عصفورة قلبي🕊
Kanalga Telegram’da o‘tish
[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژههایم ماندهاند و من رفتهام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمهها: https://t.me/loqatalqalb
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
245
Obunachilar
+224 soatlar
+27 kun
+1930 kun
Postlar arxiv
245
تلاشی که برای وصل شدن میکنم رو اگه برای پایاننامهم کرده بودم تا الان تموم شده بود.
245
بهترین سبک زندگی رو اصحاب کهف دارن، زمان خودشون که از اشراف و بزرگان بودن، امپراطورشون رو که بیحیثیت کردن، راحت فرار کردن به یه غار تو کوه و به خواب رفتن این همه سال و زمان ظهور حضرت وقتی همه چی داره گل و بلبل میشه پا میشن.
245
بچهها چون دوست ندارم ارتباطمون قطع شه، اینجا رو برای شرایط احتمالی میزنم، هیچ قطعیتی وجود نداره ولی اگه چیزی شد از اینجا میشه در ارتباط باشیم.
https://ble.ir/Osfourata_qalbi
245
Repost from توییتر فارسی
فک کنم سیمای اینترنت رو کشیدن الان نمیدونن چی به چیه
یهو آبی رو وصل می کنن نت نصفی وصل میشه
آبی رو قطع میکنن قرمز رو میزنن نصف دیگه وصل میشه بقیه قطع
سبز رو میزنن با آبی فیلترشکنا کار میکنه
زرد رو میزن فیلترشکن و بله و ایتا باهم قطع میشه
»چاهنامه«
@OfficialPersiaTwiter
245
Repost from توییتی
قطع کردن اینترنت: ۱ میلی ثانیه
وصل کردن اینترنت: نیاز به تجهیزات و فراهم کردن زیرساخت داره
@TweetyChannel | mahdi
245
واقعا دلم میخواد برم تمام دوستام که این مدت ازم خبر گرفتن یا دسترسی نداشتن بهم و بعد وصل شدن پیام دادن رو محکم بغل کنم.
245
هی میگن عربی میخونی که چی
بیا، فینکنشتاین گفت اولین رشتهٔ دانشگاهی چامسکی عربی بوده.
245
دلت گرفته اگر، سر به دامنم بگذار
ببار تا که شکوفا شوند گلهایش...
#زهرا_ایزدینیا
|@Osfourata_qalbi|
245
Repost from | لغة القلب |
أنا بحاجة لأترك رأسي المثقل
بكلّ هذه الأحداث على كتفك
و يتوقّف العالم للحظات!
من نیاز دارم سرم را
که با این همه ماجرا سنگین شده،
بر روی شانههایت بگذارم
و برای چند لحظه، دنیا از حرکت بایستد!
#لاادری
ترجمه: زهرا ایزدینیا
|@loqatalqalb|
245
«به روی نامههایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم
#سجاد_سامانی
245
نه باغ زیتون دارم نه اهل شامم بعد تو مغزم میخونن:
علی دلعونا وعلی دلعونا
زیتون بلادي أطيب ما يكونا
245
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
#سعدی
