی، چه رسد به خرید خانه، با مشکل مواجهاند و از سوی مردم نیز هر دشنامی را که به پزشک نمیگویند میشنوند و باز لبخند میزنند، میتوان در روزی خاص به پرستاری که میشناسیم تبریک گفت، دستهگلی در بخش گذاشت، کیکی برید و لوحی تقدیم کرد؛ سپس تا سال بعد هیچ قدمی برای احقاق حقوق او و ارتقای جایگاهش برنداشت.
این یکی از مواردی است که مناسک نهتنها جای کار صواب را میگیرند، بلکه به مفری برای گریز از آن تبدیل میشوند. هرچه مناسک سنگینتر، بار تقصیرها بیشتر! صواب بهمراتب دشوارتر از برگزاری مناسک است.
اگر مسئولیتی بر عهده دارید، باید ترتیبی بدهید که اقتصاد سلامت بهدرستی کار کند و منابع بیشترین کارکرد را داشته باشند. حتی در شرایط بحران و محاصره نیز میتوان اقتصاد را فراتر از توزیع منابع تعریف کرد: میتوان اجازه داد صاحبان مشاغل، از طریق نمایندگان خود، با خریداران خدمات وارد معاملهای عادلانه شوند و با نظارت دولت به دستمزدهایی متناسب با اقتضائات اقتصادی برسند. رعایت چنین سازوکاری، همراه با نظارت، میتواند در عین حال از هدررفت منابع نیز جلوگیری کرده نهادهای مستقل را که شالوده کشورند، تقویت کند.
اما شاید راه راحتتر، همان مهندسی معیوب اجتماعی باشد: تکیه بر بخشنامهها و تبصرهها، عمدتاً برای فردا کردن امروز. به خطر نینداختن موقعیت شغلی خود برگزیدن ساده ترین راهی که پیشینیان بنیان گذاشتند . چیزی درست نشد هم نشد! روزهای متعدد تبریک و بزرگداشت هستند و از راه میرسند تا مافات جبران شود و تعارف جای مبلغ را بگیرد و اوضاع، دستکم در ظاهر، سامان یابد.
میتوان جامعه مدنی را در این مسیر آگاه کرد، سازمان داد و در نیل به حقوقش به تحرک واداشت؛ یا میتوان به شیوههای مختلف تنها و تنها از قدرت سیاسی درخواست کرد و بیانیه نوشت و استدلال کرد . درحالیکه میدانیم پاسخ نخواهد داد. مقتضیات قدرت به نصیحت واکنش نشان نمیدهد و تنها تحت تاثیر ومحصور نیرو ها ی وارده است . راه دوم البته راحتتر است و وجدان را آسوده میکند؛ « ما که گفتیم » و البته راه تعارف باز هم باز است : تبریک ها ، اشعار ،ویدیو ها ، تریبون ها ، صف کشیدن در صحنه ها و اهدای انواع لوحه ها، گلدانها و نظایر آن!
با این همه، همه سال و همه روزهای سال بر همه پرستاران مبارک باد؛ پرستارانی که نهتنها بدون حضورشان طبابت ناممکن است، ودرخت سلامت شاخه خشکی بی بار بر بنظر میرسد ، بلکه در شرایط فعلی در نظم و ترتیب و ثبت مطالب نیز الگویی برای پزشکان به شمار میروند.
https://t.me/bzyad
اکنون بهتر میفهمم که یک سکتهٔ مغزی چگونه میتواند در چند ثانیه، زندگی چندین و چند نفر را به پیش و پس از خود تقسیم کند؛ چگونه ممکن است کسی زنده بماند، اما بخشی از آنچه او را برای خودش و دیگران به همان انسان آشنا تبدیل میکرد، برای همیشه دگرگون شود.
اندی زنده ماند؛ و چه خوب که زنده ماند.
اما من همچنان سوگوارم و سوگوار خواهم ماند.
در درون من، چیزی برای همیشه مرد...
سهراب مستوفیزاده
مهر ۱۴۰۵
https://t.me/+s0SM7M-r1Eg5OGE0
دلنوشته ای در مورد سکته مغزی یک متخصص مغز
نوشته دکتر سهراب مستوفی زاده
متخصص مغز و اعصاب ساکن فرانسه
و نویسنده کانال «دلنوشته های یک کوچیده »
من طرف چپم فلج نیست
۱. شنبه صبح زود بود. قرار بود دخترم را به کلاس ورزشش ببرم. تلفن زنگ خورد؛ شمارهای آشنا از سمو، سازمان فوریتهای پزشکی فرانسه.
پزشک گفت: «میدانم شما کشیک نیستید، اما یکی از همکارانتان دچار رخدادی بسیار ناگوار شده و میان مرگ و زندگی است.» پس از چند دقیقه فهمیدم آن همکار، اندی است؛ دوست و همراه چهاردهسالهام، کسی که در سالهای غربت، همواره میتوانستم روی او حساب کنم.
چند ساعت پیش از آن رخداد شوم، نزدیک به نیم ساعت با هم گفتوگو کرده بودیم. صدایش خسته، اما همچنان پرامید و دلگرمکننده بود؛ درست مانند همیشه.
۲. اندی از آن آدمهایی بود که دنیا را جای بهتری برای زندگی میکنند. پزشکی بسیار باهوش، با حافظهای کممانند، آشنا به چند زبان، مهربان و همیشه آمادهٔ یاری رساندن.
آیا دوستی دارید که بتوانید در کنارش، بیهیچ نقابی، خودتان باشید؟
برای من، اندی چنین کسی بود. در کنارش، نه در جایگاه رئیس بخش، پزشک، پدر یا همسر، بلکه میتوانستم تنها خودِ سهراب باشم.
آن شنبه، پس از چند دقیقه ایست قلبی و تنفسی و یک جراحی دشوار عروقی، اندی زنده ماند؛ اما مغزش آسیب گستردهای دیده بود.
همسرش، که خود پزشک است و عملیات احیا را در خانه آغاز کرده بود، و دو فرزند جوانشان، ناگهان با واقعیتی روبهرو شدند که هیچکس برای آن آماده نبود.
۳. پس از چند روز کمای مصنوعی، اندی چشم گشود و کمکم توانست سخن بگوید. یکی از نخستین جملههایی که به من گفت، این بود:
«میدونی چیه؟ من طرف چپم فلج نیست!»
این جمله را کسی میگفت که سالها در جایگاه متخصص مغز و اعصاب بارها همین نشانهها را در بیمارانش دیده بود.
اندی دچار دو پدیدهٔ شناختهشده در آسیبهای مغزی شده بود: آنوزوگنوزی، یعنی ناآگاهی از بیماری یا ناتوانی خود، و نیمهغفلتی، یعنی کاهش توجه به یک سوی بدن یا فضای پیرامون.
مغزی که سالها این پدیدهها را در دیگران میجست، اکنون خود گرفتار همان آسیب شده بود؛ تا جایی که نمیتوانست بهدرستی ناتوانی نیمهٔ چپ بدنش را دریابد.
چه پارادوکس دردناکی!
۴. پس از چند هفته، با کاهش تدریجی نیمهغفلتی و آگاهی بیشتر از وضعیتش، اندی به من گفت:
«دیگه مانند قبل نیمهغفلتی ندارم و میبینم طرف چپم تکون نمیخوره.»
این بار، متخصص مغز و اعصابِ درون او، کمکم داشت به آنچه بر سر خودش آمده بود پی میبرد.
اما دشواری ماجرا تنها فلج نیمهٔ چپ بدنش نبود. پس از چنین آسیب گستردهای، تواناییهای ذهنی و شناختی نیز ممکن است دستخوش دگرگونی شوند؛ حتی اگر حافظه، زبان و بسیاری از تواناییهای دیگر تا اندازهٔ زیادی حفظ شده باشند.
نمیدانم اندی تا چه اندازه به همهٔ پیامدهای این رخداد آگاه خواهد شد و چگونه با آنها کنار خواهد آمد. تنها میدانم که آگاهشدن از ناتوانیهای خویش، برای کسی که خود سالها با این بیماریها سروکار داشته، میتواند رنج دیگری بر رنجهایش بیفزاید.
۵. برای نخستین بار در زندگی آرزو کردم ایکاش متخصص مغز و اعصاب نبودم؛ با اینکه عاشق رشتهام هستم.
ایکاش میتوانستم تنها امیدوار باشم که اندی روزبهروز بهتر خواهد شد و سرانجام همهٔ تواناییهای پیشینش را بازخواهد یافت.
همسر و فرزندانش، که نخستین قربانیان این رخدادند، امیدوار ماندهاند. آنها می توانند بهتدریج با واقعیت رخبهرخ شوند و آن را هضم کنند.
اما من و همکاران مغز و اعصابیام، از همان روزهای نخست ناچار بودیم با احتمال ماندگاری برخی ناتوانیها روبهرو شویم.
گاهی دانستن، خود رنج بزرگی است.
۶. من اندی را از دست ندادهام. او زنده است و از این بابت، با همهٔ وجود خوشحالم. هر روز برای بهبودی بیشترش امیدوارم.
اما او بخشی از تواناییهایی را از دست داده که اندیِ پیش از این رخداد را میساختند؛ تواناییهایی که شاید هرگز همهشان را بازنیابد.
چهارده سال دوستی، همراهی و پشتوانهٔ یکدیگر بودن، چیزی نبود که بتوان بهآسانی جایگزینش کرد.
اندی بخشی از دنیای منِ کوچیده بود؛ بخشی از زندگیام در غربت، که در آن میتوانستم بینقاب خودم باشم.
با آسیبدیدن او، دنیای من نیز دگرگون شد.
۷. سالها به خانوادهٔ بیماران دچار سکتهٔ مغزی میگفتم که این بیماری تنها زندگی یک بیمار را دگرگون نمی کند؛ در یک چشم برهم زدن، دنیای بستگان، دوستان و نزدیکان او را نیز زیرورو میکند.
بارها این واقعیت را دیده بودم، دربارهاش سخن گفته بودم و کوشیده بودم خانوادهها را برای رویارویی با آن آماده کنم.
اما این بار، خودم در میان همان آدمها بودم.
«در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود» (سعدی)
اکنون بهتر میفهمم که یک سکتهٔ مغزی چگونه میتواند در چند ثانیه، زندگی چندین و چند نفر را به پیش و پس از خود تقسیم کند؛ چگونه ممکن است کسی زنده بماند، اما بخشی از آنچه او را برای خودش و دیگران به همان انسان آشنا تبدیل میکرد، برای همیشه دگرگون شود.
اندی زنده ماند؛ و چه خوب که زنده ماند.
اما من همچنان سوگوارم و سوگوار خواهم ماند.
در درون من، چیزی برای همیشه مرد...
سهراب مستوفیزاده
مهر ۱۴۰۵
https://t.me/+s0SM7M-r1Eg5OGE0
یادداشت روز سه شنبه شرق
بحران سالمندی در ایران
بحران سالمندی در کشور ما بحران جامعهای است که از ابعاد و با تعابیر مختلف در حال سالمند و سالمندتر شدن است و اشراف او به این موضوع محدود به یک روز در سال است که در تمام جهان به عنوان روز سالمندی شناخته شده و واکنش او هم به این موضوع تنها جلسهای است پشت یک میز بسیار بزرگ در باغی زیبا، بین نمایندگان انجمنهای علمی که نه اختیاری دارند و نه ارتباطات مردمی چندانی، با نمایندهای از دولت که تنها میتوان بر خصلتهای او ، سابقه مدیریتی و آشناییاش با مسئولین حساب کرد، اما نه مسئولیت فعلیاش در دولت! در همین یک روز و در همین یک جلسه هم موضوع نتوانست حتی یک نفر از اعضای اصلی کابینه را به خود جلب کند .
شاید این هم خود یکی از نتایج بحران سالمندی در کشور ما باشد.
نکات مثبت و منفی متعددی دارند کشور را به سوی سالمندی میبرند و کشور را از انفاس جوان محروم میکنند؛ گاه حتی بهطور فعال طرد میکنند.
* پیشرفتهای روزافزون دانش طب که به شکل اجتنابناپذیری به داخل کشور نفوذ میکنند، همگی در جهت تطویل حیات و در نتیجه سالمندی جامعه هستند.
* کاهش زاد و ولد، افزایش سن ازدواج و کاهش امید به زندگی هم عوامل مهم سالمندی هستند.
* فاصله روزافزون بین ایدهآلهای طبقه متوسط با آنچه در عالم واقع وجود دارد و قابل تحقق است، به مهاجرت روزافزون جامعه جوان و توانمند میافزاید. همه اینها درست، اما یک نکته مهم و مغفول هم آن است که سیستم ، توان کادرسازی و سپردن مسئولیت و اداره جامعه به نسلهای هرچه جوانتر را ندارد یا از دست داده است. در جوامع پویا، سیستم دارای چنان ساختاری است که نقش فرد را در آن به حداقل میرساند و به کادرسازی برای اداره جامعه بها میدهد. بیتردید سپردن سکانهای مختلف کشور، از بخشهای پزشکی گرفته تا صنعتی و سیاسی، به جوان تر ها به معنای تضمین آینده و تحقق پیشرفتهایی است که امروز از آنها اطلاعی نداریم. با یک نگاه به دور و بر خود درمییابیم که مصادر امور همه ، همان نسلی است که از سالها پیش همچنان هست.
* راهحل مسئله سالمندی در کشور ما راهحلی از جنس مهندسی اجتماعی نیست. مهندسی اجتماعی به این معنا که دولت به عنوان کارآمدترین نیروی موجود، قطع نظر از صداهایی که از جامعه برمیخیزد، بدون توجه به کارشناسیهایی که گروههای مردمی انجام میدهند ، بدون توجه به اعمال فشار توسط نهادهای مردمی از پایین بدون توجه به اخلاقیات و فرهنگهای خاصی که پیرامون هر مسئله در میان مردم وجود دارد، بدون مبادله آزادی که نهادهای مستقل با یکدیگر برقرار میکنند، بتواند به بهترین شکل روند امور را اداره کند غیرممکن است. بنابراین نهتنها دولت، که فرهیختگان و خیراندیشانی که تنها به اصلاح امور میاندیشند ــ سرپناهی برای سالمندان ناتوان، تأسیس پیادهرو برای شهری چند میلیونی، سپردن امور به جوانان و… ــ نیازمند انجمنها و نهادهایی هستند که خود مردم برای حمایت از خود تأسیس کنند و در نیل به هدف، از هر ابزار مدنی استفاده کنند، خسته نشوند و بدانند رهبر اصلی همه جنبشهای مدنی «زمان» است.انجمن های علمی هم تنها با پشتیبانی از این نوع نهادها و تلقیح دانش به آنهاست که میتوانند قدرت را مجبور به تمکین از درخواست های آگاهانه عمومی بکنند
انجمنهای پزشکی که با عنوان «علمی» تأسیس شدهاند، فعالیت علمی به معنای بومیسازی دانش طب و تدوین اولویتهای آموزشی و تحقیقاتی چندانی ندارند . در غیاب سندیکاهای حرفهای عمدتا در جهت اهداف صنفی تلاش میکنند و در وانفسای فقدان سندیکا نقشهای مثبت بیشماری هم ایفا کردهاند اما نهادهای مناسبی برای بازتاب درخواستهای گروههای مردم، منجمله سالمندان نیستند. این انجمنها حداکثر میتوانند بیانیهای حاوی درخواستهایی از دولت تهیه کنند که با نگاه کلی، باز هم بخشی از همان نگاه مهندسی اجتماعی است.
بنابراین انجمن های علمی هم باید در جهت تاسیس انجمن های مردم نهاد بکوشند وتا آن زمان تلاش کنند در این نقش هم ظاهر شوند
https://t.me/bzyad
ادامه یادداشت لغو یک سفر
در انزوای بینالمللی که از چند ده سال پیش در کشور ما شروع شده و اخیراً سرعتی سرسامآور پیدا کرده، و در شرایطی که درها بیش از پیش بسته میشوند، اداره جامعه ممکن است در کوتاهمدت آسانتر هم به نظر برسد؛ اما هزینه آن را جامعه با تخریب زیرساختهای دانش میپردازد؛ تخریبی که میتواند عواقبی غیرقابل جبران داشته باشد.!
https://t.me/bzyad
یادداشت روز شنبه شرق
لغو یک سفر
بالاخره امروز سفر من به سئول برای شرکت در کنگره جهانی سکته مغزی ۲۰۲۶ که قرار بود در پایان این ماه برگزار شود، لغو شد.
من هر آنچه در توانم بود برای انجام این سفر انجام دادم.
رعایت حال بیماران، بهخصوص بیماران کمبرخوردار، یک وظیفه و ارزش اخلاقی است؛ همانطور که صداقت در درمان و رعایت اخلاق پزشکی. اما برای من، به عنوان استاد سالخورده مغز و اعصاب و رئیس انجمن سکته مغزی، شرکت در کنگره جهانی سکته مغزی نیز یک وظیفه حرفهای و اخلاقی مهم تر به شمار میرود.
شرکت در این کنگره باعث میشود آخرین روزنههای ارتباط با دنیا در حوزه سلامت و پزشکی بریده نشود.
دانش طب، و بهخصوص درمان سکته مغزی، هر سال بیوقفه پیشرفت میکند و این پیشرفتها را نمیتوان تنها از طریق کتاب و مقاله دنبال کرد؛ مداومت در ارتباط با جامعه علمی جهان و حضور در مجامع علمی نیز بخش مهمی از این یادگیری است.
با چشم خود آمبولانس مجهز به سیتیاسکن را میبینی که هر روز در نقاط بیشتری از دنیا به کار گرفته میشود. همکارانی از اتیوپی، کنیا، پرو و… را میبینی که چگونه برای گسترش درمان سکته مغزی تلاش میکنند. دوستان قدیمی را که تنها به واسطه درمان سکته مغزی با آنها دوست شدهای، ملاقات میکنی. میبینند کسی از ایران آمده است؛ میبینند مردم ایران زیر ابرهای اضطراب، واقعاً پیکار میکنند و پیکار سهمگین آنها همین زندگی روزمره است. میبینند پزشکان ایرانی، حتی در بحبوحه جنگ انسان با انسان، جنگ انسان با بیماری را فراموش نکردهاند.
در اتاقها و سرسراهای بزرگ و آکنده از جمعیت، از استادانی که ابعاد مختلف درمان سکته مغزی را با آخرین روشها تشریح میکنند، بسیار میآموزی. تجارب خود را با دیگران به اشتراک میگذاری. به عنوان یکی از اعضای قبلی هیأت مدیره این سازمان جهانی، در جلسات منطقهای شرکت میکنی. تلاش میکنی کنسرسیوم منطقهای را که از چند سال پیش با مشارکت انجمنهای سکته مغزی کشورهای منطقه تأسیس کردهاید، تثبیت کنی. تلاش میکنی هیأت بازرسی سازمان را برای سفر به ایران، بازدید از بخشهای سکته مغزی و ارزیابی وتایید آنها ترغیب کنی. همه اینها کولهباری است که به اتکای آن شاید پس از بازگشت، در درخواست از مسئولان برای درمان مدرنتر سکته مغزی، اعتمادبهنفس و پشتوانه بیشتری داشته باشی.
لپتاپت آکنده میشود از اسلایدها و مطالبی که در سال پیش رو در بسیاری از کنفرانسها و کلاسها از آنها استفاده خواهی کرد؛ و چه بسیار بیمارانی که از همین مطالب سود خواهند برد و سطح درمان سکته مغزی، ولو به اندازه سر سوزن، بهبود خواهد یافت.
من در چند سال گذشته تقریباً در تمام کنگرههای جهانی سکته مغزی شرکت کردم. در همه این موارد با هزینه و برنامهریزی شخصی رفتم، حال آنکه امکانات دیگری هم وجود داشت که استفاده از آنها، دستکم از نظر من، میتوانست با اصول حرفهای و اخلاقیام در تعارض باشد.
در حوزه سکته مغزی اساساً آن رقابت گسترده میان شرکتهای دارویی و حمایتهایی که گاه برای حضور در کنگرهها مشاهده میکنیم، وجود ندارد. با این حال، گاه عرضهکنندگان داروهایی که از نظر علمی و استانداردهای درمانی جایگاه جاافتادهای ندارند، برای شرکت همکاران در چنین کنگرههایی اعلام آمادگی میکنند و این کار را انجام میدهند. این حمایت، اگرچه به خودی خود و به دلیل شرکت بسیاری از همکاران قابل تقدیر است، اما برای من به دلیل موقعیتم به عنوان رئیس انجمن قابل پذیرش نبوده است؛ چرا که پذیرفتن چنین دعوتی و سپس تجویز آن داروها میتواند ناخواسته به این محصولات اعتبار علمی بدهد. به همین دلیل همواره از پذیرفتن چنین حمایتهایی خودداری کردهام.
امسال اما مشکلات سفر، احتمال نرفتن یا حتی رفتن و بازنگشتن و سرگردانی در جایی دور ــ تجربهای که در جریان جنگ اخیر نیز داشتم ــ باعث شد از این وظیفه حرفهای و اخلاقی باز بمانم. باید از بیمارانی که شاید از اندک افزایش دانش من سود بیشتری میبردند و از دانشجویان و همکارانی که شاید در سال آینده سخنرانیهایی نهچندان روزآمد و با غنای عملی کمتر از من خواهند شنید، پوزش بخواهم.
شاید باید بیشتر تلاش میکردم یا جرأت و جسارت بیشتری میداشتم، اما در آغاز دهه هفتاد زندگی، سفر در چنین شرایطی دشوار است؛ آن هم وقتی کمتر کسی ضرورت چنین سفری را درک میکند و این سفرها را تعطیلات لاکچری آقای دکتر میپندارد و در نتیجه کمکی هم برای انجام آنها وجود ندارد.
در هر حال، احتمالاً برخی مسئولان از این موضوع خوشحال خواهند شد و به ایشان تبریک میگویم؛ احتمالاً از درخواستها و پیگیریهای من برای درمانهای مدرنتر سکته مغزی خلاص میشوند. خدا کند حداقل درخواستهای قبلی مرا که تاکنون بر زمین مانده، پیگیری کنند.
اما شاید پیام اصلی این یادداشت، نه لغو یک سفر شخصی، بلکه چیزی فراتر از آن باشد.
در انزوای بینالمللی که از چند ده سال پیش در کشور ما شروع شده و اخیراً سرعتی سرسامآور پیدا کرده، و در شرایطی که درها بیش از پیش بسته میشوند، اداره جامعه ممکن است در کوتاهمدت آسانتر هم به نظر برسد؛ اما هزینه آن را جامعه با تخریب زیرساختهای دانش میپردازد؛ تخریبی که میتواند عواقبی غیرقابل جبران داشته باشد.!
https://t.me/bzyad
عجیب آنکه آن اقلیت محدود اما پایدار، این مهارت را بهخوبی آموختهاند که هر بار به جای دفاع، حمله کنند و با استفاده از هر فرصتی فضای بیشتری به دست آورند؛ در حالی که دولت و اکثریت عقلگرا، حتی در برابر این حملات، عمدتاً به دفاع و حفظ آنچه باقی مانده اکتفا میکنند و با سرعت ممکن است نا امید شوند .
https://t.me/bzyad
یادداشت روز دوشنبه شرق
سلام
یادداشت روز دوشنبه
اخبار عجیب
در حالی که قطع ارتباط بخشهای علمی و دانشگاهی کشور با بینالملل طب، بیتردید عمیقترین زخم در دانش پزشکی ما به شمار میرود، هیچ چیز عجیبتر از آن نبود که خبر آمد پیشنهاد شده این ارتباط محدود هم تحت نظارت و محدودیتهای امنیتی قرار بگیرد تا آخرین منافذ تنفس علمی کشور هم مسدود گردد.
واقعیت آن است که برخلاف تصور عموم، علیرغم تمام پیشرفتهای اخیر در دانش طب و سهولت دسترسی به منابع علمی، به هیچ وجه نمیتوان نتیجه گرفت که عامل انسانی و مهارتهایی که باید حضوری فراگرفته شوند دیگر ضرورتی ندارند و همه چیز با اطلاعات خام حلشدنی است! برعکس، این پیشرفتها ضرورت مهارت در کسب شرح حال و معاینه و تصمیمگیری درباره نحوه استفاده از این تکنولوژی پیچیده را بیشتر و بیشتر کردهاند.
بسیاری از مشکلات سلامت در کشور ما اساساً به دلیل نگاه عادتشده و بیمارگونهای است که تکثیر PDFهای متعدد در رشتههای بالینی و درخواست برای از بر کردن آنها و گرفتن امتحان از آنها به شکل امتحان حافظه را برای کاربرد دانش طب مدرن و ارتقای سلامت مردم کافی میداند. بازتاب این روحیه را در افزایش ظرفیتها و بیاعتنایی نسبت به تعداد و کیفیت هیئت علمی مشاهده میکنیم.
مهمتر از همه آنکه با قطع ارتباط بینالمللی، مدیریت روزآمد سلامت هم امکانپذیر نیست. مدیران سیستم سلامت در کشور ما عمدتاً پزشکان متخصصی هستند که نهتنها هیچ دوره مدیریتی ندیدهاند، در عین حال هیچگاه نحوه مدیریت سلامت در طب مدرن را در هیچ کشور خارجی از نزدیک تجربه نکردهاند.
از ابتدا اینطور نبود. در سالهای دور، در کشور ما استاد و پزشک خارجی، هم به صورت استخدامی و هم به صورت میهمان، حضور داشت. بسیاری از پزشکان بلافاصله بعد از دوره عمومی برای تخصص به اروپا یا آمریکا میرفتند؛ عمدتاً با این هدف که بتوانند در ایران در یکی از دانشگاهها استخدام شوند.
بعد از انقلاب هنوز بقایای این سیستم وجود داشت. مسئولین آن زمان با درک اهمیت ارتباطات بینالمللی، دورههایی با عنوان «فرصت مطالعاتی» تعریف کردند که هیئت علمی برای دورهای مشخص به یک بخش دانشگاهی در خارج از کشور میرفت. علاوه بر این، سالها برای شرکت هیئت علمی در کنگرههای بینالمللی تسهیلاتی به شکل ارز دولتی برای ثبتنام کنگره و مبلغی برای سایر هزینههای سفر پرداخت میشد. حتی معرفی به وزارت امور خارجه برای دریافت ویزا وجود داشت که متأسفانه رفتهرفته همه رو به تعطیلی گذاشتند.
هر سفر علمی به شکل یک مهاجرت اجتماعی درآمد. دانش پزشکی در کشور ما در انزوای کامل از بینالملل طب و تنها بر پایه PDFهای رایگان رشد کرد و هر جا که مهارت و هماهنگی انسانی، اخلاقیات و بومیسازی ضرورت بیشتری داشت، بیش از پیش لنگ زد.
گذاشتن یک پروتز در زانو مثل راهاندازی یک دستگاه خانگی از طریق PDF و احیاناً راهنمایی فروشنده دستگاه مقدور است؛ اما نحوه انتخاب بیمار و فرهنگ استفاده از زانوی مصنوعی چیزی است که به این سادگی به دست نمیآید. کل این درمان مکانیکی و تکنولوژیک در کشور ما، نسبت به درمان سکته مغزی حاد که بیش از هر چیز بر مهارت انسانی، آگاهی و هماهنگی اجتماعی، فرهنگ، اقتصاد و مدیریت متکی است ــ چیزهایی که تنها در ارتباط تنگاتنگ بینالمللی میتوان فرا گرفت ــ پیشرفت بیشتری داشته است.
حالا که به دلیل جنگ و بحران اجتماعی حتی پروازهای خارجی هم دشوار و اندک میشوند، تأثیرات این قطع ارتباط بر دانش طب و در نتیجه سلامت مردم از نظرها دور میماند؛ و نهتنها این، بلکه زمزمه امنیتی دیدن این ارتباط میرود تا آخرین منافذ را هم ببندد. اساتیدی که شرکت در کنگرههای بینالمللی و روزآمد کردن اطلاعات خود را با هزینهها و دشواریهای سفر، وظیفه تعطیلناپذیر اخلاقی خود میدانند، از اینکه کسی به این موضوع از زاویه امنیتی بنگرد، شاخ درمیآورند.
نکته عجیب و بسیار عجیبتر در کشور ما آن است که کسانی که در پی محدود کردن هرچه بیشتر فضا به بهانههای امنیتی هستند، نهتنها آزادی عمل بیشتری دارند، بلکه پایداری و پیگیری بیشتری هم در آمال و اهداف خود به عمل میآورند و از هر روشی برای نیل به آن استفاده میکنند. تردید نباید کرد که در هر موقعیتی، با کوتاه آمدن دولت، مجدداً آن را علم میکنند در مقابل، اکثریتی که درک میکنند عدم وجود ارتباطات آشکار بینالمللی در زمینههای علمی یک خطر امنیتی است، تنها به تذکر و نصیحت اکتفا میکنند کار را به دولت میسپارند وبعد از اولین مقابله دولت با این طرح به سرعت، بعد از انجام «وظیفه خود»، یعنی همین پند و اندرز، سر به کار خود میگیرند . حال آنکه چاره کار، تداوم در مطالبه مدنی است؛ نه فقط دفاع برای حفظ روزنههای باقیمانده، بلکه حمله برای به دست آوردن فضای بیشتر و ارتباطات گستردهتر.
عجیب آنکه آن اقلیت محدود اما پایدار، این مهارت را بهخوبی آموختهاند که هر بار به جای دفاع، حمله کنند و با استفاده از هر فرصتی فضای بیشتری به دست آورند؛ در حالی که دولت و اکثریت عقلگرا، حتی در برابر این حملات، عمدتاً به دفاع و حفظ آنچه باقی مانده اکتفا میکنند و با سرعت ممکن است نا امید شوند .
https://t.me/bzyad
دیدن ونگاه کردن
میگویند هر نگاه کردنی به دیدن منجر نمیشود .دکتر محمد روحانی استاد برجسته مغز و اعصاب کشور مردم مستاصلی را که در اطراف بیمارستان های بزرگ اطراف کردهاند و در معرض نگاه همه ما قرار دارند دید ! حاصل آن متنی است
که موضوع را از زاویه ای انسانی و از نگاه یک طبیب واقعی میکاود ومینمایاند ؛
«هر روز صبح، وقتی از کنار بیمارستان حضرت رسول عبور میکنم، صحنهای میبینم که هیچ وقت برایم عادی نمیشود و هر بار غم و اندوهی زیاد در تمام وجودم را فرا میگیرد.
در پارک کنار بیمارستان، خانوادههایی را میبینم که در چادر یا حتی در فضای باز شب را به صبح رساندهاند. بعضیها هم در ماشینهایشان ماندهاند؛ خانوادههایی که یکی از عزیزانشان در بیمارستان بستری است و خودشان نه توان اجارهی اتاق یا مسافرخانه را دارند و نه امکان رفتوآمد روزانه از شهری دیگر.
تصور کنید بیماری دارید که در بیمارستان بستری است و باید تمام نگرانی و اضطراب بیماری او را تحمل کنید؛ و در کنار آن، دردِ بیخانمانی و آوارگی در پارک را هم به دوش بکشید.
حالا تصور کنید همین آدم، بعد از چندین شب بیخوابی، بدون یک غذای مناسب، بدون امکان استحمام و با خستگی و اضطراب شدید، وارد بیمارستان میشود. آنجا با پزشک، پرستار و دهها نفر از کارکنان درمان روبهرو میشود؛ آدمهایی که خودشان هم خستهاند و هر کدام مشکلات و رنجهای خودشان را دارند.
آدمی که چند شب درست نخوابیده، روزها در پارک سر کرده، نگران جان عزیزش است و از نظر روحی و جسمی فرسوده شده، طبیعی است که آستانهی تحملش پایین آمده باشد. ممکن است چهرهاش خسته و غمگین باشد، ممکن است زودتر عصبانی شود و حتی گاهی با پرخاشگری واکنش نشان دهد.
از طرف دیگر، کادر درمان هم ممکن است ساعتها و روزها تحت فشار، با کمبود امکانات و حجم زیادی از بیماران کار کرده باشد.
در چنین شرایطی، یک چرخهی دردناک شکل میگیرد: آدمهای خسته و رنجکشیده، روبهروی آدمهای خسته و رنجکشیده قرار میگیرند.
همراه بیمار با اضطراب و عصبانیت وارد میشود؛ کادر درمان تحت فشار قرار میگیرد؛ تنش بیشتر میشود؛ و در نهایت، هم کار درمان برای پزشک و پرستار دشوارتر میشود و هم رنج بیمار و خانوادهاش افزایش پیدا میکند.
به نظرم بسیاری از تنشهایی که در بیمارستان میبینیم، فقط مسئلهی اخلاق یا رفتار یک بیمار، همراه یا کادر درمان نیست. گاهی محصول یک سیستم فرسوده و شرایطی است که همه را تحت فشار قرار داده است.
زمانی قرار بود بیمارستان جایی باشد که تقریباً تمام نیازهای درمانی بیمار در همانجا فراهم شود. اما امروز، بارها میبینیم که بیمار یا خانوادهاش با یک فاکتور یا درخواست خرید مواجه میشوند و باید برای تهیهی دارو، وسیله یا تجهیزات مورد نیاز، بیمارستان را ترک کنند و به بیرون بروند.
ایکاش روزی نظام سلامت ما به نقطهای برسد که خانوادهی بیمار مجبور نباشد برای تأمین ابتداییترین نیازهای درمانی، سرگردان خیابانها و بازارها شود.
ایکاش بیمارستان آنقدر کامل و مجهز باشد که اگر حضور همراه برای مراقبت از بیمار ضروری نیست، خانوادهی او مجبور نباشد روزها و شبها در پارک، ماشین یا گوشهای از خیابانهای اطراف بیمارستان سر کند.
شاید یکی از نشانههای یک نظام سلامت انسانی این باشد که بیمار فقط با بیماری خود بجنگد، خانوادهاش با فقر و آوارگی نجنگد، و کادر درمان هم مجبور نباشد در میان این همه رنج، با فرسودگی و تنش دائمی کار کند.
این خانوادهها، بخشی از بیماران ما هستند؛ حتی اگر تختی در بیمارستان به نام آنها ثبت نشده باشد.»
دکتر محمد روحانی
https://t.me/bzyad
سکته آقای رئیس و ساعت طلایی
در خبرها آمده بود که رئیسجمهور چین در اجلاسی در هند دچار سکته مغزی شده و پیش از موعد به چین بازگشته است.
هنوز هیچ منبع موثقی این موضوع را تأیید نکرده و هیچوقت هم واقعیت قضیه روشن نخواهد شد.
اما به هر حال، همواره امکان سکته مغزی یک فرد حدود هفتادساله در یک سفر خارجی وجود دارد، حتی اگر یک مقام سیاسی برجسته باشد و حتی اگر رئیسجمهور یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان باشد؛ اولین قدرت یا دومین قدرت! در اینجا موضوع اهمیت بیشتری هم دارد. نهتنها قدرت و اراده و عواطف یک فرد در خطر است، بلکه اطلاعات و تصمیمات و برنامهریزیهایی در ارتباط با یک کشور در خطر قرار میگیرند؛ برنامههایی که شاید هنوز جایی بیان نشده باشند. اینجا باید گفت هر دقیقه، بخشهایی از این بایگانی عظیم و شگفتانگیز در خطر نابودی قرار میگیرند.
در شرایط متعارف، مقامات و نخبگان هر کشوری در سکته مغزی حاد چارهای جز مراجعه به سیستم سلامتی که برای کشور تدارک دیدهاند ندارند. در ساعات اول طبیعتا خروج از کشور برای درمان مقدور نیست . حتی سیستم درمانی VIP هم برای سکته مغزی کارآمد نیست، چون باعث اتلاف وقت میشود و در بدترین شرایط هم استفاده از همان سیستم ۷۲۴ که برای مردم اندیشیده شده، مطمئنتر از تدارکات لازم برای چند پزشک برجسته در شرایط استثنایی است.
اگر کسی تصور میکند که بعداً در یک کشور خارجی «یک کاریش میکنیم»، قطعاً بر خطاست. درمان سکته مغزی حاد تنها در چند ساعت اول امکانپذیر است و در حال حاضر حتی در کره مریخ هم دارویی برای ساخت سلول مغز بهجای سلولهای از دسترفته ساخته نشده است!
در کشور چین، علیرغم توسعه درمان سکته مغزی تا حدی که اکثر تحقیقات درمان سکته مغزی حاد در آنجا انجام میشود، با بازگشت آقای رئیس، زمان طلایی گذشته و دیگر درمانی امکانپذیر نیست.
اما در مورد رئیسجمهور چین ــ اگر دچار سکته مغزی شده باشد ــ در کشوری این اتفاق افتاده که امکانات درمان سکته مغزی را در شبکه سلامت خود دارد. انجمن سکته مغزی هند در سالهای اخیر توانسته به بیشترین پیشرفتها در درمان سکته مغزی دست پیدا کند. پرزیدنت سازمان جهانی سکته مغزی که اخیراً در کنگره سکته مغزی ایران هم سخنرانی کرد، از هند است.
بنابراین باید دید کد ۷۲۴ و پروتکلهای درمان سکته مغزی حاد در ساعات اولیه و بهخصوص ساعت اول، که ساعت طلایی خوانده میشود، برای مقامات و بهخصوص در حین انجام اجلاسهای بینالمللی وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد، چگونه؟
آیا افشای بیماری یک مقام ردهبالای یک ابرقدرت در یک اجلاس بینالمللی دارای عواقب سیاسی بزرگ نیست؟ در چنین شرایطی آیا جان یک انسان در اولویت قرار میگیرد یا مصالح سیاسی که ممکن است به جان انسانهای بیشتری ارتباط پیدا کند؟ ارتباطی که همواره مستقیم نیست.
برخی معتقدند مرگ استالین و مائو راهگشای تحولات بعدی این کشورها بود. در این میان وظیفه سیستم سلامت چیست؟
اینها همه مسائل اخلاقی مهمی هستند که وقتی برای رئیسجمهور چین آزموده و اندیشیده شوند، در موارد سادهتر پیدا کردن پاسخ آنها ــ اگر پاسخی وجود داشته باشد ــ آسانتر خواهد بود.
https://t.me/bzyad
گزارش تلویزیون ازبکستان از دیدار ما با هدایت علی دهباشی با مسیولین فرهنگستان سمرقند
یادداشت چند سال پیش من در مورد علی دهباشی که روز سه شنبه ۲۴ شهریور در جلسه با فرهنگستان سمر فند قرائت شد
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
پزشکانِ جامعهنگر غنیمتاند
✍:عبدالله ناصری
همیشه با آندسته از عالمپزشکانی که دغدغهی مردم و مشکلات اجتماعی را دارند، رفیق بوده و تمامقد محترمشان میدارم. مثل مصطفی معین، قربان بهزادیاننژاد، علی نیکجو، محمدرضا ظفرقندی، بابک زمانی، رضا خاتمی، رضا ملکزاده، فرشته
بقایی، محمدصادق آخوندی، امیررضا رکن، محمد قرهتپه، محمد صدر و ... .
یکی از آن جمع، دکتر بابک زمانی مغزپژوه و
نورولوژیست معروف است. اولین بار با نوشتهی عصبپژوهی او در روزنامهی شرق
وی را شناختم و با مراجعه به بیمارستان
فیروزگر در سال ۹۶ که فصلالخطاب تشخیص مرض این کمینه شد، رفاقت و
مشورتهای نوروپاتی با ایشان جدی شد.
چیزهایی که دکتر زمانی را برایم عزیزتر کرد
فروتنی, دانش پزشکی و یادداشتهای اجتماعیاش بود. خریدار کانال تلگرامی او
شدم. دیروز کتاب "فغان ز جغد جنگ"، مجموعه داستانی به قلم روان و زیبای خودش را به لطف برایم فرستاد و امروز روز پزشک به همت مجلهی بخارا و علی
دهباشی نقد میشود. اضافه کنم دکتر زمانی
ادیب و مسلط بر هنر فیلم و سینماست.
کتاب مذکور، حاوی یک داستان بزرگ به اسم "دوازده روز" و خاطرات نویسنده در آغاز جنگ عراق در کسوت پزشکِ وظیفه و راوی جنگ در صفحات غربی ایران خواندنی
است. امیدوارم در فرصتی کتاب را بیشتر بازنمایی کنم.
روز ابنسینا و پزشک بر همهی خانوادهی بزرگ طبابت فرخنده باد
