460
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+3830 أيام
أرشيف المشاركات
461
آخر شب که میشه، آدم بیشتر از هر چیزی با فکرایی تنها میمونه که تمام روز سعی کرده نادیدهشون بگیره؛ با حرفایی که نگفته، آدمایی که دیگه نیستن و اتفاقایی که هنوز نتونسته ازشون بگذره. عجیب نیست که بعضی شبا دلت میگیره، وقتی هنوز یه عالمه چیز توی دلت مونده که هیچوقت فرصت گفتنشون رو پیدا نکردی.
461
تو زندگی یه مرحلهای هست که فقط میشینی و نگا میکنی. نه می خندی ، نه گریه میکنی، نه عصبانی میشی، نه غصه میخوری، نه ذوق میکنی، خنثیِ خنثی؛ به گذشتهت فکر میکنی، به تموم چیزایی که برات مهم بودن و حالا بهشون حسی نداری، به آیندت فکر میکنی، که چقدر مبهمه، چقدر ترسناکه، چقدر همچی پوچ و بی معنیه.
461
مدتهاست هیچچیز واقعاً خوشحالم نمیکنه. میخندم، حرف میزنم، خودمو مشغول میکنم، ولی تهِ همهش همون بغض همیشگیه. وقتی حالم بد میشه، دنبال خوب شدن نیستم؛ آهنگ میذارم و میرم سراغ خاطرهها، فقط برای اینکه چند ساعت کمتر بهش فکر کنم. شاید زیادی به این حال عادت کردم؛ اونقدر که دیگه یادم نیست خوب بودن چه حسی داشت .
461
بعضی وقتا آدم فقط خسته نیست؛ از تکرارِ یه سری اتفاقها، از توضیح دادنِ خودش، از آدمایی که هر بار یه تیکه از اعتمادتو با خودشون میبرن، خستهست. یه جایی دیگه نه حوصلهی گلایه میمونه، نه حتی توقعی برای درست شدن چیزی. فقط نگاه میکنی به چیزایی که یه زمانی برات مهم بودن و با خودت میگی : «واقعاً ارزشش رو داشت ؟ »
