گلسیب
Kanalga Telegram’da o‘tish
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
439
Obunachilar
+224 soatlar
+77 kun
+9530 kun
Postlar arxiv
439
به زلالیِ آبِ رودخانههای گیلانی تو، به طراوتِ بارانِ بهار و به سپیدیِ برفِ زمستان. به ظرافتِ رنگینکمانی که در آسمان شکل میگیرد، به درخششِ آفتابِ سوزانِ تابستان و به کمالِ ماهِ شبِ چهاردهم. به خیالانگیزیِ ابرهایی که در کودکی برایشان شکلهای متفاوت میساختم، به تماشاییِ سیدیِ «خروس جنگی» وقتی پنج-شش ساله بودم و به شنیدنیِ کمانچهزدنهای کلهر در سکوتِ اتاقم. به حدِ دیوانهواری خواندنی هستی، بهاندازهٔ تمامِ دیوانهای شعرِ کتابخانهام. به بوییدنیِ کلوچههای دارچینیِ تازه از فر درآمدهای تو، به تیزی و جسارتِ رژِ لبِ قرمزِ پررنگی که گاهی به لب میزنم، به شاعرانگیِ برگهای پاییزی به رویِ پیادهروهای خیس و به زندهبودنِ رنگ سبزِ برگهای جنگلِ بعد از باران. به الهامِ پشت تمام شعرهایی که هنوز ننوشتهام میمانی، به دلیلی که واژههایم را از سکوت بیرون میکشد و مرا به بازی با کلمات دعوت میکند. به هوسانگیزیِ شرابی که هرگز لب نزدهام میمانی، به وسوسهای که وادارم کند این قدح را سر بکشم و سرمست شوم. به پیچیدگیِ گرههای کوری میمانی که گاهی موهای فرِ من به جانِ خودشان میاندازند و و به رازهای نجومی میمانی که از کودکی هزاران سؤال برایشان داشتم، و وسوسهٔ کشف و دانستنشان خورهٔ مغزم میشد. به خودِ زندگی میمانی، به تمامِ چیزهایی که باید تماشایشان کرد، باید بوییدشان، شنیدشان، لمسشان کرد، دربارهشان نوشت و تا تهِ تهِ جان زندگیشان کرد.
439
Repost from N/a
بچه ها 🩵✨
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا بگم اگه چنلتون یه کارتون/انیمیشن بود از نظر من چی بود.
439
از آدمهایی که روی کتاب خط میکشن، چیزی مینویسن یا نشونهای از خودشون بهجا میذارن خوشم میاد. هرچند شاید برای وسواس و ارزشی که گاهی برای سالم و دستنخورده موندنِ کتابها قائلیم، این کار کمی غریب به نظر برسه، اما در کتابِ «سایهی باد» میخوندم که: «هر کتاب، دارای روحه. روح کسی که اون رو نوشته و روح تمام کسانی که اون رو خوندن و با اون کتاب زندگی کردن و به کمکش رؤیاهاشون رو خلق کردن. هر زمان که یک کتاب از دستی به دست دیگه میرسه، هر زمان که نگاه یک نفر خطوطش رو از ابتدا تا انتها طی میکنه، روح اون کتاب رشد میکنه و بزرگتر و قدرتمندتر میشه.» برای همین، من عاشقِ کتابهای دستدومم، چون حس میکنم روحِ بزرگتری دارن. عاشقِ کتابخونهایی هم هستم که به کتابها روح میدن.
439
یکجورهایی خوشم میاد که صدای دَف انقدر بلنده و هیچ راهی برای کم کردنش ندارم. موقع تمرین و زدنش، هر ضربهاش انگار تمامِ معذب بودنِ من از بلند حرفزدن رو میبره زیر سؤال. عیب نداره، به اندازهٔ تمام زمانهایی که من نتونستم صدام رو بالا ببرم تو فریاد بزن عزیزم.
439
قلمهای بیدار رو دوست دارم. اینکه وقتی خیلیها ترجیح میدن چیزی نبینن، اونها چشم باز میکنن، دست میبرن و اون رو مینویسن. اینکه حتی اگر همه فقط یکچیز رو بنویسن، قلمهای بیدار، افسارِ قلمهای اشتباه و یکدست شده رو میکشن و خودشون رو به جریانِ تکرارِ کورکورانه نمیسپارن. همیشه میدونن از چی باید بنویسن، کِی باید بنویسن و چطور بنویسن تا بتونن حداقل یک نفر رو از خواب بیرون بکشن. شیفتهٔ قلمهایی هستم که میدونن نوشتن، خیلیاوقات فقط به چیدنِ کلمهها کنارِ هم نیست. شیفتهٔ قلمهای بیدارم.
439
من بهخاطر یه گیج بازیای که درآوردم فکر میکنم چندتا کانال رو جا انداختم. لطفاً اگر جا انداختمتون توی دایرکت بهم لینک چنلتون رو بدید فردا صبح میذارمش. مرسی از حمایت و همراهیتون، امیدوارم دوستشون داشته باشید.
439
آتنا بین این و یه آهنگ دیگه برات مونده بودم اما بیوی چنلت مطمئنم کرد.
https://t.me/Literalllynowhere
439
نمیدونم چرا احساس میکردم این آهنگه میگه: «حنا خانم بالا بلند..»، الان فهمیدم ميگه آهو. بههرحال فرقی نداره، مالِ شما.
https://t.me/its_gonna_be_now_and_forever
