uz
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

Yopiq kanal

For No One

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
393
Obunachilar
-224 soatlar
-137 kun
-5130 kun
Postlar arxiv
sticker.webp0.41 KB

بله دیگه

دست خطوووو😭

photo content

photo content

نا امیدم کردی عزیزم. دیالوگایی که زیر دوش تو ذهنم باهات ساخته بودم خیلی جالب تر از حرفای خودت بود.

:))))

در میان تمام اتفاق‌هایی که زندگی به من هدیه داد، تو شبیه یک معجزه‌ی آرام بودی. نه آنقدر پرسر و صدا که چشم را خیره کنی، نه آنقدر پنهان که دلت را بزند. تو درست وسط همه‌ی تنهایی‌هایم نشستی، بی‌آنکه بدانی چقدر سال‌هاست دنبال نقطه‌ات می‌گشتم. اما عجیب اینجاست: من که تمام دنیا را برای خنداندنت می‌خواهم، گاهی ناخواسته ابری می‌شوم روی پیشانی‌ات. گاهی کلماتی از دهانم می‌ریزد که نه قرار بود گفته شود، نه لیاقت شنیده شدن توسط گوش‌های تو را داشت. در آن لحظه‌ها، سکوتت فریادی است در جمجمه‌ام. نگاهت برایم از هزار تیغ تیزتر است. در آن لحظه‌ها، من خودم را می‌بخشم؟ نه. من در آینه نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم: «آیا لیاقت این همه مهربانی را داری؟» و جواب همیشه یک «نه»ی سرد است. اما تو… تو انگار قانون دیگری داری. تو بعد از هر طوفان، نه با نق نق که با دستی باز برمی‌گردی. نگاهت می‌گوید: «بیا، هنوز هم برای شروع دوباره دیر نشده.» گاهی فکر می‌کنم عشق تو مثل آن نخ باریکی است که بافنده‌ای ماهر آن را تاب داده. شاید پاره شود، شاید گره بخورد، شاید زیر باران خیس شود… اما هیچوقت نمی‌شکند. ما دعوا می‌کنیم، بحث می‌کنیم، سکوت می‌کنیم، اما این نخ چنان محکم بافته شده که فقط مرگ می‌تواند آن را ببُرد. و می‌دانی چرا؟ چون اسم این نخ، نه «تحمل» است، نه «عادت»… اسمش «پیمان» است، همان واژه‌ای که تو با تمام وجودت برایم معنا کرده‌ای.وقتی هستی، من از پوست خودم در می‌آیم و به پوست حقیقی‌ام می‌رسم. کنار تو دیگر نیازی به بازی کردن نقش ندارم. می‌توانم خسته باشم، زشت باشم، شکست‌خورده باشم… تو نه قضاوت می‌کنی، نه پس می‌زنی. تو فقط نگاه می‌کنی، و در همان نگاه، تمام ناامیدی‌هایم رنگ می‌بازد.این زندگی، با همه‌ی امواجش، با همه‌ی شب‌های بی‌خوابی و روزهای پرمشغله‌اش، وقتی تو در کنارم باشی، دیگر زندگی نیست… تبدیل می‌شود به شعری که هر روز یک بیت تازه دارد. و من، در کنار تو، نه شاعر، که خود شعر شده‌ام. و اگر روزی خواستی بدانی چه حسی به تو دارم، بدان که: نامت را در هیچ کجای این متن نیاوردم، ولی در تمام خط‌هایش نفس می‌کشی. چون تو همانی هستی که من با تمام وجودم، بی‌هیچ قید و شرطی، «انتخابش کردم»...

تموم شد. مبارک خیلیا

چرا بازم دژواوو شد

پس از تحمل آن همه درد ، کسی که به مقصد می رسد دیگر همان نیست که به راه افتاده بود

اگه دوستت داشت، وقتی بهش گفتی «مراقب خودت باش»، نمی‌گفت «باشه». میگفت«تو بیشتر مراقب باش». بالاخره آدم «بهترین‌ها» رو برای کسی که دوستش داره میخواد.

تنها پلنم واسه 05,05,05 شهادته

پدربزرگ مُرد ، از بس ک سيگار میکشید .. مادربزرگ ساعتِ زنجیر دار او را ک همیشه ب جلیقه‌اش سنجاق میشد ب من بخشید ! بعدها ک ساعت خراب شد ! ساعت ساز عکسی را ب من داد .. ک در صفحه‌ی پشتی ساعت مخفی شده بود  ، دختري ک شبیه جوانی مادربزرگ نبود .. راستی پدربزرگ چقد سیگار میکشید(:

گفتی مگو از آتشم، رسوایی‌ام ایمان بَرَد گفتم مرا باکی نیست، عشقی که جان می‌پرورد گفتی تو را تا کی کشد، این صبرِ بی‌فرجامِ شب؟ گفتم زلیخا صبر را با گریه معنا می‌کند گفتی مپرس از یوسفم، او رفته از چشمِ جهان گفتم هنوز از بوی او، پیراهنم جان می‌دمد گفتی گناهت را ببین، شهر از تو بیزار آمده گفتم گناهِ عاشقی‌ست، وقتی خدا شاهد بُوَد گفتی چرا از عقل هم، یک‌بار یاری نجُستی؟ گفتم ز عقل آموختم، عاشق که شد عاقل نشد گفتی اگر روزی دلت، از بندِ این سودا رهد؟ گفتم زلیخا بی‌فراق، دیگر زلیخا کی شود گفتی سرانجامِ تو چیست، در این همه بی‌حاصلی؟ گفتم بمیرم پایِ آن، عشقی که یوسف‌وار بُوَد

photo content

زندگی‌ واقعا خسته کننده است

نمی‌دانم چطور ، اما هربار که به چهره‌‌یِ بی‌ نقصِ تو چشم می‌دوزم انگار دنیا رنگ می‌بازد و تمام زیبایی ها در تو خلاصه می‌شود .
نمی‌دانم چطور ، اما هربار که به چهره‌‌یِ بی‌ نقصِ تو چشم می‌دوزم انگار دنیا رنگ می‌بازد و تمام زیبایی ها در تو خلاصه می‌شود . مانند کسی که اخرین قطعه از پازلِ دنیایِ آرامشِ خود را پیدا کرده است . چشم هایت که مانند آسمانی پر از ستاره می‌درخشد ، آن قدر عمیق است که حتی وقتی نگاهت می‌کنم ، انگار از دور دست هایِ دور ، هوایِ تورا نفس می‌کشم . از آن لب هایِ دیوانه کننده‌ات بگویم ؛ که مانند گل های ِشب‌بو که شب ها باز می‌شوند ، هر نگاه ، هر لبخندت ، مرا فرسنگ ها دور تر از دنیایِ معمولیِ خود می‌برد . موهایِ کوتاه و طلاییِ تو ، مانند یک گندمزار ، به زیباییِ خوشه هایِ گندم است . چگونه در تو ، آیینه‌ای از زیباترین احساسات و لطیف‌ترین روحیات جاری است؟ که قلب مرا به تپش می‌اندازد و حس نا آرامی و حسرت را در وجودم زنده می‌کند؟ وقتی نوری که از درونت می‌تابد را می‌بینم ، هرلحظه ارزو می‌کنم کاش فقط یک ثانیه مالِ من بودی ؛ فقط من , دختری که در نگاهش آرامش و امنیت را می‌دیدم . دوست دارم در چشمانت غرق شوم ، اما هم‌زمان حس می‌کنم نزدیک بودن به تو مرا به خطر می‌کشد ، خطر بوسه‌ای از لب هایت .

توصیف تو شبیه آن است که با تنی پاره، زخمی و بی‌پناه، خود را به استخری لبریز از آبِ لیمو بسپاری؛ لحظه‌ای که هیچ زخمی مجال پنهان ماندن ندارد و هر قطره، حقیقت درد را بی‌رحمانه فریاد می‌زند. حضورت نه آرامش می‌آورد و نه فراموشی؛ تنها لایه‌لایه پوستِ عادت را کنار می‌زند تا هر آنچه سال‌ها خاموش مانده بود، دوباره جان بگیرد. انگار واژه‌هایت خاصیت اسید دارند؛ نه برای نابود کردن، بلکه برای آشکار ساختن آنچه همیشه زیر نقابِ سکوت پنهان بوده است. نزدیک شدن به تو، تجربه‌ای نیست که بتوان از آن سالم بازگشت؛ زیرا هر جمله‌ات بر زخمی می‌نشیند که خیال می‌کردی مدت‌هاست التیام یافته، اما تازه می‌فهمی تنها به خواب رفته بوده است. تو درد را خلق نمی‌کنی، فقط آن را از تاریکی بیرون می‌آوری و زیر نور می‌ایستانی؛ و همین است که توصیفت، چیزی شبیه پریدن با تنی پاره در استخری پر از آبِ لیموست؛ سوزشی بی‌امان، تلخ و روشن، که تا عمق جان نفوذ می‌کند و آدم را وادار می‌سازد با تمام زخم‌هایی که از آن‌ها گریخته بود، دوباره روبه‌رو شود.

دلم واسه تصحیح کننده برگه ام میسوزه چطور قراره اون همه چرت و پرت رو تشخیص بده