Z
Kanalga Telegram’da o‘tish
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
914
Obunachilar
-2224 soatlar
-737 kun
-14830 kun
Postlar arxiv
913
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
بوسههایم را لابهلای کلماتم پنهان کردم؛ تا هر بار که میخوانیام، لبهایت بیاختیار به لبخند باز شوند؛
گویی میانِ تمام واژهها، بوسهای جا مانده از من، آرام خودش را به تو رسانده باشد.
.صاد.
913
چشمِ آیینه شود محرمِ نقشت در سحر
رازِ چشمانت نهان مانده، ولی دارد خبر
هرچه از تو بود، در آیینه بر من نقش بست
من شدم ظاهرِ تصویر و تو در من شد اثر
با کمک گلسای عزیز... 🕊
@jingulpingulis
913
دختری بود از تبارِ صبحِ روشن، بینقاب
در پیِ راهی که میبردش به سویِ آفتاب
نه تخت و تاج میخواست و نه از دنیا بها
آرزویش بود تنها، یک جهان بیجفا
به راهِ رهایی، قدمها کشید
ولی دیوِ شب بر سرِ راه دید
زِ ژرفایِ تاریک، دیوی سیاه
کشید از رهِ روشنایی، پناه
913
در بحرِ نگاهت دلِ من غرقِ تماشا است
چون آبیِ زلفت همهجا فتنهگرِ ما است
هر موج سَرِ موی تو دریای بلا است
دل غرق همان بحر و ز دنیا، جدا است
913
زِ آغازِ گیتی، زِ عهدِ کهن
طنینش بماندهست در هر سخن
میانِ دو ساحل، خلیجیست پیر
که دیدهست بسیار، از دور و دیر
913
در سکوتِ بینهایت، یک صدا آمد پدید
مردی از خوابِ هزاران سالهی خود برجهید
پرده از رازِ درونش رفت و راهی آفرید
از دلِ تاریکیِ خود، آسمانی برگزید
913
بر ورقهای زمان مانده هزاران یادگار
شاهدِ خاموشِ قرنها، ایستاده استوار
تختها و تاجها افتاد در آغوش خاک
مانده تنها قصهای از آن شکوه بیقرار
913
روزگاری بر فرازِ شاخهها خاموش بود
در دلِ او رازِ یک فردایِ دیگر مانده بود
از سرِ شاخی به شاخی میدوید و میگذشت
لیک قلبش از حصار شاخهها دل کنده بود
913
در میانِ شب، چراغی از خرد آمد پدید
راهِ انسان باز شد از سایههایِ ناامید
هرچه دیوارِ سکوت از پیشِ راهش قد کشید
با چراغِ خویش، راهی تازه در شب آفرید
913
گرگ اگر درنده باشد، خویِ خود را آشکار
آدمی پنهان کند در پشتِ لبخندش شکار
پنجهی گرگ از همان آغاز، نشانِ خوی اوست
تیغِ انسان را ببین، پنهان برای افتخار
913
زیرِ آوارِ زمان، با بند و زنجیر و کمند
میرسد هر سو به عالم، حادثاتی پرگزند
آنکه روزی سایهاش گسترده بر پهنای دشت
حال تنها خاطری در دفترِ ایام گشت
913
جامیست در دستم، جهان در حیرت است
این قطرهی سرخ، رازِ هزار حکمت است
با ساغرم گفتم: چه دانی ز اقبالِ ما؟
با خنده گفت: تقدیر، همین فرصت است
913
ماه هر شب بر فرازِ آسمان بیدار است
با تمامِ روشنی، از غصهای سرشار است
هیچکس جز شب نفهمید از سکوتِ بیکران
پشتِ آن لبخندِ نقره، قلبِ پر آزار است
913
زِ خاکی کهن، شهری آمد پدید
که آوازهاش در جهان گسترید
نه از تیغ و تخت و شکوهِ سپاه
که از دانش و مهر، شد بارگاه
913
بر سرِ تختِ زرین، سایهای پنهان نشست
خنده بر لب داشت، اما تیغ در دستان نشست
شهر خاموش از صدایِ وعدههای بیشمار
پشت لبخندِ فریب، رنجِ انسان نشست
913
عطرِ سبزی زِ خانه به مشامم آمد
یادِ آن سفرهی دیرینه به جانم آمد
به دستِ مادر، آن دیگ میجوشید باز
قصهی مهرِ قدیمی به زبانم آمد
