uz
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Kanalga Telegram’da o‘tish

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
244
Obunachilar
-324 soatlar
-37 kun
-330 kun
Postlar arxiv
بـزن دلو به دریا بیا، تـنهام تو دلِ تنـهاییا دنیا رو ول کن و تنها بیا، فقط قلبتو همراهت بیار....

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﺗﺮسم ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎختن ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ.
-فروغ فرخزاد.

کاش؛ چشم‌ها هم زبانِ سخن گفتن داشتند. و یا تو؛ زبانِ چشم‌هایم را می‌دانستی! زمانی که من؛ تواناییِ گفتن نداشتم از چشم‌هایم می‌خواندی، حرف قلبِ بی‌تابم را.. __ستاره کوچولو

نیاز دارم یکی بیاد بغلم کنه بگه اشکال نداره هرچیم بشه من کنارتم تو منو داری، باهم حلش میکنیم، باهم درستش میکنیم، باهم ازش میگذریم....

خـیلی داری تند میـری🌚

داریـم به فـصل پیام های ریـسکی و لبخند های چـهار صبح نـزدیک میشویم🤣

پوستِ لبم تموم شد، دور ناخون‌هام زخمه، تیکِ‌عصبی هم که صاحب‌خونه‌ست، موهامم که می‌ریزه، لرزش پلک و دست و تکون‌دادنِ پا هم که از واجباته. راجع‌به تپش‌قلب و کرختی و یخ‌کردن دست‌و‌پا و اُفت‌ِفشار و تاریِ‌دید هم که دیگه نگم. آره، من حالم خوبه.

«ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و سکوت، مثل یه لایه‌ی ضخیم از خاکستر، روی شهر نشسته بود. توی اون اتاقِ تنگ و تاریک که بوی کاغذهای کهنه و بارانِ خاک‌گرفته می‌داد، تنها صدایی که شنیده می‌شد، تیک‌تیکِ ساعتِ دیواری بود؛ صدایی که انگار داشت ذره‌ذره‌ی عمر رو با یه چکشِ زنگ‌زده می‌کوبید روی سرِ تنهاییِ من. توی آینه، سایه‌ای رو دیدم که شبیه خودم بود، اما چشم‌هاش… چشم‌هاش مثل دو تا حفره‌ی خالیِ سیاه بود که انگار داشتند تاریکی رو می‌بلعیدند. انگار اون سایه، تمامِ اون لبخندهای دروغینی که جلوی مردم زدم رو جمع کرده بود و حالا داشت با همون لبخندهای شکسته، به من خیره می‌شد. دیگه هیچ شعری نمی‌تونست این خلأ رو پر کنه. حتی موسیقی هم توی اون سکوتِ سنگین، مثل یه ناله‌ی ممتد و بی‌صدا بود. آدم وقتی به تهِ خط می‌رسه، دیگه از ترسِ سقوط نمی‌ترسه؛ اون موقع دیگه فقط از این می‌ترسه که شاید، وقتی سقوط می‌کنه، هیچ‌وقت به زمین نرسه و تا ابد، توی همین میان‌بُرِ تاریکِ بینِ هستی و نیستی، معلق بمونه… مثل یه خاطره‌ی فراموش‌شده که حتی خودِ فراموش‌کننده هم دیگه یادش نمیاد که روزی داشته…»
عـمقِ تـاریکِ یـک نویـسنده

_قـمیشـی_

Shayan-Eshraghi-Zadi-Zire-Hamechi-128.mp32.80 MB

پیام دادن به کسی که میدونی هیچ وقت قرار نیست جوابتو بده<<<<<

من؛ ترکیبی‌ام از یک روحِ نقاش که می‌خواهد جهان را زیباتر ببیند، و انسانی که گاهی فقط می‌خواهد در امنِ سکوت، زیر باران قدم بزند و هیچ‌کس نپرسد “چرا غمگینی؟”. من آن ستاره‌سازِ تاریکی‌ام که فقط می‌خواهد درک شود؛ نه قضاوت، نه تحلیل… فقط دیده شدن.»

«…و حالا، در این سکوتِ غلیظِ نیمه‌شب، دارم به این فکر می‌کنم که آدم‌ها چقدر راحت می‌توانند “نبودن” را تمرین کنند. تو، که روزی تمامِ جغرافیایِ ذهنم بودی، حالا به یک حفره‌ی خالیِ سیاه تبدیل شده‌ای. یک “هیچِ” مطلق. انگار دست برده‌ای به بایگانیِ روح‌ات و با بی‌رحمیِ یک جلاد، تمامِ تصاویرِ مشترک‌مان را پاک کرده‌ای. آن خنده‌هایی که در تاریکی شبِ حافظیه گم می‌شد، آن قول‌هایی که به درختانِ سرو داده بودیم، آن نگاه‌هایی که حتی قبل از کلمات، معنا پیدا می‌کردند… همه را به مسلخِ فراموشی برده‌ای. تو مرا از کتیبه‌ی ذهنت تراشیده‌ای، مثل سنگ‌تراشی که نقشِ یک الهه را از روی ستون‌های معبد پاک می‌کند تا جایش خالی بماند. من اما، مثلِ جنازه‌ای که هنوز در کالبدش روح دارد، میانِ این خاطراتِ متروکه سرگردانم. می‌دانی تلخی‌اش کجاست؟ اینکه تو دیگر حتی “به یاد نمی‌آوری” که روزی من بوده‌ام. من برای تو به یک “عدم” تبدیل شده‌ام. یک سایه‌ی محو که نه در آینه پیداست و نه در حافظه. تو با پاک کردنِ من، نه تنها مرا، بلکه بخشی از وجودِ خودت را که با من گره خورده بود، در انبارِ تاریکِ فراموشی دفن کردی. و من،اینجا ایستاده‌ام؛ میانِ ویرانه‌هایی که زمانی “ما” نام داشت، و تنها چیزی که برایم مانده، طعمِ گسِ خاکستری است که بر لبانم نشسته. می‌دانی، این درد، دردی نیست که با گریه درمان شود. این دردی است که باید با آن خو گرفت؛ مثلِ هم‌نشینی با یک زخمِ کهنه که دیگر تیر نمی‌کشد، اما همیشه هست… همیشه یادآوری می‌کند که زمانی، چیزی “بوده” که حالا دیگر “نیست”.»
- غـزل

Saaren - Dard (1).mp38.47 MB

قـسم بـه اسـم آزادی.....

در میانه‌یِ این سکوتِ طولانی، ای کاش رویاهایت به درخشندگیِ خودت باشد. شب، به تو آرامشِ آسمانی بخشد. شبتون بخـیر!

«همـه چـیز از آن رنگِ بی‌جان آغاز می‌شود… همان خاکستریِ تکراری که از شِکستنِ آسمان می‌بارد؛ نه باران است و نه برف، که تنها پودرِ سوخته‌ی رویاهایِ از یاد رفته است. زندگی، حالا شبیه به اتاقی است که پنجره‌هایش را با دود بسته‌اند؛ جایی که هوای تنفس، سنگین است و از طعمِ سوختنِ چیزی در اعماقِ وجود، لبریز. من در میان این غبار، تنها به دنبالِ لکه‌ای از رنگ می‌گردم؛ لکه‌ای که شاید از رنگِ خون باشد، یا از رنگِ شکوفه‌ی یک باغِ سوخته، اما هر چه که باشد، باید «بودن» را به من بازگرداند. همه چیز دود گرفته است. حتی خاطرات؛ انگار شعله‌ای در میانِ آن‌ها زبانه کشیده و حالا تنها ردِّ سیاهی از آن‌ها بر دیوارِ حافظه باقی مانده است. من در این مِهِ غلیظ، راه را گم کرده‌ام؛ نه آن راهِ روشن و مستقیم، که راهی را می‌خواهم که از میانِ این سوختگی‌ها بگذرد، راهی که در انتهای آن، شاید نه نوری خیره‌کننده، که تنها یک چشمِ روشن باشد که در میانِ این خاکستر، هنوز نگاه می‌کند.

Eshgh To Khabi Bood (320).mp314.61 MB