uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Z

Z

Kanalga Telegram’da o‘tish

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
914
Obunachilar
-2224 soatlar
-737 kun
-14830 kun
Postlar arxiv
Z
913
یه چندتا مونده، تکمیل بشه همه رو با هم می‌ذارم

Z
913
ای خزر، ای پهنه‌ی خاموش تاریخ کهن در دلِ امواجِ تو، پنهان هزاران انجمن نام تو در سینه‌ی این خاک ماند تا ابد دور باد از دامنت دستان سرد اهرمن

Z
913
کوه‌ها در پنجه‌ی سرمای دی گشتند نهان سایه افتاده بر آنها از هجوم بی‌امان از دل خاکستر سرد آتشی آخر رسد شعله‌ای کز گرمی‌اش بگریخت سرمای زمان

Z
913
گواهِ هر جنایت بود، خون بر پیکرش هیچ‌کس چیزی نگفت از گریه‌های خنجرش آن‌قَدَر دنبال نور در عمق ظلمت رفت او تا خودش تاریک شد، روشن بماند کشورش

Z
913
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود هر نفس با ضربِ سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
913
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار  چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار  در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود  هر نفس با ضربِ سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
913
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود هر نفس با ضربِ سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
913
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود هر نفس با ضرب سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
913
کمک هم که نمی‌کنید...

Z
913
دو بیتی بپذیرید تا تکمیل بشه، بعد اگر شد ادامه میدیم

Z
913
ادکلن رو ندیده بودم، رفته بودم داخل باغ 👀

Z
913
قطره‌ای از شیشه افتاد و جهانم تیره شد چشمِ خاموشم به دیدن، مبتلا و خیره شد رازهای خفته در جانم شدند از نو پدید سایه‌ای افتاد بر روحم، که بر من چیره شد

Z
913
نامِ هر دیوار در ذهنم نشسته استوار یادِ آزادی مرا برده‌ به سویِ این حصار هزاران نقشه از زندان خود در فکر دارم ولی راه فرارم گم شده در سایه‌های روزگار

Z
913
نامِ هر دیوار در ذهنم نشسته استوار یادِ آزادی مرا برده‌ست سویِ این حصار هزاران نقشه از زندان خود در فکر دارم ولی راه فرارم گم شده در سایه‌های روزگار

Z
913
نامِ هر دیوار در ذهنم نشسته استوار یادِ آزادی مرا برده‌ست سویِ این حصار هزاران نقشه از زندان خود بر فکر دارم ولی راه فرارم گم شده در سایه‌های روزگار

Z
913
آبی

Z
913
اگه موضوع دیگه‌ای هم داشتید بفرمایید، تا صبح...

Z
913
کمک می‌کنید دیگه؟

Z
913
عزیزان صبح بنویسیم

Z
913
ایشالا که خیره