uz
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Kanalga Telegram’da o‘tish

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 827
Obunachilar
+824 soatlar
+567 kunlar
+9930 kunlar
Postlar arxiv
کلی غر دارم. کلی حرف دارم. کلی دلم پُره، ولی وقتِ عُر زدن که می‌شه غُرَم نمیاد. وقتِ حرف زدن که می‌شه حرفام نمیان. وقتِ درد و دل کردن که می‌شه، یادم می‌ره.

من چقدر ذوق داشتم برای آپدیتِ جدیدِ تلگرام، بعد الان دیدم کلاً هرچی گزینه‌ هست فقط برای تلگرام پرمیومه. خاک بر سرت آقای پاول.

از اونجایی که من هرموقع گفتم کنکور یا آزمونی رو خوب دادم نتیجه برعکس شد، از همین لحظه ریدمانِ کنکورم رو اعلام می‌کنم.

KHABAM MIAD

امروز در تنهاترین ‌حالتش گذشت. حتی یک مکالمه‌ی مجازی هم نداشتم با کسی. از اون روزا بود که بعد از تنهایی دکتر‌ رفتن و دارو گرفتن و همچنان تنهایی شام خوردن و از شدت خستگی خوابیدن، عمقش‌ رو بیشتر حس کردم. مدلِ اینجور چیزا بعضی روزا خیلی بی‌رحم‌تره. ما بریم بخوابیم که فردا با این چشمِ داغون کنکور بی‌صاحاب رو بدیم راحت شیم. شب بخیر.

برید هرچی زودتر تلگرامتون‌ رو آپدیت کنید. برنامه‌ها دارم براش.

شما کافیه سرچ کنی‌ گل مُژه، عفونتش‌ کسشره، مراقبت ازش کسشرتر. یعنی هرچی پماد و قطره و پنبه و الکل چشم بود رو‌ کردن تو پاچه ما. اون‌وقت همه‌ی این سوزش‌ها و دردها و اذیت‌ کردنا اونم سر چشم دقیقاً کِی باید اتفاق میوفتاد؟ آفرین. دو روز قبل‌ از کنکور ارشدِ من.

آقای دکتر چرا انقدر زود برش داشتی؟ تازه می‌خواستم از کور بودنم تولید محتوا بسازم و چسناله کنم. ای بابا.

داشتنِ چشمِ سالم واقعاً نعمته دوستان، قدرِ چشمتون رو بدونید. با یک چشم دارم تایپ می‌کنم. دزدِ دریایی شدم.

دوستان من در زندگیم از دو تا چیز بیشتر از هرچیزی می‌ترسم. اولیش مکان‌های شلوغ و پرجمعیته. مثلِ بازار، یک خیابونِ شلوغ که همه کیپ تو کیپ داخلش باشن و دومیش فضاهای تنگ و بسته‌س. مثلاً ترس از ارتفاع و باقیِ چیزا قابل تحملن برام، ولی با این دو تا هیچ‌جوره نمی‌تونم کنار بیام. اون‌وقت فکر کنید اومدم دکتر، یک صف عظیمی از جمعیتِ در حلقِ یک‌دیگر، ردیف به ردیف در انتظارِ آسانسور بودن، و فکر کنید هر دو تا ترسی که در جملاتی قبل ذکر کردم رو باهم تجربه کردم. داشتم سکته می‌کردم،

پوریا پورسُرخِ این سکانسم. کاش یک‌ نفر برام می‌خوند.

دوستان هم‌اکنون "قُم" رو تخمی‌ترین و گرم‌ترین شهرِ جهان اعلام می‌کنم. این چه جهنمیه پدرسگا؟! قسم می‌خورم هوای آفریقا خنک‌تره. این فاکینگ پنجاه درجه‌س انگار. چیه این سگِ گرما. ریدم تو خودم انقدر گرمه.

خواب دیدم در چنل قبلیم ادمین شدم. با چنان ذوقی از خواب پریدم و تلگرامم رو چک کردم، انقدر خوابش واقعی بود که مدتی طول کشید تا به خودم بیام و بفهمم خواب بود.

صبح بخیر. لذت ببر.

یهو دلم یه سری چیزا و یه سری کارهایی رو می‌خواد انجام بدم، بیشتر که بهشون فکر می‌کنم می‌بینم نه. از سن و سالم گذشته. برای این کارها پیر شدم.

کاش بی‌حوصلگی حد و مرز داشت. به یه درجه‌ای‌ از بی‌حوصلگی و کلافگی رسیدم که نمی‌دونم بابتش باید چیکار کنم و کی و چی می‌تونه نجات بده این حجم از حوصله نداشتن رو. کاش حداقل تَه داشت که می‌دونستم انتهاش چه شکلیه؟ دچارِ یک بی‌حوصلگی و کلافگیِ بی‌سر و تَه شدم.

برام سواله که چرا ایران و رسانه‌های داخلی هیچ واکنشِ خاصی به جنگی که در جنوب داره اتفاق میوفته نشون نمی‌دن. نه اخبارِ درستی پخش می‌کنن نه می‌گن چه خبره. یادتونه قبلاً بلافاصله کشورهای منطقه موشک می‌خورد؟ انگار الان اون برنامه‌ریزیِ سابق نیست. خیلی خر تو خره همه چی. خلاصه که وضعیتِ ریدمانیه، گُه‌گیجه گرفتم.این وسطم یه بار دیگه ترامپ بگه توافق نزدیکه خودمو می‌ندازم تو جوب.

توی هر سن و سالی باشی، وقتی آنلاین بشی و هیچ نوتیفی نداشته باشی، خیلی حسِ رو مُخیه.

روان‌پریشا پیوی.
روان‌پریشا پیوی.

به عنوانِ کسی که صفر تا صدِ کار کردن با هوشِ مصنوعی رو بلده و با انواعشون کار کرده و حتی یه جاهایی ازشون درآمد داشته می‌گم... شما خودتو جر بده، از هوش مصنوعی استفاده کن. ولی در نهایت حسی که یک انسان در اثرش منتقل می‌کنه، طورِ دیگه‌ای به دل می‌شینه و ارزشمنده.