uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

خالـق

خالـق

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 222
Obunachilar
+924 soatlar
+547 kun
+10730 kun
Postlar arxiv
زن و قولش عزیزم. من و قولم.

«پاشنه‌آشیلِ کسی بودن چه حسی داره، هیونگ؟»
«پاشنه‌آشیلِ کسی بودن چه حسی داره، هیونگ؟»

2:06

«تو که می‌دونی من آدم عملکردم. تو که می‌دونی اگر فاصله نبود فقط یه‌دونه من برای تمام زندگیت کافی می‌شد. تو که می‌دونی یک‌بار برای بقیه و هزاران‌بار برای توئه. تو که می‌دونی...»

«از این فاصله بیزارم. از این‌که دستام ازت دوره.»

«پس تو بودن این‌شکلیه؟»

«ببخشید که مجبور شدی علاوه بر رنج خودت، رنج آدمی که درکی از غم نداره و همیشه توی بی‌حسی موندگار بوده رو هم حمل کنی. مسئولیت احساسات سنگین دونفر روی شونه‌های ظریفت طاقت‌فرسا بود، نبود؟»

«من که زبون رنجت رو بلد نبودم عزیزترینم. من حتی رنج خودم رو هم نمی‌شناختم ولی برای تو سعی کردم راهی پیدا کنم. من زبون غمت رو بلد نبودم و درموندگی من هیچ کمکی به ما نکرد اما می‌دونم که تلاشم رو کردم. کافی بود؟ نبود که ساکت‌تر و غرق‌تر شدی و ان‌قدر رنجت به‌جای کمترشدن فاصله بینمون قد کشید که پشت اون دیوار هرگز هم رو پیدا نکردیم...»

«راستی، امروز بیشتر از همیشه بی‌تابت بودم، برای همین نوشیدنی‌ای که تو همیشه می‌خوری رو خریدم تا حس کنم پیشمی. این عجیبه؟»

«نوبت غمگین شدن برای غم تو کِی می‌رسه عزیز راهِ دورم؟»
«نوبت غمگین شدن برای غم تو کِی می‌رسه عزیز راهِ دورم؟»

«ببخشید که داری درد می‌کشی اما فکر غم منی و ازم می‌خوای نگرانت نباشم و می‌گی درکم می‌کنی اگر نتونم تسلی‌بخشت باشم. ولی کِی برای غم تو غمگین باشیم؟»

«خودت کنارم نیستی، آدما مستقیم تو رو ملاقات نکردن اما اسمت که بعد اسمم میاد، با احترام ازت صحبت می‌کنن.»

«خودت رو همراهم نمی‌تونم ببرم اما جاسوئیچی‌ای که برام خریدی همه‌جا همراهمه.»

« یا ببوسمت؟ اگر رد زخم‌های درونیت روی بدنت مشخص بود، بوسیدنش برام مثل نفس کشیدن می‌شد؛ ولی با زخم‌هایی که نمی‌بینم و تو حملش می‌کنی چیکار کنم؟ کاش می‌تونستم با حضورم بغلت کنم.»

«کاش می‌تونستم الان بغلت کنم.»

«ببخشید که راه‌های دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسه. وقتی موضوع تویی ذهنم خاموش می‌شه. کودک درونم با فریاد این‌ور و اون‌ور می‌دوئه و به هر دری می‌زنه که آدم بزرگه‌ی اون بیرون یه کاری برای عزیزش انجام بده ولی بلد نیستم. اگر تو یادم نمی‌دادی گریه کنم، همون رو هم یادش نمی‌گرفتم و حالا وقتی تو درمونده‌ای، تویی که همه‌چیز رو بهم یاد دادی، نمی‌دونم برات چیکار کنم...»

«کاش بدونی رنجت رو ارزشمند می‌شمارم و متوجه غمی که داری هستم. ان‌قدر دردت سنگینه که کاش کنارت بودم و در سکوت طولانی بغلت می‌کردم.»

«می‌خوای برات بی‌کلام بفرستم؟ نمی‌دونم چطوری از کلماتم استفاده کنم تا روت تاثیر بذاره. می‌تونم آهنگ بفرستم؟ چیزی زمزمه کنم؟ شیرکاکائو بخرم برات؟ هنوز بازن مغازه‌ها، چیزی سفارش بدم؟»

نمی‌تونم بهت بگم چقدر درمونده‌م از این فاصله‌ها، به‌جاش می‌گم:

«ببخشید که ازت دورم.»