پوست
Kanalga Telegram’da o‘tish
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
563
Obunachilar
-224 soatlar
-67 kun
-630 kun
Postlar arxiv
563
tried to ease the pain I own Away to send my grey And I tried to hide my tears from you To not see me falling again (...white light) But the question is here (...I'm falling for you) To remain unanswered all Hope in this life I had hoped Till your chainless soul found me All the questions are here To remain unanswered all All the pain I own These promises we forever hold Again one by one We are vanishing from the wrath of God This fear of will Leaves a silence of thousand winds With the ways I have dreamed I don't believe on them anymore Thy God trapped me here To never find the answers I long for All my life will end here I cannot stand anymore Without your own will I have to find my open tomb All my life needs to end here I cannot stand a minute longer Without your own will Without permission I leave this world Hear my pray To feel... hear me I tried to stay I always try
563
پوست ز تن دریدم. دست در سینه فرو بردم و شقفهای از خلأِ خویش برکندم. آن نیستیِ بینام را که سالیان در ظلماتِ وجودم متوطن بود، از قعرِ عدم به آستانهی هستی احضار کردم و بر عارضش هیئتِ وجود نشاندم. وجودش بخشیدم و او، دیگری ز من شد. حیاتش دادم و نظارهگرِ تکوینش شدم، گویی آفرینش در کفِ دستانم از امکان به وقوع عدول کرده بود. غافل از آنکه مخلوقِ من امتدادِ حیات نبود. تجسّمِ استحالهی نیستیِ من بود. شقفهای از فقدانم که اکنون از حدودِ وجودم لبریز میشد. او خلأ را مسکن کرد. از فقدان، ماهیت برکشید و از خاموشی، صوت. دیگری ز من تکوین یافت تا عدمِ مرا مستور کند. غافل از آنکه عدم با هیچ انباشتی به هستی استحاله نمییابد. پنداشتم آفرینندهام. خیال کردم میتوان به نیستی، سبقِ بودن آموخت. اما او از قیدم گسست و گریخت. خلأ، اینبار بیرون از من ایستاده بود. روبهرویم. و مرا میبلعید. خالی و پوچ همین است؟ استحالهی آدمی به غریبهای برای خویشتن؟ تا آنجا که سیمای اصیلِ خود را در هیئتِ تحمیلیِ دیگری گم کند؟ گمشده داشتی، یا خود گمشدهی خویش بودی؟ شقفهای از وجودت زایل شده بود، یا تمامِ «تو» در امتدادِ زمان متشظّی گشته بود؟ که بودی؟ حال کجایی؟ بقایای آن «تو» در کدام ویرانه مدفوناند؟ آنها مِلکِ تو بودند، یا تو آلتِ تحققِ معنای آنها؟ حتی اجزای وجودت از اقامت در تو استنکاف کردند. آمدند و ریشه دواندند و... ستاندند و گریختند. انسان، این مضحکهی متافیزیکی، تمامِ عمر میآفریند تا آفریدهاش فانیبودنِ آفریننده را بر او مکشوف کند. میشنوی؟ آن سکوتِ متراکم را؟ آن هیاهوی فریادهای مقهور را که بر سرت آوار میشوند و زبانت را پیش از انکشاف به اسارت میکشند؟ نمیدانی این اعترافِ بیمخاطب به کدام حقیقت شهادت میدهد. آنان میدانند. حفرهی وجودیات تا اعماقِ ادراک، گفتار و کنششان رسوخ کرده است. نفرین، قطرهقطره بر گودالِ خونینی میچکد که از بقایایت برپا شده. تو هیچ نبودی و هیچ نخواهی شد. نه از فقدانِ وجود، بلکه از عجزِ نیل به «بودن». عارضهای بر پیکرِ حیات بودی. ابژهای گرفتارِ توهّمِ فاعلیت. چه حضوری برتر از وقوفِ محتوم به زوال؟ چه بودی آنگاه که در جوارِ احضارکنندگانِ زمان ایستادی و خواستی از عدم، غایت استنطاق کنی؟ نمیدانستی به جای غایت و عشق و حیات، بندهای مرده در زندانِ زیستن تکوین میدهی. تو خدایِ شریر نبودی. شر برای احاطه بر فاجعهای که بر آفریدگانت روا داشتی، لفظی حقیر است. تو نفیِ حیات بودی در هیئتِ آفرینندگی. فاجعه، عجز از افاضهی حیات نبود. تحمیلِ فقدانِ خویش بر پیکرِ حیاتِ آنان بود. آنان را برای بودن نیافریدی. آفریدی تا عدمِ خویش را در وجودشان استتار کنی. خلأت را میانِ استخوانهایشان به میراث نهادی. و چه خداییست که مخلوق را به زنجیرِ معنایی مقید میکند که خود از اعطایش عاجز است؟ تو خالق نبودی. مبدأِ استحالهای شوم بودی. انسانِ مستعدِ آزادی را به بندهای مسخ کردی که آزادی را در بندگیِ تو میجست. آنان به تو ایمان نیاوردند. به وعدهای ایمان آوردند که خود از تحققش عاجز بودی. شاید هولناکترین صورتِ کفر همین باشد: خدایی که به حقیقتی حکم میراند که بدان مؤمن نیست. آری... همانا که بندگانِ مقیداَت نفرینت کردهاند! اگر میگویند طلسم شدهای، اگر جادو را علتِ شومیِ تو میدانند، خطایی در پندارشان نیست. هیچ سحری هولناکتر از این نیست که مخلوق، نیستانگاریِ آفرینندهاش را بر او عیان کند. آنان شقشههای پوچی بودند. وعدهی حیاتِ شرافتمندانه دادی. گفتند: «بندگی میکنیم تا زندگیمان دهی.» چهارده سال تمام در انتظارِ مدینهی فاضلهای که در اوهامشان معماری کرده بودی، بندگیات کردند. نمیدانستند معمارِ آن اتوپیا، خود در ویرانهای بینام متوطن است. آنچه از تو فیضان میکرد، حیات نبود. سرایتِ فقدان بود. تنها موهبتی که افاضه کردی، عبودیت بود. زیستن نیاموختی. زندهماندن برای غایتی موهوم را آموختند. شاید پلیدترین صورتِ آفرینش همین باشد. موجودی بیافرینی نه برای آزادی، که برای پرستشِ سرابِ آزادی. حال اگر به مرگ رسی و در بیوجودی، ناموجود شوی، بندگانت رشتهی وصالِ حیاتت را خواهند ربود؛ همان ریسمانِ رهایی را به بندِ بندگی استحاله خواهند داد و از آن، داری آراسته برای خدایانِ پسین خواهند ساخت. شاید میراثِ تو همین باشد. پروردگاری مرده، بندگانی باقی و طناب داری که هر بار، معبودی تازه را بر آن میآویزد. شاید آدمی سراسرِ تاریخ، نه در تمنای خدا، که در هراسِ نیستی، شاخهای جسته است تا عدمِ خویش را بِدان آویز کند.
–یکتا، دار. (بازنویسی: بهبود واژگان)
563
#Art
#OC
مشخصات:
نام: Anna سن: ۱۵ سال قد: ۱۶۷ سانتیمتر رنگ چشم: خاکستری روشن؛ وقتی گریه میکند، آبی به نظر میرسند. شغل: کتابدار یک کتابخانهی قدیمی که تقریباً هیچ مراجعهکنندهای ندارد.گذشته:
آنا همیشه آدم کمحرفی نبود. کودکیاش پر از سؤال بود. هرچیزی را که لمس و احساس میکرد، اسمش را میپرسید و برایش داستان میساخت. همه چیز عادی بود، تا اینکه در یازدهسالگی، برادر کوچکش ناپدید شد. نه مرد، نه پیدا شد. فقط... دیگر برنگشت. از آن روز، آنا کمکم حرف زدن را کنار گذاشت. چون هر بار دهانش را باز میکرد، احساس میکرد باید اسم او را صدا بزند.عادتها:
-کتابها را بر اساس بوی کاغذشان مرتب میکند، نه عنوانشان. -وقتی مضطرب میشود، ککومکهای صورتش را میشمارد. -هیچوقت غذایش را کامل نمیخورد؛ همیشه لقمهی آخر را روی بشقاب میگذارد، انگار منتظر کسی است. -شبها با چراغ خاموش مینشیند و فقط به صدای باد گوش میدهد.ترس:
از این میترسد که یک روز دیگر نتواند چهرهی برادرش را به خاطر بیاورد.نقطهی ضعف:
اگر کسی با مهربانی و لطافت با او رفتار کند، دیگر نمیتواند نقش آدم قوی را بازی کند. دخترک درونش را بروز میدهد.
563
دریا، پیکرِ بیجانش را به ساحل استفراغ کرده بود؛ گویی حتی ژرفای آب نیز تابِ تحملِ نیستیِ او را نداشت و مرگ، آخرین شکلِ طردشدگیاش از جهان بود. میانِ کران و بیکران، چیزی از جنسِ فقدان بر ماسهها افتاده بود. نه دیگر پرندهای برای پرواز، نه موجودی برای زیستن. صرفاً بقایای خاموشِ حضوری که هستی، پیش از آنکه مجالِ معنا یافتن بیابد، از آن سلبِ وجود کرده بود.
