گلسیب
Open in Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
248
Subscribers
+724 hours
+327 days
+3230 days
Posts Archive
248
وقتی کمانچه زدنهای کیهان کلهر به اوج خودش میرسه برای چند ثانیه مغزم احساس ابهام و هنگی بهش دست میده، انگار اطرافم همه چیز تار میشه، من مطمئنم حتی مسکر هم نمیتونه مغزم رو اینطوری مست کنه!!
248
«شب ز درگاه تو باید به درازا بکشد
چشم بیدارِ مرا شوق تماشا بکشد
تو سخن گویی و من را به سخن واداری
شعر از حنجرهام راه به دریا بکشد
دست پرعاطفهات را به سرِ ما بکشی
دل خشکیدهی ما شاخهی رؤیا بکشد
تو بمانی گذرِ ثانیه از پا افتد
سحر از شرم، خودش دست ز فردا بکشد
تو نمانی دلِ من از همه دل برگیرد
شهریاری شده و داغِ ثریا بکشد»
-از بنده.
248
چقدر قابل و درخورِ احترامی شما، آدم دوست داره بهت بگه شما، زمانی که جلوت گوشهٔ لبش سسی میشه سریع با گوشهٔ دستمال کاغذی پاکش کنه، وقتی به دری رسید بره کنار بذاره اول شما وارد شی، وقتی چیزی از دستت افتاد خم شه برش داره، وقتی کنارت راه میره شونههاش رو صاف کنه، وقتی بارون میاد چتر رو بالای سرت نگه داره، وقتی پاهات رو با استرس تکون میدی آروم دستش رو بذاره رو زانوهات، آدم دوست داره بهت هرطوری که بلده و بلد نیست احترام بذاره!
248
نمیدونم چطور بگم اما این آهنگ بهم حس پیتزا میده، پیتزا رو بردارم اینطوری دو ورش رو بهم بچسبونم، لولهش کنم بعد گازش بزنم، مزهشو با تمام وجودم بچشم و احتمالاً از چشیدن طعم اون پنیر پیتزای داغ و قارچ و سوسیس و ذرت و.. همچین آهنگی تو ذهنم پخش میشه.
248
صبحِ شما بخیر با فالی که از دیوان خانم پروین اعتصامی براتون گرفتم و این بیتها بهعنوان درسِ امروز دراومد.
248
-خیلی به آدمهایی که از خودشون مدام تعریف می کنن اعتماد ندارم، من هیچ تصویری از هیچ آدمی توی ذهنم نمیسازم، به مرور زمان آدمها برام شکل خاصی پیدا میکنن، شکلی که خودشون میسازن، رفتارشون توی هر موقعیت یه قطعه از پازله، خیلی طول میکشه پازل تکمیل شه! خیلی طول میکشه تصویر کامل شه!
248
این احساس و این سوگ و این تجربهٔ زهرمار و گس، باعث شد من باز هم به یادِ علیرضا شهرداری و پیروز گریه کنم.
248
بامزه از این نظر که چون خیلیاوقات ادبیات و هنر با فساد و ابتذال همراه بوده، شنیدن دراماهاشون تکراری نمیشه((:
248
تو چه جور جلالی هستی؟ در این چندین و چند سالی که باهم هستیم باید متوجه شده باشی که من هرگز کوزه کسی را نشکستهام... و در کوزه هر کسی که از من خواسته به حد توانم آب ریختهام و اگر تلنگری زدهام به کوزه نامردان بوده اما نامردها معمولاً کرگدنهایی هستند که با کوزه بیآب و ترک دارشان میتوانند همچنان به وقاحتشان ادامه بدهند. اما دست کم به گمان خودم در کوزهی تو بیش از همه آب ریختهام و حالا تو از تمام دنیا تنها کسی هستی که کوزه مرا احتمالاً زدهای شکستهای. میدانی چرا دوبار خواب گلستان را دیدهای؟ زیرا همان کاری را کردهای که گلستان کرده. اما بدان من نه فخریام نه مادرت، نه خواهرهایت و نه طیبه خانم. من از تو جدا میشوم. من ممکن است آدم کوچکی باشم، اما آنقدر حقیر نیستم که به حقارت تن بدهم. چقدر روی من سرمایهگذاری شده تا به این مرحله رسیدهام؟ چند هزار صفحه کتاب خواندهام؟ چند هزار ورق یادداشت برداشتهام؟ چند صد ساعت کلاس را تحمل کردهام؟ و ادعاها و غرورم یقیناً از تو کمتر نیست. من ادعا میکنم که طرفدار اعتلای زن ایرانی و احقاق حقوق او هستم. هر کس هر حرفی میزند اول باید خودش عمل کند. من میتوانم و باید الگوی زن ایرانی باشم و اگر الگو هم نباشم، این الگو را در برابر چشمان زن ایرانی نشان میدهم. نشانشان میدهم که آن زندگی که به شما تحمیل شده غلط است. این تن دادنها به ستم، این زجرها که شما میکشید، این وابستگیها همهاش غلط اندر غلط است. شاید سیلی از سر من گذشته باشد. از این سیل شسته و رفت بیرون میآیم و در این مرز تازه آدم نوی، زن نوی میشوم. به زن ایرانی هم تفهیم خواهم کرد که بایستی زن نوی بشود من یک خشت کهنه از یک بنای مخروبه نیستم که بنا را فرو بریزند و خشت را خرد کنند. ضمناً از شبها و روزهای خوشی که با هم داشتیم متشکرم. از اینکه چند بار به من گفتی و یکبار هم در نامهای از یزد برایم نوشتی که سیمین تو قطب نمای منی، تو مغناطیس منی که تمام وجود را به سوی خود میکشی، متشکرم. از اینکه یک روز دو فاخته نر و ماده در حیاط ما میخرامیدند و عشق میباختند و تو گفتی آن چاقتره که ماده است تویی و آن لاغره که نر است من و از نظایر این جور تعبیرها و جملهها و کلمات متشکرم. از اینکه تنبلی را از سرم انداختی، از اینکه زندگی با تو برایم هیجان انگیز بود متشکرم. سهم من از عشق تو همین بود. از ابدیت هم همین بود باز هم شاکرم.
-تکهی کوچکی از نامهی سیمین دانشور به جلال آل احمد، بعد از برملا شدن خیانتِ جلال.
چقدر قشنگ و بامزه بود!
248
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
برخلاف نظر خیلی از دوست و اطرافیانم من حس خوشبختی رو یه امر بیرونی میدونم. یا دقیقتر بخوام بگم بنظرم عوامل بیرونی موثرتره تا عوامل درونی، البته در یک فرد که از لحاظ روانی و منتالی سالمه. بنظرم شما برای اینکه احساس خوشبختی بکنید نیازه تا یه سری شرایط بیرونی طبق خواسته و در جهت رفاه شما باشه. بنظرم نمیشه توی باتلاق باشی و بعد به ابرها نگاه کنی و بگی به چه ابرهای قشنگی! یا مثلا کسی که کنکوریه هرچی بهش بگیم تو جوونی و باید از این روزهای زندگیت لذت ببری صادقانه نمیتونه؛ اون بیتابه و دلش میخواد زودتر دانشجو بشه و وارد دانشگاه بشه و تا به خواستهاش نرسه اون وزنه از روی قلبش برداشته نمیشه. و یا کسی که مجرده و دوست داره تشکیل خانواده بده، شما تا صبح بهش بگی مجردی بهتره طرف بازم دوست داره ازدواج کنه و تا ازدواج نکنه حس تنهایی دست از سرش برنمیداره. من نمیگم برای احساس خوشبختی لزوما همهچیز باید مطابق میل ما باشه ولی باید توی یه بستر مناسبی باشیم و دغدغههای حیاتی کمتری داشته باشیم تا از دیدن گل و شاپرک و کتاب لذت ببریم.
