میخواهم زنده بمانم
Kanalga Telegram’da o‘tish
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
358
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
_ می خوام اون مسیر سخت رو امتحان کنم. قبلا نمیدونستم که گل ها روی آسفالت صاف شکوفه نمیدن. اما روی خاک ناهموار، چرا...
📽 "the sound of magic"
Repost from فراتر از سطح
به عنوان کسی که از بدو تولد، باید همهچیز رو اثبات میکرده؛ زیادی اثباتنشدنی هستی عزیزم.
ترجیح داده شدن یه مرحلهی ویژه از توجه کردنه. اینکه جایگاهت برای کسی انقدر ارزشمند باشه که جزو اولویتهاش باشی؛ برای ملاقات کردن، پاسخ دادن به پیام و تماست، حرف زدن باهات و... نه صرفا یه گزینه که میتونه تو صف انتظار قرار بگیره که یا رد بشه یا تایید.
Repost from رها میانِ زمان
بعضی آدما از دور شبیهِ اقیانوسن؛ نزدیک که میشی، میبینی عمقشون فقط تا مچ پاست.
_{زندگی؟ اسم این را میگذاری زندگی؟}
+{بله، رلی، بله. هیچکس همیشه بدبخت نیست. هیچکس فقط در سیاهی زندگی نمیکند. حتی در اردوگاه اجباری هم گاهی میخندیم. حتی در وسط سیل بزرگ هم آدم گاهی گرسنه است، عشق میورزد و بچه تولید میکند. در عمق تاریکی کشف میکند که هر بدنی نور خود را دارد. احساس بدبختی، از تجملات خوشبختهاست، مایهء تجمل زندگی معمولی است. زندگی ما دیگر هیچ ویژگی خاصی ندارد: تا سالهای آینده فقط زندگی خشک و خالی مطرح خواهد بود که هم هدف است و هم اسلحه.}
[قطره اشکی در اقیانوس، مانس اشپربر، روشنک داریوش]
Repost from ابریکوچولو☁️
نمیدونم عزیزم، شاید باید تاریکی رو دوست داشته باشیم، چون بدون اون، ارزش نور رو هیچوقت نمیفهمیدیم.
ای غم، تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه میآیی؟
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغازِ این راهِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهی ما نیز...
Repost from میخواهم زنده بمانم
در نامههای آخرش. نه از خودش مینوشت، نه از جنگ، نه از انسانها. از بوی خاک مینوشت، از درختی که معجزه آسا بین سنگرهای دشمن بر جای مانده بود. دربارهی یک برگ مینوشت، تکبرگی که به شاخه وصل بود. هر وقت که باد تندی میوزید، برای برگ بیمناک میشد و صبح که آن را بر شاخه میدید خوشحال میشد. گویا الاغ هم داشتند.چه عرعری میکردند. نمیدانست که تقلید آن صدای عرعر احمقانه میتواند اینقدر تکاندهنده باشد. نمیدانست بارانهای صبحگاهی، توده ابرهای از هم گسستهء شامگاهی، چه غمانگیزند. به این مطالب و هزاران چیز دیگر پی برد و قهرمانانه مُرد. هرگز زنی را نبوسیده بود.
[قطره اشکی در اقیانوس؛ مانس اشپربر؛ روشنک داریوش]
دیده شدن یکی از قشنگ ترین حسهای دنیاست. حسِ زندگی میده، حسِ وجود داشتن، ارزشمند بودن. هیچکس نمیدونه هرکسی در اعماق وجودش چقدر در انکارِ خودشه و شنیدنِ:
"میبینم که داری تلاش میکنی،
خستگیهاتو میبینم،
برقِ چشمهاتو میبینم،
رنجِت رو میبینم،
وجودت رو میبینم، غمت رو میبینم."
روزنهی نور تو عمقِ تاریکیه.
نمیدونم اینو کجا خوندم، نوشته بود: بودن مهمترین هویت یک آدمه. اینکه یک نفر بتونه روی بودن تو حساب کنه، و تو هم بتونی روی بودن یک نفر حساب کنی.
