211
订阅者
-124 小时
+27 天
-1530 天
帖子存档
نگاهم
روی لبهی ایوان جا ماند
و من
با کولهباری از خاکستریِ غروب
آمدم تا سراغی بگیرم
از خاطراتِ به باد رفته…
آه…
دیوارها چه غریبانهاند اینجا
و من، مسافریام
که کلید خانهاش را
میانِ موجِ دریاها جا گذاشته است.
پنجره را که باز میکنم
ای وای…
ستارهی گمشدهام
هنوز
دارد از آن سوی شب
نگاهم میکند!
_غـزل
Repost from N/a
+1
اموزش کیک بوکس
ام ام ای
کاردیو
کسی خاست برای اطلاع بیشتر ب ایدیم پیام بدین
@r_o_m_i_n_a_0
شـاهزاده خـانم افسونگر من...چشمهایت، بسترِ آرامِ شب، صدایت، نسخهی شعرِ کهن تنت، نیلوفرِ آبهای دور، جامهات، رقصِ نسیم بر روی تور. در دلت طوفانِ درد و زخمهاست، ترکهای سینهات از جنسِ خاطرع هاست فکرِ تو، هزارتوی پُر ز راز، زخمهایت، شبنمِ گُل های یاس.. ای به قربانِ غبارِِ اخمِ تو. تو تمامِ معنیِ این عالمی، کم بیارد آسمان پهلوی تو. شاهزادهخانمِ افسونگرِ من! بیا وخط بکش، بر این خیال های پوچ و تار در ایـن روزگـار بی بـند و بار...
بعضی روزها باید به خودت اجازه بدی که هیچ کار بزرگی نکنی. نه چیزی رو درست کنی، نه تصمیم مهمی بگیری، نه حتی بفهمی دقیقاً چه مرگته. فقط باشی، تا دنیا کمی از سرت بیفته.
