گلسیب
Kanalga Telegram’da o‘tish
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
438
Obunachilar
+224 soatlar
+77 kun
+9530 kun
Postlar arxiv
438
وقتی دست میکشم به موهام، اونقدر مو لای انگشتهام میاد که خدا بخواد با این روند تا ۴-۵ سال دیگه هیچ مویی نمونده که دستی بخواد بینشون بره.
438
رودخانه برای خستگیِ شناگر نمیایسته. باد برای ترسِ پرنده آرام نمیشه. زمستان برای نمُردن درختان کوتاه نمیآد. شب برای ترسِ کودکانِ بیپناه کوتاهتر نمیشه. دریا برای گم نشدنِ یک قایق از تلاطم نمیافته. زندگی هم برای دردِ ما موسیقی رو قطع نمیکنه، برقص و همراه شو عزیزِ من. همراه شو.
438
زندگی هیچوقت دستِ پیشنهاد برای تانگو رقصیدن به سمتم دراز نکرد، من هم یادم نمیاد جایی پیشنهادش رو قبول کرده باشم. فقط یکروز به خودم اومدم و دیدم بینِ دستهاش میرقصم.
اون حرفهای بود و من ناشی.
اونقدر در بعضی حرکتها بینِ دستهاش پیچوتابم داد که تمامِ بدنم درد گرفت، اما ادامه دادم. کمکم بعضی قدمهارو یاد گرفتم، داشتم باهاش هماهنگ میشدم، برای مدتی کوتاه دیگه فقط بینِ دستهاش کنترل نمیشدم، همراهی هم میکردم. اما ریتمِ آهنگ تندتر شد، دوباره بلد نبودم. فرصتی هم نداد تا یاد بگیرم.
باز هم تندتر شد.
باز هم بلد نبودم.
باز هم فرصتی نداد.
دوباره بینِ دستهاش پیچوتابم داد، تمامِ تنم گرفت، کوفته شدم، پاهام تیر کشید، اشکم چکید. و اون؟ هیچ اهمیتی نداد، کارِ خودش رو میکرد. دستهاش اونقدر قدرتمند بودن که همراهی نکردنِ من فقط دردِ بیشتری نصیبِ خودم میکرد، پایانِ رقص رو رقم نمیزد. حالا فهمیدم که اگر، هرچند ناشیانه، با اون همراه بشم کمتر درد میکشم. اما هرقدر هم که یاد بگیری، باز یک جاهایی از آهنگ از دستت در میره، که مهم نیست، اون بازهم میرقصوندت.
نوارِ آهنگ مدام تکرار میشه.
و تکرار میشه.
و تکرار میشه.
هیچکس نمیدونه موسیقی چه زمانی متوقف میشه، اما تا اون لحظه باید همراهی کرد، باید تلاش خودت رو بکنی. منِ حالا، در مرحلهای هستم که فقط گریه میکنم و اما اون میرقصونه،
و میرقصونه،
و میرقصونه.
نمیدونم روزی دوباره با اون هماهنگ میشم یا نه، اما میدونم در اون زمان نه از سرِ اجبار، که از سرِ همراهی، دوباره با هم میرقصیم،
و میرقصیم،
و میرقصیم.
438
داشتم این آهنگ رو گوش میدادم و در حینِ گوش دادن، دست و دلم به نوشتنِ چیزی رفت که با گوش دادنش در ذهنم نقش میبست. 0:51
438
بهقول فاطمه یکجوری عاشقِ تدلاسو ام انگار وجودِ خارجی داره. واقعاً درود بهشون با این چیدمان مراسم امسال.
438
شاید دلیلِ اینکه انقدر به آسمون نگاه میکنیم اینه که هنوز نتونستیم کاملاً به زمینی بودن عادت کنیم.
438
فکر می کنم قبل از اینکه سن خیلی بره بالا مهمه بفهمیم رشد فقط با تجربه بهدست نمیآد، گاهی با دور ریختنِ تجربههای اشتباه بهدست میآد. ما در این دنیا کلی انسانهایی با سنِ بالا و باتجربه داریم که درونشون خبری از رشد شخصیتی نبوده و نیست، چون هرگز حاضر نشدن بنایی که روی زمینِ سست و اشتباهی ساخته بودن رو در سنین پایینتر که اینکار سادهتر بوده تخریب کنن، هرگز درموردِ عقاید و طرز فکرِ اشتباهشون زمانی که انعطافپذیری بیشتری داشتن، انعطاف به خرج ندادن، و در سنِ بالا تقریباً تخریب کردن بنایی که سالها روش سکونت داشتی، چه اشتباه و چه درست، برای همه یا غیرممکنه یا بسیار سخت. برای همین تا وقتی هنوز انعطافِ درونمون زندهست، خوبه اگر مدام پایه و اساسِ جایی رو که روی اون زندگی و شخصیت خودمون رو داریم بنا میکنیم رو بررسی کنیم. اگر فهمیدیم زمینِ زیربنای اشتباهی انتخاب شده، از خراب کردن نترسیم. گاهی رشد از ساختن نه، از شجاعتِ ویران کردن بهدست میآد.
438
کسانی که نگاهشون به دیگران از بالا به پایینه، از بالا تا پایینشون به اندازهٔ یک پاپاسی نمیارزه.
438
سینما، سینما، عشقِ قدیمیِ من! هنوز هم پاپکورن و چیپس و فیلم و سالنِ تاریکت حریفِ حالِ بدِ منن.
438
بعضی کلمات انگار از معنای خودشون بزرگترن، انگار وزن دارن، ارج دارن، حرمت دارن، احترام میطلبن. وقتی به کسی نسبت داده میشن فقط صفت نیستن، مسئولیت دارن. آدم باید همقدِ این واژهها بشه تا شایستهٔ اونها باشه، مثلِ مادر، مثلِ عاشق، مثلِ یار، مثلِ رفیق، مثلِ استاد. خدانکنه روزی این واژهها برای کسی به کار بره که هنوز شایستگی نداشته، هنوز همقدِ حرمت این واژهها نشده بوده، وگرنه نه فقط ما، بلکه خودِ اون کلمه هم زخمی میشه. این کلمات بیجا نشستنشون به روی آدمها، از اصلاً نشستنشون دردناک تره.
