uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

پوست

پوست

Kanalga Telegram’da o‘tish

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃‌ ﹙ یڪے آن‌سوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
567
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun

Ma'lumotlar yuklanmoqda

O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Okt '26
Oktabr '26
+510
57 kanalda
Sentabr '260
99 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+60
79 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
22 Oktabr0
Kanal postlari
-

2
Matn yo'q...
344
3
Draconian - Sorrow of Sophia.mp3
248
4
مشخصات: نام: Sophia سن: نامشخص قد: ۱۵۶ سانتی‌متر رنگ چشم: عسلی؛ البته قبل از نابینا شدن. ماهیت: نوعی الهه‌. آغاز وجودش نامعلوم است و هیچ‌کس نمی‌داند از کجا آمده یا به چه چیزی تعلق دارد. قدرت: سوفیا می‌تواند با استفاده از کریستال واقع در پیشانی‌اش، رنج پنهان دیگران را ببیند و حس کند. سپس آن رنج را از وجودشان بیرون بکشد و با جان خودش متحمل شود؛ اما کریستال، با هر بار استفاده‌ی قدرتش بخشی از وجود خودش را می‌زداید. نخست انگشتانش و بعد چشم‌هایش را فدا کرد. حالا، پوست و اندام‌هایش به‌تدریج تبدیل به خطوطی سیاه و ناتمام می‌شوند. گذشته: در افسانه‌ها آمده‌ست که سوفیا خود، هنگامی دخترکی بود زاده‌ی زمین. او به سبب رنج زیادی که در زندگانی‌اش، آن هم در سنین کم متحمل شد، به مرگ رسید. همان فرشته‌ی مرگ، او را به چنین الهه‌ای تبدیل کرد. عادت‌ها: –دست‌هایش را مقابل نور می‌گیرد و خطوط سیاهی را که آرام‌آرام روی پوستش گسترش می‌یابند، تماشا می‌کند. –اشیای قدیمی را لمس می‌کند، انگار می‌خواهد پیش از محو شدن، وجودشان را به خاطر بسپارد. –از شنیدن خنده‌ی دیگران لذت می‌برد، حتی اگر خودش دیگر توان خندیدن نداشته باشد. –پس از گرفتن رنج دیگران، مدت‌ها سکوت می‌کند؛ گاهی دیگر نمی‌داند کدام اندوه متعلق به خودش است. نقطه‌ی ضعف: توان بی‌تفاوت ماندن در برابر رنج دیگران را ندارد؛ حتی با وجود اینکه می‌داند همین ویژگی، سرانجام وجودش را محو و نابود می‌کند. سرنوشت: با هر بار استفاده از قدرتش، خطوط سیاه بیشتری جای وجودش را می‌گیرند. در پایان، کریستال پیشانی‌اش نیز ناپدید می‌شود. هیچ خاطره، روح یا اثری از او باقی نمی‌ماند و جهان، به راهش ادامه می‌دهد.
258
5
#Art #OC
#Art #OC
290
6
5qa8huh63ersuwcoc5bx.m4a
289
7
اولین چیزی که دید، سقف بود. چند بار پلک زد: «پس بیدارم.» نگاهش را به سقف دوخت و مدتی همان‌طور خیره ماند: «شبیه به هم هستیم. من هم کدر شده‌ام. حتماً تو هم روزگاری از سفیدی برق می‌زدی، مگر نه؟ من هم مثل تو دور و دست‌نیافتنی‌ام و در عین حال، درست همین‌جا، نزدیک‌تر از آن‌چه که باید به نظر می‌رسم. هرکسی به ما نگاه نمی‌اندازد. هرکسی هنگام راه رفتن سرش را بالا نمی‌گیرد، وگرنه به دیوار می‌خورد؛ یا بلعکس. تنها زمانی چشمشان به ما می‌خورد که سرشان به دیوار خورده باشد. از آن بالا، فاصله‌ای که دور به نظر می‌رسد و در عین حال، به طرز مضحکی نزدیک است، زندگی اطرافیانمان را تماشا می‌کنیم.» خندید. خنده‌اش از آن رو بود که از فرط تنهایی، خودش را با سقف یکی می‌پنداشت. کارش به کجاها رسیده بود. آدمی که روزگاری در سرش جهانی برپا بود، حالا برای گریز از تنهایی به تکه‌ای گچ و سیمان پناه می‌برد. احساس رذل بودن کرد. از آن رو که سقف را برای تسکین رنج خویش، هم‌نوع خود یافته بود. می‌دانست اگر همین‌طور ادامه دهد، سرانجام تسلیم نیستی‌اش خواهد شد. نیستی‌ای آرام و بی‌صدا، چنان‌که حتی لحظه‌ی فروپاشی‌اش نیز از چشم کسی دور نماند، البته اساساً کسی نبود که نگاهش کند: «باید حواسم را پرت کنم. پرت هر چیزی جز خودم.» گوش‌هایش را تیز کرد. صدا از دریچه‌ی کولر می‌آمد. نخست گمان کرد کلاغ‌ها باز به جان محافظ حلبی افتاده‌اند و با منقارهایشان سکوت خانه را می‌شکافند؛ اما نه. ضربه‌ها پیوسته و منظم بودند. کار کلاغ‌ها نبود، مگر آنکه پای دارکوبی در میان باشد. چند لحظه دیگر گوش سپرد و بعد، انگار پاسخ پرسشی را یافته باشد که از ابتدا هم چندان اهمیتی نداشت، زیر لب گفت: «باران است.» نمی‌دانست روزش را آغاز کند یا نه. اصلاً چه چیزی یک روز را سزاوار آغاز شدن می‌کرد؟ طلوع خورشید، بیدار شدن آدمی یا صرفاً ناتوانی بدن از ادامه دادن خواب؟ به راستی، خواب؟ بهتر بود بگوییم خستگی مفرط جسم از به مانند جنازه ماندن در ساعات طولانی‌‌. سرش را به سمت پایین خم کرد و نگاهش را درست به سوی پنجره چرخاند. نور خاکستری و تندوتیزی به صورتش شلاق زد. چشمانش را محکم بست: «چه شروع خوبی!» لحظه‌ای همان‌طور ماند و سپس پلک‌هایش را به‌آرامی گشود تا به آن روشنایی زننده عادت کند. بیرون را نگریست: «بوی خاک نم‌زده را می‌شنوم. هوا را ببین‌ چقدر گرفته است. به گمانم دم صبح باشد.» بی‌اراده میلی ناگهانی در تودرتوی مغزش نجوا کرد: «می‌خواهم کمی قدم بزنم.» چیزی در او به واسطه‌ی باران بیدار شده بود که مدت‌ها در زیر لایه‌های ملال‌انگیز پوست، مدفون مانده بود. البته این می‌توانست بهانه‌ای باشد تا برای چند ساعت از آن زندان، چهاردیواری‌ اتاق، بیرون برود. چهار دیواری‌ای که هر روز چندین بار در لابه‌لای آن می‌مُرد و هم‌زمان، زندگی می‌کرد. ملحفه را کنار زد و روی تخت نشست. آرنج‌هایش را روی پاهایش گذاشت و باقی بدنش را به جلو رها کرد. پشتش خمیده بود و سرش پایین افتاده بود، چنان‌که گویی تمام سنگینی جهان را نه بر دوش، که در مهره‌های گردنش حمل می‌کرد. انگشتانش را در یکدیگر گره زد و به زمین خیره ماند. چند دقیقه‌ای می‌شد که در همان حالت خشک شده بود. نه فکری از ذهنش می‌گذشت و نه خاطره‌ای از گذشته سر برمی‌آورد. سکون محض بود؛ نه آرامش، نه اندوه، نه حتی آن ملال آشنایی که دست‌کم می‌توانست وجودش را به او یادآوری کند. فقط نشستن بود و نگریستن به نقطه‌ای نامعلوم، درحالی‌که زمان، بی‌اعتنا به حضور او، از کنارش عبور می‌کرد. سرانجام دم عمیقی کشید، گویی باید برای انجام ساده‌ترین کارهای جهان نیز نیرویی از جایی بیرون از خودش قرض می‌گرفت. کف دست‌هایش را بر زانوهایش فشرد و به‌سختی از جا برخاست. به سمت چوب‌لباسی رفت و کت بلند و همیشگی‌اش را برداشت. همان کت، همان کلاه، همان حرکات تکرارشونده‌ای که دیگر نیازی به تصمیم گرفتن نداشتند. کلاهش را بر سر گذاشت و به طرف در رفت. در گذر از هال، چشمش به آینه افتاد. لحظه‌ای ایستاد و به تصویر خودش نگاه کرد. «همان همیشگی... چه تکراری.» نگاهش را از آینه گرفت، دستگیره را چرخاند. در را باز کرد و بیرون رفت. –یک‌تا، شلاق. (یادداشت‌های روزمُردگی)
387
8
Matn yo'q...
336
9
My happiness is burried in the sand In the backyard of my life I can't remember where Think it was October's rain that watched me cry No one else was around, my happiness Diving to the bottom of the sea To find the wild white pearls which hide from me And only empty shells were lying there Like my happiness My happiness And when you see me running Don't assume I'm running to somewhere I belong And when you see me crying Don't feel sorry for me My happiness is like a snake Slights below the wooden floor to the darkest place And just sits and waits 'till no one's there Just like my happiness My happiness And when I see you smiling I come to you, I'm trying To steal your smile for me I hate you when you're glowing The way you're walking Between my tears So when you see me running Don't assume im running to somewhere I belong And when you see me crying Don't feel sorry for me So when I die and October comes And the leaf stop falling down upon the ground And when the rain will stop You can be sure I found my happiness
343
10
Blackfield - October.mp3
294
11
Opeth - Forest of October (Live).mp3
304
12
sticker.webp
308
13
October.m4a
317
14
October Dolores O Riordan.m4a
321
15
Matn yo'q...
420
16
My dearest Bro.mp3
344
17
02 Black Sabbath - God Is Dead?.mp3
346
18
«من او را کشتم.» این صدای رسا و بلند، از انتهای کوچه به گوش حاضرین رسید، و بعد لا به لای دیوار خانه‌ها، پس از اکو شدن، محو گشت. ابتدا صدای گام‌هایش شنیده، و سپس سایه‌اش نمایان شد؛ که آرام از میان نور چراغ‌های نیمه‌جان سر برآورد. هرچه پیش‌تر می‌آمد، قامت سایه در خود فرو می‌رفت. گویی شب، با هر قدم، بخشی از وجود آن شخص را می‌بلعید. دست راستش عصایی مشکی و خوش‌تراش را نگاه داشته بود. نوک عصا را اندک بالا آورد و با نرمی، به جنازه اشاره کرد. بعد، سرش را به‌سوی پیکر بی‌جان چرخاند. چشمانش لبریز از لذتی خموش بود؛ نه دیوانه‌وار، نه وحشی، بلکه عمیق و سرد، همچون کسی که کیش و مات را از پیش برنامه‌ریزی کرده باشد. همه ساکت بودند. نگاه‌ها درهم گره خورده بود، از افسران جوان گرفته تا خود بازرس صحنه. تنها کسی که جرأت گشودن دهان یافت، ژان بود؛ جوانکی تازه‌کار که نخستین مأموریتش را تجربه می‌کرد. صدایش لرز خفیفی داشت، اما سعی می‌کرد آن را در لباس رسمی‌اش دفن کند: «آقا، لطفاً عقب‌تر بایستید. اگر مدرک معتبری دارید، باید آن را به بازپرس تحویل بدهید.» مرد، بی‌آنکه چیزی بگوید، همان‌جا ایستاد. مثل مجسمه‌ای تراشیده از سکوت. سپس، عصا را میان دو پا نشاند، کف دست راستش را روی سر عصا گذاشت، و دست چپش را آرام روی دست راست نهاد. آرامشی در حرکاتش بود که آدمی را به مرز خفگی می‌برد. آرامشی از جنس مرگ. لحظه‌ای بعد، با لحنی خونسرد، شمرده و آغشته به نوعی اطمینان زهرآلود گفت: «اگر تاکنون نتوانسته‌اید مدرکی علیه من بیابید، باید بپذیرید که بازی را باخته‌اید، بازرس ژان. البته، از تازه‌کاری چون شما انتظار بیشتری نمی‌رود. اما شما چطور، آقای گابریل سارتر؟ بگذارید نپذیرم که شما هم در این میان گم‌گشته‌اید!» همه، ناخواسته نگاه‌ای به‌سوی گابریل دوختند؛ افسر ارشد صحنه. مردی با سابقه‌ای درخشان. امّا اکنون، نگاهش خیره مانده بود، تهی و بی‌رمق، گویی چیزی را در ذهن مرور می‌کرد که دیگر وجود نداشت. مرد عصا به دست، پوزخندی زد: «تا چند لحظه‌ی دیگر، صدایی خواهید شنید. هشداری هرچند بلند، اما تهی. امیدوارم بتوانید جلوی سلاخی شدن یک فرد بی‌گناه دگر را بگیرید. هرچند... چه می‌شود کرد. طبیعت انسان همین است. گاهی یک فریاد، کل قافیه را به‌هم می‌ریزد.» دیری نپایید که درست طبق پیش‌بینی، صدای جیغ زنی از دوردست آمد؛ بلند و پریشان. همه، طبق غریزه، به‌سوی صدا دویدند. ژان هم، برخلاف میل باطنی با سایرین رفت. همگی به سرچشمه‌ی فریاد رسیدند، ولی جز تاریکی و خلأ چیزی نیافتند. نه زنی آنجا بود، نه هیچ نشانی از اغتشاش یا خطری. گویی آن جیغ، توهمی بود در دل شب. با شتاب به سمت صحنه‌ی جرم برگشتند. اما وقتی رسیدند... نه جسدی بر زمین بود، نه مردی با عصا، نه حتی ردپایی از حضور کسی. تنها چیزی که باقی مانده بود، سکوت بود و چشم‌هایی که با شک به یکدیگر خیره مانده بودند. –یک‌تا، گرگِ در میش/فصل اول.
413
19
My dearest Bro.mp3
797
20
این‌طور که پیش میره فکر کنم پاییزم درکل نپاییزه.
913