یاس بنفش
Kanalga Telegram’da o‘tish
گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
274
Obunachilar
+224 soatlar
+47 kun
+330 kun
Postlar arxiv
275
Repost from جایی پایین جاده
همینطور که برای نداشتههات تلاش میکنی تا به دستشون بیاری، قدرِ داشتههات رو هم بدون.
275
اونجایی که آرژانتین گل زد و دروازهبان انگلیس چندین بار با مشت کوبید روی زمین، دقیقا همون حال رو نسبت به کل زندگیم دارم. اینقدر از همهچی خسته و عصبانیام که بعضی مواقع همونطوری که به دیوار خیره شدم، چندین بار با داد و فریاد با مشت میکوبم روی زمین.
275
ولی متاسفانه یهجوری داره از روی ما میگذره و له شدیم، که به شخصه با مشکل بعدی با زمین یکی میشم.
275
Repost from «سهشنبهها با دایانودو🦕»
بانک خون در جنوب کشور دچار کمبود شده. اگر شرایط اهدای خون را دارید، امروز خون اهدا کنید. وطن فقط خاک نیست. وطن، هموطنه.
275
آدم میمونه اصلا. دیگه نمیدونه برای چی غصه بخوره، از چی بنویسه، از کدوم بدبختی بگه، به کدوم اینا فکر کنه، درس بخونه، امتحان بده، زنده بمونه.
275
جون و زندگی مردم کلا براشون معنی نداره. یعنی یه لحظه به ذهنتون نرسید که باید پادگانها رو تخلیه کنید و با جون اون همه سربازی که همهشون به اجبار شماها اومدن خدمت، بازی نکنید؟ بچههای خودتون توو پادگان بودن باز همین کارو میکردین؟
275
در غیر عادلانه ترین وضعیت و شرایط قرار گرفتیم. طوری که ناعدالتی رو همه با پوست و گوشت و استخوان دارن حس میکنند.
275
Repost from -جستجوگرِ نور”
احساس میکنم از پسش برنمیام. احساس میکنم از توان من خارجه. احساس میکنم من آدمش نیستم. احساس میکنم، احساس میکنم، احساس میکنم. کاش احساسم خفه بشه!
275
Repost from کُنجی در هیاهوی زمان
همه میگن «از منطقهی امنت بیرون بیا.» انگار بیرون اومدن از منطقهی امن، یه دکمهست که فشارش بدی و تمام. هیچکس نمیگه ممکنه موقع همون بیرون اومدن، دلت بخواد برگردی، پشیمون بشی، خودت رو قضاوت کنی یا حتی بعدش تا شب با خودت کلنجار بری که «زیادی خودافشایی کردی یا نه.» از دور، رشد خیلی قشنگه. از نزدیک، بیشتر شبیه نفسنفس زدنه.
275
Repost from من چراغها را روشن میکنم.
دلم برای چتهای طولانی با دوستام تنگ شده. لعنت به اضطراب، به جنگ، به امتحانات حضوری، به فشار کاری و درسی، به خستگی، به مشغله و حتی به قطعی برق.
275
من هم خیلی چیزها دلم میخواست، دوست داشتم زندگی کردن بهم بچسبه، ولی حالا که نشده و فعلا هم نمیشه و اصلا نمیدونم هیچوقت بشه یا نه، به همین چیزهای کوچیکی که هست و میشه براش ذوق کرد، دل میبندم.
275
خیلی از جاها خسته شدم ولی اجازه ندادم که کم کاری کنم. الان که دیدم ساقی نوشت، "کم آوردم ولی کم نذاشتم"، دیدم چقدر خیلی از جاها این روزها همهمون کم آوردیم ولی کم نذاشتیم، اجازه ندادیم روزگار باعث باشه ناامید بشیم، اگر شمع امیدمون داشت خاموش میشد، دستهامونو نگه داشتیم دورش که همون شعلهی کوچک هم خاموش نشه، غم درمون حلقه زده بود، کل روز رو دویدیم و تلاش کردیم، شاید شب که شد نتونستیم جلوی بغض و گریه رو نگه داریم، گریه کردیم ولی باز بلند شدیم. اینجا زندگی کردن و زنده موندن خیلی سخته، خیلی آدمهای جان سخت و قویای هستیم که موندیم، به خودت افتخار کن، تا اینجای کار اومدی نذار به آخرش نرسی. کلی راه و اتفاق پیش روته، نباید کم بیاری، باید تا تهش بری، حتی اگه دقیقا اون چیزی که در تصورات الانت هست اتفاق نیفته، باید تا آخر مسیر بمونی، نتیجه تلاشهات رو ببینی، به خودت افتخار کنی و پشیمونی و حسرت به جا نذاری.
