uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Mobham

Mobham

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Eron179 583Toif belgilanmagan
460
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+3830 kun
Postlar arxiv
جوین شید

Repost from 𝐄𝐯𝐞🌚
بیاین حوصلم سر میره

Repost from 𝐄𝐯𝐞🌚

آخر شب که می‌شه، آدم بیشتر از هر چیزی با فکرایی تنها می‌مونه که تمام روز سعی کرده نادیده‌شون بگیره؛ با حرفایی که نگفته، آدمایی که دیگه نیستن و اتفاقایی که هنوز نتونسته ازشون بگذره. عجیب نیست که بعضی شبا دلت می‌گیره، وقتی هنوز یه عالمه چیز توی دلت مونده که هیچ‌وقت فرصت گفتنشون رو پیدا نکردی.

تو زندگی یه مرحله‌ای هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی، نه غصه می‌خوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشته‌ت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همچی پوچ و بی معنیه.

مدت‌هاست هیچ‌چیز واقعاً خوشحالم نمیکنه. میخندم، حرف میزنم، خودمو مشغول میکنم، ولی تهِ همه‌ش همون بغض همیشگیه. وقتی حالم بد میشه، دنبال خوب شدن نیستم؛ آهنگ می‌ذارم و میرم سراغ خاطره‌ها، فقط برای اینکه چند ساعت کمتر بهش فکر کنم. شاید زیادی به این حال عادت کردم؛ اون‌قدر که دیگه یادم نیست خوب بودن چه حسی داشت .

بعضی وقتا آدم فقط خسته نیست؛ از تکرارِ یه سری اتفاق‌ها، از توضیح دادنِ خودش، از آدمایی که هر بار یه تیکه از اعتمادتو با خودشون میبرن، خسته‌ست. یه جایی دیگه نه حوصله‌ی گلایه میمونه، نه حتی توقعی برای درست شدن چیزی. فقط نگاه میکنی به چیزایی که یه زمانی برات مهم بودن و با خودت میگی : «واقعاً ارزشش رو داشت ؟ »

خیره

زنگ خطر برای مادر جنده ها ؛

یه هفته بخاطر فشار زندگی نبودیم چقد عوض شدید کسکشا

Repost from иιиι
join to join? 👛🎚️ react? 👛 Pv me: @iwn_Meli

Repost from Ması
اشکالی نداره حداقل فهمیدم “دوست دارم” هیچکس واقعی نیست

Repost from Ması
602419778.mp311.60 MB

Repost from M_A

Repost from 𝐄𝐯𝐞🌚
Ad to Ad ? @SH_BAHAD00

Repost from N/a